خوابگرد قدیم
يکی از بزرگ‌ترين ايرادهايی که به طبقه‌ی روشنفکران ايرانی، به‌ويژه پس از انقلاب تا به حال، وارد می‌کنند، عزلت‌گزينی و انزواطلبی آنان بوده و هست. قصد محکوم کردن اين قشر را ندارم، بلکه مقصود سوزني‌ست که ناگزير بايد به خودمان فرو کنيم. چه انتظار بيهوده‌ای‌ست نشستن و منتظر جامعه ماندن برای آن که قدر ببينند و بر صدر نشانند. نمی‌خواهم هم بگويم که معنای این حرف، لزوما حمله به قلب حاکميت است، نه. دستِ‌کم رفتن در دل اجتماع که چندان هزينه‌بردار نيست؟ اواخر تيرماه بود که در يادداشتی، خبر دادم که از روزنامه‌ی «همشهري» و توابعش، تنها ضميمه‌ی جوان همشهري نهايتا در دست روزنامه‌نگارانی روشنفکر، حرفه‌ای و مستقل قرار گرفت و حضور شخصی چون «عليرضا محمودي» را در صدر اين ضميمه‌ی هفتگی، غنيمتی دانستم و آن را با عبارت «بهتر از بدتر» توصيف کردم. [متـن کـامـل]
فضای سياسی مملکت دوباره تب کرده و يک‌بار ديگر همه افتاده‌اند دنبال قرص مسکن تا تبش را پايين بياورند و باز به همه ثابت کنند که استامينوفن آن هم از نوع کدئينی‌اش چه‌قدر خوب است؛ با اين حال برخی امور مثل مقدمات برگزاری جشنواره‌ی فيلم فجر هم‌چنان با آرامش به روند طبيعی خود ادامه می‌دهند. اما اين روند واقعا «طبيعي» و «سالم» است؟‌ نه، خوشحال نشويد. قرار نيست يادداشت تحليلی بنويسم؛ فقط مروری کوتاه بر اخبار رسمی و غيررسمی جشنواره، همين!

۱- طی يکی دو سال گذشته، اگر بخش‌های مربوط به حوزه‌ی نشر کتاب و مطبوعات وزارت ارشاد به واسطه‌ی فشارهای شديد قضايی و محافظه‌کاری مسئولان مربوط از خاصيت افتاد و افسار آن را کشيدند؛ در معاونت سينمايی ارشاد، طی يک کودتای خزنده و آرام، همه‌ی امور به دست مديران سابق و لاحق تلويزيون افتاد و آقای مسجدجامعی هم‌چنان به لبخند زدن خود دامه داد. نتيجه‌ی تغيير مديريت اين‌چنينی را در جشنواره‌ی فيلم فجر پارسال به خوبی ديديد. اما امسال: [متن کامل]

آقايان و خانم‌های محترم!
نمی‌دانم آيا بايد خوشحال باشم از اين که تازگی‌ها خوابگرد اين‌قدر زيرذره‌بين قرار گرفته و همه نسبت مطالب آن حساس شده‌اند، يا اين که ناراحت باشم از اين وضعيت؟ اما اين را می‌دانم و خوب لمس می‌کنم که تازگی‌ها بدجوری زير ‌فشار قرار گرفته‌ام. ‌فشار چه کسانی؟ سوال بيهوده‌ای‌ست؛ فشار، فشار است. دوست و دشمن، و موافق و مخالف ندارد.

دوستان و دشمنان محترم!
هرچند در نوشتن هر يادداشت جديد هزار وسواس به خرج می‌دهم، بقای خوابگرد اما چندان دست خودم نيست. حالا ديگر کامنت‌های اين‌جا هم دارد حکايت مستقلی پيدا می کند. کامنت گذاشتن، يعنی نظر دادن درباره‌ی يادداشت مربوطه. اما وضعيت ديگرگونه شده و گاه جنگ و جدالی درمی‌گيرد بين خود کامنت‌گذاران. معتقدم که فضای کامنت، خودش فضايی‌ست برای تمرين دموکراسی. برای همين است که سختگيری نکرده‌ام نسبت به آن.

