خوابگرد قدیم
به جای این کاری «نکنم» و، فقط فحش بدهم و، قیافه‌ی آدم‌های منتظر را بگیرم؛ ترجیح می‌دهم کاری «بکنم». و چون نمی‌توانم و نمی‌خواهم کار «بزرگی» مثل انقلاب بکنم، ناچارم کار «کوچک‌تری» بکنم. بنابر این در انتخابات شوراها شرکت می‌کنم و با همه‌ی انتقادهایی که به اصلاح‌طلبان دارم، به فهرست آن‌ها رأی می‌دهم؛ فقط به خاطر این که اگر اصطلاح‌طلبان پیروز شوند، دست‌ِکم برای من و شمار زیادی از اهالی فرهنگ و هنر، نتایج و منافع‌اش کاملاً ملموس و نزدیک خواهد بود.
خوابگرد: خواهش می‌کنم این ایمیل را بخوانید. نام فرستنده را همراهِ یک سطر از متن ـ که انتشارش اخلاقی نبود ـ حذف کرده‌ام. رسم‌الخط و نقطه‌گذاری هم از من است.

آقای شکراللهی؛ با سلام
از سفر برگشتم و نشستم جلوی دستگاه. مطلب‌تان را درباره‌ی جایزه‌ی مهرگان دیدم. باورم نشد که شما یا آقای شهسواری نوشته باشید. مطلب مال کیهان و رسالت و ادبیات داستانی هم نیست، و مال وزارت اطلاعات یا حراست وزارت ارشاد. تعجب کردم و هنوز گیج‌ام. چرا این همه تحقیر؟ چرا منتقدان مطبوعات که کار بیروتی [رمان چهاردرد] و بنی‌عامری [رمان آهسته وحشی می‌شوم] را بالا نیاوردند، چیزی ننوشتی تو؟ اصلاً این دو کتاب را خواندی؟ داستان‌های کوتاه هم چنگی به دل نمی‌زنند. خودم و دوستانم ۱۲ تا را خوانده‌ایم. جان‌دار و خون‌دار نیستند. درباره‌ی حرف آقای دکتر پژمان، باید بگویم که همه چیز از یاد می‌رود؛ ولی همه جای دنیا از بچگی به همه جایزه می‌دهند. و اگر جایزه از یاد می‌رود چرا ایشان چند دوره داور اصفهان و بنیاد گلشیری بودند؟ چرا همین حالا در کنار خودت داور جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب شده؟ مگر این جایزه از یاد نمی‌رود؟ من چند جلسه از نقدهای او بودم . حس کردم [...] شما چرا آقای شکراللهی؟ آقای شهسواری چرا؟ خودتونو آلوده نکنین. گور بابای مهرگان و جایزه‌های دیگر. ولی کاری نکنین که بچه‌ها  بگویند این‌ها اطلاعاتی‌اند. دارن می‌گن. مهم نیست، ولی به وجدان‌تون مراجعه کنین. چه مسلمون باشین چه مسیحی یا لائیک. من و دوستانم و زنم از شما توقع دیگری داشتیم. فکر نمی‌کردیم با ادبیات، حتا جوایز دولتی این جوری برخورد کنین. به خدا کار خوبی نیست. لطف کن این ایمیل را به اقای شهسواری هم بده.
با توجه به این که ذاتاً آدم گوشه‌گیری‌ام، و یکی دو سال است در مسیری مخالفِ منش ِ همه‌ی عمرم افتاده‌ام؛ اگر قرار باشد بین «خودکشی رسانه‌ای» و «دل‌ناجویی از همگان» یکی را انتخاب کنم، دومی را برمی‌گزینم؛ حتا اگر به تندخویی، غرور و «حالا مگه فکر کردی چی هستی؟» متهم شوم!

