خوابگرد قدیم
دهه‌ی شستی‌ها به طرز باورنکردنی‌ای، پیش‌بینی‌ناپذیرند و با همین خصلت، دهان دهه‌ی پنجاهی‌ها را نه یک بار که چند بار، با دقتِ کامل و در کم‌ترین زمان ممکن سرویس می‌کنند. اگر یکی از آن‌ها تا کنون چنین نکرده، منتظر بمانید، حتماً آن یکی هم خواهد کرد!

توضیح: حدودِ یک سال است که با پدیده‌ی عجیبی دست و پنجه نرم می‌کنم که اسم‌‌اش را گذاشته‌ام «دهه‌ی شستی»؛ خصلت‌های مشترکِ متولدان دهه‌ی شست. حدود یک سال است به رفتار ایشان حساس و دقیق شده‌ام، از این رفتار آن‌ها ضربه‌های سهمگین و ناسهمگین خورده‌ام و اعتمادم را روز‌به‌روز به ایشان بیش‌تر از دست می‌دهم. حدود یک سال است این کلمه در دهانم افتاده، به قدری که دیگر دوستان و نزدیکانم هم از آن استفاده می‌کنند. زین پس، گاهی فقط یکی دو خط در باره‌ی ایشان به شکلی که در بالا خواندید، خواهم نوشت. شاید به درد کسی نخورد، ولی به درد خودم می‌خورد بسیار!

واکنش‌ها:
:: جلال سمیعی: سیدجان؛ بی‌خیال تربیتِ ما شو!
:: حمیدرضا علاقه‌بند: سیدجان، مشکل دهه‌ی شستی‌ها، معرفتِ نداشته است.
:: فؤاد (راه من): ما دهه‌ی شستی‌های لعنتی
:: آقای تایمز: محصول آميزش شتابزدگی دنيای مدرن و آشفتگی و دنيای هاج و واج پس از انقلاب
:: الف‌با: ما شستی‌ها به متلک عادت کردیم
:: اراجیف مزمن: دهه‌ی پنجولی‌ها

:: وهم سبز: آقای شکرالهی عزيز!
شما جزو معدود کسانی بوديد که اين نسل بيچاره را ننواخته بوديد که شما هم نواختيد. دست‌تان درد نکند. اما اين را يادتان باشد که همه‌ی نسل‌ها با نسل‌ قبل و بعد از خودشان چنين رفتاری دارند. من نمی‌دانم چرا اين اختلاف و حتا خصومت به وجود می‌آيد. بدون شک عوامل جامعه‌شناختی و روانشناختی پيچيده‌ای دارد. اما يک چيز را می‌دانم. اين ستيزه‌جويی نسبت به نسل دهه‌ی شست از همه‌ی نسل‌ها بيش‌تر است. شايد چون اين نسل به اقتضای دوره و جامعه‌ای که در آن بزرگ شده، پيچيدگی‌های عجيب و شايد وحشتناکی دارد. اين را همه‌ حتا من متولد ۶۴ هم می‌فهمم و قبول دارم. من فکر می‌کنم تا دهه‌ی شستی نباشيد، نخواهيد فهميد بر اين نسل چه گذشت. شما را به خدا فکر نکنيد می‌خواهم آه و ناله کنم که نسل‌های قبل با ندانم‌کاری‌هايشان ما را بدبخت کردند. آن هم مسئله‌ی ديگری‌ است. ولی حرف من اين‌ است که اين نسل به هر دليلی زندگی تباه‌شده‌ای را پيش رو می‌بيند. و تباه شد‌گی را بدجوری دارد مزه مزه می‌کند.

