خوابگرد قدیم
"اميدوارم آن ها كه ذهن روستايي دارند، هرجه زودتر ادبيات را به حال خودش بگذارند و به همان روستاشان برگردند." اين پاسخ" قاسم زاده"، دبير جايزه ي يلداست به كساني كه به داوري ايشان انتقاد داشته اند. پيش از اين، يادداشتي داشتم درباره ي جايزه ي ادبي يلدا كه با عنوان "اين زبان لعنتي" به آرشيو پيوسته. درضمن خوب است آقاي قاسم زاده بدانند كه برخلاف تصورشان كه فكر مي كنند "احمد آرام" قصه نويس جوان از كشفيات ايشان است، پيش از اين كانديد جايزه ي قلم هم شده بود و آن ها كه با اين فضا آشنا هستند پيش از آن هم او را شناخته بودند.

گزارش آرمن ميناسيان پسر لوريك ميناسيان درباره ي آربي آوانسيان كه تازگي ها از فرانسه برگشته و انگار مي خواهد دوران تاثير گذاري اش بر تاتر ايران را تجديد كند. آن ها كه با او آشنا نيستند، حتما بخوانند.

آيا واقعا سايت هاي ايراني بر روند موسيقي ايراني تاثير گذاشته اند؟ به نظر من كه بايد كمي صبر كرد هنوز...

ولي انگار در بين نسل سومي هاي ايران به واسطه ي وبلاگ نويسي، رنسانسي فرهنگي در حال شكل گرفتن است. اگر قبول نداريد، اين مقاله را بخوانيد.

سايت فارسي ايران خبر كه پايگاهش در آلمان است، علي رغم رويكرد غالبش كه سياسي ست، بخش هاي ديگري هم دارد. خصوصا كه ردپاي خوابگرد هم در این بخش ها ديده مي شود!

و بالاخره اولين يادداشت يك بلاگر جوان پس از آزادي اش از زندان كه بالاخره معلوم شد دستگيري اش به خاطر وبلاگش نبوده و بي خودي اين خلق الله جوان را ترساندند. با اين حال باور كنيد كار فرهنگي كردن تاثيرش خيلي بيش تر است به خدا! آن ها كه مرا از نزديك مي شناسند مي تواند شهادت بدهند كه اين حرف را از سر ِ شكم سيري نمي گويم؛ خود دانيد!

حيف نيست اين همه را گفتم و اشاره‌ای به سالروز مرگ نورعلی برومند نکردم؟ آن ها که اهل موسيقی سنتی نيستند فقط اين را بدانند که برومند يکی از مهم ترين واسطه‌های انتقال گنجينه‌ی رديف آوازی ايران از گذشته برای اکنون و آينده بود. روانش شاد...
چند ماه پيش، درست وقتي كه روابط مردسالارانه ي پدران مهاجر با دختران مسئله ي روز و بحث داغ جامعه ي سوئد است، فيلم "خانه ي جهنم" سوسن تسليمي هم روي پرده ي سينما مي رود. به همين بهانه مجله ي صبحگاهي تلويزيوني سوئد، تسليمي و بازيگر مرد ِاين فيلم را به استوديو دعوت مي كند و ضمن نشان دادن بخش هايي از فيلم، به بررسي رابطه ي بحث روز جامعه و مضمون اين فيلم مي پردازد. بازيگر فيلم دراين باره مي گويد: اين مرد در ميان سه زن محاصره شده و در واقع خير و صلاح اون ها رو مي خواد اما روشي رو كه انتخاب مي كنه براي اين كار، يك روش سختگيري شديد با نظارت هميشگي ست. اما وقتي دخترها بزرگ مي شوند، زندگي اين مرد به جهنمي تبديل مي شود... سوسن تسليمي هم به عنوان كارگردان فيلم، نظرش را درباره ي خانواده هاي مردسالار اين طور بيان مي كند: در ايران و بيش تر كشورهاي اون منطقه، به پدر به چشم يك سرور و آقا نگاه مي شه و همه گوش به فرمان او هستند و مرد هم با روش خاص خودش مي خواد كه به خانواده اش برسه. در چنين خانواده اي پدر مثل رئيس يك شركت تجاري ست كه با كنترل بر تمامي جوانب مي خواد كه كار شركت به خوبي پيش بره. بر اين اساس اگه رئيس شركت كنترلش رو از دست بده، اين شركت ورشكست مي شه و اين دقيقا چيزي ست كه در بسياري از خانواده هاي مهاجر رخ مي ده... من قصد دارم در فيلم هاي بعدي ام هم به همين موضوع بپردازم.
سوسن تسليمي اكنون درحال ساخت دومين فيلمش "روياهاي صورتي" ست.
براي دوستاني كه به آخرين خبرها از سوسن تسليمي علاقه داشتند، اين هم مصاحبه ي تلويزيون سوئد با تسليمي؛ يك مصاحبه ي 10 دقيقه اي هم با خودش و هم با بازيگر نقش اول مرد همراه با نمايش دو صحنه ي كوتاه از اولين فيلم تسليمي"خانه ي جهنم". تسليمي در حال حاضر در حال ساخت فيلم "روياهاي صورتي" ست. كاش يك آدم نيكوكارِ مسلط به زبان سوئدي پيدا مي شد و اين گفتگو رو ترجمه مي كرد( اگه كسي پيدا شد لطفا ايميل بزنه). نمي دونم چرا سوسن تسليمي هم بين اين همه كشور اروپايي، يكراست رفت سراغ جرجيس! آخه زبان سوئدي هم شد زبان؟!
خبر تكميلي: بالاخره يك آواره ي سوئدي ترجمه ي كلي اش رو برام فرستاد. همين بالاست، مي تونين بخونين.

ديشب بالاخره سريال "خاك سرخ" حاتمي كيا تموم شد؛ اولين مجموعه ي تلويزيونيِ اين سينماگر با داستاني اصطلاحا هندي! قسمت دوم اين سريال رو كه ديدم حدس زدم تهيه كننده ي كار لابد مشكل بودجه داشته كه حاتمي كيا اين قدر آب بسته توي كار. هفته ي پيش يكي از همكارانم در تلويزيون گفت كه دقيقا ماجرا همين بوده؛ اول قرار مي شه سريال براي چند قسمت محدود تهيه بشه و حاتمي كيا هم هرچي پول توي پروژه بوده خرج كار مي كنه، ضمن اين كه اساسا طول كشيدن توليد كار به هر دليل، خودش كلي از سرمايه رو مصرف مي كنه كه توليد اين كار هم با چند بار وقفه به خاطر ناآشنايي حاتمي كيا با سيستم تلويزيون به سرانجام رسيد. نهايتا پس از پايان كار منوچهر محمدي مي بينه انگار اين وسط چيزي براي خودش و حاتمي كيا نموند و مگه مي شه براي تلويزيون سريال ساخت و پول و پله اي به هم نزد؟ نتيجه مي شه اين كه دو نفري توافق مي كنند اصلاح برآورد بزنند و در مرحله ي تدوين، تعداد قسمت ها رو بيش تر كنند. مسئولين تلويزيون هم به خاطر "ارزشي"! بودنِ آقايون قبول مي كنند. اما بدبختي اين جاست كه موقع تدوين هم علي رغم اين كه همه ي راش ها ( كليه ي تصاويري كه ضبط شده و به هنگام تدوين بخش عمده اي از آن ها را دور مي ريزند) رو استفاده مي كنند ولي باز هم كم مي آرند. و به اين ترتيب با اسلوموشن كردن حدود 10 دقيقه از هر قسمت سر و ته ماجرا رو هم مي آرند. يك قصه ي هندي از نويسنده اي ضعيف با پرداختي تا اين حد كشدار و كسل كننده. جالبه كه ديشب وقتي قصه داشت به آخراش مي رسيد، من كه شاكي شده بودم از اين همه كشدار شدن يك پلانِ ناقابل، مادرِ همسرم كه هيچ تخصصي هم در اين باره نداره گفت: صبر كن، هنوز نِهي نِهيِ آخرش مونده!