دل‌ناجویی از همگان یعنی «نه گفتن» به شمار زیادی از ایمیل‌ها، تلفن‌ها، درخواست مشورت‌ها، پیشنهاد همکاری‌ها، تقاضای لینک‌ها، توضیح‌خواستن‌ها، گله‌ها، هندوانه‌ـ‌زیرـ‌بغل‌گذاشتن‌ها، اس‌ام‌اس‌ها، التماس دعاها، دشنام‌ها، نشست‌ها، آف‌لاین‌ها، نمایشگاه‌ها، قرارها، چه‌کنم‌ها، تو راخداها، خواهش می‌کنم‌ها، لطفاًها، و...

فکر می‌کنم فرزندم، خانواده‌ام، شغل اداری‌ام، شغل دوم‌ام، اداره‌ی هفتان و خوابگرد، مسئولیت‌های حاشیه‌ای که رسماً پذیرفته‌ام، و فراهم‌سازی مقدمات کار فرهنگیِ مهم دیگری که مدت‌هاست مشغولش هستم، برای من ِ ذاتاً گوشه‌گیرِ افتاده بر بام، زیاد هم باشد. می‌خواهم اندک‌زمانی را که باقی می‌ماند، سازم را بگیرم دستم پس ِ یک سال، تا زنده بمانم.

پیشاپیش از این که شبیهِ کسانی خواهم شد که همه چیز را وظیفه‌ی من می‌دانند، از خودم عذرخواهی می‌کنم؛ می‌خواهم «نه» گفتن را بیاموزم.
به گمانم از جعفر پناهی، یک مصاحبه‌گر خارجی پرسیده بود: «مگر شما در یک دانشکده‌ی تلویزیونی درس نخوانده‌اید؟ پس چرا این قدر کارگردان فیلم از این دانشکده فارغ‌التحصیل شده‌اند؟»
آن بنده خدای خارجی حق داشت؛ «علیرضا رئیسیان»، «بهروز افخمی»، «جعفر پناهی»، «پرویز شهبازی»، «بهمن قبادی»، و شماری از این کارگردان‌ها هستند. شمار زیادی هم هستند که اکنون با شهرتی کم‌تر، در سینما با همین عنوان یا عناوین دیگر مشغول کارند.

دانشجویان این دانشکده می‌دانند که صادرات این همه چهره لزوماً به خاطر کیفیت آموزش در دانشکده‌ی صدا و سیما نیست، چون مطمئناً آموزش در آن جا هر چه هست، [به گواهی دست‌ِ‌کم خودم] چیز دندان‌گیری نیست. به نظر من ساختار کار در تلویزیون (حداقل تا چند سال پیش)، بیش‌ترین سهم را در این موفقیت داشته. فارغ‌التحصیلان، به ویژه پس از شروع به کار در سازمان، امکان تجربه‌اندوزی زیادی دارند؛ به‌خصوص اگر در مراکز استان‌ها باشند، می‌توانند بسیار سیاه‌مشق کنند و بار خودشان را ببندند. اگر چه به محض این که خرشان از پل گذشته، تا توانسته‌اند به تلویزیون فحش داده‌اند که البته این هم به قول دوستم محمدحسن شهسواری، اشکالی ندارد چون آدمی، حسابی فراموشکار است. برای مثال از جعفر پناهی بپرسید که وقتی در مرکز بندرعباس بود، چه تجربه‌ی شیرین و مؤثری را با ساختن نخستین فیلم نیمه‌بلندش به دست آورد.


حالا اگر از زهرا کاظمی با آن عاقبتِ ناخوش بگذریم که او هم از فارغ‌التحصیلان این دانشکده‌ بود، و نیز اگر بگذریم از وجود این همه کارگردان معروف فیلم در یک دانشکده‌ی تلویزیونی، انصافاً نمی‌توان گذشت از وجود این همه نویسنده در این دانشکده؛ واقعاً عجیب‌ است. «رضا ارژنگ» (با رمان معروفش لکه‌های تهِ فنجان قهوه)، «محمدرضا کاتب» (که پرکارترین‌شان است)، «یعقوب یادعلی» (با سه کتاب مطرح) و «محمدحسن شهسواری» (که شهره‌ی آفاق است) تقریباً هم‌دوره‌اند. در دوره‌های پس از آن‌ها هم می‌توانم از «سجاد صاحبان‌زند»، «محمدحسین محمدی»، «فرهاد بردبار» و «علی کهوند» نام ببرم. و اگر کمی دندان روی جگر بگذارید، کسان دیگری هم در راه‌اند و سر وقت، سر و کله‌شان پیدا خواهد شد.

