خوابگرد قدیم

و حالا عصر است ـ طیبه گوهریدر یکی از نشست‌های هشتگانه‌ی «هشت شب، هشت کتاب» که در فروشگاه شهرکتاب بهشتی برگزار شد، در باره‌ی مجموعه‌داستان «وحالا عصر است» طیبه گوهری در جمع دوستانی که آمده بودند و خود نویسنده که از شیراز خودش را رسانده بود، گپ زدیم. قرارم با خودم این بود که نیمچه‌گزارشی این‌جا بنویسم از این نشست صمیمی و خوب، به هوای این که با این کتاب بیش‌تر آشنا شوید، اما به روال این روزها که هر روز خبری تازه و اغلب تلخ ما را با خود می‌برد، بازداشت احمد غلامی کاسه و کوزه‌ی ذهنم را به هم ریخت و در این کار تأخیر افتاد؛ آن‌قدر که حالا دیگر نه آن شوق نخستین مانده برای کامل نوشتن، نه دیگر حافظه‌ام یاری می‌کند. پس، برای این که دِینم را به این کتاب ادا کرده باشم، به همین مقدار که می‌خوانید، بسنده می‌کنم.

«و حالا عصر است» نخستین کتاب طیبه گوهری، مجموعه‌ای ست از دوازده داستان که خود نویسنده در همین نشست گفت آن‌ها را از میان حدود سی‌وپنج داستان گلچین کرده است. معتقدم هر مجموعه‌داستانی با این حجم، اگر دستِ‌کم سه داستان خوب داشته باشد، می‌توان آن را یک مجموعه‌ی خوب قلمداد کرد. اما کتاب طیبه گوهری، دست‌ِکم سه داستان «خیلی خوب» دارد، و بقیه‌ی داستان‌ها هم، به‌جز یکی، یا خوب‌اند یا در حد متوسط.

ویژگی دیگرش این است که گرچه مجموعه‌ای به‌هم‌پیوسته نیست، اما برخلاف بیش‌تر مجموعه‌های ناپیوسته، اغلب داستان‌ها در کنار هم دریچه‌ای را باز می‌کنند به مضمونی مشترک که برآمده از نوع جهان‌بینی نویسنده است. در این نشست، نام این مضمون مشترک کلی را «مسئولیت اخلاقی» گذاشتم با این توضیح که آدم‌های این داستان‌ها آدم‌های تنهایی نیستند، با «خودشان» هم درگیر نیستند، با «چیزهای دیگر» هم درگیر نیستند، بل‌که آدم‌هایی‌اند درگیر با «آدم‌ها»ی دیگر. و همین، زمینه را برای جلوه‌گر شدن اهمیت «مسئولیت اخلاقی» در منظر نویسنده فراهم کرده است. حتا در داستان‌هایی که «من‌راوی»‌اند، ما چندان به اندرونی شخصیت‌ها و گرفتاری آن‌ها با خودشان راه نمی‌یابیم، بل‌که در بستر رویارویی آن‌ها با دیگران، هر بار بر سر موضوعی خاص، از کنار آدم‌ها می‌گذریم و آن‌ها را نشسته بر صندلی سرنوشتِ ناشی از تفکر، رفتار یا روابط‌شان تماشا می‌کنیم.

موضوع دیگری که در این نشست طرح شد و بحثی هم در باره‌اش درگرفت، افق باز نویسنده در گزینش موضوعات متنوع و به‌خصوص دست‌اندازی موفق او به ایده‌های بکر است. در عین حال از دغدغه‌های معروف به روشنفکری در این مجموعه نشان چندانی نیست. طیبه گوهری هم در ایده‌پردازی، هم در قصه‌گفتن بسیار توانا ست و شاید به همین دلیل باشد که از روایت‌های پسامدرن در این مجموعه پرهیز کرده و به‌خوبی تلاش کرده در قالب داستان‌های مدرن، با قصه‌گویی محض، خواننده را با خود کنار پنجره‌ی نگاهش به دنیای آدم‌هایی بنشاند که در میان آن‌ها زندگی می‌کنیم، اما نمی‌بینیم‌شان. او بر کلمه‌ها سوار است و در توصیف‌ها در عین ایجاز، بسیار خلاقانه کار کرده است.

