خوابگرد قدیم

دانلودِ نسخه‌ی الکترونیک رمان «عروسک‌ساز»
عروسک‌سازنشر دیجیتال اگر در همه جای دنیا یک انتخاب است، برای نویسندگان ما در این زمانه شاید تنها راهِ سرپا نگه داشتن خود و ادبیات باشد. ما که مثلاً در دوره‌ی خاتمی گاهی گرهی به ابرو می‌انداختیم از برخی گرفت‌وگیرهای سانسور دولتی، اکنون کارمان از گریه هم گذشته و نومیدانه روزی را انتظار می‌کشیم که بیگانگان با فرهنگ از خانه‌ی فرهنگ رخت بربندند و به ارشادخانه‌ی خویش بازگردند. و خب، آشکار است که خیلی‌هامان هم فقط انتظار می‌کشیم، بی هیچ کاری و حرفی و حتا ترش کردن رویی!

نشر دیجیتال
حالا دیگر به رغم همه‌ی محدودیت‌های حکومتی در گسترش اینترنت، همه آن‌قدر به استفاده از آن خو گرفته‌اند که مدتی ست برخی نویسندگان از خیر مجوز چاپ کتاب‌شان گذشته‌اند و به نشرهای دیجیتال رو آورده‌اند. کتاب‌شان را یا در نشرهای دیجیتال خارج از کشور منتشر می‌کنند تا مخاطبان به صورت آن‌لاین آن را بخرند که در این صورت خوانندگان داخل ایران امکان تهیه‌ی آن را ندارند. یا چون جامعه‌ی اصلی مخاطب خود را ایرانیانِ داخل کشور می‌دانند، از خیر قرارداد با نشرهای خارج از کشور هم می‌گذرند و آن را در وب به صورت «خود‌ ـ نشر» در اختیار همگان قرار می‌دهند. شماره حسابی هم داخل کتاب ذکر می‌کنند تا خوانندگان اگر خودشان خواستند، مبلغی به آن واریز کنند.

سامیزدات ایرانی
با این شکل، خوانندگان خارج از ایران و داخلی‌ها هیچ‌یک از دسترسی به این‌ آثار محروم نمی‌مانند. این همان راهی ست که معتقدم تنها راهِ پیش رویِ نویسندگان و مترجمان ما در تاریکیِ غلیظِ سانسور در زمانه‌‌ی کنونی ست. در دوران سلطه‌ی کمونیست‌ها بر چک، نویسندگان قالب «سامیزدات» و نشر دستی و زیرزمینی را برای رساندن آثارشان به همدیگر برگزیدند. آن زمان اینترنت نبود. حالا اما اینترنت هست و این‌جا هم جای شکرش باقی ست که کره‌ی شمالی نیست؛ البته هنوز!

مثلث نشر در وب
لوگوی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی ـ ۱۳۸۲اکنون، امکان نشر اثر در اینترنت برای همگان به یک اندازه فراهم است، اما دو مسئله باقی می‌ماند؛ یکی آن که صِرفِ نشر اثر در این شبکه‌ی هزارتو، دیده‌شدن و خوانده‌شدن آن را تضمین نمی‌کند و دیگر آن که هر اثری که روی وب منتشر می‌شود، لزوماً اثری شایان درنگ نیست. همین‌ها مرا بر آن داشت تا از همین خوابگردِ فیلترشده استفاده کنم و زیر عنوان «رمان‌های ملکوت» (یادمان بهرام صادقی) آثاری شایان درنگ را منتشر کنم که در محاق توقیف مانده‌اند. در این مسیر، گام نخست را نویسنده برمی‌دارد که رسیدن اثرش به مخاطب برای او بیش‌تر از هر چیز دیگری اهمیت دارد. گام دوم را هم من برمی‌دارم با نشر و معرفی آن. اما گام آخر را که این مسافر را به مقصد می‌رساند، شما باید بردارید؛ با مطالعه‌ی آن، معرفی آن، پرینت و بازنشر آن، و مرور یا نقدِ آن در رسانه‌های شخصی و عمومی خودتان و سرآخر برای حمایت از ادبیات آزاد، واریز داوطلبانه‌ی حق‌ تألیف به حساب نویسنده‌ی اثر.