از میان نورسیده‌ها می‌خواهم «حافظ خیاوی» را معرفی کنم که چیز دیگری است! اگر بخت یار او باشد و کواکب یاری کنند و از آسمان بلایی فرود نیاید  ـ که خلاصه‌اش می‌شود انتشار کتاب ـ امسال نخستین مجموعه‌داستان او به نام «مردی که گورش گم شد» با مهر  نشر چشمه منتشر می‌شود؛ مجموعه‌داستانی کمابیش پیوسته با محوریت شهر خیاو (مشکین‌شهر) که آدم را یاد ساعدی می‌اندازد؛ البته ساعدیِ این سال‌ها و به‌روزشده.

حافظ خیاویحافظ خیاوی تا پیش از این که کتابش منتشر شود، برای من و شهسواری، یعنی جوان آذری بامزه‌ای که می‌شد ساعت‌ها کنار بوفه‌ی دانشکده با او نشست، چای کیسه‌ای بدطعم گلستان در لیوان‌های مزخرف یک‌بار مصرف خورد، زرت و زرت سیگار کشید، بدگویی استادها را کرد و، گپ‌های مجاز و ممنوع زد. حافظ هم‌اکنون در خیاو (مشکین‌شهر) زندگی می‌کند پیش از این که کتاب نخست‌اش منتشر شود، و رسماً برود قاطی نویسنده‌های نسل جدید، خوشحال‌ام که برای نخستین‌بار، داستانی از او را در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر می‌کنم. نام این داستان «دختر باتوم‌خور» است و اصلاً در حال و هوای داستان‌های مجموعه‌ی «مردی که گورش گم شد»، نیست. و این نشان می‌دهد که حافظ خود را دربند یک نوع نوشتن نکرده که این برای نویسنده حرفه‌ای، رویکرد مناسبی است. مطمئن باشید از خواندن داستانش پشیمان نمی‌شوید. اگر دوست داشتید نظری بدهید، برگردید همین‌جا و برایش کامنت بگذارید.

دختر باتوم‌خور ـ نوشته‌ی حافظ خیاوی
گفتم: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش می‌کنم» و از پله‌ها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا می‌دانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچه‌هاست. تعارفی که با آن‌ها نداشتم. وقتی شماره‌ی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همین‌جوری که در خوابگاه می‌چرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که همچون کسی آن پایین منتظرم نشسته باشد... [متن کامل داستان]

هر آدمی حدّاقل یک داستان برایِ گفتن دارد... ما باید قصه‌های خودمان را بگوئیم و بشنویم. تجربه‌های شخصی و خصوصی‌مان را گرد آتش دوستی و همدلی با هم درمیان بگذاریم... درگیر سبک و شیوایی کلام و آداب نگارش نباشیم. آن‌چه مهّم است، واقعیّت است. کافی‌ست واقعیتی را نقل کنیم... برنامه‌ی خاطره‌های زمانه‌ی ما، دعوتی همگانی است از پیر و جوان و خرد و کلان. هرکس که بتواند حادثه و خاطره‌ای را که برایش ماندگارتر و مؤثرتر بوده بنویسد تا... [متن کامل فراخوان]
امسال هم‌زمان با «روز جهانی داستان کوتاه» که همایش بزرگی نیز به‌خاطر آن برپا خواهد شد، مؤسسه‌ی «شهر کتاب»، جایزه‌ی داستان کوتاه را راه انداخته است. قرار است یک گروه داوری سه‌نفره، ۶۰ داستان را از بین همه‌ی آثاری که فرستاده می‌شود، برگزینند و به مرحله‌ی دوم بسپارند که داوری‌اش با هفت نویسنده و منتقد دیگر است، و  آخر سر، سه داستان به عنوان بهترین‌ها شناسایی و معرفی خواهند شد. تقدیر رسمی و تندیس و جایزه‌ از نوع نفیس هم که لابد در کار هست. روز جهانی داستان کوتاه، ۲۵ بهمن‌ماه است و همایش و مراسم پایانی در آن روز برگزار خواهد شد.