اما خانم‌ها و آقايان محترم!
فراموش نکنید که در خوابگرد کامنت می‌گذاريد و داريد از فضای آن استفاده می‌کنيد. من حتا هيچ محدوديتی برای تعداد حروف متن کامنت‌ها هم ايجاد نکرده‌ام. اما اگر بنا باشد با حمايت و مخالفت‌های خود در کامنت‌ها، باعث شويد بقای خوابگرد زير سوال برود، ناگزير می‌شوم به ايجاد محدوديت و سانسور. سيدرضا شکراللهی نام واقعی من است و يک اسم مستعار نيست. در ـ مثلا ـ بلغارستان هم زندگی نمی‌کنم. کارمندی دون‌پايه‌ام. آدرس منزل من را آن‌ها که نبايد بدانند، می‌دانند. شماره تلفن من را هم آن‌ها که نبايد بدانند، می‌دانند. به هنگام شروع کار خوابگرد با خودم قرار گذاشتم که تنها کامنتی را سانسور کنم که حرفی رکيک در آن باشد، اما ناگزيرم اعلام کنم که قرارم را از اين پس عوض می‌کنم. اگر می‌خواهيد به خود من فحش بدهيد، اشکالی ندارد. اگر کامنت بی‌ربط با موضوع می‌گذاريد، باز هم اشکال ندارد. اگر به جای نظردادن درباره‌ی مطلب، به کامنت ديگران پاسخ می‌دهيد باز هم اشکال ندارد. اگر با کامنت، چيزی را تبليغ می‌کنيد، باز هم اشکال ندارد؛ اما هرگونه هتاکی نسبت به کسی غير از من، هرگونه کامنت سياسی ـ البته با ذکر نام اشخاص و به شکلی که امنيت من و اساس خوابگرد را زير سوال ببرد ـ و هرگونه حرف رکيک و جنسی درباره‌ی هرکس را در اولين فرصتی که ببينم، حتماً و رسماً سانسور خواهم کرد. هر کس که در خوابگرد کامنت می‌گذارد، مهمان خوابگرد است. رعايت ادبيات و فرهنگِ ميزبان کم‌ترين تقاضای ممکن است.

دوستان و دشمنان محترم!
من شخصا به‌خاطر يک کامنت سخيف که به نام من در جايی نوشته شد و بازتاب بسيار مزخرفی پيدا کرد، متاسفانه خودم را از نعمت کامنت گذاشتن محروم کردم. تقاضا می‌کنم کار را به‌جايی نرسانید که از خير کامنت‌های خوابگرد هم بگذرم. به برخی دوستان عزيز هم که از سر نا‌آگاهی و به نام‌های مستعار چندين کامنت پی‌درپی می‌گذارند، عرض می‌کنم که من امکان چک کردن آی‌پی‌ها‌ را دارم و متوجه يکسانی آن‌ها می‌شوم. اجازه بدهيد احترام شما برای من ـ و احياناً ديگران ـ محفوظ بماند.

آقايان و خانم‌های محترم!
درخواست ديگزی دارم، هرچند مکرر: محض رضای هر آن کس که رضايتش برايتان مهم است، نوشته‌های من را يا نخوانيد و يا اگر می‌خوانيد، با دقت بخوانيد. من برای نوشتن هر يادداشت بارها و بارها کلمات و جملات را جابه‌جا و ويرايش می‌کنم تا مباد که بی‌راه رفته باشم، پس شما هم همان يک بار را که می‌خوانيد، با دقت بخوانيد.

آقايان و خانم‌های محترم!
من خوابگرد را از سر تفنن نمی‌نويسم. خوابگرد، وب‌نوشت‌های روتوش‌شده‌‌ی من است، حاوی نگاهم به موضوعات و رويدادهای فرهنگی و هنری، و يا انتشار خبر و گزارش‌‌های خاص در همين حوزه. از يک نظر می‌توان گفت وبلاگی دارم که نظرات شخصی‌ام را در آن می‌نويسم. نه تيغ زير گلوی کسی می‌گذارم و نه توانايی و جربزه‌اش را دارم. و نه اين ايراد مکرر را می‌پذيرم که چرا نظرت را می‌نويسی؟ با اين حال بخشی از زندگی پردغدغه‌ی من دارد پای همین خوابگرد صرف می‌شود. به هزار زحمت و دشواری گفته و ناگفته، توانسته‌ام خوابگرد را به جايی برسانم که جای خالی برخی خبرها و تحليل‌ها را پر کند. اداره‌ی خوابگرد بيش از اندازه‌ی لازم، آرامش زندگی من را تحت‌الشعاع قرار داده است. اگر مايل نيستيد که آرامش من بيش از به‌هم بخورد، لطفا هويت واقعی من را فراموش کنيد و حرف و حديث‌تان را نه با من، که با «خوابگرد» مطرح کنيد. هم امکان کامنت گذاشتن هست و هم ايميلی که دست‌کم روزی دو بار آن را چک می‌کنم. بنابراين از اين پس هر گونه تلفن به خانه‌ام، حاوی «التماس دعا» و يا «گِله و شکايت» را به هيچ عنوان جواب نمی‌دهم. ايميل بزنيد.