اما... دليل اصلی ستيزه‌جويی اين نسل به نسل قبل از خود بدون شک جبهه‌گيری و طلب‌کاری شديد نسل‌های قبل از دهه‌ی شستی‌هاست. متأسفانه نسل‌های قبل معتقدند که چون انقلاب کرده‌اند و جنگيده‌اند و چه و چه و چه... ولی نسل جديد اين کارها را نکرده، پس نسل جديد حق آن‌ها را خورده و جوانی آن‌ها را دزديده و دارد مفت مفت در مملکتی که آن‌ها ساخته‌اند می‌خورد و می‌خوابد. من نمی‌دانم چرا همه فکر می‌کنند اين نسل جز خوردن و خوابيدن و مواد مخدر و سکس و این حرف‌ها هيچی سرش نمی‌شود. که حتا اگر هم نشود، بدون شک خودش مقصر نيست. مقصر کسانی هستند که آن‌ها را بزرگ کرده‌اند. هر کی از راه می‌رسد، چند کلمه‌ای بار اين نسل مفلوک می‌کند و می‌رود. انگار همه‌ی دنيا از اين نسل طلب‌کارند. آن‌قدر گفته‌اند که خودمان هم باور کرده‌ايم و به خودمان ۱۰۰۱ جور اتهام و انگ و وصله می‌چسبانيم. ممنون بابت اين عزت و احترامی که همه‌ی شما به نسل مثلا جوان مملک‌تان می‌گذاريد و هر روز اعتماد به نفس و غرورشان را بالا تر می‌بريد.
حسن بنی‌عامرینوشتن از مراسم جایزه‌ی منتقدان مطبوعات برایم خیلی خوشایند است، ولی خب، از پنج‌شنبه شب تا اکنون، بازتابِ مراسم هشتمین دوره‌ی آن در فضای وب آن‌قدر بوده که انگیزه‌ی چندانی برایم باقی نماند، تا از چند و چون آن بنویسم. این جایزه همیشه دو ویژگی کاملاً برجسته داشته و دارد؛ یکی این که هر دوره تلاش کرده‌اند بسته به مشی و مرام این جایزه، صدای دیگری را به گوش مخاطبان ادبیات داستانی برسانند که این بار نیز با برگزیده شدن حسن بنی‌عامری و رمان تازه‌اش «فرشته‌ها بوی پرتقال می‌دهند» و تا حدی نیز مجموعه‌داستان «شب‌های چهارشنبه» آذردخت بهرامی، چنین اتفاقی رخ داد. ویژگی ِ دیگر این جایزه، شیوه‌ی برگزاری مراسم آن است که هر سال به شکل بسیار جمع و جور و در فضایی بسیار صمیمی برگزار می‌شود.

من نیز به حسن بنی‌عامری که قبلاً یعقوب یادعلی به او لقبِ «مرد کاندیدای جوایز ادبی» داده بود، تبریک می‌گویم. در سال‌های اخیر، آثار این نویسنده‌ی پرکار دستِ‌کم در یکی از جوایز ادبی ایران نامزد بوده، ولی اگر جایزه‌ی «واو» را در نظر نگیریم، نخستین بار است که رمانی از او به عنوان کتاب سال معرفی می‌شود. حسن بنی‌عامری را نویسنده‌‌ای شوریده و پاک‌نهاد می‌دانم که این شوریدگی و پاکیزگی روح را می‌شد در چند جمله‌ی کوتاه‌اش روی صحنه نیز دید؛ که با صورتی برافروخته و چشمانی خیس، آرزو کرد روزی برسد بار، که ایران را با نویسندگان و شاعران‌اش بشناسند.

آذردخت بهرامیآذردخت بهرامی هم این اقبال را یافت تا با مجموعه‌داستانِ خوب‌اش، برآیند نظر داوران این جایزه را جلب کند و با نخستین کتاب‌اش، لوح بهترین مجموعه‌ی سال را به دیوار خانه‌اش بیاویزد. به او هم باز صمیمانه تبریک می‌گویم و شیطنت‌های طنزآمیز و همیشگی او را می‌ستایم که این‌بار وقتی جایزه را از دستان فرزانه طاهری گرفت، تشکر معناداری کرد از آقای هوشنگ گلشیری؛ آن‌چنان که فرزانه طاهری هم نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

امسال، محمدحسن شهسواری از داوری این جایزه نیز کنار کشیده بود، ولی امور اجرایی این جایزه هم‌چنان بر دوش‌اش بود انگار. اکنون دیگر بعد از این همه سال و این همه زحمت، تلاش پی‌گیر او برای برپایی و دوام این جایزه دیگر برای او به یک عادت فوق‌العاده تبدیل شده و فرقی نمی‌کند دیگر که نام‌اش جزو داوران باشد یا نباشد.

یوسف علیخانی زحمت کشیده و گزارشی مشروح‌تر از حدِ انتظار، در چند بخش تهیه کرده که می‌توانید بخوانید و ببینید. یادداشت حسن محمودی هم در باره‌ی این مراسم و جایزه بسیار خواندنی ست. گزارش بی‌‌بی‌سی را هم در این وبلاگ بخوانید که آن را بازنشر کرده است. گزارش مشروح خبرگزاری مهر را هم در این صفحه می‌توانید بخوانید.