اگر اهلش هستید، شرایط زیر را با دقت بخوانید:
ـ موضوع داستان‌ها آزاد است، اما حجم هر داستان بايد حداكثر ۱۰ صفحه‌ی A4 باشد.
ـ نويسندگان می‌توانند حداكثر دو داستان كوتاه خود را براي شركت در مسابقه بفرستند.
ـ داستان‌ها نبايد قبلاً در هيچ نشريه يا كتابي منتشر شده باشند.
ـ داستان‌هايي كه در مسابقات كشوري موفق به كسب عنوان يا جايزه شده باشند، در داوري شركت داده نمي‌شوند.
ـ داستان‌ها بايد تايپ‌شده و بر يك روي كاغذ ارسال شوند.
ـ از هر داستان بايد چهار نسخه ارسال شود.
ـ علاقه‌مندان باید آثار خود را تا پايان روز ۱۵ دي‌ماه، با پست سفارشي، به دبيرخانه‌ی جايزه‌ی داستان كوتاه شهر كتاب، به نشانی "تهران، خيابان حافظ شمالي، نبش زرتشت شرقي، شهركتاب مركزي، طبقه‌ی چهارم" بفرستند.

:: تقصیر این که دوستان شهر کتاب، امکان فرستادن داستان با ایمیل را فراهم نکرده‌اند، بر گردن بنده نیست؛ اگر چنین کردند، خبرتان می‌کنم.

پی‌نوشت:
به سلامتی، دبیرخانه‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب، تصمیم گرفته که داستان‌ها را با ایمیل هم بپذیرد. اگر می‌خواهید با ایمیل در این مسابقه شرکت کنید، از نشانی [email protected] استفاده کنید. در این صورت روشن است که نیازی به فرستادن چهار نسخه از داستان با ایمیل نیست (!) ولی مشخصات کامل و نشانی یا تلفن خود را، در کنار داستان‌تان، حتماً برای‌شان ایمیل کنید. (راستی، چی می‌شد همه‌ی توصیه‌های این حقیر، با همین سرعت و اطمینان، مورد توجه قرار می گرفت؟!)
امسال، به هر قیمتی بود، جایزه‌ی مهرگان زنده ماند و مراسم پایانی‌اش هم به خیر و خوشی برگزار شد. برنده‌ها را هم که می‌دانید: رمان «و دیگران» محبوبه میرقدیری به عنوان رمان برتر معرفی شد و رمان‌های «بازی آخر بانو» بلقیس سلیمانی و «رؤیای تبّت» فریبا وفی هم تقدیر شدند. هوشنگ مرادی کرمانی هم که گمان می‌کنم دیگر هیچ جایزه‌ای، هیچ جذابیتی برایش نداشته باشد، جایزه‌ی بهترین رمان نوجوان را گرفت. خوب شد که انشای طنزی را که برای این مراسم نوشته‌ بود، خواند؛ وگرنه جایزه‌دادن به او زیادی ملال‌انگیز می‌شد.

برندگان مهرگان ادب ۱۳۸۵

«زرگر» بنیان‌گذار جایزه‌ی مهرگان، خیلی خجالت کشید تا بگوید که آمفی‌تأتر فرهنگسرای نیاوران را با چک و چانه جور کرده‌اند و از او خواسته‌اند که بگوید "لطفاً با کراوات روی سن نیایید!" حیف شد متصدیان این مملکت، کت و شلوار را لباس تاریخی ما ایرانیان می‌دانند وگرنه می‌گفتند: "لطفاً با کت و شلوار و کراوات روی سن نیایید." که اگر این‌طور می‌شد، سخنرانی هوشنگ مرادی کرمانی در زیرشلواری راه‌راه مامان‌دوز و بالاپوش پوست‌بزی کرمانی منظره‌ی جالبی می‌شد! این قشر دانشگاهی از نوع مسن هم خوشم می‌آید که جان‌به جان‌شان کنی، آدم‌اند؛ در بخش جایزه‌ی مهرگان علم، یکی از پی دیگری با کراوات، آن هم به رنگ قرمز تند آمدند و، رفتند و، کاری کردند که سال دیگر، سالن اجتماعات کشتارگاه تهران را هم به‌شان ندهند!