1- يک بسته پفک را می‌خريد 150 تومان؛ پول زيادی نيست، به‌نظر می‌ارزد. چه حجيم است و بزرگ، و چه‌قدر خوش‌آب و رنگ. با کلی سرو صدا و چرق و چروق بازش می‌کنيد. يکهو بادش خالی می‌شود. کم‌تر از نصف بسته، آن ته‌ته‌ها مقداری پفک هست. دست می‌کنيد داخلش و شروع می‌کنيد به خوردن. چند دانه‌ی اول معمولا به مذاق‌تان خوش می‌آيد. دست و بال و دهن‌تان کثيف می‌شود، اما با سرعت به خوردن ادامه می‌دهيد. تمام می‌شود. نگاهی به داخل بسته می‌کنيد. مقداری پودر پفک مانده ته‌اش. به زحمت می‌ريزيدش کفِ دست‌تان و آن را ليس می‌زنيد. خيال‌تان راحت می‌شود که بالاخره تمامش کرديد. اما انگار اتفاق خاصی برای معده‌تان نيفتاده. هنوز گرسنه‌اید. احساس می‌کنيد انبوهی هوای شورمزه را بلعيده‌ايد. پشيمان می‌شويد. خصوصا وقتی يادتان می‌افتد که هميشه گفته‌اند پفک ارزش غذايی ندارد، سوء‌هاضمه هم می‌آورد، بيش‌تر حرص‌تان می‌گيرد. بسته‌‌ی خالی را مچاله می‌کنيد و داخل سطل آشغال می‌اندازيد و می‌گوييد: عجب چيز مزخرفی‌ست پفک! «مزخرف» نه، بهتر است بگوييد «مبتذل».

2- يک عدد روزنامه‌ي «جام‌جم» می‌خريد 40 تومان؛ پول زيادی نيست، به‌نظر می‌ارزد. چه‌قدر صفحاتش زياد است، و چه‌قدر رنگ و لعاب و موضوع. با کلی سرو صدا و چرق و چروق شروع می‌کنيد به ورق زدن. با کلی تبليغ و آگهی روبه‌رو می‌شويد. کم‌تر از نصف روزنامه، لابه‌لای عکس‌ها و طرح‌های بی‌قاعده و بزرگ، آن ته‌ته‌ها مقداری مطلب هست. دقيق می‌شويد و شروع می‌کنيد به خواندن. چند تيتر اول معمولا به مذاق‌تان خوش می‌آيد. وقت‌تان را دارد می‌گيرد، اما با سرعت به مرور کردن ادامه می‌دهيد. خيلی زود تمام می‌شود. نگاهی دوباره می‌اندازيد به صفحات. چندتا آگهی جذاب هست که نگاه‌شان می‌کنيد. خيال‌تان راحت می‌شود که بالاخره تمامش کرديد. اما انگار اتفاق خاصی نيفتاده. احساس می‌کنيد انبوهی کاغذ رنگی شلخته را به خانه آورده‌ايد. پشيمان می‌شويد. خصوصا وقتی يادتان می‌افتد که هميشه گفته‌اند روزنامه‌ی «جام‌جم» روزنامه‌ی درست و درمانی نيست. نه فرهيخته‌مآب است و نه زرد حرفه‌ای. فقط ادای جدی بودن درمی‌آورد. بيش‌تر حرص‌تان می‌گيرد. انبوه کاغذهای روزنامه را روی هم تا می‌کنيد و کنار می‌گذاريد و می‌گوييد: عجب روزنامه‌ی مزخرفی‌ست «جام‌جم»! «مزخرف» نه، بهتر است بگوييد «مبتذل». [متن کامل]

خوابگرد: شهره آغداشلو پس از سال‌ها فعاليت هنری و شبه‌سياسی در خارج از ايران سرانجام اين موقعيت را به دست آورد که بتواند در فيلمی قابل‌توجه از سينمای هاليوود نقشی اساسی بازی کند. يکی از گفت‌وگوهای او دراين‌باره، در نيويورک‌تايمز منتشر شد که ترجمه‌ی بهداشتی آن را می‌توانيد در سايت ۳۰نما بخوانيد. دامون مقصودی متن کامل ترجمه را نيز در اختيار من گذاشت تا به‌خاطر محذوراتی که در سايت ۳۰نما دارد، آن را در خوابگرد منتشر کنم.