معیار نشر
این دو نکته را هم بگویم که اگر نخستین رمان این مجموعه را بخوانید، خواهید دید که این کتاب به هیچ وجه با عرف اجتماعی و اخلاقی جامعه‌ی ایرانی در تضاد نیست و جای بسی تأسف است که شدت سانسور سبب شده ما از خواندن آثاری حتا از این دست نیز محروم شویم. و دو دیگر آن که معیارهای من برای برگزیدن رمان‌‌های در محاق‌مانده، در سلیقه‌ی ادبی محدود به این اثر نیست و نخواهد بود.

در باره‌ی «عروسک‌ساز»
و اما نخستین رمان از مجموعه‌ی نشر الکترونیک ملکوت، رمان «عروسک‌ساز» مریم صابری ست. او نوشتن این رمان را در سال ۱۳۸۷ تمام می‌کند و به وزارت ارشاد می‌فرستد برای دریافت مجوز، اما بی هیچ توضیحی آن را پس می‌فرستند. نویسنده با نظرداشتِ سخت‌ترین سلیقه‌ی ممیزی (!) آن را بازنویسی می‌کند و دوباره با نامی دیگر می‌فرستد، ولی باز هم پس از مدتی دراز، بی هیچ توضیحی آن را رد می‌کنند. این رمان، نخستین داستان مریم صابریِ ۲۷‌‌ساله است و نمی‌دانم آیا نشر وبی آن خواهد توانست خستگی و رنجیدگی دو سال دوندگی برای مجوز آن را از جانش بیرون کند تا به نوشتن اثری دیگر بنشیند یا نه. فکر کنم راه بردنِ این بخش از ماجرای سامیزداتِ ایرانی به خوانندگان مربوط می‌شود! افزون بر این، حمایت شما برای خودِ من هم مایه‌ی دلگرمی خواهد بود در ایستادگی و پیمودن ادامه‌ی این راه.

لینک‌های دانلود کتاب
نسخه‌ی الکترونیک رمان «عروسک‌ساز» نوشته‌ی مریم صابری را می‌توانید از طریق این صفحه از گوگل، مطالعه یا دانلود یا پرینت کنید. برای دانلود مستقیم از خوابگرد هم می‌توانید از این لینک استفاده کنید. فایلی که دانلود می‌کنید Pdf است با حجم ۱.۱۵ مگابایت. این کتاب به‌گونه‌ای صفحه‌‌آرایی شده که مطالعه‌ی آن روی هر مونیتور یا کتاب‌خوانی به‌سادگی انجام می‌شود.
+ دانلود رمان «عروسک‌ساز» از گوگل 
+ دانلود مستقیم این کتاب از خوابگرد
 

نسخه‌ی الکترونیک رمان «عروسک‌ساز» نوشته‌ی مریم صابری ـ ۱۳۹۰


پ.ن
:: دو سه ماه پیش شیما زارعی، یادداشتی خواندنی در ستایش این رمانِ چاپ‌نشده نوشت که می‌توانید آن را در این‌صفحه از وبلاگش بخوانید.
::‌ از «مهدی شهسوار» به خاطر قبول زحمت طراحی و اجرای فرم این مجموعه و جلد این رمان و نیز
مهربانی و بزرگواری‌اش سپاسگزارم.

:: اگر این رمان را خواندید و دوست داشتید، لطفاً در معرفی، بازنشر و لینک دادن به آن بکوشید. اگر هم مطلبی (مثبت یا منفی) در باره‌ی این اثر نوشتید، خوشحال می‌شوم به من خبر بدهید.

:: شماره‌‌‌ی عابربانک نویسنده برای واریز داوطلبانه‌ی حق‌ تألیف، و ایمیل او برای مکاتبه‌ی خوانندگان در صفحه‌ی شناسنامه‌ی کتاب ثبت شده است. ایرانیان خارج از کشور هم اگر بخواهند، می‌توانند انجام این کار ساده را به یکی از آشنایان خود در ایران بسپارند.

