خوابگرد قدیم
یکم این که محمدحسن شهسواری حاصل یک کار زیبا را در پنجره‌ی پشتی منتشر کرده: یکی از خوانندگان رمان «پاگرد» نامه‌ای به او می‌نویسد و نظراتش را درباره‌ی رمان «پاگرد» برایش بیان می‌کند، شهسواری هم پاسخ بلندبالایی به او می‌دهد و بعد از مدت‌ها تصمیم می‌گیرد آن نامه و پاسخ خود را منتشر کند. از نفس این کار، انصافا حظ بردم. اما نکته‌ی مهم‌تر این است که شهسواری در پاسخ خود نکاتی را در مورد رمان پاگرد و نیز خودش و زندگی‌اش گفته که پیش از این در هیچ مصاحبه‌ی رسمی به گفتن آن‌ها تن نداده. خواندن این گفت‌وگوی صریح و صمیمی را میان نویسنده‌ رمان پاگرد و یکی از خوانندگانش شدیدا توصیه می‌کنم. بکلیکید لطفا!

دوم هم این که داستان تازه‌ای را به کتابخانه‌ی خوابگرد افزوده‌ام به نام «فانفار». نویسنده‌ی این داستان پدرام رضایی‌زاده است که مدتی‌ست مثل گذشته کار نقد ادبی نمی‌کند ولی در کنار پول درآوردن و گاهی هم خوش‌گذراندن(!) وقت و انرژی اضافه‌اش را بیش‌تر صرف مطالعه و داستان‌نوشتن می‌کند. این داستان قرار بوده چاپ شود که شاید به‌خاطر رویکرد منفی‌ای که به جنگ دارد، چنین نشده. پدرام اشتیاق شدیدی دارد که خوانندگان پنبه‌ی این داستانش را بزنند، هرچند تجربه نشان داده که این اشتیاق اولیه غالبا پس از مدتی جایش را به بی‌حوصلگی و گاهی‌وقت‌ها هم عصبانیت می‌دهد! به هر حال اگر داستان فانفار را خواندید و خدای ناکرده خواستید همت کنید و نظری هم درباره‌ی آن بدهید، به وبلاگ نویسنده بروید و بمالانیدش! این داستان فانفار، این هم وبلاگ نویسنده‌اش.

کارگردانان‌ تجاری‌ و بنجل‌ساز به‌ کنار، حتا در میان‌کارگردانان‌ خوب‌ سینمای‌ ایران‌ هم‌، به‌ گمان‌ من‌، هیچ‌کس‌ به‌ اندازه‌ی‌ بهمن‌ فرمان‌آرا خود را درگیر مسائل‌ روز جامعه‌ی‌ ایران‌ و همین‌طور مسائل شخصیت‌های‌ فرهنگی‌ کشورمان‌ نکرده‌است‌. نه‌ این‌ که ‌فقط‌ شخصیت‌های‌ خود را از میان‌ این‌ چهره‌ها انتخاب کرده باشد، بلکه‌ مهم‌ترین‌ مسائل‌ امروزه‌ی‌ این‌ آدم‌ها هم‌ دست‌مایه‌ی‌ هر سه‌ فیلم‌ او بوده‌اند؛ مشکل‌ هویت‌، مخدوش‌ شدن‌ رابطه‌ با وطن‌ و افراد جامعه‌ و حتا خانواده‌، و همین‌طور اندیشیدن‌ به‌ مرگ‌. از این‌ جنبه‌ها کار مهرجویی‌ در «هامون»‌ و «درخت‌ گلابی»‌، و کیارستمی ‌در «طعم‌ گیلاس»‌ و بیضایی‌ در «سگ‌کشی»‌ بیش‌تر از بقیه‌ی کارگردان‌ها به‌ چشم‌ می‌آیند. اما اگر آن‌ها لااقل‌ در بعضی‌ فیلم‌های‌ دیگرشان‌ به‌ سراغ‌ مسائل‌ دیگر رفته‌اند، فرمان‌آرا هم‌چنان‌ مهم‌ترین‌ موضوعات‌ ناگفته ‌و به‌ قولی‌ ملتهب‌ جامعه‌ را موضوع‌ کار خود کرده‌ است‌. و پیداست‌ که‌ باتوجه‌ به‌ سانسورِ مدام‌ افزاینده‌ی‌ این یکی‌ دو ساله‌، این‌ جسارت‌ِ کمی‌ نیست‌. تلخی فیلم‌های‌ فرمان‌آرا هم‌ از این‌ جهت‌ ناگزیر است‌، و مرگ‌ و راحت‌شدن‌ شخصیت‌ها از مسائل‌ بغرنج‌ و انگار غیرقابل‌ حل‌شان‌ هم‌ چندان‌ از این‌ تلخی‌ نمی‌کاهد.