اما انگیزه‌ی اصلی من از نوشتن این یادداشت، حضور دلنشین و غافل‌گیرانه‌ی «بهمن شعله‌ور» است در ایران و در این مراسم. بهمن شعله‌ور حدود چهل و دو سال پیش، پس از نوشتن رمان معروف «سفر شب» و پیش از انتشار آن، گریخت و مخفیانه به امریکا رفت. سال‌های سال هیچ نشانی از او در ایران نبود و حتا چند سال پیش خبر مرگ او هم منتشر شد تا پارسال که ابرمرد گفت‌وگوهای ادبی، مهدی یزدانی‌خرم، گفت‌وگوی مفصلی با او انجام داد که در روزنامه‌ی توقیف‌شده‌ی «روزگار» منتشر شد. پیشنهاد می‌کنم این گفت‌گو را هم در سایتِ دوات حتماً بخوانید تا بدانید که با چه اعجوبه‌ای طرف‌اید.

بهمن شعله‌وربد یا خوب، وقتی پیش می‌آيد که در برابر آدم‌هایی چون بهمن شعله‌ور می‌ایستم، نخست ذوق‌زده می‌شوم، ولی همین که کمی می‌گذرد، آشفتگی آزاردهنده‌ای همه‌ی روح و  روانم را فرامی‌گیرد؛ چنان که از پریشب تا اکنون، حالی بر من رفته که شرح‌اش به قلم خودم نمی‌آيد. بهمن شعله‌ور نخستین داستان‌اش را در ۱۲ سالگی منتشر می‌کند، در ۱۴ سالگی نخستین کتاب ترجمه‌اش را منتشر می‌کند، در هفده سالگی «خشم و هیاهو»ی فاکنر را ترجمه می‌کند، و در هیجده سالگی رمان «سفر شب» را در کم‌تر از دو ماه، در یک کافه می‌نویسد و از هنگام انتشار آن، که به عنوان دبیر اقتصادی پیمان سنتو در ترکیه بوده است، داستان فرار و مهاجرت او آغاز می‌شود.

بهمن شعله‌ور ۶۶ ساله اکنون چندین کتاب شعر و داستان به زبان انگلیسی دارد، دکترای روان‌‌پزشکی دارد، دکترای ادبیات انگلیسی دارد، آثار خودش را به زبان اسپانیایی، ایتالیایی و... ترجمه کرده و می‌‌کند و... و اکنون او که در همه‌ی این سال‌ها به زبان فارسی هیچ ننوشته، پیش روی‌مان نشسته، و با لهجه‌ای اصطلاحاً تهرانی، دقیق‌ترین واژه‌های فارسی را در توضیح آثارش و حتا ترجمه‌ی موزون شعرهای انگلیسی خودش به کار می‌گیرد و جانِ همه را به لب می‌رساند از این همه جامع‌الاطرافی، پرمایگی، شیرین‌زبانی، فروتنی، حاضرجوابی، خاطره‌پردازی، و البته امیدواری!

هرچند، قاب دونفره‌ای که او و دولت‌آبادی را کنار هم نشان می‌داد، و چهره‌ی تکیده‌ی دولت‌آبادی در کنار سیمای خندان و گل‌انداخته‌ی شعله‌ور، کنایه‌ی بارزی بود و هست از تفاوتِ میان آن‌ها که ماندند و آن‌ها که نماندند یا نیامدند که بمانند! نه که قدر ِ «آن‌ها» را فروکاهم یا بر ارزش هنر «این‌ها» بیفزایم، نه، ولی پای مصیبتِ روشنفکربودن در ایران و اثرگذاری که به میان می‌آید، «این‌ها» احترامی افزون‌تر در وجودم می‌انگیزند. این خود حکایتِ تلخی ست که در بیان‌اش به همین بسنده می‌کنم.