محبوبه میرقدیریمحبوبه میرقدیری، نویسنده‌ی پایتخت‌نشین نیست، در اراک زندگی می‌کند، بیست و پنج سال است که معلم است و حجب و معصومیت از چهره و حرف‌ها و رفتارش می‌بارید. وقتی جایزه‌اش را گرفت، گفت: "ما نویسنده‌ها هیچ چیز نمی‌خواهیم، هیچ چیز؛ فقط لذت کوچک نوشتن را از ما نگیرید و بگذارید بنویسیم." البته منظور او از «نوشتن»، «منتشر کردن» بود که همه‌ی حاضران بلافاصله این را فهمیدند و به همین دلیل، مفصلاً کف زدند! در مورد جایزه به میرقدیری، شهلا لاهیجی (ناشر کتاب برنده) هم رفتار نشاط‌آور مشکوکی از خود بروز داد: پرید بالای سن و از دور با آغوشی باز به سمت محبوبه رفت و تقریبا فریاد زد "بالأخره جایزه را گرفتی!" هرگونه تفسیر کلمه‌ی «بالأخره» را به خوانندگان ارجمند می‌سپاریم، خودمان را هم به خدا!

در مجموع، خروجی جایزه‌ی مهرگان ادب امسال، زن‌سالارانه یا همان زن‌ذلیلانه بود. از میان همه‌ی رمان‌های سال ۸۴ فقط سه رمان را نامزد کرده‌ بودند از سه نویسنده‌‌ی زن؛ نمی‌خواهم خدشه‌ای به نتیجه‌ی نهایی این جایزه وارد کنم و مثلاً نگرش خیلی‌ها را بپردازم در این‌جا که حتا در میان این سه نامزد، اثر بلقیس سلیمانی را به مراتب ارزشمندتر می‌دانند، و کاملاً هم مسلم است که جنسیت در این جایزه‌ها هیچ جایگاهی ندارد، و مبرهن است که بنده احمق نیستم؛ ولی من یکی به جای همه‌ی مردان رمان‌نویس ۸۴، خصوصاً منیرالدین بیروتی (رمان چهار درد) و حسن بنی‌عامری (رمان آهسته وحشی می‌شوم) مقدار اندکی شرمگین شدم که حتا ارزش نامزد شدن را هم نداشته‌اند از نظر داوران مهرگان ادب.

مهرگان ادب، امسال بر خلاف هدف و مرام خود رفتار کرد. اعلام نکردن پیشاپیش نامزدها، شمار اندک نامزدها (سه نامزد)، پرهیز از نامزد کردن مجموعه‌داستان و پیرو آن برنده نشناختن هیچ مجموعه‌داستانی از ۸۴، و حتا اعلام «شمار زیاد» ۱۹ تک‌داستان از ۱۹ مجموعه، به نظرم کارهای نادرستی بود. به قول دوستی، هدف اصلی مهرگان  ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی در عموم مردم بوده و هست و معیارهایش با جوایز دیگر اندکی متفاوت است. با در نظر گرفتن این هدف، این رفتار، غیرمنطقی و حتا اشتباه به نظر می‌رسد. داوران هر جایزه‌ای می‌توانند هیچ اثری را در بخش مجموعه‌داستان، اثر برتر اعلام نکنند، ولی اعلام صریح این که هیچ مجموعه‌داستانی از سال ۸۴ حتا ارزش نامزدشدن هم نداشته، اگر شناخت غلطی نباشد (که با توجه به مجموعه‌های خوبی که چاپ شده، «شناخت» غلطی‌ست)، قطعاً رفتار غلطی‌ست و با هدف اساسی این جایزه تعارض دارد.

