خوابگرد قدیم
وقتی فاصله‌ی انتشار خبر درگذشت آیت‌الله منتظری تا مراسم تشییع فقط ۲۴ ساعت باشه،
وقتی رسانه‌های رسمی هیچ فراخوانی برای شرکت در مراسم پخش نکنن،
وقتی مراسم تو تهران نباشه،
وقتی ساعت مراسم ۹ صبح باشه که باید ۶ از تهران بزنی بیرون، ۳ از اصفهان و شب قبل‌اش از نجف‌آباد،
وقتی مراسم تو یه روز تعطیل هم نباشه،
لطفاً بگین چند صد هزار نفری که تو مراسم بودن، دقیقاً می‌شن چند نفر؟!





نمی‌توانم ننویسم. نمی‌توانم هم بنویسم. از صبح که ویران شده‌ام با خبر آزاد شدن‌ات، ذهنم را پرده‌ای فراپیش آمده از آن همه داستان تلخ که من فقط گوشه‌ای از آن را تماشاگر بودم در آن‌سال‌ها. نمی‌توانم بنویسم آشیخ‌ حسینعلی. فقط آمده‌ام تابه جای آیت‌الله منتظری، همچون آن سال‌های دور انگار که پدرم را صدا کنم، تو را به همان نام محبوب و محلی، آشیخ حسین‌علی بخوانم؛ شاید این دل کمی آرام بگیرد.

آشیخ عزیز
پدرت حاج‌علی را یادم می‌آید که شماری از هم‌نسلان من در نجف‌آباد، شاگرد درس اخلاق و احکامش بودیم. همو که معلم اول خودت بود، اما هیچ‌گاه عمامه بر سر نگذاشت. همو که با مقام استادی‌اش، پشت سرت به نماز می‌ایستاد. همان حاج‌علی رعیت که وقتی برای قائم‌مقامی‌ات صلوات فرستادند، پیغام داد که بگریز حسین‌علی از این هیاهو. یادت می‌آید آشیخ عزیز؟ وظیفه می‌دانستی ماندن و ایستادن را. و ماندی و ایستادی. نه برای هیاهو و حفظ قائم‌مقامی، که برای اصلاح امور. نشد آشیخ‌حسین‌علی، نگذاشتند...

آشیخ حسین‌علی
بیست سال پیش را یادم می‌آید. زمانی که تبر مهدی هاشمی را بر اندام درخت استوار بیت‌ات کوبیدند. فرو نریخت. فرو نریختی. حسینیه‌ات را شکستند و برهم زدند و بستند، اما در اتاق کوچک‌ات نشستی و لبخند زدی به ما آشوب‌دلان، و گفتی: می‌گذرد این روزگار،  غصه نخورید، خداست که آدم را نگه می‌دارد، به شرطی که فقط پرهیزکار باشید.

یادت هست آشیخ؟ بعدتر همان در کوچک خانه‌ات را هم بستند به روی ما و به روی تو آشیخ. چند سال آن تو ماندی آشیخ؟ یادت مانده؟ یا مثل همه‌ی آن سال‌های ۱۳۴۰ تا آبان ۱۳۵۷ تبعید و زندان، همه را به خاطر مبارزه با ظلم حق‌طلبی‌ات در آن روزگار فراموش کرده‌ای؟ از زندان تهران تبعید به مسجد سلیمان، از آن‌جا به قم، از قم به نجف‌آباد، از نجف‌آباد به زندان قصر، از زندان قصر به قم، و از قم باز به نجف‌آباد، و از نجف‌آباد به طبس، و از طبس به خلخال، و از خلخال به سقز، و از سقز باز به زندان اوین و شش ماه سلول انفرادی، و پس از آن باز ده سال محکومیت...