دو نویسنده‌ی‌ به‌ پیری‌ رسیده‌، بعد از سال‌ها دوباره ‌هم‌دیگر را می‌بینند. سعدی‌ (کیانیان‌) بعد از 38 سال‌ به ‌کشورش‌ برگشته‌، در حالی‌ که‌ در این‌ سال‌ها انگار چیزی‌ ننوشته‌ و رابطه‌اش‌ با خانواده‌اش‌ در ایران‌ قطع‌ بوده‌ و پسرش‌ را هم‌ در اثر خودکشی‌ از دست‌ داده‌. شبلی‌ (مشایخی‌) سرطان‌ دارد و نزدیک‌ِ مرگ‌ است‌ و درحالی‌ که‌ داستانش‌ نیمه‌کاره‌ مانده‌، قصد خودکشی‌ دارد که‌ دوست‌ قدیمش‌ سعدی‌، چون‌ نمی‌تواند یا نمی‌خواهد به‌ خانه‌ی‌ دخترش‌ برود، به‌ خانه‌ی‌ او می‌آید. آمدن‌ سعدی‌ مانع‌ خودکشی‌ شبلی‌ می‌شود وپس‌ از آن‌ گفت‌وگوهای‌ میان‌ این‌ دو است‌ و همراهی‌شان‌ برای‌ بردن‌ سعدی‌ به‌ خانه‌ی‌ دخترش‌ وبعد هم‌ دیدن‌ میدان‌ نقش‌جهان‌ و پاسارگاد و زیبایی‌های‌ طبیعت‌ ایران‌ و سر آخر هم‌ رسیدن‌ به ‌همسر و دهکده‌یی‌ که‌ پسرش‌ در آن‌ مدفون‌ است‌. در این‌ سیر و سفر جغرافیایی‌ و درون‌ خانوادگی‌، فرمان‌آرا سعی‌ می‌کند تمام‌ مسائل‌ پیش‌گفته‌ را طرح‌ کند؛ ازفراموشی‌ هویت‌ و قطع‌ رابطه‌ میان‌ نسل‌ها گرفته‌ تا نوع ‌برخورد با مرگ‌ و سترون‌شدن‌ نویسنده‌یی‌ که‌ به‌ دلیل ‌زندگی‌ در خارج‌ ارتباط‌ خود را با جامعه‌ از دست‌داده‌، و همین‌طور انواع‌ برخورد با مرگ‌. البته میان دو نویسنده هم تفاوت‌های عمده‌یی از نظر ارتباط برقرارکردن با جامعه و خانواده و همینطور نوشتن گذاشته شده، که خود را آشکارا در تفاوت نحوه‌ی روبه‌رویی با مرگ نشان داده است.