برخی مطالب منتشرشده در باره‌ی «عروسک‌ساز»:
:: برای او که با صدایش نمی‌رود - شیما زارعی
:: سوار همین اسب‌های رنگی چرخان - فرشته نوبخت
:: سامیزدات ایرانی - حامد اسماعیلیون
:: چندین یادداشت خواندنی درباره‌ی عروسک‌ساز - مغولستان خارجی
:: احساسات مکتوم در ادبیات ایران - داوود آتش‌بیک
:: عروسک‌ساز اینترنتی ـ بهمن دارالشفایی
:: عروسک‌ساز، رمانی به مثابه سمبل استقلال - مهدی ملک‌زاده
:: حاشیه‌ای بر شخصیت بی‌نام عروسک‌ساز - چنگود
:: عروسک‌ساز - پرانتز
:: داستانی که راوی‌ش گم شد - شهلا شهابیان
:: درباره‌ی عروسک‌ساز مریم صابری - اشکان نیری
:: عروسک خاموشی، عروسک فراموشی ـ مریم مهتدی

با جمع‌بندی امتیازهایی که دو گروه ارزیابان و نظردهندگان به آثار داده بودند، از میان مجموعه‌داستان‌های دو سال ۱۳۸۸ و ۱۳۸۹ و رمان‌های منتشرشده در سال ۱۳۸۹، آثاری که به حد نصاب تعیین‌شده رسیده و بالاترین امتیاز را آورده‌اند به عنوان نامزدهای این دوره به شرح زیر اعلام می‌شوند. در مرحلـه‌ی بعد داوران این دوره در چهار بخش مجموعه‌داستان، مجموعه‌داستان اول، رمان، و رمان اول آثار نامزد دریافت جایزه را بررسی و برندگان را اعلام خواهند کرد. بنیاد امیدوار است بتواند در مراسمی درخور، همراه با اعلام برندگان این دوره، داوران را نیز معرفی کند.

مجموعه‌داستان
آدم‌ها، احمد غلامی، ثالث
ابر صورتی، علیرضا محمودی ایرانمهر، چشمه
برو ولگردی کن رفیق، مهدی ربی، چشمه
بماند، بهناز علی‌پور گسکری، چشمه
تو هیچ گپ نزن، محمدحسین محمدی، چشمه
کتاب ویران، ابوتراب خسروی، چشمه

مجموعه‌داستان اول
آستین‌های رنگی، تایماز افسری، نی
پرتره‌ی مرد ناتمام، امیرحسین یزدان‌بد، چشمه
خواب با چشمان باز، ندا کاووسی‌فر، چشمه
خویش‌خانه، آیت دولتشاه، افکار
در ماهی می‌میریم، سعید شریفی، افراز
شکار حیوانات اهلی، علی شروقی، چشمه
و حالا عصر است، طیبه گوهری، ثالث

رمــان (شامل داستان بلند و مجموعـه‌داستان‌های به‌هم‌پیوسته)
خنده‌ی شغال، وحید پاک‌طینت، نشر چشمه
رام‌کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه
لب بر تیغ، حسین سناپور، نشر چشمه
ماه کامل می‌­شود، فریبا وفی، نشر مرکز

رمان اول (شامل داستان بلند و مجموعـه‌داستان‌های به‌هم‌پیوسته)
بهار برایم کاموا بیاور، مریم حسینیان، کتابسرای تندیس
پنجره­ زودتر می‌میرد، پوریا عالمی، علم
زیر آفتاب خوش‌خیال عصر، جیران گاهان، چشمه
شبیه عطری در نسیم، رضیه انصاری، آگه
یکشنبه، آراز بارسقیان، چشمه

گزارش کامل مرحله‌ی نخست یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی گلشیری‌ را که فهرست کامل آثار و نام ارزیابان و نام اعضای کمیته‌ی جایزه هم در آن آمده است، در این صفحه از سایت بنیاد گلشیری بخوانید.

علی چنگیزی: فرهنگستان زبان و ادب پارسی کلمه‌ی عجیب زیاد می‌سازد که بعضی‌هاش را می‌شود جای «جوک» یا همان «لطیفه» به قصابی سر کوچه گفت و خندید؛ آن‌قدر توش مایه‌های عمیقی از طنز وجود دارد، مثلاً فرض کنید یکی بیاید به جای «ساندویچ» بگوید «درازلقمه»، جدی باحال نیست؟

اما موضوعی که موجب شد این چند خط را بنویسم، واژه‌ی جایگزین «سانسور» است که آدم را به فکر وامی‌دارد. واژه‌ی جایگزینی که فرهنگستان ادب برای سانسور انتخاب کرده است «بررسی» است. شما تصور کنید چه درکی ملت از واژه‌ی «سانسور» دارند و چه درکی فرهنگستان از «سانسور». «سانسور» تنها یک واژه نیست، یک مفهوم است. وظیفه‌ی فرهنگستان احتمالاً این نیست که مفاهیم پشت یک واژه را هم با واژه‌ای که انتخاب می‌کند عوض کند. کجای کلمه‌ی «سانسور» آدم را یاد «بررسی» می‌اندازد؟ کجاش؟

پ.ن
تیتر از من است.