...اگر تحليل من درست باشد، بايد از حدود نيمه ي دوم هشتاد منتظر جريان رمان نويسي فارسي باشيم، همچنان كه از نيمه ي دوم دهه ي شصت شاهد جريان داستان كوتاه فارسي بوديم...( يادداشتي از حامد يوسفي، مهمان آدم و حوا با عنوان وبلاگ نويسي و آينده ي رمان فارسي)؛ حتما بخوانيدش.
حتما ديروز خوانديد خبر بعضي از فيلم هاي بخش مسابقه ي جشنواره فجر را. حواس تان بود كه فيلم "نفس عميق" شهبازي هم در بين آن هاست؟ خود شهبازي، كارگردان فيلم هم بالاخره نفهميد كه فيلم سومش توقيف است يا نه؟! به هر حال خوشحال ام از حضور فيلمش در جشنواره و گمان قوي دارم كه امسال شهبازي هم از سيمرغ هاي بلورين بي نصيب نخواهد بود.

"گزارشی از يک تيم تعقيب و مراقبت ساواک را می خواندم که در آن نوشته شده بود سوژه را تعقيب کردم. به فلان کوچه رفت که ناگهان سوژه آن قدر زياد شد که او را گم کردم؛ جمعيتی در حدود دو هزار نفر عليه شخص اول مملکت شعار می دادند." تحليل بهنود از وقايع اخير.

راستي يك نفر هست به ما بگه هزينه ي بالاي طرح كردن نام اين آقا چه قدره ؟!!

پريشب شبكه arte كه يك شبكه ي دولتي مشترك ميان آلمان و فرانسه است، مستندي پخش كرد درباره ي دكتر محمودي همسر بتي محموديِ معروف. در مجموع فيلم به دروغ هايي پرداخته بود كه در كتاب "بدون دخترم هرگز" به وفور يافت مي شد، با پاياني غمگنانه از عدم موفقيت دكتر در رفتن به آمريكا و خيلي چيزهاي ديگر...( كه من بخش عمده اي از آن را براي روز مبادا ضبط كردم!) نمي دانم چرا هر وقت قرار است در اين منطقه اتفاقي بيفتد، مثلا آمريكا با عراق بجنگد، يكهو همه ي مطبوعات آمريكايي و اروپايي به جاي خليج مي نويسند "خليج فارس" و يا تلويزيون هايشان پر مي شود از اخبار و برنامه هاي خوب خوب درباره ي ايران و...