فیلم‌ «یک‌ بوس‌ کوچولو» با وجود تعدد مایه‌ها چندان عجیب‌ نیست‌ که‌ نتوانسته‌ باشد بیش‌ از اشاره‌یی‌ به‌مسائل‌ خود بکند و فرصت‌ شکافتن‌ و عمیق‌شدن‌ در هر کدام‌ را داشته‌ باشد. با این‌ نوع‌ شخصیت‌ها و مسائل‌، طبعاً زد و خورد و هیجان‌ ماجرایی‌ هم‌ وجود ندارد. بیش‌ترین‌ کشش‌ آن‌ هم‌ به‌ طرح‌ واقع‌بینانه‌، و حتا می‌شود گفت‌ عریان‌ همین‌ مسائل‌ پیش‌گفته‌، برمی‌گردد. بار اصلی‌ پیش‌برد ماجراها و مسائل‌ شخصیت‌ها بر عهده‌ی‌ گفت‌وگوهایی‌ گذاشته‌ شده‌ که ‌در تک‌ برخوردهای‌ آن‌ها با هم‌ (سعدی‌ با دخترش‌، با نوه‌ی‌ شبلی‌، با سروان‌ پاسگاه‌، و بالاخره‌ با زنش‌) گفته‌می‌شود. یعنی‌ در واقع‌ به‌ جز برخی‌ تصاویرِ عمدتاً ذهنی‌ یا فراوقعی‌ که‌ جنبه‌هایی‌ از رویه‌ی‌ دیگر زند‌گی شخصیت‌ها (و عمدتاً مواجه‌شان‌ با مرگ‌) را بازنمایی ‌می‌کنند، این‌ گفت‌وگوها هستند که‌ قرار است‌ همه‌ چیز را درباره‌ی‌ شخصیت‌ها بگویند و بکاوند. اما متأسفانه‌ گفت‌وگوها به‌ جز طنز خوب‌، فقط‌ به‌ کار دادن‌ اطلاعات‌ ساده‌ و لازم‌ آمده‌اند و از نشان‌دادن‌ جنبه‌های‌ عمیق‌تر شخصیت‌ها و انگیزه‌هاشان‌ و همین‌طور پیچید‌گی‌ وقایعی‌ که‌ براشان‌ اتفاق افتاده‌، ناتوان ‌هستند. همین‌ هم‌ باعث‌ شده‌ که‌ دست‌کم‌ نگارنده‌ پس‌ از تماشای‌ فیلم‌ احساس‌ کند به‌ همه‌ی‌ آن‌ مسائل‌ مهم‌ و امروزی‌ و عریان‌ فقط‌ اشاره‌یی‌ شده است‌.

این‌ را هم‌ در آخر باید گفت‌ که‌ فرمان‌آرا هوشیارانه‌ از عوامل‌ کاملاً حرفه‌ای‌ در این‌ فیلمش‌ هم‌ استفاده ‌کرده‌است‌؛ از فیلم‌برداری‌ کلاری‌ و صداگذاری‌ دلپاک‌ و موسیقی‌ پژمان‌ گرفته‌ تا بازی‌ کیانیان‌ و معتمدآریا و هدیه‌ تهرانی‌. به‌ همین‌ جهت‌ هم‌ فیلم‌ یک‌ بوس‌کوچولو به‌ لحاظ‌ فنی‌ و به‌ نسبت‌ سینمای‌ ایران‌ کاملاً حرفه‌ای‌ از آب‌ درآمده‌ و واقعاً قابل‌ دیدن‌ و شنیدن‌ شده ‌است‌.
حسین سناپور / 23 آذر 84
مهم‌ترین بخش مراسم امروز (دیروز) اهدای جوایز بنیاد گلشیری برای من، احتمالا بی‌اهمیت‌ترین بخش برای بیش‌تر نویسندگان و شرکت‌کنندگان در مراسم و قطعا حاشیه‌ای‌ترین بخش به‌زعم برگزارکنندگان بود. عبدالعلی عظیمی دبیر این جایزه سخنرانی مکتوبی را ارائه کرد که متأسفانه هیچ بخشی از آن در گزارش مفصل سایت گلشیری نیامده. بخش برجسته‌ی سخنانش درباره‌ی موضوع «ویراستاری» در داستان‌نویسی ایران بود که اگر کم‌ترین حدسی هم می‌زدم که متن آن در سایت گلشیری منتشر نخواهد شد، یقینا می‌رفتم نوشته‌اش را از چنگش درمی‌آوردم و چشمم کور، خودم زحمت تایپ و انتشارش را می‌کشیدم. حالا ناچارم به حافظه‌ام تکیه کنم تا به‌زعم خودم حق مطلب را ادا کرده باشم.