دادیار سر پا شده بود و داشت آستین‌هاش را بالا می‌زد برای وضو.
گفتم: فقط مونده یه امضا قربان.
پرونده‌ام را دوباره وارسید و برگه‌ای کشید بیرون و گفت: این خط خودته؟
ـ بله قربان، بدخطه؟
ـ نه خوبه. بیا این‌جا تهش اضافه کن با خط خودت که «به کسی مظنون نمی‌باشم.»
دولا شدم روی میز و نوشتم «به کسی مظنون نیستم.»

ـ چی نوشتی؟! گفتم بنویس نمی‌باشم، واسه چی یه چیز دیگه نوشتی؟
ـ قربان، نمی‌تونم بنویسم «نمی‌باشم»؛ غلطه حاج‌آقا.
ـ غلط کردی که غلطه. این‌جا من می‌گم چی درسته چی غلط. ئه!
ـ خب ببخشید قربان.
ـ خط بزن بنویس «نمی‌باشم».
ـ چشم، همین الان.

ازم گرفت و امضا انداخت و از بالای عینک نگاهم کرد و  لبخندی مهربان و یواشکی زد. شاید یعنی که: برو به جای می‌باشم، حواست به خودت باشه دزد نبردت، دراز ملانقطی!

پ.ن:
بعد از تلخ‌نگاری ماجرای سرقت، روا نبود این بخش فرح‌بخش آن را نمی‌گفتم.

تجاوز. احساس بعد از دزدزدگی، چیزی کم ندارد از تجاوزشدگی. دوم بار بود. این بار کیفِ دوست‌داشتنی و نازنین همیشه‌همراهم. زیر پل پارک‌وی که از آدم و ماشین و پلیس موج می‌زند در ساعت عصر. فریادِ بی‌پژواک «آی دزد...» و قیقاج رفتن خلاف جهتِ آن همه ماشین و آدم، و پی سر رفتنی نافرجام تا چندکیلومتر آن‌سوتر. و بازگشت به نقطه‌ی صفر تجاوز: سکوی جلو باشگاه ورزشی زنانه‌ی پارک‌وی. و نفسی که هنگام بالاآمدن، انگار از مهره‌ی ساییده‌شده‌ی گردن می‌گذشت، به خراشیدن و آفرینش دردی کهنه و تیز.

از دست رفته بود بکارتِ آرامشی که فقط می‌توانی در عصرهای پیاده‌رو ولی‌عصر آن را نفس بکشی. متجاوزانِ موتورسوار همه را با خود برده بودند. دلم سوخته بود. هم برای آن‌ها که خودْ قربانیان تجاوزی بزرگ‌تر بودند، هم برای خودم به خاطر دو چیز خاص از میان آن همه مدرک و خرده‌ریز داخل کیف. مهم‌ترین دارایی درلحظه‌ی یک ویراستار کیف‌به‌بغل، چیست جز کتابی که پس از مدت‌ها کار، به آخرین صفحه‌های آن رسیده‌ است؟ و حالا آن کتابِ ورق وررق، در جویی پرلجن یا زیر پلی پرمدفوع می‌لرزد از سرمای بیهودگی ِ آن همه زحمت. مجموعه‌داستان تازه‌ی محمد کلباسی عزیز بود. افسوس!

و اما آن دیگری که از دست دادنش عجیب بود. در هنگامه‌ی انتخابات از میان آن همه نشان و خرده‌ریز سبز، دست‌بندی ساده داشتم که در همه‌ی آن روزها و شب‌های پرامید و روزهای پردردِ بعد و تا خودِ امروز عصر همواره با من بود. به نشان نذری شاید تا روزی که سبز شود باز این روزهای سرخ و سیاه. نواری ساده و ریش‌ریش که هرچندگاه آخرین امیدم را در لمس و تماشای آن می‌جستم. امروز عصر دزد کیفم را برد و یادگاری نذرآمیز زخم آن دزدی بزرگ از مردم ایران را هم با خود برد.