داستان تلخ دیگر، این که: بهمن شعله‌ور را به عنوان یکی از بزرگانی چون شاملو و گلشیری (عامدانه نام می‌برم از آن‌ها که در ایران بودند تا پایان عمر) برابر می‌کنم با خودم که هیچ‌ (که هیچ‌ام)، با دوستان بزرگواری از هم‌نسلان‌ام که می‌آفرینند، می‌ایستند، منتشر می‌کنند و پیش می‌روند؛ اما با کدام شیوه؟ در چه دوره‌ی زمانی؟ با کدام کیفیت؟ با چه پشتوانه‌ای؟ و پس از آن، ایستادن پشتِ اثرشان با کدام خلق و خو؟ برابر می‌کنم او را با شاعر جوانی که با فقط با یک کتاب لاغر، خدا را هم بنده نیست، چه رسد به حافظ مثلاً! برابر می‌کنم او را با داستان‌نویسانی که تا نخستین رمان‌شان را تمام کنند، خلقی را بیچاره می‌کنند و پس از نشر آن، همان خلق را به چهارمیخ می‌کشند که می‌پندارند ادبیات در صفحه‌ی نخستِ کتاب‌شان آغاز شده و در صفحه‌ی آخر کتاب‌شان به آخر رسیده است! یا مثلاً چشم می‌دوانند که اگر قرار نیست جایزه‌ای بگیرند، مبادا روی‌شان را به تماشا بگذارند با حضور در فلان مراسم فلان جایزه! اگر کمی اهل رفت‌و‌آمد باشید با اهل ادبیات، خوب می‌دانید از چه می‌گویم.

بیش از این از دیگران مایه نمی‌گذارم؛ خودِ من که راستی هیچ‌کاره‌ام و بی‌مایه، با همین یکی دو رسانه‌ی کوچکِ بی‌مقدار، چنان اهل آداب و ترتیب شده‌ام که  هیچ کس نداند، می‌پندارد چه شاخ‌ها که در عرصه‌ی فرهنگِ این خراب‌آباد نشکسته‌ام! روزها می‌گذرد بی که حتا سطری بنویسم، یا کلامی سودمند بگویم، ولی پای یک تعارفِ ساده‌ی اجتماعی در عرصه‌ی فرهنگ که به میان می‌آید، خویشتن را بر جای پیامبری می‌بینم که هیچ کس نداند، می‌پندارد تاریخ انبیا را به اشتباه خوانده است! و از همه‌ی این‌ها بدتر و زیان‌بارتر و مهوع‌تر، این که اگر روزگار ِ دشوار و روزمرگی‌هایِ مشترکِ گریزناپذیر انرژی و زمانی برای‌مان باقی می‌گذارد، به جای آن که صرفِ «بودن»ِ روشنفکرانه‌‌مان کنیم در آفرینش و استوارتر ایستادن در برابر دشمنانِ «بودن»‌مان، چنگال تیز می‌کنیم برای کشیدن بر رخ هم‌ردیف‌‌مان، در دفاع از ریزخرده‌ای که آفریده‌ایم، حتا اگر به زعم بیشنیه‌ی خواص، معمولی باشد و حتا اگر مردمان‌مان هیچ ندیده باشندش و مهم هم نباشد برای‌شان!

از احمد غلامی و دوستان‌ گران‌قدرش پوزش می‌طلبم که شیرینی مراسم ِ جایزه‌ی ارزشمندشان را بهانه‌‌ی این تلخ‌نویسی کردم.

اگر به هفتان یا خوابگرد ایمیل زده‌اید یا می‌زنید یا خواهید زد، ولی پاسخی نگرفته‌اید یا نمی‌گیرید یا نخواهید گرفت، خواهش می‌کنم به قسمتِ Bulk یا Spam ایمیل خود هم سر بزنید. البته اگر پرسش یا تقاضایی هم نکرده‌اید، یا نمی‌کنید یا نخواهید کرد، باز هم سر بزنید؛ چون شاید من قبلاً خبر درگذشت‌ام را به شما داده باشم یا بخواهم در آینده، خبر به دنیا آمدن‌ام را به شما بدهم.
بنابراین، از همه‌ی کسانی که می‌پندارند ایمیل‌هایشان بی‌پاسخ مانده یا می‌ماند یا خواهد ماند، در کمال بی‌گناهی تا دل‌تان بخواهد پوزش طلبیده، می‌طلبم و خواهم طلبید و برای جبران آن، هیچ کاری نکرده، نمی‌کنم و نخواهم کرد؛ چون نمی‌توانم.
از عزیزانی هم که هنوز یاهو را بر جی‌میل ترجیح می‌دهند، برای این که در آینده‌ای نزدیک از مقام «عزیزان» سقوط نکنند، خاضعانه تقاضا می‌کنم جی‌میل را بر یاهو که هیچ، بر نان شب هم ترجیح دهند! وگرنه بنده مسئول آن نخواهم بود.* این یک اخطار است و قاطعانه اعلام می‌کنم که اگر چنین نکنید، ناچارم مجدداً از شما خواهش کنم.