حميد ستار از معدود دوستان خيلي نزديك من است كه الان در دانشگاه بوستون درس مي خواند. حميد يكي از باسوادترين موسيقي دانان سنتي ست و سه تار نوازي اش هم كه بماند! حداقلش اين كه در اين يك مورد افتخار شاگردي اش را داشته ام. مقالات تخصصي او را درباره ي موسيقي بوم شناسي مي توانيد در مجله ي "ماهور" بخوانيد. اما حميد در عين حال از معدود كساني ست كه قصه نمي نويسد اما پيگيري ادبيات برايش از نان شب هم واجب تر است انگار! حالا هم كه آن جاست آخرين كتاب ها را من از ايران برايش مي فرستم. افسوس كه زياد اهل نوشتن نيست ولي بر سر يادداشت قبلي ام درباره ي آماتوريسم فرهنگي كه واكنش هاي متفاوتي هم ايجاد كرد، نظر حميد را مناسب ديدم كه در اين جا يادآوري كنم:
"سلام رضا جان اولاْ می خواستم در جواب اين گفته ی خانم روانی پور در ميزگرد کزائی («خيلي جسته و گريخته يك چيزي شنيده اند يا يك مصاحبه اي خوانده اند. و وقتي بهش مي گويي كتاب مرا خوانده اي مي بيني نخوانده اند»)بگويم که فکر نکنم کسی با خواندن يا نخواندن کتاب های خانم روانی پور در سواد و لياقت ادبی اش تغييری آنچنان حاصل شود و حتماْ خانم روانی پور با خواندن کتاب های خودش به اين لياقت ادبی نرسيده است که اين گونه محکی را در باب ديگران نيز در نظر می آورد! دوم اين که از اين نوآمدگان من چندتائی را می شناسم و می دانم که نان شان را از جای ديگر نيز می توانند درآورند که نپنداريم که اين آماتوريسم ادبی نتيجه ی نداشتن پول تاکسی است و به ورطه ی اين آماتوريسمِ فاسد افتادن، آب باريکه ايست برای امرار معاش.
سوم اين که از اين حجم عظيم نيروی جوان که هجوم می آورند به هر کاری، آنانی که به ورطه ی هولناک آماتوريسم می افتند شايد بهتر بود دارو فروش و قاچاقچی می شدند. اگر قضاوت و ملاکی هست (که هست) آنانی که بورخس را نخوانده اند و هدايت و چوبک را نمی شناسند نمی توانند تهديدی برای روانی پور و چهلتن باشند. خلاصه اين که: آنانی که از اين راه پول در مي آورند (با هزار شارلاتان بازی و جنسيت عوض کردن و اين ها) و هيچ کس را نمی شناسند و نخوانده اند، تنها کابوسی هستند که در لايه های زمان فراموش می شوند. در اين هياهو اما ديگرانی نيز هستند که همه ي بزرگان را از برند و گفتنی زياد دارند. گوش به زنگ اينان باشيد اگر از آينده می هراسيد!
يكي دو هفته ي پيش اشاره اي كردم به مطلب رواج آماتوريسم ادبي كه در آن، رواني پور و نيز چهل تن شاكي بودند از نشريات و منتقدان مطبوعات كه انگار مشتي بي سوادند و دارند با معرفي خيل عظيم نويسندگان جوانِ بي سواد، جا را براي حرفه اي ها تنگ مي كنند. وقتي ديدم صداي محمودي هم درآمده، اين بحث را كمي باز مي كنم.
چهل تن را دوست دارم، نداشته باشم هم نمي توانم بدش را بگويم چون همسرم از طرفداران پر و پاقرص آثار اوست. اما توهمي كه او و برخي هم نسلانش به آن دچار شده اند را به هيچ وجه دوست ندارم. عجيب است كه ساختار ملوك الطوايفي انگار در رگ و خون همه ي ما ايراني هاست و فقط به ساختار سياسي كشور اختصاص ندارد. خود را مدار هستي مي دانيم و ديگران رسالتي جز اين ندارند كه تنها گرد ما بچرخند و ما يعني فقط ما. سياستمداريم؟ يا مدير؟ و يا نويسنده؟ فرقي نمي كند انگار... چرا يك نويسنده كه حياتش در آثارش جاري ست بايد نقش يك وكيل مدافع را براي آثارش ايفا كند، آن هم در برابر شاكياني كه اساسا وجود اثباتي ندارند؟ جز اين است كه تنها بي اقباليِ عام به آثارمان را يك حق كشي بدانيم كه بر ما روا داشته اند؟ يا به آن چه مي نويسيم ايمان داريم كه پس چرا اين قدر تنگ نظر؟ ويا ايمان نداريم به خوبي اش كه پس چرا اصلا مي نويسيم؟ همين نويسندگان جوانِ بي سواد با همه ي عناصرِ نفوذي شان در مطبوعات و نشريات از شما خواهند آموخت كه فردا كه به مقدار شما رسيدند، مثل شما بنشينند و افول خود را به نوآمدگاني ديگر نسبت دهند و بنالند از حجم نگاه هايي كه به آثارشان مي شود و آن را توطئه تلقي كنند و... مقايسه ي بازتاب آثار در مطبوعات با دوران گذشته كه دنياي ارتباطات اساسا روستايي بيش نبود، كار غلطي ست. بگذريم از اين كه هميني هم كه الان هست چيزي نيست در مقايسه با آن چه در دنيا مي گذرد. ناراحت نباشيم از حضوري كه جوان ها دارند پيدا مي كنند. به خود رجوع كنيم و كاستي ها را از آثارمان بزداييم. به زور كه نمي توان از عمومِ هرچند ناچيزِ خوانندگان خواست كه از آثار رواني پور خوش شان بيايد؟ و بالاتر از اين، دست برداريم از اين آماتوريسم فرهنگي، و بزرگي و پيش كسوتيِ خود را با تامل و نگاه به آينده همراه كنيم كه تنها آينده است كه اگر كفي هم باشد روي اين آب، آن را پس مي زند. نگران مي شوم از حال نويسندگان مان كه ناآگاهانه گرفتار تنگ نظريِ خاص ايراني ها مي شوند. هنوز كه اتفاقي نيفتاده است؟! خوانده ايد اين روزها حتما خبر حال وخيم نجيب محفوظ را كه براي خفه كردن صدايش، 8 سال پيش چنان زخمي به گردنش وارد كردند كه زنده ماند اما حيات ادبي اش به پايان رسيد. به پايان رسيد؟ نه، از او بيش از 50 اثر باقي ست كه 25 تايش به زبان هاي ديگر ترجمه شده و 14 سال پيش هم جايزه ي ادبي نوبل را گرفت...شما هم از آثار او خوانده ايد ولي آيا مصري ها هم آثار شما را خوانده اند؟! باور كنيد اگر به آثارتان ايمان داشته باشيد نيازي به اين چنگ و دندان نشان دادن ها نيست، زمان روشن خواهد كرد كه مقدارتان چه اندازه است. اگر هم از كم اقباليِ مخاطبان در رنج ايد، آن را هم به مطبوعات و نشريات با نويسنده هاي جوانش كه گاهي هم بي تجربه اند، نسبت ندهيد. در خود جستجو كنيد و اگر به رواج آماتوريسم ادبي معتقديد، شما ديگر با گونه اي ديگر از آماتوريسم، دنياي كوچك ادبيات ايران را نيالاييد و مهربان باشيد.
گاهي وقت ها لطيفه ها بدجوري به آدم نيش مي زنند. اين لطيفه ي بين المللي را بخوانيد كه خلاصه و مفيد وضعيت فرهنگي سياسي تمام دنيا را به نقد كشيده. ( اميدوارم آن را دقيق ترجمه كرده باشم. آخه يكي نيست به اين حميد ستار كه الان توي دانشگاه بوستون جا خوش كرده بگه لطفا مطالبي رو كه مي فرستي ترجمه هم بكن، مي ميري؟!)
ماه گذشته سازمان بين الملل نظر سنجي خاصي را انجام داد كه يك سوال بيش تر نداشت:"لطفا صادقانه ترين نظريه ي خود را براي حلِ مشكل كمبود غذا در آينده ي دنيا ارائه كنيد؟"
اين نظر سنجي يك شكست كامل در پي داشت. چرا؟ ملت آفريقا پاسخ دادند كه معني "غذا" را نمي دانند. اروپاي شرقي ها معني واژه ي "صادقانه" را نفهميدند. اروپاي غربي ها هم تصوري از واژه ي "كسري و كمبود" نداشتند. مردم چين اما معني" نظريه" را نمي دانستند. در آمريكاي جنوبي كسي معني كلمه ي "لطفا" را نفهميد. مردم ايلات متحده هم تصوري از "آينده ي دنيا" نداشتند و بالاخره خاورميانه اي ها كه خودمان هم از آن ها باشيم با واژه ي " راه حل " مشكل داشتند و معني سوال را نفهميدند!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
راستي امشب قسمت سوم مستند سرزمين عجايب از شبكه 4 تلويزيون پخش مي شه؛ درباره ي كشور سريلانكا. اونايي كه پاورچين نمي بينند، ساعت 8:30 يادشون نره!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
همشهري جمعه ي ديروز رو هم كه ديدين؟ جووناي قصه دارش بيان جلو اگه مي خوان قصه شون تو اين روزنامه چاپ بشه.(البته فقط با ايميل بفرستين، خواهش مي كنم!)