مترجم مهمان: دامون مقصودی

پوستر فيلم«خانه‌اي از ماسه و مه»، فيلم جديدی است بر اساس نوول آندره دوباس که داستان يک خانواده مهاجر ايرانی را روايت می‌کند که در تلاش‌اند خود را در شمال كاليفرنيا جا بيندازند. در اين فيلم شهره آغداشلو نقش «نادی» همسر سرهنگ سابق ارتش شاهنشاهی (ین کينگزلی) را بازی می‌کند. آغداشلوی ۵۱ ساله، مانند نادی، در بحبوحه‌ی انقلاب، ايران را ترک کرده و دست‌آخر سر از کاليفرنيا درآورده است. اما برعکس نادی که در فيلم، به‌رغم حضور مداومش، کم‌سروصدا و مظلوم است (در مقابل همسرش به احترام سر خم می‌کند و از اتاق بيرون می‌رود)، شهره آغداشلو فمينيست صريح و منتقد سياسی جسوری‌ست که حدود ده سال در تلويزيون «جام‌جم» لس‌آنجلس همه‌کاره‌ی يک برنامه‌ی فرهنگی ـ اجتماعی بوده.

«خانه‌ای از ماسه و مه»، با وجود سابقه‌ی طولانی آغداشلو در سينما و تئاتر ايران، اولين فيلم بلند و قابل توجه امريکايی او به حساب می‌آيد. ماه گذشته نيکول لاپورت، سينمايی‌نويس «ورايتی» گفت‌وگويی با او در لس‌آنجلس انجام داده که می‌خوانيد. [متن کامل گفت‌وگو]

وقتی بحث ابتذال در وبلاگستان فارسی شروع شد، گرد و خاکی به هوا بلند شد که می‌توانست حرف‌های درست و حسابی را هم در ميان خود گم کند. زمان گذشت و کم‌کم برخوردهای جدی‌تر با اين موضوع نمايان شد. آخرين نمونه‌اش پی‌گيری بحث توسط عليرضا دوستدار است که صفحه‌ی ويژه‌ای را برای اين کار در نظر گرفته است. همان آيام محمدحسن شهسواری هم در بين گپ‌هايمان گفت که به بهانه‌ی ماجرا قصد دارد يادداشتی تحليلی بنويسد. کلی به او غر زدم تا بالاخره دست به کار نوشتن شد و حاصلش شد يک يادداشت طولانی در سه بخش با عنوان کلی رسانه، داستان کوتاه و وبلاگ.

شهسواری يک داستان‌نويس است و در عين حال مسلط به مباحث تئوريک داستان‌نويسی. برای همين داستان کوتاه هم يکی از محورهای يادداشتش قرار گرفت. ولی او کارشناس دانش ارتباطات نيز هست و دارد در همين رشته فوق ليسانس هم می‌گيرد. به همين خاطر تازگی‌ها در نوشته‌هايش ردپای آشکار و شيرين مباحث ارتباطات را هم می‌توان ديد. او در بخش اول يادداشتش به بررسی موضوع گروه‌های اقليت و اکثريت پرداخت و در قسمت دوم هم جايگاه داستان کوتاه را نسبت به رسانه‌های اين دو گروه بررسی کرد. اما در بخش سوم با عنوان بحران فرهنگی در وبلاگستان فارسی سرانجام به اساسی‌ترين بخش بحث رسيده که می‌توانيد آن را در پنجره‌ی پشتی بخوانيد.

تحليل‌های او در اين يادداشت مبنای علمی دارد و همين امر باعث شد که به‌رغم قلقلک‌های ناخوشايند برخی نظراتش مقاومتی در مورد انتشار آن در پنجره‌ي پشتی نکنم. حرف حساب است ديگر. با خودم گفتم در صورتی می‌توانم برخی نظراتش را رد کنم که توانايی علمی‌اش را در خودم ببينم. به هر حال من يکی شخصا خيلی خوشحال‌ام که اولين خواننده‌ی نوشته‌های او هستم حتا اگر در نوشته‌اش بر من خرده گرفته باشد. پيشنهاد می‌کنم آخرين بخش نوشته‌ی طولانی او را با عنوان بحران فرهنگی در وبلاگستان فارسی، از سر حوصله و با دقت بخوانيد و اگر می‌توانيد بحث را گسترش دهيد. بسم‌الله!