در روزگاری که داستان کوتاه بیش‌تر مخاطب خاص دارد تا عام و هر داستان کوتاه برای این که داستانی موفق تلقی شود، یا باید گونه‌ای تازه از روایت را فراراهِ جهان داستان کوتاه ایرانی قرار دهد یا دستِ‌کم ایده و مضمون و توانایی نویسنده در قصه‌گویی چنان باشد که لذتِ عمیق خوانش و درنگ را به خواننده نقدیم کند، شما را به ضیافت خواندن این مجموعه، به‌خصوص داستان‌های «پلاتین»، «آهه»، «هزار و یک بار»، «حلقه‌ی داغ» و «چشم‌های فرضی» دعوت می‌کنم. و در پایان، توجه خاص طیبه گوهری را به شیوایی نثر و کارکرد زبان در داستان‌نویسی و پرهیز از تعجیل در چاپ کتاب به هر قیمتی و با هر کیفیتی، بسیار می‌‌ستایم.

و حالا عصر است، طیبه گوهری، ۹۵ صفحه، نشر ثالث، چاپ نخست ۱۳۸۸،  دوهزار تومان

پس از آن که یوسا جایزه‌ی نوبل را گرفت، آلن گارسیا رئیس‌جمهور پرو، او را به زادگاه‌اش فراخواند و چهارشنبه‌ی گذشته، نشان هنر و ادبیات پرو را به او تقدیم کرد و چنین گفت: "شما با شخصیت‌هایی که در آثارتان ترسیم کرده‌اید، دوره‌ی خودتان از پرو را به ثبت رسانده‌اید؛ امیدهای ما، لرزش‌هامان در رودررویی این امیدها با واقعیت، و تقدیرگرایی‌مان را... من سیاستمداری جنجالی هستم و ما در گذشته رقیب سیاسی بوده‌ایم، اما می‌دانم چگونه استعداد و نبوغ را تشخیص بدهم و محترم بشمارم، و این ارزش مطلقی ست که ما را از انسان‌های دیگر متمایز می‌کند. زنده باد شاعر! زنده باد نویسنده! ما از صمیم قلب به شما احترام می‌گذاریم و من به نمایندگی از پرو به شما سپاس می گویم که موجب شدید روح تازه‌ای در کشور ما دمیده شود."

پانوشت بی‌ریط:
احمد غلامی، داستان‌نویس و روزنامه‌نگار، از شانزدهم آذرماه در زندان است.

یونس تراکمه: آقای غلامی، این جمعه نبودی، بچه‌‌ها منتظرت بودند. سوت شروع بازی که زده می‌شود، تو باید باشی تا مسابقه شروع شود. آقای غلامی، این بازی فوتبال عصرهای جمعه را هیچ‌وقت و در هیچ شرایطی تعطیل نکردی. یادت هست چه گرفتاری‌هایی برایت پیش می‌آمد، چه در خانه و چه در محل کار؟ اما تو همیشه سرِ ساعت در زمین بازی و در میان بچه‌ها حاضر بودی. حالا هم باید باشی. جمعه عصر، سرِ همان ساعت مقرر در زمین و در کنار بچه‌ها خواهی بود. مگر می‌شود تو نباشی؟

احمد غلامی ـ عکس از پیمان هوشمندزاده
عکس از پیمان هوشمندزاده


احمد غلامی هم مثل خیلی‌های دیگر جبهه رفته،‌ جنگیده،‌ هم‌رزمانش در کنار و اطراف او به‌خون غلتیده‌اند، خون دیده، جسد دیده و بارها مرگ را از نزدیک ملاقات کرده اما مثل خیلی از آن خیلی‌ها، جنگ که تمام شد طلبکار کسی نبوده و نیست. انتقام آن‌همه با مرگ دست و پنجه نرم کردن را از همسایه‌ها و همشهری‌هایش نگرفته و نمی‌گیرد. خشمگین از آن‌همه سختی و عذابی که در جنگ کشیده، کتابفروشی آتش نزده، شیشه‌ی سینما پایین نیاورده و تیر و تیغ بر روی دیگران،‌ دیگرانی که به جبهه نرفته‌اند نکشیده و نیانداخته است.