عبدالعلی عظیمی در چند جمله‌ مختصر حساب‌شده و ظریف به بیماری احمقانه‌ای اشاره کرد که دامن خیلی از داستان‌نویسان و حتی به قول او شاعران ما را هم آلوده کرده. توهم بی‌نیازی نویسندگان به «ویرایش» آثارشان توسط «ویراستاران کارشناس» اغلب با تعابیر گول‌زننده و دهان‌پرکنی چون دخالت در حریم آفرینش نویسنده پس زده می‌شود. سال‌هاست که در هر جایزه‌ی ادبی و در هر نقد حرفه‌ای می‌بینیم که کوچک و بزرگ از کاستی‌های زبانی آثار معاصر می‌نالند. شکی نیست که چارچوب اصلی زبان در اثر را خود نویسنده بنا می‌نهد و اصلا این عرصه، یکی از مهم‌ترین عرصه‌های سنجش توانایی صاحب‌اثر به عنوان نویسنده است. اما نمی‌فهمم این احساس خدایگانی زیان‌بار چگونه در جان و اندیشه‌ی بیش‌تر نویسندگان ایرانی رخنه کرده و جا خوش، که چنین ابلهانه از ویراستاری آثارشان می‌گریزند. تا جایی که عقل ناقص من می‌فهمد خدای جهانیان هم چنین ادعایی برای آفریده‌ی خویش ندارد و هیچ آفریده‌ی مصداقی خود را بی‌ویرایش‌های بعدی توسط ویراستارانی که جنسی ناخدایگونه دارند، نه می‌ستاید و نه کامل می‌داند!

در این میان هستند نویسندگانی که دست‌ِکم منطقی‌تر واکنش نشان می‌دهند و از بیم ویراستاران ناکارشناسی که با هر متن و آفریده‌ای یکسان برخورد می‌کنند، اثر خود را بی‌نیاز از ویرایش می‌دانند. عبدالعلی عظیمی به‌درستی تأکید می‌کرد بر واژه‌ی «ویراستار ‌ـ کارشناس». اخلاقی نیست وگرنه همین جا مثال می‌آوردم از برخی کتاب‌ها که خیلی از شمایان هم خوانده‌اید آن‌ها را و لذت برده‌اید بی‌آن که بدانید متن اصلی ویرایش‌نشده‌ را حاضر نبودید حتی به نیمه برسانید. گاهی وقت‌ها با جابه‌جا کردن فقط یک پاراگراف اتفاقی می‌افتد که پیش از آن نویسنده اصلا به امکانش نیندیشیده است؛ «ویراستار ـ کارشناس» یعنی این. من خودم را یک ویراستار ـ کارشناس بدانم قطعا گنده‌گوزی‌ست، ولی شخصا تجربه‌های شیرین زیادی دارم از آثاری که پس از ویرایش، ضمن وفادار ماندن به اسلوب زبانی نویسنده، نه تنها از اغلاط فاحش زبانی پیراسته شده‌اند که در برخی موارد حتی آهنگی درخور یافته‌اند و به کام نویسنده، مترجم و خواننده بسیار شیرین‌تر آمده‌اند. نکته آن که تنوع زبانی این آثار هم بسیار متفاوت بوده است. دوباره می‌گویم حیف که نمی‌توانم مثال بیاورم، ولی می‌توانم از نویسندگان دچار این بیماری خواهش کنم که دست‌ِکم از معدود کسانی که چنین تجربه‌های موفقی را پشت سر گذاشته‌اند، بپرسند.

خانم‌ها و آقایان نویسنده و مترجم
هیچ‌کس از شما انتظار ندارد که به‌قدر تسلط در آفرینش جان‌مایه‌ی داستان و طراحی ساختار و پرداخت دیگر عناصر داستان، بر زبان اثر خود نیز تسلط صددرصد داشته باشید. از طرف دیگر اگر اثرتان توسط یک «ویراستار ـ کارشناس» ویرایش شود و احیانا با توفیق هم روبه‌رو شود، یقین بدانید هیچ کس نه به شما خواهد گفت و نه اصلا به ذهنش خطور خواهد کرد که توفیق اثرتان مدیون ویراستار است. آن‌چه عبدالعلی عظیمی در مراسم بنیاد گلشیری گفت را کمی جدی بگیرید. جدی گرفتن موضوع ویراستاری داستان و ترجمه‌تان، احترام گذاشتن به آثار خودتان است. ایده‌آل این است که کنار دست هر نویسنده و متجرجمی دست‌ِکم یک «دوست» ویراستار هم باشد تا بتواند از آغاز آفرینش اثر با آن همراهی کند و بر اثر شناختی که دنیای ذهنی شما و پشت اثر دارد، در عین وفاداری به ساختار اثر و اسلوب حاکم بر زبان آن، به بالندگی بیش‌تر آفریده‌تان کمک کند. هیچ مامایی نه درد زایمان می‌کشد و نه حساس‌ترین نقطه‌ی بدنش تیغ می‌خورد، ولی فرزندی که به دنیا می‌آید، سلامت ثانویه‌اش را در بیش‌تر موارد مدیون همین ماماست، نه مادر؛ بی‌هیچ ادعا و نام و نانی! بگذارید ویراستاران کارشناس به هنگام زایمان کنار دست‌تان باشند، اگر نپسندیدید، آن وقت همان نسخه‌ی اول را بفرستید برای ثبت‌احوال!