حسن از من خواسته بود نقدي بنويسم براي همشهري درباره ي رمان "نفرين خاكستري" نوشته ي مهسا محب علي كه اولين رمان او هم هست. قبول نكردم، صرفا به خاطر قراري كه از خيلي وقت پيش ها با خودم گذاشته ام. برخلاف ملاحظه كاري هاي معمول منتقدان و نويسندگان ادبيات به هنگام نقد اثري، من اما يادم نمي آيد جايي كه ملاحظه اي كرده باشم. چون كه اساسا بده بستاني هم با آن ها ندارم جز اين كه خواننده و نهايتا ويراستار برخي كارهايشان باشم. شايد اگر من هم چشم به راهِ روزي بودم كه رمان و يا مجموعه اي از من چاپ شود، اين قدر بي پروا نبودم و حساب كار دستم مي آمد! به هرحال روي ديگر سكه اما چيز ديگري ست و آن اين كه معتقدم پيكر ادبيات داستاني ما از نظر مخاطب عام چنان لاغر و نحيف هست كه من خودم را مقيد كنم و در مكان هاي عمومي مثل روزنامه كه مخاطب عام دارد، از نقد رمان ويا اثري كه مي دانم ايرادهاي فراواني به آن دارم، پرهيز كنم. جواب منفي ام به حسن به همين خاطر بود. اما اين جا مي توانم حداقل دو نكته را يادآوري كنم. بزرگ ترين نقطه ي قوت نفرين خاكستري، جسارتي ست كه در آفرينش آن جا به جا حضور دارد و از اين نظر محب علي قابل ستايش است. اما ديروز كه گفتگوي ميترا الياتي با روزنامه ي ايران را مي خواندم، متوجه شدم كه او مجموعه ي "مادموازل كتي" را، كه برنده ي بهترين مجموعه ي بنياد هم شد، بيش از 20 بار بازنويسي كرده است. بزرگ ترين دليل ضعف رمان محب علي عجله اي ست كه در چاپ آن رخ داد. هرچند مي دانم كه او چه مصيبتي را براي تمام كردن كارش كشيد، اما تمام كردن تنها يك مرحله از كار است. ايرادي هم كه قديمي ترها خصوصا به زبان نسل جديد وارد مي كنند، يك دليلش همين زور زدنِ صرف براي تمام كردن است و نه بازنويسي و كار كردن روي زبان اثر و... با همه ي اين احوال بخوانيدش اين نفرين خاكستري را...
صداي پدرم خسته بود، مثل هميشه. گفت برادرم كمي سرماخورده، زنگي بزنم به او براي احوال پرسي. گفتم: راستش را بگو چي شده؟ انّ و من كرد و گفت: نگران نشو! مخچه اش كمي عفونت كرده و در خانه بستري ست. دكتر گفته يك هفته اي بايد كاملا بي حركت بماند و سرش را هم تكان ندهد تا عفونت برطرف شود. دلم آشوب شد به يكباره. دوست نداشتم حدسم را با پدرم درميان بگذارم، مبادا درست باشد اما دست خودم نبود. گفتم: نكند به خاطر آن تركش پشت سرش؟ مكثي كرد و گفت: آره، همون. شايد پدر هم دوست نداشته باور كند اين را؛ مي توانست بدون مكث بگويد. حال مادرم را كه تازگي ها زانوهايش آب آورده پرسيدم، خداحافظي كردم و گوشي را گذاشتم. يعني عفونت برطرف مي شود؟ دوباره گوشي را برداشتم و شماره ي برادرم را گرفتم. به همسرم كه سوال پيچم كرده بود گفتم: عفونت جنگ بابا عفونت جنگي... اشغال بود تلفن. شماره را نگاه كردم، ديدم كد شهرستان را اشتباه گرفته ام. مگر بيماري خاصي به اسم عفونت جنگي هم داريم؟ شماره را دوباره گرفتم...
درست 21 سال پيش بود. 9 ساله بودم. دست هاي مادرم مي لرزيد و بي خودي اين طرف و آن طرف مي رفت. قرار بود مجيد را از بيمارستان بياورند. سال 1360 بود. چه فصلي، يادم نيست اما هوا گرم بود. داخل اتاق بودم كه مجيد آمد. لباس خاكي رنگي تنش بود كه حداقل 10 سانت برايش كوتاه بود. پشت سرش را باند و چسب زده بودند و دستش را گچ گرفته بودند. مي خنديد اما مي لرزيد. مادرم مويه مي كرد و پتو را دورش مي پيچيد. مجيد پشت سرهم مي گفت طوري نشده، با موتور خورده ام زمين، خوب مي شود. گوشه اي نشسته بودم و با خودم فكر مي كردم برادرم كجا با موتور زمين خورده؟ چرا لباسش مثل لباس سربازهاست؟ چرا اين قدر لاغر شده؟ لباس برايش كوتاه بود؛ هم آستين ها و هم پاچه هاي شلوارش. برادرم قد بلند بود. 2 سال بعد، تابستان 62 گرما كلافه ام كرده بود و يك روز كه بي سيم را به زحمت روي دوش ام مي انداختم، با خودم گفتم كاش قد من هم مثل برادرم بود. آن وقت مجبور نبودم اين آستين هاي بلند را هم توي اين گرماي كرخه تحمل كنم. وقتي دوباره يادم آمد كه 11 سال بيش تر ندارم، حرصم نشست. من هم روزي قدم بلند مي شود، درست مثل مجيد. بايد صبر كنم...
صداي خودش بود، برادرم؛ مجيد. لرزش صدايش يكهو مرا از عمق 20 سال پيش در جنوب كشاند پاي تلفني در تهران81. تا حالا نديده بودم صدايش بلرزد، اما باور كنيد صدايش مي لرزيد، مي لرزيد... باور مي كنيد؟
خوابگرد عزيز سلام
واقعا شوكه شدم ! اصلا نمي تونم فكر كنم. شب گذشته بين ساعت هاي 1:30 و 3:00 بامداد، سايت behrooznaj.com هك شد و كليه فايل ها از بين رفته! جالب اينه كه فقط اين سايت رو سرور هك شده! اين يعني طرف با سايت مشكل داشته (ولي ما دشمني نداشتيم...اعلان جنگي نشده بود.) حالا موندم چي كار كنم؟ خيلي خوبش اينه كه 2 روزهid , pass بدن و بعد بايد بشينم دوباره upload كنم ... حالا 160 Mb رو از كجا بفرستم ؟ هر isp و كافي نتي كه مي رم مي گن bandwith مون رو مي گيره! همش دليل الكي، خوبه كلي پول مي گيرن... كلي mail فرستاديم براي معرفي سايت، حالا هر كي كليك مي كنه مي بينه هيچي نيست. اين يعني شكست كامل، يعني بي اعتباري[...]
ايده ي ساخت يه سايت فرهنگي كه با بقيه ي سايت هاي ايراني و فارسي كه بيش تر براي سرگرمي و خنده ساخته شدن فرق داشته باشه سال 79 به ذهن من و يكي از دوستان رسيد. سريعا شروع كرديم به ساختن و نوشتن ... كارها خوب و با سرعت پيش مي رفت طوري كه در يك هفته دفاتر شعر فروغ فرخزاد و سهراب سپهري رو نوشتيم ( و اين براي ما كه تازه فارسي نوشتن رو شروع كرده بوديم ركورد خوبي بود ). متاسفانه دوستم به خاطر مريضي كه داشت فوت كرد و من رو تنها گذاشت. 2-3 نفري هم كه يه خورده كمك مي كردن گذاشتن و رفتن. همه ي اطلاعات و مطالب تايپ شده رو هم از دست داديم... تا تابستان سال 80 كه به تنهايي شروع كردم به ساختن يك سايت با همون محتوا. و بالاخره تونستم 17 فروردين سال 81 سايت رو بيارم بالا. از اون موقع حدود 7 ماه شبانه روزي كار مي كردم و تايپ مي كردم و روزي 2-3 ساعت مي خوابيدم. روز به روز سايت معروف تر مي شد و بيننده بيش تر مي شد كه از يه طرف خوب بود واز يه طرف وحشتناك، چون باعث مي شد صورت حساب هاي سنگيني از طرف سرورآمريكايي برام بياد. اواسط آبان ماه بود كه يه سرور ايراني با قيمت مناسب و امكانات عالي پيدا كردم وبه اون جا نقل مكان كرديم كه فعلا رو اين سرور هستيم (بوديم!).[…]
حالا مي خوام از مشكلات سايت داشتن تو ايران براتون بگم:
اين جا ايرانه پس بايد براي هر كاري يه دليلي كه آخرش به پول و سود برسه، فكر كرد وگرنه هيچ كي باهات نيست! به هركتابفروشي وانتشارات يا شركتي رفتيم واز سايت گفتيم، جز جواب هاي دلسرد كننده هيچ عايدمون نشد. تنها انتشارات دارينوش گفت كه مي تونه كتاباش رو در اختيارمون بذاره؛ اون هم با لوگو وعلامت خودش ! اين جا ايرانه و كاربرها تنها به 3 چيز فكر مي كنن: 1-chat 2- سكس 3- تفريح و خنده. هنوز به اينترنت به عنوان يه امكان تفريحي نگاه مي كنن! واي بر ما... سايت هاي فارسي به هم اعتماد ندارن، اصلا همديگه رو قبول ندارن. بارها به سايت forughfarrokhzad.orgاعلام كرديم كه اشعار فروغ رو گذاشتيم رو شبكه، ولي حتي زحمت نمي دن به خودشون جواب نامه رو بدن! باز بيامرزه پدر و مادر پندار رو كه ما رو يه روز معرفي كردن !
و اما بزرگ ترين درد ما...
وقتي مي خواستيم سرور رو عوض كنيم نياز شديد و فوري به پول داشتيم... اين مسئله رو اعلام كرديم و3 جور جواب گرفتيم:
1- ايرانيان ايران به صورت عذاب آوري به تحقير سايت و خنده پرداختن.
2- ايرانيان ايران مي گفتن: بر فرض كه پول داديم، از كجا معلوم كه براي سايت خرج مي كني؟!
3- ايرانيان خارج از كشور خواستار توضيح نحوه ي پرداخت شدن !
اين3 جواب كاملا تفاوت بين فرهنگ ها رونشون مي ده. گروه اول همه چي رو براي خنده مي خوان؛ ملتي متحجر با خواسته هايي پست... گروه دوم از بس دزدي و بدي ديدن، به هيچ كس اعتماد ندارن! ( آخه اگه من دزدم، ديگه هيچ راه بهتري براي اين كار نبود ؟ همچين هم مي گن انگار ميليون ميليون برام پول مي خوان بفرستن!)... و گروه سوم كه خارج از كشورهستن، فرهنگ اين رو كسب كردن كه براي استفاده ازهر چيزي بايد بهاش رو پرداخت!( ولي ما نمي تونستيم ازاون ها پولي دريافت كنيم!).
دردها بسيار و مرهم نيست...www.behrooznaj.com
---------------------
شما نظري ندارين؟
توضيح: خدا رو شكر مشكل اين دوست ناديده بعد از دو روز درست شد. دست همه درد نكنه به خاطر همدلي و نظرات شون...مهربون باشيد هميشه.
* آقايون!...خانوما!... اگه قصه ي كوتاه واسه چاپ تو همشهري جمعه دارين لطفا از من نخواين بيام از وبلاگ تون بردارم. شما كه ايميل مي زنين، زحمت بكشين تايپ شده اش رو هم ضميمه ي ايميل كنيد و برام بفرستين... بازم بگم؟!