* این نیم‌سطر از یادداشت‌ام، مصرع شعر معروفی‌ ست که در حمام‌های عمومی قدیم، در بابِ سپردن امانت، با خطِ ناخوش می‌نوشتند.**
** این پانویس را نوشتم، چون تازگی تیتر زدن از روی دست آثار دیگران مد شده، که زیر متن هم با افتخار بنویسند: "عنوان یادداشت، نام فیلم یا کتاب یا چیزی*** ست از یک آقایی یا یک خانمی". البته تیتر این یادداشت مال خودم است، ولی چون این‌نیم‌سطرش از من نبود، باید به این شیوه‌ی پسندیده‌ی مدشده‌ی کاهلانه و مفت‌خورانه پایبندی خود را می‌ابرازیدم که ابرازیدم!
*** منظور از «چیزی»، هر آفریده‌ی هنری مشهور دیگر است، نه «چیزی» دیگر!

داستان کوتاهِ کوتاه یا داستانک یا فلش‌فیکشن، قالب ادبی ِ تازه و جذابی ست که نویسنده‌های جوان‌تر، زودتر با آن خو گرفته‌اند یا در این گونه می‌نویسند. گسترش کاربرد کامپیوتر و اخیراً اینترنت نیز در رونق‌گرفتن و گرم شدن بازار داستان کوتاهِ کوتاه بسیار مؤثر بوده است. اما این گونه‌ی ادبی، در فضای ادبی ایران هنوز در حدِ یک «پدیده» است و بحث بر سر تعریف و ویژگی‌های آن تازه در آغاز راه است. جالب است که هنوز بر سر هیچ اسمی هم برای آن به توافق نرسیده‌ایم. امسال که بلقیس سلیمانی مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاهِ کوتاه‌اش را که دوهفته‌ای نوشته بود، با نام «بازی عروس و داماد» منتشر کرد، افزون بر موفقیت در جلب نظر همگان، بحث بر سر این نوع داستان به تدریج و از نو در گرفت. حتا برخی منتقدان این کتاب، بیش از آن که به تأیید و یا رد این اثر بنشینند، به طرح پرسش پرداخته‌‌اند و یا تلاش کرده‌اند تحلیل و دریافت خود را با آثار این کتاب مطابقت دهند تا تکلیف روشن شود که با چه موجود ادبی‌ای طرف‌اند. نمونه‌هایی از این نقدها را می‌توانید از راه این صفحه در هفتان بیابید و مطالعه کنید.

نشست هفته‌ی پیش شهر کتاب هم به بررسی این مجموعه داستان کوتاهِ کوتاه اختصاص داشت که در آن، افزون بر بلقیس سلیمانی، رؤیا صدر، امیرعلی نجومیان، اسدالله امرایی و علیرضا محمودی ایرانمهر در باره‌ی این گونه‌ی ادبی و این کتاب سخن گفتند. امیرعلی نجومیان، مطابق معمول با چنته‌ای پر از اطلاعات در دو بخش جداگانه (در باره‌ی این گونه‌ی ادبی و در باره‌ی این کتاب) سخن گفته که می‌پندارم سخنانش برای علاقه‌مندان این موضوع بسیار ارزشمند باشد. رؤیا صدر نیز رسماً این کتاب را یک کتاب داستانی طنز فرض کرده و با این فرض، به تحلیل آن نشسته است. از میان سخنان مهمانان این نشست که روابط عمومی شهر کتاب گزارش آن را در اختیارم نهاده، سخنان دکتر امیرعلی نجومیان و خانم رؤیا صدر را در این‌جا منتشر می‌کنم، در کنار چند جمله‌ای که خودِ بلقیس سلیمانی در باره‌ی کتابِ خودش گفته است. [ادامـه]