شادباش ویژه
و اما دیروز احساس خوبی داشتم که از میان برندگان پنجمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بنیاد گلشیری، چهار تن از دوستان جوانم را در میان برندگان می‌دیدم. حضوری تبریک گفتم به تک‌تک‌شان، ولی آن‌قدر برایم ارزشمند هستند که در این‌جا هم بدون ترتیب الفبا(!) برای‌شان آفرینش رمان‌ها و داستان‌های بهتری را آرزو کنم: یعقوب یادعلی با رمان «آداب بی‌قراری‌»‌اش، از داستان‌نویسان بی‌حاشیه‌‌ی مطرح این سال‌ها که اگر همین‌گونه ادامه دهد، بخشی از آینده نیز از آن اوست، و به‌رغم نامهربانی غیرمترقبه‌اش نسبت به دوست دیرینه و یاور همیشگی‌اش! مهسا محب‌علی با مجموعه‌داستان «عاشقیت در پاورقی»اش که اگر شعور اجتماعی و نیز ادبی او را چند نویسنده‌ی هم‌نسل او نیز داشتند، دنیا گلستان‌تر می‌شد! محمدحسین محمدی با مجموعه‌داستان «انجیرهای سرخ مزار»ش که شارلاتانیزم مخصوص ما ایرانی‌ها هنوز در روح افغانی‌اش حلول نکرده! و سرانجام فرهاد بردبار با رمان «رنگ کلاغ»ش که اگر در سال‌های گذشته این‌قدر بی‌تفاوت از کنار هم نمی‌گذشتیم، امروز خوشحال‌تر می‌بودم!

عاشق و رها
هر چه سعی می‌کنم نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و ننویسم که محمدحسن شهسواری از داوران منتقدان مطبوعات و نیز از داوران بنیاد گلشیری و بسیار مهم‌تر از این‌ها دوست همیشه دوست من، انگار جایزه‌ی «بدشانس‌ترین» نویسنده را به خاطر رمان درخشان «پاگرد» در کاروان جوایز امسال، دریافت کرده. محمدحسن‌جان، با وضعی که امسال پیش آمد، امشب لحظه‌ای آرزو کردم کاش منتقد و داور نبودی و کاش می‌توانستم شخصا جایزه‌ای برپا کنم و جایزه‌ی بهترین رمان سال را مشترکا به رمان تو و یک رمان دیگر که نامش را نمی‌آورم، می‌دادم؛ هرچند خوب می‌دانم که عاشق‌تر و رهاتر از خزعبلاتی هستی که من نوشتم!

پیوند:
:: یادداشت خیلی کوتاه سیدآبادی در وبلاگ هنوز
نمی‌خواهم بگویم مرگ چه ارزان است این‌جا هنوز. نمی‌خواهم بگویم آسیبی را که تحریم آمریکا به صنعت هوایی ما در این‌سال‌ها رسانده نمی‌شود در سفر به مکه‌ی آل‌سعود جست. نمی‌خواهم بگویم که نیروی متخصص و هنرمندی که چنین ساده از کف رفت، چنین ساده باز به دست نخواهد آمد. نمی‌خواهم بگویم این هواپیمای سی یکصد بوق همان هواپیمایی‌ست که ۱۹ سال پیش، لرزان از سرما و افتان از زخم جنگ روی برانکارد شکسته‌ای، چپاندندم گوشه‌ای از آن هم‌ردیف شاید دویست زخمی دیگر، هر یک بر ردیفی از طبقه‌ای عینهو بایگانی آشفته‌ی انباشته‌ی اداره‌ای قدیمی. نمی‌خواهم بگویم که همان زمان وقتی این سی یکصد و بوق به هوا بلند شد از اهواز تا برسد به مشهد، چه تکانی خورد و چه آخی از نهادم بیرون کشید که صورت باندپیچی شده‌ام خورد به سقف که فاصله‌ام تا سقف به قدر وجبی بود. نمی‌خواهم هم بگویم که لعنت به این همه مانور و جنگ و گند و کثافت که برای خبررسانی‌اش این همه لشکر بکشند و ببرند و بیاورند و... نه، نمی‌خواهم این‌ها را بگویم. پس چیست که نمی‌گذارد امشب بخوابم؟