* محمد حسن شهسواري بالاخره رمان اولش رفت بره زير چاپ. مبارك باشه. اسم رمانش هست پاگرد. افتخار ويراستاري كار هم كه معلومه با منه. نه صرفا به خاطر نشر افق كه من كارهاشونو ويراستاري مي كنم كه به خاطر آشنايي ديرينه اي كه باهم داريم و به قول خودش ؛ با شناختي كه از زبانش دارم بهترين گزينه براي انجام اين كار هستم.

* يوسف عليخاني بالاخره بعد چند روز تلاش، موفق شدمجموعه اي از عكس هاي داستان نويسان نسل هاي مختلف ايران رو يك جا تو وبلاگش بگذاره تا اونايي كه دوست دارن با قيافه هاي جور واجور نويسنده ها آشنا بشند ناكام از دنيا نروند! فقط كاش اسم همه رو كنار عكس ها مي زد تا بعدا مجبور به دوباره كاري نباشه... به هرحال مچ اش درد نكنه!

* از انگور اروميه سرکه درست درست می کنند و در باکو بطری 20 سنت می فروشند و از انگور شيلی شراب درست می کنند و بطری 5 دلار صادر می کنند... با يه خبراي ديگه اي قبل و بعدش؛ وقتي ديدم بيش تر از 80 پيام براي اين يادداشت مرتضي نگاهي گذاشتند رفتم ببينم چه خبره كه پاك گيج شدم و برگشتم. خدا آخر و عاقبت ايران رو با اين قوم گرايي ش به خير كنه. اگه شما چيزي سر درآوردين از اين پيام ها، به من هم يه خبري بدين. خدا عمرتون بده!

* مسئول يك سايت فرهنگي ايميل زده بود و خواسته بود معرفي ش كنم. من خودم دقيقا نفهميدم اسم سايت چيه ولي گمون كنم ناج باشه. هيچ اطلاعات ديگه اي ندارم به جز اين كه در مجموع سايت جوان پسندي به نظرم اومد. يكي از كارهاي جالبي كه كرده فروش cd هاي mp3 انواع موسيقي براي تهراني هاست از طريق سايت و چيزاي ديگه اي كه اگه دوست داشته باشين خودتون سر مي زنين و مي بينين ديگه.

* وقتي روبي ويليامز رو در فيلم مولن روژ كنار نيكول كيدمن ديدم به ش حسودي ام شد، حتي از صداش هم بدم اومد. آخه نمي دونين چه قدر نيكول رو دوست دارم، خصوصا از وقتي كه از تام كروز جداشد! اما چند روزه كه دايم آهنگ و كليپ جديد روبي رو مي بينم و لذت مي برم. اسم آهنگ هست؛ feel. يك كليپ سياه و سفيد و واقعا خوش ساخت و مسحور كننده كه انگار موسيقي رو براي تصوير ساخته اند و نه كليپ رو براي موسيقي. روبي رو به خاطر اين آهنگ و اين كليپ و صداي قشنگش! دوست دارم. شما چه طور؟
فروغ؛ نمي دونم چي بايد بنويسم. تنها كاري كه مي تونم بكنم به وجود آوردن يه تجديد خاطره است با عكسي از شعرش كه مي بينيد. اما يك چيز ديگه هم هست؛ فيلم تشييع جنازه ي فروغ رو كي ديده؟ يكي از كارهاي بزرگي كه مي خوام در آينده بكنم اينه كه با ساختن يك فيلم مستند، نسخه ي كامل اين فيلم استثنايي رو هم نشون بدم. الان 5 ساله كه مي خوام اين كار رو بكنم ولي هنوز فرصتش پيش نيومده. البته بهتره بگم موقعيتش پيش نيومده چون به هرحال فيلم ساختن كمي پول مي خواد و من هم كه...! ولي مطمين باشين يه روز بالاخره اين فيلم 16 ميلي متري مستند رو از خاكِ كمدم بلند خواهم كرد. شما پيشنهادي ندارين؟

نشر افق كه همين هفته ي گذشته يكي از رمان هاي تازه چاپ شده اش را به خاطر استقبال خوانندگان به چاپ دوم رساند، حاضر نشد رمان دوم همين نويسنده را قبول كند. كم تر پيش مي آيد درايران كه رماني جدي در كم تر از يك سال بدون آن كه به مرحله ي داوري كتاب هاي سال برسد و احيانا جايزه اي هم بگيرد، چاپ دومش هم وارد بازار شود. "لكه هاي ته فنجان قهوه" اما هفته ي گذشته چاپ دومش هم وارد بازار شد. رضا ارژنگ نويسنده ي رمان را امروز به جاي آن كه خوشحال ببينم، دلخور و غمگين ديدم. پس از واكنش ناشر اولش علي رغم حال نامساعدي كه دارد هنوز دنبال ناشري براي كار جديدش مي گردد اما هنوز اتفاقي نيفتاده. حالا كه چند وقتي ست ناشران در زمينه ي چاپ رمان كورس گذاشته اند، جا مي خورم از اين كه معيار قبول آثار از طرف آن ها را نمي فهمم. اين ارژنگ هم آن قدر خجالتي و فروتن است كه بعيد مي دانم تا كسي پيدا نشود و برايش پادرمياني(بخوانيد سفارش) نكند، رمان جديدش ناشر پيدا كند.
راستي نكند كه "لكه ها..." را هنوز نخوانده باشيد! مردها را نمي دانم ولي خانم ها اگر نخوانده باشند قطعا ضرر كرده اند!
معذرت مي خواهم از همه ي دوستاني كه غيبت دو روزه ام را فهميدند. اين كه ماجرا چه بود، بماند. فقط اميدوارم از اين جور بلاها سر هيچ كس نيايد. يك چيزي را هم خودماني بگويم كه وبلاگ نويسيِ من از سر تفنن نيست، همچنان كه جديتش را همه فهميده اند و حتي عادت كرده اند كه من هر روز يادداشتي تازه داشته باشم. تنها انگيزه ي من از اين حضورِ مداوم، دغدغه اي ست كه سال هاست گرفتار آن هستم. دغدغه اي كه مرا از نان شب هم مي اندازد گاهي. راحت تان كنم كه من با سابقه اي، به زعم دوستان، عجيب و غريب در زندگي، و با مسافرت هايي به همه ي ميدان هاي خطر از 11 سالگي تا كنون و علي رغم آن كه اينك اندك اعتباري دارم در دنياي كوچك اما ژرف فرهنگ اين مملكت، هنوز حتي به آن مقدار از قرار نرسيده ام كه يك ماه را حداقل بي دغدغه ي تامين حداقلِ معاش پشت سر بگذارم. لابد عقل معاشم ناقص است. بيچاره همسر صبورم كه خودش را با جان ودل به همچو مني ديوانه سپرده است. نگاهي به ساعت ثبت شده ي اين يادداشت بيندازيد! در اين اوضاع و احوال اما همواره احساس بدهكاري عجيبي دارم به فضاي فرهنگي مردمم و به ويژه جوان ترها. شايد محمد حسن شهسواريِ قصه نويس روزي به عهدش با خودش عمل كند و رمان زندگي خوابگرد را بنويسد ويا شايد حسن محمودي آن گونه كه در اولين يادداشتش درباره ي خوابگرد، به قصه ي خاص من اشاره كرده بود، بالاخره اشاراتي كند اما همين را بدانيد كه من هميشه دير و زود داشته ام اما سوخت و سوز، نه! و نخواهم داشت به كوري چشمِ خودم! ويا به تعبير دوستي؛ به كوري چشم زندگي!
پس منتظر باشيد...
يه بار ديگه اعلام مي كنم؛ اونايي كه اهل داستان هستند و تازه كار، و دوست دارند قصه شون در روزنامه ي همشهريِ جمعه كه جمعه ها منتشر مي شه، چاپ بشه به من خبر بدن. از همين حالا تا بعدا...