پيوند
[صفحه‌ی ويژه‌ی ابتذال در وبلاگستان/ حاوی همه‌ی مطالب و لينک‌های مربوط/ از وبلاگ دوستدار، دانشگاه هاروارد]
استفاده از علايم نقطه‌گذاری در متن نه بی‌حکمت است و نه آن‌قدرها هم بی‌حساب و کتاب که برخی وبلاگ‌نويسان يا کلا با آن‌ها قهرند و يا نابجا و اغراق‌آميز از آن‌ها استفاده می‌کنند. جزو هر کدام از اين سه دسته که باشيم [دسته‌ی سوم آن‌هايی هستند که درست و بجا به‌کار می‌برند] نکته‌ مهم‌تر این است که موقع تايپ کردن، اين علامت‌ها را به شکل درست کنار حروف و کلمات بنشانيم.

فاصله انداختن بين علامت‌هايی چون [.  ،  ؛  :  ؟  !] با کلمه‌ی قبلی خود غلط است و فاصله نينداختن بين آن‌ها و کلمه‌ی بعدی‌شان هم به هم‌چنین. درست اين است:

[کلمه] [علامت نقطه‌گذاری] [فاصله يا همان space] [کلمه‌ بعد]

رعایت اين شيوه، هم شکل ظاهری متن را زيباتر می‌کند و هم باعث می‌شود نقطه‌گذاری‌های متن شما در هر حالتی از دیده شدن در مونيتور و يا چاپ شدن روی کاغذ به هنگام پرينت، به هيچ وجه از انتهای سطر پايین نيفتند.

پيوندها:

:: غلط ـــ نامه 1/  نيم‌فاصله
:: غلط ـــــ نامه ۳ / «را» و «به»
:: غلط ـــــ نامه ۴ / کالبدشکافی غلط‌ها
:: غلط ـــــ نامه 5 / تفاوت کاراکترها
:: چرا نيم‌فاصله؟ / از وبلاگ پادساعتگرد
:: دانلود برنامه‌ی TrayLayo
[غلط‌نامه از نگاهی ديگر/ پادساعتگرد ريشه‌ی برخی از نکات را درآورده است]

صدای ايرج بسطامی را دوست داشتم؛ خصوصا وقتی گوشه‌ی «عراق» را می‌خواند. بسطامی خواننده‌ی بی‌سر و صدايی بود. چپ‌کوک بودن صدايش منحصر به فرد بود و صدای آواز «مرحوم ظلی» را در جان زنده می‌کرد؛ اما متواضع بود و آرام. وقتی خبر فوت او را شنيدم، نتوانستم بفهمم او اين موقع سال در بم چه می‌کرده؛ آن هم با همه‌ی اهل خانواده؟

تا جايی که يادم بود، بسطامی در تهران زندگی می‌کرد. سال‌ها قبل شاگرد شجريان بود و هر چند سال يک بار هم خبری می‌شنيدم از آلبوم تازه‌ای که منتشر کرده و سفری که برای اجرای کنسرت گروه عارف رفته. شما باور می‌کنيد که بسطامی از زور فقر زندگی در تهران را وانهاده بوده؟ تهران پايتخت سياست، هنر، فرهنگ، کثافت و مصيبتِ ايران؟ شما باور می‌کنيد که بسطامی در همه‌ی اين سال‌ها در فقر مطلق زندگی کرده باشد و آن‌قدر زندگی در پايتخت ايران اسلامی(!) بر او سخت گذشته باشد که سرانجام به خانه‌ی پدری‌اش در بم پناه بياورد؟ شهری که اکنون نيست و قرار است [...] آن را به شهری بهتر از همه‌ی شهرهای دنيا تبديل کند؟ [متن کامل]

عکس: rootooshbashi.blogspot.com 

شماره حساب شيرين عبادی برای کمک به زلزله‌زدگان و بازسازی شهر بم: ۸۰۸۰، بانک صادرات، ميدان اسدآبادی تهران، کد شعبه ۱۲۳۸، به نام شيرين عبادی

مرگ، حق است. زلزله، بلای طبيعی‌ست. نه، بلای آسمانی‌ست. خدا را شکر که بم، شهر پرجمعيتی نيست. اگر تهران بود،چی؟ يا شيراز و اصفهان؟ خدا رحم کرد. خدا به ما لطف داشته. خدا بيامرزدشان. کفر نگوييد، حکت خداوند بوده لابد. چه‌کار می‌شود کرد؟ زلزله که دست ما نيست. حالا تصادف را بگويی، يک حرفی. تازه مرگ وقتی بخواهد بيايد، می‌آيد. همه چيز دست خداست. اجل معلق است ديگر. خدا صبر بدهد. خدا را شکر که همه دارند کمک می‌کنند. واقعا ملت خداشناسی داريم. خدا همه را از هر چه مصيبت و بلاست حفظ کند. خدا خودش جان داده، خودش هم می‌گيرد. نماز آيات بخوانيم. سجده‌ی شکر هم به‌جا بياوريم. اين‌ها همه‌اش آزمايش الهی‌ست. به خدا پناه ببريم. خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...
          