آقای غلامی، این جمعه که نبودی، حالا هم کو تا جمعه‌ی‌ آینده، اما دفتر روزنامه‌ی شرق سوت و کور است. این بچه‌ها هر کاری که می‌کنند منتظرند تو تأییدشان کنی تا بتوانند قدم‌های بعدی را محکم‌تر بر دارند.

آقای غلامی، نامردی نکن؛ جلسه‌ی داورانِ «جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات» را باید هر چه زودتر تشکیل بدهی تا برنده‌های امسال معلوم شود، و بعد تو و مهدی یزدانی خرم برای تدارک برگزاری جایزه خیلی کار دارید. باید سفارش لوح‌ها و تندیس‌ها را بدهید و سکه برای برنده‌ها تهیه کنید. برای همة این کارها تو و مهدی باید دوره بیافتید و پول جور کنید.

احمد غلامی، از همبازی‌های فوتبال‌ات گرفته تا تک تک همکارانت در روزنامه و تا داوران جایزه، همه منتظرت هستند، منتظر تو که با آرامش‌ات، به‌قول حسن شهسواری برای هر مشکلی راه حلی پیدا می‌کنی که معمولاً بهترین راه حل است.

احمد غلامی، تو که نامردی و ظلم و ستم کم ندیده‌ای، همیشه هم از خودت مایه گذاشتی و گذشتی، این‌بار کم نیاوری پسر! بار آخر که نیست؛ این بازی حالا حالاها ادامه دارد.

احمد، پریروزها مراسم جایزه‌ی نوبل ادبیات هم برگزار شد و جایزه‌ی یوسا را تقدیمش کردند. اگر بودی حتماً سخنرانی یوسا را مفصل در روزنامه‌ی شرق کار می‌کردی. یوسا حرف‌های مهمی در سخنرانی‌اش زده، اما من این جمله‌ی او را یادداشت کردم که اگر دیدمت برایت بخوانم و در موردش مفصل بحث بکنیم: «لازمه‌ی شکوفایی ادبیات، داشتن کشوری آزاد،‌ مرفه و عدالت‌محور است.»

زنده بودن یعنی همین که بتوانی مدام خودت را متعجب کنی، البته ناخواسته. یعنی همین‌طور دلی زندگی‌ات را بکنی و یک‌جاهایی ببینی، اِ، این کی بود دیگر؟ من بودم؟ نه این که برای تعجب خودت از خودت زندگی کنی.

سطری از رمانی که مشغول ویرایش آن‌ام

احمد غلامی نازنین
آخرین بار که دیدم‌ات، مراسم پارسالِ جایزه‌ی منتقدان مطبوعات بود. (یک سال؟!) چشم‌هایت از حضور محمد قوچانی در مراسم جمع و جورمان برق می‌زد که تازه از زندان بیرون آمده بود و دعوت‌ات را پذیرفته بود و او را ستودیم و برایش دست زدیم و اشک ریختیم.

حالا، در آستانه‌ی مراسم دوره‌ی یازدهم جایزه، تو را برده‌اند جایی که دیگر همه‌مان می‌دانیم چه جور جایی ست. حرف چرتی ست اگر بگویم نمی‌دانم «چرا» تو و بهترین همکارانت را برده‌اند و چرت‌تر است اگر بگویم می‌دانم «به چه جرمی» تو و بهترین همکارانت را برده‌اند. بارها می‌گفتی: خانه‌ی ما «ادبیات» است. و یکی دو باری گفتم: ولی جان‌به‌جان‌مان هم بکنند، کرم سیاست توی خون‌مان وول می‌زند. می‌گفتی: خیلی تلاش می‌کنم احتیاط کنم حتا با به جان خریدن انواع تهمت‌ها و ناسزاها، تا به‌ام گیر ندهند، چون بیرون بودن برای انجام کاری حداقلی، بهتر از نبودن و هیچ کاری نکردن است و حفظ رسانه‌ای کوچک برای حرفی کوچک زدن بهتر از نداشتن آن و اصلاً حرف نزدن است. و در گوش هم گفتیم: مشکل این است که با نفس وجود و حضور برخی آدم‌ها مشکل دارند، و اگر این برخی‌ها خود اهل درد باشند و زخم‌ بر جان داشته باشند، مشکل‌شان بیش‌تر است!
و خندیدیم.