بعضي از خوانندگان خوابگرد بحث جالبي رو درباره ي نوشته ي قبلي ام با عنوان كفران نعمت در بخش پيام هاي ديگران راه انداختند. اگه علاقه مند هستيد، خودتون بخونيد. همين پايينه!

به نظر احسان عابدي هر وقت از كم و كيف رابطه ي گوز با شقيقه باخبر شديد مي تونيد هري پاتر رو هم به جريان هاي مذهبي وصل كنيد.

اگه يه وقت موقع وبگردي خسته شدين از آشفتگي، قبل از اين كه خط تلفن رو آزاد كنين، پيشنهاد مي كنم سري به يه نفر شبيه خودتون بزنين؛ البته شرطش اينه كه قدر يه ارزن ذوق شاعرانه داشته باشين!

الان شب ژانويه است و به همين مناسبت كه خيلي هم بي ربط است، يادِ ابلهانه اي مي كنم از آخرين دوره ي انتخاب دختر شايسته در ايران. سال 1357 آخرين باري بود كه در ايران هم دختر شايسته انتخاب شد. در بين كشورهاي اسلامي فقط تركيه، لبنان و ايران شاهد برگزاري مسابقات ملكه ي زيبايي بوده اند. حتما خبر هم داريد كه امسال يك دختر تركيه اي ملكه ي زيبايي جهان شد.
عكس زير مربوط به سال 1357 است ؛ خانم ترانه كي سر، دختر شايسته ي ايران در آن سال. راستي كسي از اين خانم خبري داره؟
هيچ فكر كردين تا حالا، كه دختراي ايروني از هم جنس هاي خارجي شون خوشبخت ترند؟
تو يك سفر خارجي كه قبلا داشتم، مهم ترين چيزي كه متوجه شدم اين بود كه ديدم آدما انگار اصلا به هم ديگه كار ندارند البته به معناي مثبتش. دوستان ديگه هم كه سفرهاي مختلفي رفتند همه از جنس خشن مرد بودند. به دوستي برخوردم اين بار كه دختر بود و مدتي رو تو اروپا سر كرده بود. اين حرفاي اونه نه من. مي گفت دختراي ايروني با اين همه ي اجحافي كه به ظاهر در حق جنس شون مي شه ولي از نظر ضروري ترين نياز بشري خوشبخت ترين دختراي دنيا هستند. اون جا در حالت عادي هيچ مردي هيچ توجهي به هيچ دختري نمي كنه و يك دختر ايروني وقتي مي ره اون جا تا يه مدتي بدون اين كه بفهمه چرا، حالش گرفته است؛ ولي دختراي ايران چه بخوان و چه نخوان همين كه پاشونو بيرون مي ذارن مورد توجه همه ي مردها قرار مي گيرند از كارگر افغاني گرفته تا بنزسوارِ بالاي شهري، از پسر 14 ساله گرفته تا پيرمرد لبِ گور؛ نعمت بزرگي كه دخترهاي غير ايراني از اون محروم اند. هيچ مي دونين اونا اگه بخوان ديده بشند چه قدر بايد خودكشي كنن؟! انصافا كجاي دنيا دخترها موقع راه رفتن دماغ شون رو بالا مي گيرن و پسرها اين جور دريوزه وار دنبال شون موس موس مي كنن؟ نيازي به خارج رفتن هم نيست. تو بيش تر فيلم ها مگه نديدين كه اين دخترها هستن كه در به درِ پسرها مي شن نه پسرها؟ جالبه، با اين كه نسبت جمعيتي ايران از نظر جنسيت داره معكوس مي شه ولي انگار اين قضيه فقط تو روابطِ منجر به ازدواج تاثير گذاشته و نه توي مراودات اجتماعي.
خوانندگان خارج از كشورِ خوابگرد مي تونند اين حرف رو اصلاح و يا تكميل كنند و بقيه هم مي تونند نظرشون رو اعلام كنند.
راستي يه دوست 10 ساله هم پيدا كردم به اسم فاطمه كه با كمك باباش يه وبلاگ درست كرده. كل كل هاي اين دختر با باباش و خصوصا اين كه خواننده، هم نوشته ها ي فاطمه رو مي خونه وهم اصلاحات باباش رو! تجربه ي خيلي جالبيه. فاطمه برام پيغام گذاشته بود: ثابت خواهم کرد که در آينده زنان به اندازه ی زيادی از ميراث شهرزاد را از مردان باز پس خواهند گرفت.... اين هم وبلاگش با عنوان مامان و بابا و دخترشون. البته پيشنهاد مي كنم اسم كوچكتري براش انتخاب كنه.


بالاخره چشم مون به جمال ضميمه ي ويژه ي جوان هم روشن شد؛ جمعه ها همراه همشهريِ جمعه. نمي دونم اين دوست ما محمد حسن شهسواري هم چه اصراري داره كه حتما يه بخش از كار رو به عهده بگيرم. نتيجه ي اصرار هم شد ستوني به اسم "داستانِت"؛ يه چيزي بين داستان و اينترنت. ببينيم چي مي شه آخرش...

از ديشب شبكه 4 تلويزيون كه بنا به آمار خود صدا و سيما فقط 2% بيننده داره، پخش يك مجموعه ي مستند رو شروع كرد به اسم"سرزمين عجايب". ربطش هم به من اين كه نويسنده ي متنش هستم؛ يك مجموعه با تصاويري بكر و البته در همون حد واندازه هاي تلويزيونِ خودمون درباره ي كشور سريلانكا. خودِ من وقتي برنامه رو براي تايم بندي و نوشتن براي اولين بار مي ديدم، خوشم اومد، چون براي اولين بار بود كه تو اين برنامه فهميدم سريلانكا 27 جور موز داره! به هر حال شنبه ها ساعت 8:30 شبكه 4 و البته اگه "پاورچين" رو نمي بينين!