نشسته در گوشه‌ی پارک‌ویِ شلوغ، به حکاکی آن نماد آگاهی و مقاومت در دلم فکر کردم، با نفسی عمیق دردِ تیره‌ی پشتم را فرو خوردم، و ایستادم و سر بالا گرفتم و باز در پیاده‌رو ولی‌عصر راه افتادم، به نفس کشیدن، تا...

اشاره: محمدرضا لطفی با نشریه‌ی «آسمان» گفت‌وگو کرده و حرف‌هایی تازه زده که هم حیرت‌زا ست هم تأسف‌بار. در این‌جا یادداشت دردآلود آوا مشکاتیان و در ادامه، یادداشت خواندنی داریوش محمدپور را در این باره می‌خوانید.

یادداشت آوا مشکاتیان خطاب به محمدرضا لطفی
به سالِ پار، نگاشتم چند خط و نبرد‌م حتا نامی‌ از کسی‌ که زمانی‌ زخمه‌هایش بر تارهای تار می‌توانست دلت را بلرزاند، ترنمی به چشمانت بنشاند و بی‌خویش‌ات کند در این روزگار همه خویش‌پرست! اما در این هنگام به روشنی می‌گویم که می‌خواهم از کم‌لطفی لطفی‌ بگویم؛ بر خودش، هنرش، مردمانش و رفیقان و همرهانش.

استاد لطفی! اگر شما حرمت بزرگوار پدرم ندانستی، من دختِ خاندانی ام که حرمت می‌شناسند، پس هنوز می‌خوانمت استاد! قضاوتِ بودن یا نبودنش یا بهتر بگویم استادماندنِ شما بماند برای تاریخ.

هنوز به یاد دارم شوقی را کز آمدن شما در چشمان مهربان پدرم دیدم. به یاد دارم ظهری را که به دیدارتان آمد به رسم رفاقتِ دیرین. پدرِ من هیچ‌گاه «رفیق» را «سیاسی» نکرد! چیزی که شما بودید. و اکنون از معنای‌ هر دو بازماندید. که دگر نه پیرو آن فکرید کز برایش از این سرزمین گریختید و نه معنای‌ حقیقی رفیق می‌دانید. و خوش به روزگار من و آئین که تا هستیم، سرمی‌افرازیم به غرور از حرمت‌ مردمی که پرویز می‌دانست.

باری، او رفت با دستان هنرمندش و ماند نغمات زیبایش. و شما؛ همان دوست که پرویز آن همه دوستش می‌داشت، نه تنها کلامی به مهر برای خاندان من ننگاشتید در آن هنگام سوگ، که آن کذب‌های خنده‌آور گفتید. تا این‌جا نیز در قاموس من به جز سکوت نبود، اما این بار آتش‌بیار معرکه‌ای شدید که نباید. پس برای‌تان مرور می‌کنم  چیزهایی را که نمی‌دانید یا نمی‌خواهید که بدانید.

خاطره‌ی به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش ساز را به سان سلاح باید با مجوز حمل می‌کردند؟ می‌دانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سال‌ها شکست؟  چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرت‌هایی را که در میان اجرا، هنرمندان‌مان را از روی سن پایین می‌کشیدند؟ آن سال‌ها شما در گوشه‌ای از دنیا آرام گرفته بودید!

استاد لطفی، اگر شما یادتان نیست به خاطرتان می‌آورم که در اوایل انقلاب آن‌قدر بعضی‌  تندرو بودند که باید سِلفون روی کاست‌های سونی را می‌سوزاندی! بیداد در این هنگام منتشر شد. در همین محیطی‌ که شما خیلی راحت از آن سخن می‌گویید. بعد از سه دهه، در هنگامی که هنرمندان این سرزمین خون دل‌ها خوردند تا بخشی، تنها بخشی از حقوق‌شان را باز پس گیرند، آمدید گفتید که هیچ کس هیچ کاری نکرده است. اگر از خاطرات رنجش‌های گونه‌گون در این سال‌ها بگویم، می‌شود کتاب نوشت. از خاطراتی که اگر بگویی، می‌شود جار زدن و جلب توجّه! پس بماند برای دلم.