آشیخ سربلند
دلم می‌گیرد وقتی یادم می‌افتد آن روز را که با لبخند گفتی: حصرخانگی هم لابد قاعده‌ای دارد، فقط نمی‌دانم چرا شب‌ها روی پشت‌بام راه می‌روند و پای‌شان را محکم می‌کشند، برای همین کم‌خواب شده‌ام. آشیخ سربلند، لابد آن لالایی شبانه‌ی چندساله را هم از یاد برده‌ای، نه؟

آشیخ حسین‌علی
یادت هست چه کردند تا محو شوی از ذهن‌ها و کتاب‌ها و خیابان‌ها و شهرها و رسانه‌ها؟ حالا می‌بینی آشیخ که نام‌ات چه‌قدر بلند شده است؟ آشیخ، هیچ می‌دانی آن‌ها که برای تو سینه‌چاک‌ترند، حتا سن‌شان هم آن‌قدر نیست که اصلاً خاطره‌ای از آن همه رنجی که کشیدی داشته باشند؟ آشیخ، انبوه این جوان‌های سبزاندیش در فکر و پی ادای احترام به پدر معنوی جنبش‌شان هستند و شمار انبوهی هم چون من، در پی آبی هستیم تا بر آتشی که با رفتن‌ات بر جان‌مان افتاده بریزیم. آشیخ، کجایی تا باز بخندی و پیش‌ات کم بیاوریم؟

آشیخ حسین‌علی
صبح که خبر آزادشدن‌ات را شنیدم، فکر کردم در چه غربتی با تو وداع خواهیم کرد، اما اکنون که روز به آخر رسیده، مبهوتِ فضای باشکوهی هستم که جوان‌ترها مهیای خداحافظی با تو کرده‌اند. آشیخ، هیچ می‌دانی بر چه قلب‌های پرشمار و پرشوری حکومت می‌کنی؟ حالا دیگر نمی‌دانم از یتیمی‌ ست که اشک می‌ریزم یا از شوق این همه ستایشی که می‌بینم و می‌شنوم.

یادت هست آشیخ، که نوزده سال پیش به گویش نجف‌آبادی‌ات «سیدچی» خطابم کردی؟ می‌دانم یادت نیست. آن روز چنان امیدواری‌ام دادی که انگار به فرزندت، و از سال‌هایی گفتی که خواهند آمد و همه چیز روشن خواهد شد و همه چیز درست خواهد شد. یادت هست گفتی پی تو نباشیم؟ یادت هست گفتی فقط پی‌جوی حق باشیم؟ آشیخ، «سیدچی»‌ها و «آدم‌چی»های حالا بسیارند و پرشمارند و بیدارند و همه با هم‌اند. آشیخ، ماندی و دیدی که همه چیز روشن شد، اما نماندی تا ببینی همه‌چیز درست هم خواهد شد.

خوب بخوابی حالا آشیخ...

هوا سرد است این روزها، اگر نه از سرمایی که هنوز نیامده، از فضا لابد؛ به‌خصوص که در آستانه‌ی دی ماه‌ایم و جایزه‌ی منتقدان مطبوعات، نخستین جایزه‌‌ی غیردولتی بود که در فضای سرد و سختِ امسال برگزار شد!‬ یادمان نرفته که هر سال، آخرین جایزه بود. ‫و چه شبی گرم و سبز بود امشب. باشکوه‌تر از همه‌ی دوره‌های پیش. نه فقط چون که در کنار بهترین رمان و مجموعه‌داستان سال ۸۷، بهترین‌های ده سال اخیر هم معرفی شدند‬، ‫که شب همدلی اهل ادبیات بود،‬ ‫شب نگاه‌های گرم‬، ‫شب زدودن خستگی تحمل این همه فشار‬، ‫و شبی که خوب بودن‌اش را می‌شد در برق چشم‌های نویسندگان و روزنامه‌نگاران حاضر در سالن کوچک دید که پس از برگزاری مراسم، برای لبخند زدن به هم‌دیگر، زور بی‌خود نمی‌زدند! هرچند، نماد اصلی این فضای متناقض را می‌شد در قامت سارا سالار ـ یکی از سه نامزد بهترین رمان سال ـ دید که از تشییع پیکر مادرش، سیاه‌پوش به مراسم آمد و سرپا ماند تا‌ آخر، و برای پیروزی ادبیات دست زد. کاش دستِ‌کم راست نباشد خبر معلق شدن مجوز رمان‌‌ خوب‌اش «احتمالاً گم شده‌ام».