مشغوليت اصلي ام اين روزها، بعد از فارغ شدن از ويراستاري رمان "هلال پنهان" اصغر شيرزادي كه يك ناشر ديگه مي خواد چاپ دومش رو دربياره، ويراستاري كار جديد "جولايي" ست؛ به گمونم حالا كه جولايي جايزه ي يلدا رو گرفت بايد يه كمي بيش تر حواسم رو جمع كنم. آخ اگه جولايي مكلف نويسي رو با پختگي در نثر اشتباه نمي گرفت، چي مي شد!
امير حسن چهل تن معتقد است قصه گويي اساسا يك حرفه ي زنانه است. گفت و گوي سه نفره ي او، منيرو رواني پور و فرخنده آقايي كه در اين بخش از سايت سخن منتشر شده نكات جالب ديگري هم دارد؛ رواني پور هم گفته كه در حال حاضر صد و چهل نويسنده ي زن هستند كه دارند مي نويسند هر چند شماري از آن ها واقعا زن نيستند...
موضوع اصلي اين گفت و گو "رواج آماتوريسم ادبي" ست كه سواي درستي برخي نكاتش، ايرادهاي فراواني هم به آن وارد است؛ اما فعلا از آن مي گذرم تا بعد و به بهانه ي دو جمله ي بالا نگاهي مي اندازم فشرده به جايگاه كمي زنان در ادبيات داستاني معاصر كه البته و قطعا متاثر از كيفيت آثار آنان است.
و اما :
به نظر مي رسد همپاي توسعه ي اجتماعي و فرهنگيِ هرچند كم شتابِ ايران، و نيز در حوزه ي مشاركت زنان، ادبيات نيز از اين توسعه بي نصيب نمانده است. در ميان نسل اول ادبيات كه از جمالزاده شروع شد، حتي نام يك نويسنده ي زن در اين نسل به يادگار نماند. نسل دوم اما شاهد حضور زنان نيز بود كه از ميان آن ها سيمين دانشور براي هميشه خوش درخشيد؛ هرچند در سال هاي پس از انقلاب دانشور هنوز از مرز پيشين خودش عبور نكرده است. گلي ترقي هم همان زمان آغاز كرد اما نقطه ي اوجش مقارن شد با حضور نسل سوم؛ نسلي كه پارسي پور و رواني پور و يكي دو تاي ديگر را به عنوان هماوردانِ مردان نويسنده از خود به يادگار گذاشت. اين نويسندگان هنوز در حال نوشتن اند اما حالا كه حريفان قدر و غالبا مذكر پيشين را در كنار خود ندارند، با نوآمدگان نسل چهارمي رو به رو هستند كه اگر چه مذكر نيستند اما هم پرتوان اند وهم پرشمار. كاش از قديم ترها جايزه ي ثابتي وجود داشت براي ادبيات تا متر معين تري مي داشتيم براي ارزيابي موقعيت فعلي زنان نويسنده، ولي به ياري همين چند جايزه ي ادبي كه سابقه شان نهايتا به سه دوره منتهي ست، مي توان دورنمايي به دست آورد.
از جايزه ي مجله ي گردونِ مرحوم كه بگذريم، آمار زير از جوايز فعلي ادبيات قابل استخراج است:
1- پكا با سه دوره و هر دوره يك جايزه، امسال رمان زويا پيرزاد(چراغ ها را من خاموش مي كنم) را رمان سال شناخت.
2- بنياد گلشيري با دو دوره و هر دوره 4 جايزه، پارسال اثر سپيده شاملو(انگار گفته بودي ليلي) را برترين رمان اول سال معرفي كرد و امسال رمان زويا پيرزاد را رمان سال شناخت. ونيز امسال جايزه ي بهترين مجموعه را هم به دو مجموعه از دو نويسنده ي زن يعني مرجان شير محمدي(بعد از آن شب) و ميترا الياتي(مادمازل كتي) اهدا كرد.
3- منتقدان و نويسندگان مطبوعات با سه دوره و دو جايزه، جايزه ي سال اولش را به شهلا پروين روح(حناي سوخته) داد.
4- خانه ي داستان هم كه فقط برترين مجموعه هاي اول را معرفي مي كند، جايزه اش را مشتركا به دو نويسنده ي زن يعني ميترا الياتي و ناتاشا اميري(هولا هولا) اهدا كرد...
پس انگار خبرهايي ست و زنان نويسنده رفته رفته دارند همپاي مردان و در برخي موارد جلوتر از آنان در اين عرصه گام برمي دارند. دستكم 130 نويسنده ي زن درحال كارند. آثارشان مشتري بيشتري درميان مردم دارد تا جايي كه نزديك به 10 نفر از نويسندگان آثار عامه پسند و پرفروش، مرداني هستند كه ترجيح مي دهند با اسم زنانه كاركنند و سرانجام، مهم تر از همه اين كه از 18 جايزه ي ادبي در سه سال گذشته 6 و به عبارت درست تر 8 جايزه را زنان از دست مردان ربوده اند. به قول منيرو رواني پور (و علي رغم دلخوري هاي شخصي اش از نسل جديد)؛ تلاشي كه از شهرزاد شروع شد و اتاق خواب را به اتاق كار نويسندگي تبديل كرد، بالاخره به سرانجامي رسيده و انگار زنان موفق شده اند.
شما فكر مي كنيد در آينده زنان چه مقدار ديگر از ميراث شهرزاد را از مردان باز پس خواهند گرفت؟
درست وقتي كه رهبر ايران مي گويد؛ "نبايد از فيلمهايي كه در داخل ساخته ميشوند و در خارج از كشور جايزه ميگيرند، استفاده كنيم چون با هدف خاصي ساخته و حمايت مي شوند"، دولت كوبا و آمريكا براي دومين بار اختلافات ديرينه ي سياسي را به خاطر يك نويسنده (همينگوي) ناديده مي گيرند و باهم همكاري مي كنند.
هفته نامه ي يالثارات در تاريخ 27/9/81 نوشت : "در ديدار رايزنان فرهنگي با مقام معظم رهبري، معظم له ضمن مخالفت با اعزام گروه هاي موسيقي به خارج از كشور فرموده اند: در دنيا كسي از ما موسيقي نمي خواهد و نبايد از فيلم هايي كه در داخل ساخته مي شوند و در خارج از كشور جايزه مي گيرند، استفاده كنيم چون با هدف خاصي ساخته و حمايت مي شوند. شما فيلم هاي خوب و دفاع مقدس را به خارج از كشور ببريد و نمايش بدهيد..."
واما در هاوانا چه خبر است؟
در ژوئيه 1961 و در اوج اختلاف ميان دو كشور آمريكا و كوبا، وقتي همينگوي در آيداهو خودكشي كرد، همسرش به هاوانا رفت و بي هيچ دردسري حدود يكصد كيلو از نوشته هاي او را با خود به آمريكا برد. و امسال هم براى حفظ و آرشيو آثار همينگوى اکيپ مجهزى از آمريکا به کوبا اعزام شده است که پس از هماهنگى با وزارت فرهنگ کوبا به نسخه بردارى کامپيوترى و احياى نسخه هاى تخريب شده و کهنه ى آثار او اقدام خواهد کرد. اصل آثار در کوبا باقى خواهد ماند و تنها نسخه ى الکترونيکى آن ها به کتابخانه ى کندى در شهر بوستون منتقل خواهد شد.
بيش ازدوهزار نامه و يادداشت وسه هزارعكس، سال هاي سال است كه در زيرزمين خانه ي همينگوي در هاوانا باقي مانده و همه ي آن ها مربوط به 20 سال آخر زندگي اوست. در ميان اين يادگارها نامه هايى هست که ميان او و ازرا پاوند و اينگريد برگمان رد و بدل شده. درميان کتاب هاى او هم فصل تاييد نشده و چاپ نشده ى آخر کتاب "زنگ ها براى که به صدا در مى آيند" و نسخه ى حروفچينى شده ى "ميان درختانِ آن سوى رودخانه" با حاشيه ها و غلط گيرى هاى شخص او ديده مى شود. دفترچه ى يادداشت هاى روزانه ى قايق ماهيگيري اش به نام "ستون" که خودش آن را شيرازه بسته نيز در اين زيرزمين هنوز وجود دارد.
همينگوي در يكي از دست نوشته هايش براي آشپزها و خدمتكارانش و به زبان اسپانيولي پس از اين كه ليست غذاهاي دلخواهش را رديف كرده،اين جمله را نوشته : از شما خواهش مي كنم با دعواهاى جزيى بين خود مزاحم وقت من نشويد، چون من درعالم نويسندگى براى خودم به قدر کافى مشکلات دارم.
هنوز هم وقتي عكسي از فروغ مي بينم، نمي دانم چرا تپش قلبم بيش تر مي شود. اين هم عكس از او با برادرش فريدون :

*پيش از اين در يادداشتي، به آخرين وضعيت "نفس عميق" فيلم جديد شهبازي اشاره كردم. در شماره ي جديد مجله ي فيلم گفتگويي با او چاپ شده و علاقمندان مي توانند مراجعه كنند. فقط اين توضيح كه اين گفتگو پس از ديدن فيلم توسط هوشنگ گلمكاني و ايرج كريمي انجام شده و كريمي احتمالا در شماره ي آينده ي مجله ي فيلم مقاله اي به سبك وسياق هميشگي اش درباره ي سكانس هاي شروع و پايان اين فيلم خواهد نوشت كه به نظرش از بهترين شروع و پايان هاي تاريخ سينماي ايران است.