برگزاری هر جایزه‌ی ادبی در ایران، به هزار و یک دلیل بسیار ارزشمند و مغتنم است و به نظر من باید بر دستان برگزارکنندگان جایزه‌ی مهرگان که آن را از کام نابودی بیرون کشیدند، بوسه زد. در عین‌‌حال، چه این جایزه و چه جایزه‌های دیگرِ کتاب سال، هر کدام سلیقه‌ی خاص، نگاه تازه و شیوه‌ی داوری متفاوتی را نمایندگی می‌کنند، و لطف‌و نمک‌شان هم به همین است. برنده‌شدن در این جایزه‌های ادبی، بی‌شک اتفاق بزرگی در زندگی برندگان است، ولی این را هم به نقل دکتر پژمان بگویم برای‌تان که چند ساعتی پیش از همین مراسم، برایم می‌گفت: از یکصد و سه برنده‌ی جایزه‌ی بسیار معتبر کنگور از یکصد و سه سال پیش تا کنون، بین پنجاه تا شست نفر اکنون اصلا هیچ نامی در هیچ جا ندارند تا جایی که مثلاً انتشارات گالیمار از دکتر پژمان تشکر کرده بود که با یک پرسش ایمیلی، نام یکی از برنده‌هایش را به آن‌ها یادآوری کرده بود!

راستی چرا در سینما، ادبیات و هنر ما، بیانیه‌های هیأت داوران پر است از برشماری ویژگی‌های خاص اثر برنده؟ مگر بدیهی نیست که هر اثر، ویژگی‌های خاص خودش را دارد؟ مگر اصل ماجرا این نیست که مثلاً فلان کتاب، به خاطر «برتری» نسبت به نامزدهای دیگر برنده می‌شود؟ پس چرا در هیچ بیانیه‌ای به این موضوع اشاره نمی‌شود؟ بهتر نیست، در بیانیه‌های هیأت داوران ادبی و سینمایی و هنری، به جای این که بگویند، جایزه‌ی بهترین به فلان اثر داده می‌شود به خاطر فلان و بهمان و ...، فقط بگویند: "جایزه‌ی بهترین به فلان اثر داده می‌شود، لطفا تشویق کنید"؟

این‌جانب سیّدرضا شکراللّهی، معروف به خوابگرد، به‌خاطر انتشار خبر دروغِ پخش میزگرد «وبلاگ» در شبکه‌ی چهار تلویزیون، و به‌نمایندگی از مدیر محترم گروه ادب و هنر شبکه‌ی چهار، بازبین محترم پخش شبکه‌ی چهار، مدیر محترم پخش شبکه‌ی چهار، رئیس محترم شبکه‌ی چهار، معاون محترم سیما، رئیس کل صدا و سیما، رئیس محترم دولت، و یک مقام دیگر، از همه‌ی شما دوستان مهربان و دشمنان عزیز، صمیمانه و در کمال خون‌سردی، پوزش می‌خواهم.

بنا به توضیح ساعت یک نیمه‌شبِ آقای شیبانی‌زاده (مدیر تولید نازنین و عصبانی این برنامه)، این میزگرد، به عنوان بخش چهارم برنامه‌ی «رو در رو»، به خاطر هم‌زمان شدن پخش قسمت سوم آن با سالگرد شهادت امام صادق در جمعه‌ی پیش، و به‌خاطر بالارفتن زمان برنامه‌ی «سینما ۴» در این جمعه، شاید دو جمعه‌ی دیگر، شاید ساعت ۲۳:۴۵، شاید از شبکه‌ی چهار، شاید پخش شود. من (سیّدرضا شکراللّهی) غلط می‌کنم اگر دو هفته‌ی دیگر خبر پخش برنامه را منتشر کنم یا حتّا به آن لینک بدهم، قول می‌دهم.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.