ابراهیم گلستان
بزرگداشت امسال به نام «ابراهیم گلستان» برپا شد. مهدی یزدانی‌خرم در باره‌ی او گفت و از او نقل قول کرد که از نصیحت بدش می‌آید. اما نصیحت کرده بود همه را. گفته بود به ما بگوید که بپرهیزیم از حرف‌هایی شفاهی که میان جماعت ادبی رد و بدل می‌شود، گفته بود بخوانیم و تماشا کنیم و کار کنیم فقط. این‌قدر آرام و مهربان نگفته بود قطعاً، ولی یزدانی‌خرم جوری گفت که به کسی برنخورد! گلستان است دیگر. دور است از این فضا، اما خوب می‌شناسدمان لابد. [ادامه‌ی گزارش به روایت من]

جهانی شدن روند پرشتاب عصر ماست که حتا ما هم با همه‌ی کج و معوجی‌ کشورمان از آن نتوانیم گریخت. از کتاب‌های خوب امسال، یکی کتاب «جهان مسطح است» نوشته‌ی توماس ال. فریدمن است که در آن روند جهانی‌شدن را تاریخ‌نگارانه با تحلیل‌های خود درآمیخته و تاریخ فشرده‌ی قرن بیست و یکم را روایت کرده است. این کتاب را نشر هرمس با ترجمه‌ی احمد عزیزی منتشر کرده است.

همان‌طور که در یادداشت ناشر هم آمده، فریدمن در این کتاب از جهان مسطح رازگشایی می‌کند و امکان درک صحنه‌های حیرت‌آفرینی را که در جهان امروز هر لحظه در برابر خوانندگان رژه می‌روند، برای آنان فراهم می‌کند. او ضمن تشریح رویداد مسطح شدن جهان در اوایل قرن بیست و یکم مفهوم آن را برای کشورها، شرکت‌ها، جوامع  و افراد و نیز چگونگی سازگار شدن دولت‌ها و جوامع با این پدیده را توضیح می‌دهد. جهانی شدن به تعبیر او، بیش از آن‌که نتیجه‌ی عملکرد شرکت‌های بزرگ یا سازمان‌های عظیم جهانی باشد، رهاورد عملکرد افراد است؛ افرادی که در جایگاهی مستقل و آزاد به عنوان آفرینندگان و ابداع‌گران نوپدید از طریق کامپیوتر خود در عرصه‌ی جهانی به رقابت پرداخته‌اند.

توماس ال فریدمن، ۵۶ ساله، نویسنده و روزنامه‌نگار معروف امریکایی ست که تاکنون برای مقالات خود سه بار جایزه‌ی پولیتزر گرفته و یادداشت‌های هفتگی او در «نیویورک تایمز» در هفتصد نشریه در سراسر جهان ترجمه و منتشر می‌شود.

آن‌چه این کتاب را خواندنی‌تر کرده، فرم سفرنامه‌ای آن ـ البته به شکلی کاملاً متفاوت ـ به‌ویژه خرده ماجراها و روایت‌های جذابِ بسیاری ست که در لابه‌لای تحلیل‌ها و نظریه‌ها تنیده شده، چه در مقام جرقه‌ای برای طرح اندیشه‌ای و چه در مقام نشانه یا شاهدی بر نظرگاهی خاص.

فریدمن که معتقد است ۱۱/۹  (نهم نوامبر) تاریخ فروپاشی دیوار برلین نماد پندارورزی خلّاق و ۹/۱۱ (یازدهم سپتامبر) نماد پندارورزی ویرانگر در مقام دو چهره‌ی جدید از پندارورزی و اثرگذارترین تاریخ‌های این زمانه‌‌اند، کتاب ۶۰۰ صفحه‌ای‌اش را با این جملات تمام می‌کند:

"می‌توان  در جهان مسطح شکوفا شد، اما تحقق آن مستلزم پندارورزی و نوآوری ست. در عین حال که زندگی شما به شدت تحت تأثیر ۹/۱۱ [یازدهم سپتامبر] قرار گرفته، چیزی که به‌ آن نیاز دارید این است که همواره نسل ۱۱/۹ [نهم نوامبر] باقی بمانید. نسلی که خوش‌بینی راهبردشان است و به آرزوهایشان پیشاپیش خاطرات‌شان می‌تازد؛ نسلی که هر صبح که برمی‌خیزد نه تنها پندار بهبود اوضاع را در سر دارد، بل‌که در پی محقق ساختن است.

«یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» ـ سینا دادخواه
از داستان‌نویسان نوپا که نخستین کتاب‌شان رمان است نه مجموعه‌داستان، یکی همین «سینا دادخواه» جوان که رمان «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» او به‌تازگی منتشر شده و نمونه‌ی خوبی را از آثار نسل جدید پیش روی‌مان گذاشته است. اگر در رمان ایرانی هم‌چنان پی روایت‌های پیچیده هستید یا سالادهای فلسفی را در آن‌ها می‌کاوید یا «قصه گفتن» را در پوشش بازیِ گاه افراطی با زبان و خفته در بستر ابهام در مکان و زمان می‌پسندید، خواندن این رمان لذتی به شما نخواهد بخشید، اما اگر خود از هم‌نسلان نویسنده (متولدان دهه‌ی شست) باشید یا دوست دارید رمانی بخوانید که «ماجرا» در آن قربانی فرم روایت نشده باشد، ریتم رمان قربانی کم‌توانی یا پرمدعایی نویسنده نشده نباشد، زبان داستان کاملاً امروزی باشد و در عین حال روان و بی‌دست‌انداز، جغرافیای داستان نه فقط مشخص باشد و تهران باشد که تهرانی باشد که شما هم می‌بینیدش و زندگی‌اش می‌کنید، آدم‌های داستان برای‌تان غریبه نباشند و کنش‌ها و واکنش‌های‌شان گیج‌تان نکند و اگر دوست دارید رمانی دست بگیرید که برای ادامه‌ دادن‌اش عذاب وجدان نگیرید، رمان «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» سینا دادخواه گزینه‌ی خیلی خوبی ست.

از میان اشاره‌هایی که کردم، اشاره به داستان این نسل از زبان این نسل، برای خودم مهم‌تر است. به رغم همه‌ی بگیر و ببندها و محدودیت‌هایی که سانسور دولتی گریبان ادبیات را گرفته، دو سه سالی ست با آثار تازه‌ای روبه‌رو شده‌ایم که در آن‌ها نسل جدید دارند خودشان را می‌نویسند. برای ارزیابی ادبیات این نسل به‌خصوص جایگاهی که در سیر ادبیات نسلی ایران دارد، هنوز زود است بر صندلی تحلیل نشستن. من یکی ترجیح می‌دهم بی‌هیچ پیش‌داوری و خصوصاً واکاوی آن‌ها با عینک‌های قدیمی، اگر لذتم می‌بخشند، از خواندن‌شان لذت ببرم؛ هم‌چنان که از خواندن این رمان لذت بردم. زندگی در ایران، به‌خصوص در تهران ـ حتا در مقام نویسنده بودن ـ بیش‌تر زنده‌بودن است تا زندگی کردن. و این رمان، داستان زنده‌هایی ست که در تهران و در نزدیکی همه‌ی ما «زندگی» می‌کنند! بخوانیدش.

«پرتره‌ی مرد ناتمام» ـ امیرحسین یزدان‌بد
معمولاً نخستین کار هر نویسنده‌ای، به‌خصوص اگر مجموعه‌داستان باشد، مجموعه‌ای ست از چس‌ناله‌های شخصی که سال‌ها یقه‌ی آدم را گرفته‌اند و اولین کتاب بهترین و دم‌دست‌ترین جا برای خلاص‌شدن از آن‌هاست! مجموعه‌داستان امیرحسین یزدان‌بد اما نه تنها از این دست کتاب‌ها نیست که به نظر من مجموعه‌ای ست حرفه‌ای، با نقاط قوت و ضعفی که هر کار حرفه‌ای دیگر می‌تواند داشته باشد. با این پیش‌فرض، به این نکته می‌خواهم دست بگذارم که داستان کوتاه در ایران بنا به سنت ادبی ایران، هنوز بهترین بستر، هم برای آزمون سعی و خطا در فرم روایت است هم بهترین زمینه است برای نویسنده‌های حرفه‌ای که فارغ از بازی‌های تکنیکی، فضاهایی بکر و گاه هول‌آور و در برخی موارد ایده‌های ادبی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و حتا فلسفی را در قالب داستان کوتاه بپرورانند و ارائه کنند. با این حال، در چند سال اخیر کم‌تر داستان کوتاه‌نویسی بوده که در این کار موفق هم شده باشد. آخرین‌‌‌اش برای من در سال گذشته پیمان اسماعیلی بود با مجموعه‌‌داستان «برف و سمفونی ابری»، و تازه‌ترین‌اش  مجموعه‌ی «پرتره‌ی مرد ناتمام» امیرحسین یزدان‌بد است که اخیراً منتشر شده. مقصودم مقایسه‌ی این دو مجموعه نیست، چه، وجهی هم برای قیاس‌شان نیست؛ غرضم نورتاباندن بر مجموعه‌داستان‌هایی ست که در آن‌ها هم با داستان‌های خواندنی روبه‌روییم هم با تجربه‌هایی در دنیای خود داستان کوتاه ایرانی؛ هرچند متفاوت.