*محسن آزرم در وبلاگش خبر جالبي داده؛ رمان "چراغ ها را من خاموش مي كنم" توسط شميم بهار ويرايش شده و تا كنون كم تر كسي از آن خبر داشته. بيش تر از اين را در وبلاگ او بخوانيد. البته اميدوارم شما هم از اين نثر ناموزون آزرم آزرده نشويد. از يك روزنامه نگار خوب مثل او بعيد است.

*واكنش رضا قاسمي به جوايزي كه رمانش "اركستر شبانه ي چوب ها" در ايران دريافت كرده و همين طور نگاه او به ادبيات مهاجرت را مي توانيد در گزارش بخش فارسي ‌‌BBc بخوانيد.

*اين هم معرفي چند وبلاگ:
نيكا وبلاگ "نيما"ي جوان كه پدرش از قديمي ترين روزنامه نگاران اين كشور است و خودش هم وبلاگي راه انداخته با موضوع تخصصي موسيقي پاپ( آخرين اخبار كاست هاي جديد و...) كه پندار هم هميشه از نوشته هايش استفاده مي كند.
علي قانع نويسنده اي در قزوين كه به تازگي به اين شهر الكترونيكي پيوسته واختصاصا درباره ي داستان مي نويسد.
آغاز هم وبلاگي ست از يك دختر خجالتي و متواضع كه يادداشت هاي مينيماليستي اش واقعا خواندني ست.
مراسم جايزه ي يلدا هم به خير و خوشي برگزار شد و جواد مجابي، حسن ميرعابديني و محمد قاسم زاده(داوران جايزه) از ميان رمان ها و مجموعه هاي سه سال گذشته، "برهنه در باد" محمدعلي و "نيمه ي غايب" سناپور را به عنوان رمان هاي برتر و "باران هاي سبز" جولايي را به عنوان مجموعه ي برتر اعلام كردند.( خبر كامل را مي توانيد در اين جا بخوانيد )
به قول شادروان گلشيري؛ مچ شان درد نكند و اما نكته اي :
درميان جوايز گوناگون امسال نخست در بيانيه ي داوران بنياد گلشيري به كاستي هاي زباني در آثار جديد نويسندگان اشاره شد و حالا دوباره داوران يلدا با تاكيدي بيش تر و پيرو آن با يك جور لج بازي در گزينش آثار برتر، به اين موضوع پرداخته اند. پيش از اين هم در
نوشته اي به كاستي هاي زباني نسل جديد اشاره كردم و دوستان هم مي دانند كه چه قدر زخم زبان شان مي زنم به همين خاطر، اما اين را هم گفتم به صراحت كه گويا نسل هاي پيشين آواهاي جديد را يا برنمي تابند و يا كم تر برمي تابند و بهانه اش را هم مي گذارند زبان. اولا كه من نمي دانم تعريف دقيق آن ها از زبان درست چيست كه حتي در بخش تقدير هم گوشه ي چشمي به حداقل يكي از مجموعه هاي اين چند سال نداشته اند كه اتفاقا از نظر زبان نيز نمونه اي تحسين برانگيز است. مگر اين كه منظورمان از زبان، همان تكلفي باشد كه مثلا جولايي سخت پيگير آن است.
واما مهم تر از آن اين كه ايشان كه به حق غصه دار زبان نسل جديدند و از كم پشتوانگي آن ها رنجور، چگونه است كه تنها بيانيه صادر مي كنند و مي گذرند... خواه ناخواه زمان مي گذرد و نسل جديد به هر كيفيت ممكن تريبون را از آن خود خواهد كرد و قطعا تا آن زمان كاستي هاي زباني شان نيز دستكم كم تر خواهد شد، اما اين جماعت غصه دار به جز طرح درد چه تلاش موثري در تبيين دقيق اين مشكل كرده اند؟ كدام مقاله ي راهگشا را نوشته اند؟ كدام جلسه ي ادبي خاص اين موضوع برگزار كرده اند؟ اگر هم خود ناتوانند، چه تلاشي كرده اند براي ياري گرفتن از آن ها كه دانشش را دارند؟
آثار نسل جديد، فارغ از همين كاستي و نيز بي اعتنايي نسبي به جهان مخاطب، چندان هم بي قابليت نيست و به صرف انكارش
نمي توان مسير را ديگرگونه رهنمون شد. تاكيد بر مشكل در بيانيه ها تنها يك شروع است و بهتر آن است اين بار علاوه بر تخريب كه شرط لازم روشنفكري ست، گامي هم برداشته شود سازنده به شرط كفايتش. هرچند كه دشوار است...
تعلق خاطرمان به سوسن تسليمي آن قدر هست كه هنوز فعاليت هاي او را از دور هم كه شده پي گيري كنيم. چند سال پيش تسليمي فيلم "خانه ي جهنم" را در سوئد ساخت و حالا قصد دارد فيلم ديگري را با اسم" روياهاي صورتي" كارگرداني كند. تسليمي گفته كه اين فيلم هم دنباله اي بر "خانه ي جهنم" خواهد بود. بينندگان ايرانيِ كمدي درام "خانه ي جهنم" با ديدن اين فيلم شوكه شده بودند و واكنش ها نسبت به آن در دو سوي كاملا متضاد قرار گرفت. اساس اين واكنش ها، گفتگوهاي اصطلاحا ركيكي بود كه به وفور ميان شخصيت هاي ايراني فيلم، از زن و مرد، رد وبدل مي شد. "خانه ي جهنم" درباره ي زندگي يك مرد ايراني مقيم سوئد است كه همه ي اعضاي خانواده اش مشكلات جنسي دارند و ودايما به بدترين شكل ممكن بددهني مي كنند. براي اولين بار بود كه در يك فيلم ايراني، مثل بيش تر فيلم هاي آمريكايي و كلا غربي، شخصيت ها همان طور با هم حرف مي زدند كه همه ي ما در خلوت مان(يعني وقتي دوربيني در كار نيست) حرف مي زنيم. به هرحال منتقدان فيلم معتقد بودند تسليمي با اين فيلم به وجهه ي ايرانيان در سطح بين المللي خدشه وارد كرده، ولي طرفدارانش پاسخ دادند كه وقتي در سطح جامعه چنين زباني كاربرد فراوان دارد، رياكاري ست كه فيلم هاي ايراني زبان ديگري را به نمايش درآورند و تسليمي شهامت اين پرده دري را داشته است. به هرحال "خانه ي جهنم" با استقبال فراوان مطبوعات و تلويزيون سوئد نيز روبه رو شد.
تسليمي درباره ي فيلم جديدش"روياهاي صورتي" كه احتمالا در سال آينده اكران خواهد شد، گفته است:"موضوع اين فيلم روياهای رمانتيکی ست که همه ي ما با خود داريم اما در زندگی واقعی خود دست به اعمال غير رمانتيک می زنيم. اگر روياهای صورتی در سر داشته باشيد به واقعيت درآوردن آن ها کار مشکلی ست و در اين شرايط، انسان وضعيت غم انگيزی پيدا می کند."
گزارش كامل تر اين خبر را، همراه با توضيح برخي صحنه هاي فيلم قبلي تسليمي، در استكهلميان بخوانيد. ممنون از KNTUoT



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.