خوابگرد: بخت با من یار نبود که در مراسم پایانی این جایزه شرکت کنم، و به روال سال‌های گذشته، جزییات‌اش را در اجرا و نتایج‌اش را در داوری با فضولی‌های همیشگی‌ام در این‌جا گزارش کنم. شنیدم که افزون بر بیانیه‌ی انتقادی و تلخ این جایزه، علی اشرف درویشیان هم به رغم بیماری جسمانی‌اش، نشسته بر صندلی، صدای اعتراض تندِ خود بر سانسور و وضع نشر فرهنگ و ادبیات بلند کرده و مبسوط نواخته است خیلی کسان را و خیلی چیزها را. شنیدم که حسین مرتضاییان آبکنار برای گرفتن جایزه‌ی مشترکِ بهترین رمان سال با مجید قیصری، با لبخند روی صحنه رفته، ولی مرتضا کربلایی‌لو حاضر نشده در کنار امیرحسین خورشیدفر روی صحنه برود و جایزه‌ی مشترک بهترین مجموعه‌داستان سال را بگیرد.

خواهش کردم از دوستی که برای رعایتِ سنتِ خوابگرد هم که شده، خلاصه‌ای از جزییات مراسم را بنویسد تا بگذارم این‌جا، اما خب، خبری نشد به هر حال. اما سپاسگزارم از علیرضا زرگر، مسئول این جایزه که متن بیانیه را برای من هم فرستاده و با انتشارش در این‌جا، از خجالتِ ایشان و دوستان پی‌گیر درمی‌آیم؛ این متن را تا جایی که من گشتم، هیچ رسانه‌‌ای، حتا اینترنتی نیز تا کنون منتشر نکرده است. حتماً بخوانیدش:

بیانیه هیات داوران دوره‌ی هشتم جایزه‌ی مهرگان ادب ـ آذر ۱۳۸۶
هیات داوران مهرگان ادب پس از بررسی ۳۳ رمان و ۴۹ مجموعه داستان، در نهایت رمان‌ها و مجموعه داستان‌های زیر را که بر حسب حروف الفبا تنظیم شده‌اند، انتخاب کرده است.
در زمینه‌ی رمان، نولت و داستان بلند:
۱. باغ تلو، نوشته مجید قیصری، نشر علمی
۲. حلقه کنفی، نوشته وحید پاک طینت، نشر چشمه
۳. خاطرات سرد، نوشته شیوا کریمی، نشر ققنوس
۴. خط تیره آیلین، نوشته ماه منیر کهباسی، نشر ققنوس
۵. عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک یا از این قطار خون می‌چکه قربان، نوشته حسین مرتضائیان آبکنار، نشرنی

هم‌چنین در زمینه‌ی مجموعه داستان، آثار زیر را بر حسب حروف الفباء گزینش کرده است‌:
۱. چرت کوتاه، نوشته لیلی دقیق، نشر بازتاب نگار
۲. چمدان خالی سنگین، نوشته پروین مختاری، نشر اشاره
۳. چوب خط، نوشته محسن فرجی، نشر قطره
۴. زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود، نوشته امیرحسین خورشیدفر، نشر مرکز
۵. زنی با چکمه ساق بلند سبز، نوشته مرتضی کربلایی لو، نشر ققنوس
۶. لکه‌های گل، علی صالحی، نشر ققنوس

باید توجه داشت که گزینش هیات داوران از جمع آثارمنتشرشده در وضع موجود است و نه تمام آثار؛ چون به شماری از رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها مجوز داده نشده است یا اصولاً خود نویسنده‌ها ترجیح داده‌اند در چنین شرایطی آثارشان را به ناشر ندهند. تردیدی نیست که شرایط مطلوب ادبیات جدی جامعه ما این است که اگر در سال ۱۳۸۳ تعداد ۸۵ رمان و ۱۶۹ مجموعه داستان چاپ می‌شود، این عناوین در ۱۳۸۵ به ۳۳ رمان و ۴۹ مجموعه داستان کاهش نیابد و تیراژها تا حد ۱۱۰۰ تنزل نیابد.