کودکی، قربانی يکی از همين زلزله‌ها ـ عکس از AP


خدايا! با توام. مثل اين که همه چيز به تو برمی‌گردد.
خدايا! اين عکس را ديده‌ای. اين يک نفر است. نوزده‌هزار و نهصد و نود و نه نفر ديگر هم در بم همين شکلی شده‌اند.
خدايا! تو چه قدر به ما لطف داری.
خدايا! ممنون‌ام از تو که اين همه نعمت‌هايت را به ما ارزانی می‌کنی.
خدايا! ممنون‌ام از تو که وقتی در ژاپن زلزله می‌آيد، به دو نفر بيش‌تر لطف نمی‌کنی، و جمعيت کافرشان را از نعماتت محروم می‌کنی.
خدايا! از تو ممنون‌ام که به فرانسوی‌های خدانشناس که حجاب اسلامی تو را ممنوع می‌کنند، همه جور امکانات و آموزش و آزادی و جنگل و باران و ثروت و تکنولوژی می‌دهی و آن‌ها را لايق آزمايش نمی‌دانی.
خدايا! از تو ممنون‌ام که آمريکايی‌ها را سرور دنيا کرده‌ای و به آن‌ها همه چيز داده‌ای تا در گناه و معصيت غرق شوند و از آخرت تو غافل بمانند.
خدايا! از تو ممنون‌ام که ما را در فقر و بدبختی و بی‌سوادی و عقب‌ماندگی نگه داشته‌ای تا خداشناس باقی بمانيم و به بهشت برويم.
خدايا! از تو ممنون‌ام که ما را تنها ملت مسلمان واقعی دنيا قرار داده‌ای و کاری می‌کنی که دشمنان اسلام هی به ما ظلم کنند و ما مظلوم بمانيم و اجر آخرت را نصيب خودمان بکنيم.
خدايا! از تو ممنون‌ام که حاکمان کشورهای کافر را آدم‌هايی مشروب‌خوار و بی‌بند و بار و فاسد قرار داده‌ای تا در خدمت مردم کافرتر از خودشان باشند و هی پيشرفت کنند تا بعدا به جهنم بروند.
خدايا! از تو ممنون‌ام که حاکمان ما را آدم‌هايی پاک و مومن و حزب‌اللهی قرار داده‌ای تا مردم ما را هميشه به راه راست هدايت کنند و نگذارند مردم ايران در امور مزخرف دنيوی پيشرفت کنند.
خدايا! از تو ممنون‌ام که ما را ملتی سربه‌راه و تسليم ساخته‌ای تا قدردان اين همه نعمات باشيم، به حاکمان خود احترام بگذاريم و «مرگ» را حق خود بدانيم؛ هزار هزار و دم به دم!
خدايا! آيا ما تو را می‌شناسيم؟

درهمين‌باره
[به‌سادگی مردند / شبح]
[آن 20 هزار نفر / سيبستان]
[مرثيه‌ی ويران شده / کاتب کتابچه]
[عزای خاکیان یا مرثیه‌ی آن بنای گلین؟ / ملکوت]
[خانه می‌سازند تا آدم‌ها را به مصرف زلزله برسانند / عباس معروفی]
[گور پدر نويسنده‌ای که بتواند در اين موقعيت چيزی بنويسد / منيرو روانی‌پور]

از اين به بعد نمی‌دانم آيا هرشب روبه‌روی مونيتور خواهم نشست و به صفحه‌ی مسابقه‌ی بهرام صادقی خيره خواهم ماند و لذت خواهم برد از خاطره‌ی چهار ماه زندگی کردن با آن، يا سعی خواهم کرد از ياد ببرم اين مسابقه را و دراز بکشم نزديک بخاری، سيگار بکشم و فرض کنم که انگار مسابقه‌ای در کار نبوده و همه‌اش يک رويا [يا شايد هم کابوس؟] بوده و حالا خلاص؟ نمی‌دانم چه خواهم کرد. اما می‌دانم که چه رويا و چه واقعيت، حالا ديگر تمام شد.