نمی‌دانم چه پرونده‌ای برایت درست کرده‌اند و چه خوابی برایت دیده‌اند، نمی‌دانم الان داری به چه جور سؤال‌هایی جواب می‌دهی، نمی‌دانم داری کدام خاطره‌ی تلخ از جنگ برای دفاع از این آب و خاک را به رخ آن‌ها می‌کشی، نمی‌دانم داری به کدام لحظه از زندگی با دختر و همسرت فکر می‌کنی و دندان برهم می‌فشاری، نمی‌دانم تهِ قلب‌ات چه می‌گذرد و نمی‌دانم هم چگونه آرامش همیشگی چهره‌ات را حفظ می‌کنی.

اما می‌دانم، آن تو که هستی، چند وقتی (که کاش کوتاه‌تر از تا همین امشب باشد) آسوده‌ای و نفسی راحت می‌کشی، از تهمت‌ها و توهین‌ها و تحقیرهایی چون: همکار سانسورچی، باندباز، کوتوله، انحصارطلب، قبادوز، جایزه‌برگزارکن، نان‌قرض‌بده، ادبیات‌ندان، بی‌سواد، برج‌عاج‌نشین، تعیین‌تکلیف‌کن و عافیت‌طلب! آسوده از نفَس و نگاه این همه آدم از خانه‌ات «ادبیات» که می‌نویسند، ولی هنوز (حتا بعد از انتخابات هم) نفهمیده‌اند کجا زندگی می‌کنند، نمی‌دانند چگونه زندگی می‌کنند، نمی‌دانند برای چه می‌نویسند و بدتر آن که نمی‌دانند که نمی‌دانند!

اما این را هم می‌دانم، افزون بر روزنامه‌نگارانی که با تو یا زیر دست تو کار کرده‌اند و می‌کردند (و ان‌شاءالله خواهند کرد) و این لحظه‌ها از سخت‌ترین و غم‌بارترین لحظه‌های زندگی‌شان است، در همین خانه‌ات «ادبیات» نیز هستند معدود چشم‌هایی آشنا و بسیار چشم‌هایی ناآشنا که به مانیتورها و موبایل‌ها خیره مانده‌اند تا شاید خبر تازه‌ی خوبی از تو برسد.
برای آزادی‌ات لحظه‌شماری می‌کنیم...

محمدحسن شهسواری: مطلب پیشینم «در ستایش مافیا و مذمت پخته‌خواری» بیش‌تر از انتظارم واکنش در پی داشت. برخی از واکنش‌ها «سوءتفاهم» بود. بیش‌تر از بیست سال است که با کلمه‌ها زندگی می‌کنم و بخش مهمی از این سال‌ها را هم با کلمه‌ها زندگی گذرانده‌ام. پس بپذیرید که در به کار بردن هر یک از آن‌ها، جایگاه‌شان، نسبت‌شان با یکدیگر و معنای دور و غریب هر یک، وسواس داشته باشم تا بهترین نتیجه را از متن برای انتقال معنا به مخاطب بگیرم. اصلاً توقع ندارم متن مرا با همان دقتی که می‌نویسم بخوانید، اما حداقل می‌توانم خواهش کنم با دقتی که انتظار دارید دیگران متن شما را بخوانند آن را مطالعه کنید. بیش‌تر سوءتفاهم‌ها از این مسیر شکل گرفت. و راستش از آن جایی که کلاً آدم ناامیدی هستم، شک ندارم همین مطلبم هم که در ادامه می‌خوانید، بسیار مورد سوءتفاهم قرار گیرد. اما چاره‌ای نیست... [متن کامل]

در ادامه‌‌ی نشست‌های «هشت شب، هشت کتاب»، امروز ۱۶ آذرماه نشستِ گپ‌وگفت در باره‌ی مجموعه‌داستان «در ماهی می‌میریم» برگزار می‌شود. نویسنده‌ی این مجموعه که نشر افراز آن را منتشر کرده، سعید شریفی ست و قرار است یوسف انصاری در باره‌ی آن صحبت کند.

آخرین نشستِ این برنامه هم که قرار بود فردا عصر (چهارشنبه) برگزار شود، روز پنج‌شنبه برگزار خواهد شد. نشست پنج‌شنبه ۱۸ آذرماه اختصاص دارد به بررسی رمان «پرسه زیر درختان تاغ» نوشته‌ی علی چنگیزی که با حضور پیمان اسماعیلی برگزار خواهد شد.