گرچه کمیت‌ها الگوی کیفیت را به دست نمی‌دهند، اما به هر حال بی‌ارتباط با شماری از حقایق اجتماعی هم نیست. کشور ما به لحاظ پشتوانه‌ی تاریخی و فرهنگی نمی‌تواند در سطح کوبا و میانمار و کره شمالی قرار بگیرد، و تیراژ کتاب‌های ادبیات آن از کشور پنج میلیونی اردن کمتر شود و در همان حال ممیزی از نویسنده بخواهد که در قالب‌های از پیش تعیین شده بنویسد. اگر نویسنده از دردها، آرزوها و علاقه‌مندی‌های انسان‌ها ننویسد و در عین حال به مدد تخیلش به جهان فردیت‌ها نفوذ نکند، و پرسش‌های هستی‌شناختی را پیش روی خواننده نگذارد، از هنر او چه باقی می‌ماند؟ امروزه چه بخواهیم و چه نخواهیم این مهم در تمام کشورها بر دوش نویسنده است‌؛ همان گونه که رفتار سیاسی مدیران و قدرتمندان و ثروتمندان زیر ذره‌بین روزنامه‌نگار‌ها است.

نویسندگان ما به درستی تشخیص داده‌اند که در جامعه‌ای اخلاق‌گرا زندگی می‌کنند، و از این رو به خودی خود به بازنمایی چهره‌ای انسانی از مقوله‌های عشق و پیچیدگی‌های مربوط به آن می‌پردازند. پس شرایط مطلوب این است که بدون دخالت دیگران هنر خود را متجلی سازند نه بر مبنای چارچوب‌هایی که در تضاد با روح ادبیات جدی است. حذف این چارچوب‌ها موجب می‌شود که ادبیات جدی ما بتواند در حد و اندازه‌های حقیقی خود نمود پیدا کند. مگر نه این است که بنا به آمار دانشگاه ام.ای.تی (یکی از ده دانشگاه تراز اول جهان) ایرانی‌های مقیم آمریکا در میان شست و هفت ملیت مستقر در آمریکا به لحاظ جایگاه علمی و هنری مقام اول را دارند و جوان‌های ما با همه محرومیت‌های موجود، در المپیادها به جایگاه‌های رفیع دست می‌یابند، پس چرا این ادبیات جدی ما همچنان مهجور است؟

البته عامل دیگری هم بی‌تاثیر نیست‌: امکانات زیادی به خدمت گرفته شده‌اند تا قشر بالنده یعنی همان بیست درصدی که در همه‌ی کشورهای پیشرفته وجود دارد و خواننده‌ی ادبیات جدی است، این‌جا شکل نگیرد. در مقابل می‌بینم با گسترش فرهنگ لمپنی و عامه‌گرایانه، مردم از کتاب دور و دورتر می‌شوند؛ در حالی که قشر بالنده از لحاظ اجتماعی و روانی خصلت متعادل‌کننده دارد و به نوبه‌ی خود موجب گسترش فرهنگ متعالی می‌گردد و با ساز و کارهایی که جای بحث شان اینجا نیست، ارکان کشور را در مسیر رشد قرار می‌دهد و حتی تنش‌های موجود را تقلیل می‌دهد.

هیات داوران که این بیانه را صرفاً با مسوولیت خود نوشته است و برگزاری مراسم مهرگان ادب را به معنای تایید وضعیت موجود نشر ایران نمی‌داند، ضمن پوزش از تطویل کلام نتایج نهایی را به شرح زیر اعلام می‌دارد:

در زمینه‌ی رمان، نوولت و داستان بلند، هیات داوران به اتفاق آرا این جایزه را به طور مشترک به دو اثر زیر تقدیم می‌دارد:
 - عقرب روی پله‌های راه آهن اندیمشک نوشته حسین مرتضائیان آبکنار به دلیل کاربست هوشمندانه شگرد دگرگونه نمایی ادبی، شیوه ناتمام‌گذاری بدون خدشه زدن به روایت، گزینش گفت‌و‌گوهای پیش برنده، اغراق و ایجاز همراه با نثر و زبانی قابل تقدیر با محوریت معنایی کراهت چهره جنگ؛ خصوصا برای آنهایی که خود را وابسته و دلبسته آن نمی‌دانند.
 - باغ تلو، نوشته مجید قیصری به دلیل روایت آسیب‌شناسی ویرانگری‌های جنگ با زبان طنز (که از این منظر نوعی بدعت است)، توازن منطقی تصویر و بازگویی در هر پاره ساختار و بر ساختن موقعیت نمادین فرجام انسان‌های از جان گذشته‌ای که در نهایت همچون کالای از مصرف‌افتاده به آنها نگریسته می‌شود- به ویژه زن‌ها.