داستان‌های کتاب «پرتره‌ی مرد ناتمام» مستقل‌اند، ولی پیوند خاصی نیز میان آن‌ها برقرار است. پیوندی که صرفاً جنبه‌ی تزیینی ندارد و دست‌ِکم در چند داستان کمک خلاقانه و در عین حال فوق‌العاده‌ای ست به خواننده در درک بهتر موقعیت شخصیت‌ هر داستان و نیز فضای آن. در این مجموعه حتا داستانی هم هست که به شیوه‌ی وسوسه‌برانگیز «تمام دیالوگ» نوشته شده. برآمدن از پس این شیوه‌ی روایت به‌شکلی که هم ساختگی به نظر نرسد هم در جهت «فضاسازی» داستان به کار گرفته شده باشد، کار هر نویسنده‌ی نوپایی نیست. این فقط یک مثال بود برای ادعایم در حرفه‌ای بودن امیرحسین یزدان‌بد. از توجه دقیق و تقریباً موفق نویسنده به نقش زبان در داستان‌ها که بگذرم، این را هم بگویم و خلاص که به جز یکی دو داستان، در بیش‌تر داستان‌های این مجموعه، لذت این که سطر به سطر پیش بروم تا ببینم نویسنده بنایی را که در هر داستان از «ماجرا» پی‌ ریخته، چگونه به سقفِ تلنگر ذهنی می‌رساند، خوشایندترین لذت بود. بخوانیدش.

این جایزه‌ی دولتی جلال آل احمد، از روزی که تصویب شد و برگزاری‌اش عقب افتاد تا پارسال که  بالأخره برگزار شد آن هم با آن شکل عجیب و با آن نتایج قشنگ و تا امسال که با انصراف مسئولانه‌ و انتقادی سه تا از نامزدها کلی حاشیه‌ی سیاسی پیدا کرد و آخر سر هم برنده‌ای نداشت و این وسط پاسخ‌گویی‌های مشروح دبیرخانه و از همه مهم‌تر غلبه‌ی نام «زنوزی جلالی» بر نام «جلال آل احمد» در همه‌ی اجزای این جایزه... کلاً هیجان‌انگیزترین و جذاب‌ترین جایزه‌ی ادبی ایران است! سوای پیشنهاد جدی‌ام برای تغییر نام «جایزه‌ی جلال» به «جایزه‌ی جلالی» که هیچ هم شوخی نمی‌کنم، جذاب‌ترین بخش این سریال، سطری از پاسخ مشروح دبیرخانه‌ی جایزه به یادداشت انتقادی امیرحسین خورشیدفر است. بخوانید:

"صادقانه می‌پرسيم؛ در اين دو سال چه اتفاقی روی داده که اينک رأی گروه داوری داستان دومين دوره‌ی جايزه‌ی ادبی جلال شما را چنين برآشفته؟..."

برای این که فشاری به حافظه‌ی نازنین هیچ کس وارد نشود یا از آن خارج نشود، از خیر دو سال می‌گذریم؛ در این یک سال اخیر هم نه، حضرت عباسی در این شش ماه اخیر واقعاً هیچ اتفاق خاصی به‌خصوص از نوع رنگ در این ممکلت نیفتاده؟! صادقانه پرسیدم‌ها!

از بایگانی خوابگرد:
:: شترسواری با زنده‌یاد جلال آل احمد!

پس این‌ها هم می‌میرند! تا دیشب، بعدِ این همه مرگ و میر هنرمندان و بعدِ این همه خبر مرگ آدم‌های عادی دور و بر از سکته‌ی قلبی و مغزی و سرطان و کهن‌سالی و افسردگی و آلودگی و دق‌مرگ و...، یواش یواش داشت امر بر من مشتبه می‌شد که نکند فقط ماها می‌میریم. اما دیشب ناگهان تلنگری بر من وارد شد که نه، این‌ها هم می‌میرند، درست مثل ما؛ حالا امروز نه، بالأخره یک روزی، یا شاید هم یک شبی!



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.