هيچ تجربه کرده‌ايد منتظر کسی باشيد که عاشقش هستيد؟ توی پياده‌رو دايم قدم می‌زنيد، سيگار می‌کشيد، نگاه فضولانه‌ی ديگران را تحمل می‌کنيد، انگشت‌های پايتان يخ می‌زند، حال‌تان از ساعت مچی‌تان به‌هم می‌خورد، دل‌آشوبه می‌گيريد، عصبی می‌شويد و اندرونه‌تان ذره ذره پر می‌شود از انبوه حرف‌هايی که آماده می‌کنيد برای گفتن، و بالاخره بعد از ساعت‌ها انتظار وقتی چشم‌تان به جمال يار روشن می‌شود، يکهو خفه‌خون می‌گيريد و فقط لبخند می‌زنيد؟ پيش آمده برايتان؟ حالا حکايت من است که چهار ماه تمام حرف جمع کردم برای زدن، و اکنون که وقت گفتنش رسيده چمباتمه زده‌ام روی صندلی و خيره مانده‌ام به مونيتور لعنتی و خفه‌خون گرفته‌ام و هيچ نمی‌توانم بگويم، هيچ. برندگان جايزه‌ی ادبی بهرام صادقی که مشخص شده‌اند، وب‌گردهای اهل ادبيات هم که بعد از خواندن اين گزارش خبری سايت مسابقه می‌روند پی کارشان؛ ديگر چه حرفی می‌ماند برای گفتن؟... چرا يک چيز هست؛ دوست دارم نخستين کسی باشم که به نويسندگان برگزيده با شادمانی و افتخار تبريک بگويم و آرزو کنم که هم‌چنان پرتوان و خلاق داستان بنويسند، بنويسند، و بنويسند...  

اگر در آينده فرصت کنم ، دوست دارم درباره‌ی برخی داستان‌های مسابقه چيزهايی بنويسم و حتا در مورد مطالعه‌ی بعضی از داستان‌ها پيشنهادهايی بکنم به کسانی که برای نظر من احترام قائل‌اند. اميدوارم اين فرصت و حوصله دست بدهد؛ اميدوارم. می‌ماند يک حرف کوچک خطاب به دامون مقصودی يکی از همکارانم در گروه برگزاری که امور هنری و فنی مسابقه را به عهده داشت:

دامون مهربان و آرام
ببخش که فاش می‌گويم. بزرگ‌ترين دلگرمی من در اين چهار ماه تو بودی. اول که کار را شروع کردی، با خودم گفتم خجالت کشيده‌ای کار را قبول نکنی. ولی بعد با خودم گفتم چه قدر دقيق و با حوصله‌ای. بعد با خودم گفتم چه‌قدر دلسوزی و مهربان. کمی بعد با خودم گفتم چه‌قدر دلبسته‌ی ادبيات‌ای. بعدتر با خودم گفتم چه‌قدر دلباخته‌ی اين اموری. يک روز هم با خودم گفتم چه‌قدر خری؛ و حالا، همين حالا که ساعت 2 نيمه شب است و هر 15 دقيقه يک بار  داريم با هم تلفنی صحبت می‌کنيم و هماهنگی، تا صفحه‌ی برندگان آماده‌ی انتشار شود، با خودم می‌گويم تو حتا از من هم خرتری. و خر، يعنی عاشق.

دامون عاشق
تو مرا در قضاوتم به اشتباه انداختی. برای همين می‌خواهم تو را تفرين کنم. تو را نفرين می‌کنم که اگر اين مسابقه دوره‌های ديگری هم داشت، همه‌ی امور در دست تو باشد؛ بی‌هيچ ياور و گروهی، تا بفهمی که عشق را نمی‌توانی پنهان کنی. پس: هم عاشق باش، هم عاشق بمان، و هم بر طبل عشقت به بلندی تمام بکوب! قبول؟