در زمینه‌ی داستان کوتاه هیات داوران به اتفاق آرا این جایزه را به طور مشترک به دو اثر زیر تقدیم می‌دارد:
 - زندگی مطابق خواسته تو پیش می‌رود، نوشته امیر حسین خورشیدفر به دلیل بازنمایی مدرنیستی آشفتگی‌های روحی و روانی انسان‌های تحقیرشده، رنج‌دیده و در عین حال اجتناب از شعارزدگی و عوام‌گرایی و استفاده به جا از راوی‌های در کنار.
- زنی با چکمه ساق بلند سبز، نوشته مرتضی کربلایی لو، به دلیل نوآوری؛ هم در سبک و هم در تکنیک، تنوع موضوع و جسارت در ترکیب رویکردهای کلاسیک و مدرن و کاربرد زبان مناسب در هر روایت.

هیات داوران جایزه‌ی مهرگان ادب دوره‌ی هشتم
فتح‌الله بی‌نیاز، شهلا زرلکی، علیرضا سیف‌الدینی
مشاور: دکتر پروین سلاجقه
دو سه روز بود می‌خواستم در باره‌ی سریال «حلقه‌ی سبز» حاتمی‌کیا بنویسم، ولی فرصت پیدا نمی‌کردم؛ تا امشب که قصدش را کردم ولی پیش از نوشتن، لینکِ یادداشتی را در هفتان دیدم که پشیمان‌ام کرد. محمدرضا خالقی‌زاده نقدی بر این سریال نوشته که «تقریباً» همه‌ی حرف‌هایی ست که می‌خواستم بنویسم. البته بر خلافِ این منتقدِ محترم، من هیچ‌گاه هیچ‌گونه شیفتگی به خودِ حاتمی‌کیا نداشته‌ام و هنوز هم ندارم؛ نهایتاً شمار اندکی از فیلم‌های او را خیلی دوست دارم. برای پرهیز از تکرار، پیشنهاد می‌کنم این یادداشت انتقادی را بخوانید که برجسته‌ترین نتیجه‌گیری‌اش این است: هم ابراهیم حاتمی‌کیا و هم تلویزیون باید بپذیرند که حاتمی‌کیا اصلاً سریال‌ساز خوبی نیست.

محمدرضا خالقی: حاتمی‌کیا آن‌قدر ساده و بی‌تدبیر به نظر نمی‌رسد که از یک سوراخ دو بار گزیده شود. بعید می‌دانم «خاکِ سرخ» را فراموش کرده باشد؛ اثری که در پرونده‌ی پر و پیمان آن روزهای حاج ابراهیم، بیش‌تر به یک فاجعه شبیه بود تا یک اثر بی‌کیفیت... [متن کامل]
جین آستین، در ایران هم هنوز طرفدار دارد، چه رسد به خوانندگان سراسر جهان که پس از دویست سال از دوره‌ی این نویسنده‌ی کلاسیک، هم‌چنان رمان‌های او را در ردیفِ پرخواننده‌ترین آثار ادبی جهان قرار داده‌اند. به تازگی، نشر نی با یک ابتکار جالب، تمام آثار جین آستین را با ترجمه‌ی «رضا رضایی» وارد بازار کتاب کرده: «عقل و احساس»، «غرور و تعصب»، «منسفیلد پارک» و «اِما». کار ترجمه‌ی دو اثر دیگر جین آستین یعنی «ترغیب» و «نورثنگر ابی» نیز به زودی به پایان می‌رسد. انتشارات هرمس نیز از مجموعه‌ زندگی‌نامه‌های نویسندگان‌اش، یک مجموعه را به کتاب «جین آستین» اثر «مارگانیتا لسکی» اختصاص داده که با ترجمه‌ی «هوشنگ رهنما»، آن را منتشر کرده است. نشست هفتگی شهرکتاب در روز سه‌‌شنبه ۶ آذرماه ۸۶، با بحث‌هایی نظری درباره‌ی زندگی‌نامه‌نویسی و ترجمه، به بررسی آثار جین آستین و ترجمه‌ی‌ آثارش به فارسی اختصاص داشت که با حضور هوشنگ رهنما، رضا رضایی و علی خزاعی‌فر برگزار شد. گزارش سخنرانی‌های این نشست را روابط عمومی شهر کتاب در اختیارم گذاشته و در این‌جا منتشر می‌کنم، برای استفاده‌ی کسانی که به یکی از سه موضوعی که برشمردم، علاقه‌مندند و جای دیگری گزارش این سخنان را نخواهند یافت. [ادامـه]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.