شمار کسانی که از صدا و سیما در این پرواز لعنتی بوده‌اند آن‌قدر زیاد و کیلویی و هیئتی‌ست که شتاب در مرور اسامی قربانیان هم نمی‌گذارد نبینم اسم کسانی را که روزها و سال‌هایی را به دیدار و گپ و گفت با هم گذرانده‌ایم. مردانی زحمتکش از کارمندان دون‌پایه‌ی صدا و سیما که نان سفره‌ی فرزندان منتظر خویش را در همین سفرهای حال‌به‌هم‌زن ناگزیر می‌جستند و اکنون از سوی جناب رئیس «هجرت‌کنندگان به سوی خدا و رسول» لقب گرفته‌اند. می‌خواهم این را بگویم فقط که این چه رادیوتلویزیونی‌ست که برای یک رویداد خبری دست‌دوم ۶۸ نفر را از کارگر کم‌سواد سالمند فنی گرفته تا تصویربردار متخصص باتجربه و... را چنین گسیل می‌کند؟ می‌خواهم این را بگویم فقط که کافی‌ست عدد ۶۸ را ضرب در ۲ کنیم تا برسیم به حدود شمار همه‌ي گزارشگران انواع رسانه‌های خارجی از کشورهای گوناگون در رویدادهای مهم ایران. می‌خواهم این را بگویم فقط که عدد ۶۸ نفر آن‌قدر زیاد است که اگر یک تیم چندنفره‌ی بازیگر و طراح به آن اضافه کنید، برای ساختن یک سریال ۲۶قسمتی گران‌قیمت کفایت می‌کنند. می‌خواهم این را بپرسم فقط که در کجای دنیا، ۶۸ نفر را از یک ـ فقط از یک ـ رسانه‌ی دولتی برای پوشش خبری یک رویداد دست‌دوم متمرکز اعزام می‌کنند؟ فقط همین! چهره‌ی خندان خداعفو عبدیان که امشب دو فرزندش پشت در خانه خواهند خوابید و نگاه ریز سیدهادی حسینی که فرزندش دیگر پارچه به پیکان پدر نخواهد کشید، امشب خواب از من ربوده‌اند. لعنت!

پس‌نوشت:
رئیس صدا و سیما اصرار دارد فقط شمار کسانی را که «رسما» کارمند سازمان محسوب می‌شدند به عنوان آمار قربانیان حادثه معرفی کند و احتمالا برای کاستن از فشار افکار عمومی، از لقب «شهید» برای آن‌ها استفاده کند.

پیوندها:
:: نوشته‌ها و نگاه‌های دیگر در همین باره
تصویر جلد کتاب ترجمه‌ي «شازده احتجاب»دو ترجمه‌ی انگلیسی از «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری پیش از این منتشر شده بود، ولی هیچ کدام به صورت کتابی مستقل درنیامده بودند و به اعتقاد فرزانه طاهری ـ مترجم و همسر گلشیری ـ از لحاظ کیفیت ترجمه هم مطلوب نبودند. اما اخیرا ترجمه‌ی دیگری از این اثر ارزشمند گلشیری به‌صورت مستقل منتشر شده که مترجم آن خود یک نویسنده‌ی معتبر بریتانیایی‌ست به نام جیمز باکن (James Buchan). این نویسنده‌ی ۵۱ساله رمان‌نویس، منتقد و روزنامه‌نگاری اسکاتلندی‌ست که سال‌ها گزارشگر تایمز مالی در خاورمیانه از جمله ایران، آلمان و ایالات متحده بوده. نخستین رمانش در سال 1984 برنده‌ی جایزه‌ی بهترین رمان اول سال «ویتبرد» شد که از معتبرترین جوایز ادبی بریتانیاست، پس از آن هم جایزه‌ی ادبیات داستانی گاردین را گرفت. او نوه‌ی جیمز باکن، رمان‌نویس و دیپلمات اسکاتلندی‌ست.