به نقل از وبلاگ عرفان پاريزی: کاش يک واژه‌ساز قهار بودم و چند واژه‌ی فحش‌مانند رسواکننده‌ی ملس مي‌ساختم و نثار آقاي وزير مخابرات مي‌کردم؛ تا حداقل دلم خنک شود و اونم نسوزد... آخر چقدر بگوئيم به اينم؟... روز روشن در اجلاس ژنو مي‌گويد ما حتي به اين‌ها وام هم مي‌دهيم... آه... نمي‌داني اين حرف چقدر بر همه‌ی وجود ما کثافت پاشيد... وام بر فرق مبارک‌تان بخورد... ننگ بر سياست تازه به دوران رسيده‌ی مگس‌تان... شِت... نمي‌دانيد که ما از دست اين فيلترينگ ضدحال مسخره‌ی مخابرات چه مي‌کشيم... [مـتـن کـامـل]
آن‌هايی که آيين نگارش را می‌دانند و رعايت می‌‌کنند که هيچ. آن‌ها که می‌دانند و رعايت نمی‌کنند، می‌توانند هم‌چنان رعايت نکنند؛ زور که نيست. اما آن‌ها که نمی‌دانند و يا می‌دانسته‌اند و يادشان رفته، فکر می‌کنم اين [غلط‌نامه]‌های گاه‌گداری، به دردشان بخورد.

«می» و «نمی» فعل‌های مضارع چه وقتی که محاوره‌ای می‌نويسيم و چه غيرمحاوره‌ای، بايد جدا از ريشه‌ی فعل نوشته شوند. مثلا «میشه» و «ميشود» غلط است. بايد نوشت «می‌شه» و «می‌شود»؛ و همين‌طور ديگر فعل‌ها. «ها»ی جمع هم از همين قاعده پيروی می‌کند و به هيچ‌وجه نبايد آن را به کلمه‌ای که جمع بسته شده، چسباند. برای مثال «دستها» غلط است و بايد نوشت «دست‌ها».‌

نکته‌ی مهم
«می» و «نمی» فعل‌ها و «ها»ی جمع جدا نوشته می‌شوند اما نبايد به هنگام تايپ کردن از space [کليد فاصله] استفاده کرد. space برای ايجاد فاصله ميان کلمات مستقل به‌کار گرفته می‌شود. در اين موارد و برخی موارد ديگر بايد از [نيم‌فاصله] استفاده کرد. به خصوص برای محيطی مثل وبلاگ که نهايتا نمايش چيدمان نهايی جمله‌ها و کلمه‌ها نسبی‌ست و لزوما به همان ترتيبی نيست که وبلاگ‌نويس در مونيتور خود می‌بيند. استفاده از [نيم‌فاصله] باعث می‌شود که پيشوند افعال و يا «ها»ی جمع در عين اين که جدا ديده می‌شود، در هيچ شرايطی هم از کلمه‌‌ی اصلی خود جدا نشود و مثلا «می» تهِ خط نمی‌ماند و ريشه‌ی فعل بيفتد اولِ خط بعدی. اگر دقت کنيد، می‌بينيد که در همين يادداشت، به همين ترتيب عمل شده.

نکته‌ی مهم‌تر
کليد [نيم‌فاصله] به‌خاطر عدم کاربردی که در زبان انگلیسی دارد، بستگی دارد به ويندوز مورد استفاده‌ی کاربر فارسی‌زبان. برای من که از ويندوز 2000 و با نرم‌افزار پشتيبان TrayLayout استفاده می‌کنم، کليد [نيم‌فاصله] همان shift+space است که در ويندوزهای فارسی شده به کار می‌رود. آن‌هايی هم که ويندوز انگليسی 98 و office2000 فارسی دارند، برای ايجاد نيم‌فاصله بايد از کليد shift+N استفاده کنند. برای ويندوزهای ديگر هم روش‌های ديگری وجود دارد که پيداکردنش با خودتان (دوستانی که می‌دانند می‌توانند برای اطلاع من و ديگران کامنت بگذارند). فکر نکنيد کار خيلی سختی‌ست، بعد از تايپ يکی دو تا مطلب، خيلی زود به آن عادت می‌کنيد.

و بالاخره اين که
از اين به بعد هر وقت از [نيم‌فاصله] حرف بزنم، اين دو پاراگراف توضيح را ديگر نمی‌آورم. آن مقدمه‌ی کذايی را هم قطعا تکرار نخواهم کرد. پس از اين به بعد [غلط‌نامه] را خيلی ساده و مختصر خواهيد خواند.

پيوندها:
:: غلط ـــــ نامه ۲ / نقطه‌گذاری و فاصله‌ها
:: غلط ـــــ نامه ۳ / «را» و «به»
:: غلط ـــــ نامه ۴ / کالبدشکافی غلط‌ها
:: غلط ـــــ نامه 5 / تفاوت کاراکترها
:: چرا نيم‌فاصله؟ / از وبلاگ پادساعتگرد
:: دانلود برنامه‌ی TrayLayo




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.