آن‌قدر ضدو نقیض میان گفته‌های شما هست که نمی‌دانم کدام را باید به چالش کشید. گویی خود نیز نمی‌دانید چه می‌خواهید! بر محمدرضای شجریان خرده گرفته‌اید که دردش موسیقی‌ نیست و نمی‌خواهد یک جریان فرهنگی‌ باشد. مرور کنید مصاحبه‌های‌تان را. شما به همه و جزییات زندگی‌ همه کار داشتید و از همه سخن گفتید و به راستی‌ آن‌قدر که سنگ خودتان را به سینه زدید که من چنین و چنان، چه‌قدر سنگ موسیقی‌ را به سینه زدید؟ شاید نمی‌دانید اما بسیاری را می‌شناسم که عاشقانه دوست‌تان داشتند و اکنون از گفته‌های شما خجل‌ اند.

استاد لطفی، آوا موسیقی شما را به چالش نمی‌کشد، اما می‌تواند راوی خاطره‌ای از مردی باشد که هنوز مردمانش اشک‌ـ‌به‌ـ‌گونه و گاهی‌ هم سماع‌کنان به نغماتش گوش می‌کنند.

شبی‌ که پدرم به کنسرت شما آمد و از نیمه‌ی کنسرت به خانه بازگشت. تا صبح غمگین در خانه قدم‌ زد. گاهی بغض داشت. هنگامی که رسید از راه، نشست. طبق عادت و به هنگام تاٌثر زیاد، دو دست بر پیشانی گذاشت و سر به زیر افکند. پرسیدم چرا این‌قدر زود آمدید؟ خوب اید؟ با نگاهی‌ همه غم و صدایی گرفته گفت: «آوا، امشب احساس می‌کردم لطفی دارد روی سِن، خودش را پیش چشم همگان دار می‌زند...»
آوا ـ  ۲ آذرماه ۱۳۹۰


یکی از متن ما، اما گروگان حاشیه‌ی امنیتِ آن‌ها!
داریوش محمدپور: مگر همين آقای لطفی نبود که تا دو روز پيش شکايت می‌کرد از این‌که به خاطر ريش و گيسوان‌اش در برابر کارهای‌اش مانع‌تراشی می‌کنند؟ نق زدن به خاطر ريش و گيسو گرفتن خوب است اما خروش از جان برآوردن به خاطر ساز شکستن‌ها و گيسوی چنگ بريدن‌ها و سه دهه خون در دل هنرمندان کردن‌ و دل و دين ملتی را به يغما دادن، بد است؟ اگر لطفی به خاطر ريش و گيسوان‌اش برآشفته شود خوب است ولی اگر شجريان و ملتی به خاطر عرض و آبرو و تمام هستی و عزت و شرف‌اش سر از بندگی قدرت بتابند، بد است؟ [متن کامل]

حسن محمودی: ۱۱۰سکه‌ی جایزه‌ی جلال آل‌احمد سرانجام به یک داستان‌نویس(منصور انواری) تعلق گرفت. فقط پنج جلد از رمان «جاده‌ی جنگ» تاکنون منتشر شده و جلد ششم آن در دست چاپ است. هم‌چنین نویسنده در حال نگارش جلد هفتم آن است. هنوز هیئت داوران اعلام نشده تا یکی از آن‌ها به یک پرسش اساسی در این باره جواب بدهد. چگونه می‌شود رمانی را به‌عنوان اثری برتر برگزید که هنوز به طور کامل منتشر نشده است؟

جاده‌ی جنگ را منصور انواری نوشته است. نام او درتاریخ جایزه‌های ایرانی به‌عنوان برنده‌ی گران‌ترین جایزه‌ی ادبی تا به این زمان، در یادها خواهد ماند. جاده‌ی جنگ را هنوز نخوانده‌ام. بنابراین قضاوت در باره‌ی این جایزه را به کسانی وامی‌گذارم که از عهده‌ی خواندن آن برآیند.

پ.ن
اگر کسی این رمان را خوانده و چیزی در باره‌اش می‌داند، لطفاً برای ما هم بنویسد.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.