جیمز باکن رمانی هم به نام «جای خوبی برای مردن» نوشته که در امریکا با عنوان «عروس ایرانی» منتشر شد. وقایع این رمان در ایران پیش و پس از انقلاب می‌گذرد و بر بستر حوادث آن دوران، ماجرای عاشقانه‌ی مردی انگلیسی و دختری ایرانی را با زبانی فاخر و ارجاعات متعدد به فرهنگ و ادبیات کلاسیک ایران و فولکلور ایرانی نگاشته است. جیمز باکن به دلیل آثار پژوهشی و اندیشمندانه‌اش در زمینه‌های تاریخی و اقتصادی شهرت دارد و نثرش نیز در نقدهای متعدد بر آثارش ستوده شده. تازه‌ترین اثری که از او منتشر شده، ترجمه‌ی شازده احتجاب هوشنگ گلشیری است. مقدمه‌ی این ترجمه را هم خود او نوشته که در آن هم به گلشیری و هم به ادبیات معاصر ایران و زمان تاریخی شازده احتجاب پرداخته است. این کتاب را به تازگی انتشارات «هارویل/ رندوم هاوس» منتشر کرده.

حالا که این خبر و توضیح را به نقل از فرزانه طاهری دادم، به توصیه‌ی او یادآوری هم می‌کنم که مراسم اهدای پنجمین دوره‌ی جایزه‌ی هوشنگ گلشیری راس ساعت سه بعدازظهر روز جمعه 18 آذر در فرهنگسرای نیاوران برگزار خواهد شد. در این مراسم که مطابق دوره‌های قبل، ورود به آن برای همه‌ی علاقه‌مندان آزاد است، فیلم داستان‌خوانی نامزدهای دریافت جایزه در چهار بخش نمایش داده خواهد شد. مراسم با فیلمی از مراسم چهار دوره‌ی گذشته آغاز می‌شود و در میانه‌ی برنامه هم فیلمی از زنده‌یاد هوشنگ گلشیری پخش خواهد شد.
کامران شیردل را از جشنواره‌ی مستند کیش برکنار کردند و همان‌طور که حدس می‌زدم، بانگی از اهالی سینما برنخاست. به هر تقدیر در یادداشت پیشین وعده دادم ماجرایی را نقل کنم که عباس کیارستمی به‌عنوان یک سینماگر هم در آن حضور نزدیک داشته. این ماجرا در کتاب «نیچه نه، فقط بگو: مشد اسماعیل» نقل شده. برای آن‌ها که این کتاب را نمی‌شناسند، ابتدا چند خطی درباره‌ی آن و نویسنده‌اش می‌نویسم تا برسم به آن ماجرا. [ادامـه]
تجربه نشان داده که از سینمایی‌ها بخار زیادی بلند نمی‌شود؛ نه فقط در عرصه‌ی اجتماع و سیاست، که حتی در مورد حواشی فرهنگی حرفه‌شان. می‌شود گفت نسبت به دیگر هنرمندان آدم‌های آرام‌تری‌اند. می‌شود هم گفت محافظه‌کارترند، اما من می‌گویم معاش‌اندیش‌ترند. نمی‌خواهم وارد این بحث شوم که چرا این‌طوری‌اند. فقط در یک خط بگویم که در میان هنرها، سینما تنها هنری‌ست که جنبه‌ی فنی، صنعتی و اقتصادی‌اش بسیار پررنگ و اجتناب‌ناپذیر است و در ایران ما هم که بالا برویم یا پایین بیاییم، فن و صنعت و اقتصاد را نمی‌توان بدون دولت (بخوانید حکومت) تصور کرد. همین اشاره‌ی مختصر برای این‌جا کافی‌ست. در این اوضاع باریکه‌دودی هم اگر بلند می‌شود گاهی، از برخی کنده‌هاست که اتفاقا نزدیکی آن‌ها با دنیای متن، اندیشه و آفرینش ذهنی بسیار بیش‌تر از دیگران است.