هر دو این نشست‌ها، ساعت از ساعت شش تا هفت بعدازظهر به صورت صمیمی و خودمانی در سالن فروشگاه شهر کتاب بهشتی (خیابان بخارست) برگزار می‌شود. دیروز هم نشستِ گپ‌وگفت در باره‌ی مجموعه‌داستان «و حالا عصر است» طیبه گوهری برگزار شد که در آن حضور داشتم و اگر فرصت کنم، در باره‌اش خواهم نوشت.

در پی اعلام انصراف داوود غفارزادگان از یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات در اعتراض به فضای این روزهای ادبیات، احمد غلامی، دبیر جایزه، با او تماس گرفته و ضمن تأیید نظراتش در مورد فضای موجود ادبیات این روزهای ما، از او درخواست کرده که از انصرافِ خود صرف‌نظر کند. داوود غفارزادگان نیز تصمیم نهایی در این باره را به عهده‌ی احمد غلامی گذاشته است. رمان «کتاب بی‌نام اعترافات» این نویسنده یکی از نامزدهای بهترین کتاب سال این جایزه اعلام شده است.

نامزدهای بهترین مجموعه‌داستان و رمان چاپ‌شده در سال ۱۳۸۸ در یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات، به ترتیب حروف الفبا:

۱ـ «برو ولگردی کن رفیق» نوشته‌ی مهدی ربی
۲ـ «بهار ۶۳» نوشته‌ی مجتبا پورمحسن
۳ـ «پرتره‌ی مرد ناتمام» نوشته‌ی امیرحسین یزدان‌بد
۴ـ «شاخ» نوشته‌ی پیمان هوشمندزاده
۵ـ «کتاب آذر» نوشته‌ی علی خدایی
۶ـ «کتاب بی‌نام اعترافات» نوشته‌ی داوود غفارزادگان
۷ـ «یوسف‌آباد خیابان سی‌وسوم» نوشته‌ی سینا دادخواه

احمد غلامی، دبیر این جایزه اعلام کرد که در این دوره از محمد محمدعلی، داستان‌‌نویس برجسته‌ی نسل سوم تجلیل به عمل خواهد آمد و علاوه بر اهدای جوایز و تندیس به کتاب‌های برگزیده، بخش‌هایی نیز برای تجلیل از برخی چهرهای ادبی و روزنامه‌نگار و ناشران درنظر گرفته شده که اسامی آن‌ها در خبرهای بعدی اعلام می‌شود.

در این دوره از جایزه‌ی کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات، به دلیل حضور محمدحسن شهسواری و حسن محمودی در هیئت داوران، کتاب‌های «شب ممکن» و «از چهارده‌سالگی می‌ترسم» این دو نویسنده از داوری‌ کنار گذاشته شد. داوران این دوره به ترتیب حروف الفبا: پیمان اسماعیلی، یونس تراکمه، علی‌اصغر سید‌آبادی، محمدحسن شهسواری، احمد غلامی، حسن محمودی و مهدی یزدانی‌خرم.

محمدحسن شهسواری: در مطلب پیشین، با عنوان «وقتی عددها سخن می‌گویند»، چند سوزن زدم به خودم و چیزی که این روزها از آن به مافیای ادبی یاد می‌شود. در این مطلب اگر بشود، می‌خواهم یک جوالدوز کوچک بزنم به کسانی که این مافیا را عامل تمام کاستی‌های ادبیات داستانی معاصر کشور می‌دانند. ابتدا بگذارید یک چیز را روشن کنم. این چیزی که در جامعه‌ی ادبی ما مافیا نامیده می‌شود، در وضعیت معقول و در ممالک غربی «شبکه» نام دارد. [متن کامل]

شهر کتاب: با توجه به گستره‌ی آثار منتشر شده در هر سال، ضروری به نظر می‌رسد که کتاب‌های نسل جوان و آثاری که گام اول پدیدآورندگان محسوب می‌شود به مخاطبان بیشتر معرفی شود. اولین برنامه‌ی «هشت شب، هشت کتاب» به حوزه‌ی ادبیات داستانی اختصاص دارد که با حضور یک نویسنده و یک منتقد و خوانندگان و علاقه‌مندان از روز یک‌شنبه ۷ آذر تا چهارشنبه ۱۷ آذر ساعت ۶ بعدازظهر در سالن فروشگاه بهشتی واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر(بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم برگزار می‌شود. از علاقه‌مندان دعوت می‌شود که برای گفت‌وگو با نویسندگان در این برنامه شرکت کنند. در این هشت شب، این نویسندگان و منتقدان حضور خواهند داشت:

یک‌شنبه ۷ آذر: رمان «یوسف آباد، خیابان سی‌وسوم»، سینا دادخواه با حضور محمد چرمشیر
دوشنبه ۸ آذر: رمان «رگ سرخی به تن بوم»، ملیحه صباغیان با حضور علی‌رضا محمودی
سه‌شنبه ۹ آذر: مجموعه‌داستان «پرتره‌ی مرد ناتمام»، امیرحسین یزدان‌بد با حضور اسدالله‌ امرایی
چهارشنبه ۱۰ آذر: رمان «یکشنبه» آراز بارسقیان با حضور مهدی‌ یزدانی‌خرم
یک‌شنبه ۱۴ آذر:  رمان «زیر آفتاب خوش‌خیال عصر» جیران گاهان با حضور محسن آزرم
دوشنبه‌ ۱۵ آذر: مجموعه‌داستان «و حالا عصر است» طیبه گوهری با حضور سیدرضا شکراللهی
سه‌شنبه ۱۶ آذر: مجموعه‌داستان «در ماهی می‌میریم» سعید شریفی با حضور یوسف انصاری
چهارشنبه ۱۷ آذر: رمان «پرسه زیر درختان تاغ» علی چنگیزی با حضور پیمان اسماعیلی

به‌خصوص نقش تخریبگر بخش ادبی رادیو زمانه زیر پرچم «مبارزه با سانسور»

سینا حشمدار که نشریه‌ی اینترنتی «ادبیات ما» را اداره می‌کند، گفت‌گویی مفصل با امیرحسین یزدان‌بد منتشر کرده که آن را می‌توان به سه بخش کلی تقسیم کرد: در باره‌ی خودِ مجموعه‌داستان «پرتره‌ی مرد ناتمام»، در باره‌ی جایزه‌ی دولتی گام اول به این کتاب و دفاع سخت یزدان‌بد از تصمیم‌اش برای دریافت جایزه‌ی دولتی، و بخش دیگر، در باره‌ی بحث داغ این روزهای اهل ادبیات.

در باره‌ی موضع یزادن‌بد به خود او گفتم، این‌جا هم به اختصار بازمی‌گویم که هم با این کار او مخالف بودم (به‌خصوص در دولتِ بعد از نهم)، هم معتقدم او از پس این توضیحات پیچ‌در‌پیچ در باب «توی دل دولتی‌ها رفتن» و «صحنه را خالی نکردن»، نه تنها هیچ چشم‌انداز روشنی به دست نمی‌دهد که هیچ تعریفی هم از این «توی دل آن‌ها رفتن»، جز رفتن و گرفتن جایزه  بیان نمی‌کند. در این باره بیش‌تر حرف نمی‌زنم چون جنبه‌ی مهمی از آن را امر شخصی نویسنده تلقی می‌کنم. این بحث مفصل را اگر مایل‌اید، می‌توانید در متن کامل گفت‌وگوی حشمدار با یزدان‌بد بخوانید.

اما آن‌چه از این گفت‌وگو برای من مهم است و بر آن دست می‌گذارم، در باب بحثِ این روزها و به‌خصوص نقش تخریبگر بخش ادبی رادیو زمانه آن هم زیر پرچم خوش‌رنگِ «مبارزه با سانسور» است که امیرحسین یزدان‌بد، مفصل و بی‌پرده در باره‌اش سخن گفته و در کنار اشاره به بحث شیرین مافیای ادبی، نقش گرداننده‌ی بخش ادبی رادیو زمانه را در تیره ساختن فضای این روزهای ادبیات و همکاری آگاهانه یا ناآگاهانه‌ی آن با دولت در فشردن گلوی ادبیات مستقل و نهادهای ادبی غیردولتی واکاویده است. این بخش از گفت‌وگو را در این‌جا بی‌هیچ ویرایشی عیناً بازنشر می‌کنم. [ادامـه]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.