کامران شیردل از جشنواره‌ی مستند کیش خداحافظی شد! به قول علی مصلح آن‌ها که نمی‌دانند بدانند که "جشنواره‌ی کیش تنها جشنواره‌ی تخصصی سینمای مستند ایران بود که خیلی از مستندسازان نه تنها آرزو داشتند فیلم‌شان در این رویداد نمایش داده شود، بلکه فیلم‌های‌شان را برایش کنار می‌گذاشتند؛ به نوعی مثل جایگاهی که جشنواره فجر تا چند سال پیش داشت. بی‌رودربایستی، این جایگاه مدیون پیگیری‌های کامران شیردل بود که ذره ذره از اعتبار و انرژی و حساسیت‌های خودش خرج کرد تا این رویداد نوپا جای خودش را باز کند." و برای این که جایگاه کامران شیردل را در این جشنواره بدانید همین خبر کافی‌ست که ۱۵ کشور از شرکت‌کنندگان این دوره‌ی جشنواره گویا شنیدن ماجرا انصراف داده‌اند.

خیلی مایل‌ام ببینیم به جز واکنش‌های احتمالی برخی دوستان کامران شیردل، آن هم به ضرب و زور مصاحبه و...، چه واکنش جمعی‌ای از سوی جماعت سینماگران خصوصا مستندسازان و خصوصاتر شمار انبوهی جوانان مستندساز ایرانی رخ خواهد داد. آیا به روال گذشته یک نچ غلیظ می‌اندازند گوشه‌ی زبان‌شان، سیگارشان را پک می‌زنند و چشم‌به‌راه روزنامه‌های فرداها می‌مانند تا ببینند ماجرای بعدی کی و چگونه رخ می‌دهد، یا این‌بار دست‌ِکم در واکنشی صنفی (نه لزوما اجتماعی و سیاسی) همه با هم امکان مقاومت خود را در برابر از دست‌رفتن یکی از سرمایه‌های فرهنگی هنری خودشان و همه‌ی ما ایرانیان می‌سنجند؟

یادم باشد بعدا خاطره‌ای را از عباس کیارستمی نقل کنم، مربوط به سال‌های نخست پس از انقلاب. کتابی را این روزها بازخوانی می‌کردم که حالا می‌بینم چه خوب که بخشی از آن را بعدا این‌جا نقل قول کنم؛ محض عبرت سینماگران معاش‌اندیش ایران. سینمایی‌ها هم سینمایی‌های قدیم!

پیوندها
:: حذف سنگربه‌سنگر / زن‌نوشت
:: مرثیه‌ای بر یک جشنواره! / علی مصلح
:: جشنواره‌ی كيش با شيردل خداحافظی كرد / میراث‌خبر
:: ممیزی شدید نمی‌گذارد جشنواره‌ی بین‌المللی برگزار کنیم / هنوز
:: شکل‌گيری جشنواره مستند کيش و نگاهی به جشنواره‌ی ششم / پندار
رادیو فرهنگ شاید تنها بخش رسانه‌ی مثلا ملی ایران است که در آن هنرمندان و روشنفکران را ـ اگر نه بر صدر که دست‌ِکم ـ دم در نمی‌نشانند. در این رادیو هنوز می‌شود چند برنامه را جست که به همت و ذوق و پایداری سردبیران‌شان، هم رنگ و بوی واقعی رادیو دارند و هم تا بتوانند گوشه‌چشمی منصفانه و محترمانه به بدنه‌ی غایب فضای فرهنگی و هنری ایران در صدا و سیما. اگر می‌خواهید خبری را درباره‌ی پخش مجموعه‌برنامه‌ای پرمایه، بکر و ارزشمند درباره‌ی شادروان «منوچهر آتشی» بخوانید، صدای اسپیکرتان را کمی بلند کنید و ادامه‌ی این یادداشت را بخوانید. صدای منوچهر آتشی را می‌شنوید که بخشی از «اسب سفید وحشی» را می‌خواند. [ادامـه]
به قولی،
کاش می‌شد سه چیز را از کودکان یاد می‌گرفتم
ـ یا این که ـ
سه چیز را از کودکی‌ام فراموش نمی‌کردم:
۱) بی‌دلیل شاد بودن و پای‌کوبیدن
۲) همیشه سرگرم کاری بودن و بیهوده ننشستن
۳) حق و خواسته‌ی خود را با تمام وجود خواستن و فریادزدن.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.