خوابگرد قدیم
غبار بدبينی، آسمان فضای ارتباطی رسانه‌های کوچک ما را بدجوری آلوده و سلامت ذهن ما را نيز ويران کرده است؛ غباری که از گرد و خاک ناشی از «امنيتی‌کردن و امنيتی‌شدن» فضای اجتماعی ايران بلند شده. طيفی از کانون‌های آشنای قدرت در ايران که سال‌های سال است در امنيتی‌کردن هر عرصه‌ی سياسی و غيرسياسی تجربه اندوخته‌اند، نگاه‌شان به وبلاگستان، سايت‌ها، روزنامه‌ها و آدم‌های اطراف آن‌ها هم امنيتی‌ست. ان‌ها تلاش می‌کنند روابط شبکه‌ای اين آدم‌ها و رسانه‌های کوچک را به عنوان توطئه‌ای عليه نظام فاش کنند، از فيلتر کردن رسانه‌های ايشان دريغ نمی‌کنند، نظارت آشکار و پنهان بر رفتار ايشان برای‌شان جدی‌ست، روش‌های گوناگون اِعمال فشار را بر ايشان می‌آزمايند و در همه‌ی اين موارد خشک‌دستی هم نمی‌کنند. با اين وضعيت کم و بيش آشنا هستيم و جز مدارا هم کاری ازمان برنمی‌آيد، ولی اين سکه روی ديگری هم دارد؛ روی مشمئزکننده‌ای که بی‌تعارف بيش‌ترمان خريدار آن بوده و هستيم. به اين پاره‌‌ها توجه کنيد: [متن کامل]
دو سه ساعتی از نيمه‌شب گذشته، ولی روز من هنوز تمام نشده؛ پس به جای «ديروز» می‌نويسم: امروز که چند ساعتی را در يک مرکز درمانی علّاف بودم، بهترين زمان بود برای زير و رو کردن نخستين شماره از سری جديد مجله‌ی ماه همشهری. بی‌درنگ ياد سری نخست اين مجله افتادم، زمانی که به سردبيری محمد قوچانی منتشر می‌شد. اکنون پس از يک وقفه‌ی طولانی و در پی تغيير بنيادين و سياسی مديران موسسه‌ی همشهری، انتشار اين مجله با اين کيفيت، بسيار بيش از آن زمان خشنودم کرد. شخصا با شماری از مديران اين‌چنينی در سازمانی ديگر برخورد نزديک دارم و سختی انجام چنين کاری را به‌شدت حس می‌کنم. به گمان من سردبير و تحريريه‌ی اين مجله در نتيجه‌ی بردباری بسيار، نگاه کاملا متعادل و توان کاملا حرفه‌ای به چنين مهمی دست يازيده‌اند. دی‌ماه پارسال و به هنگام انتشار همشهری جمعه توسط همين سردبير (عليرضا محمودي) و برخی دوستان روزنامه‌نگارش نوشتم که بسيار خوشحال‌ام از سماجت و همت عالی آنان در نمايش و اثبات توانايی حرفه‌ای خود به مديران جديد روزنامه‌ی همشهری. در ميان ايشان نيستم که بتوانم دشواری‌های چنين تعاملی را نمونه بياورم، ولی گفتم که تجربه‌ی چنين تعاملی را در فضايی ديگر دارم و برای همين به آن‌ها که با اين فضا ناآّشنا هستند می‌گويم که امروز روی صندلی انتظار آن مرکز درمانی، وقتی مجله‌ را ورق می‌‌زدم، احساس می‌کردم نشريه‌ای را در دست گرفته‌ام که از دل آتش بيرون آمده. همين احساس، دوباره زبان تحسين مرا باز کرد. نه تنها به خاطر کيفيت بيش‌تر گزارش‌ها، گفت‌وگوها و يادداشت‌های آن که بيش‌تر به خاطر روحيه‌ و رويکری که عليرضا محمودی نيز در سرمقاله‌ به آن اشاره کرده: [متن کامل]
اشاره:
کاش فيلترينگ اينترنت در ايران اين‌قدر موردی، بی‌قاعده و نابسامان نبود. نمی‌توانم با اساس فيلترينگ مخالف باشم؛ چون اين اقدام در ايران به‌جای آن که اجتماعی و اخلاقی باشد، سياسی‌ست و من هم پيش‌تر اعتراف کرده‌ام که جربزه‌ی ورود به اين عرصه را ندارم. خود من نه تنها در متن که حتا در لينک‌دادن به جاهای ديگر هم دست و دلم می‌لرزد و کلماتی را هم که برای لينک دادن به برخی موارد حساس به کار می‌برم، با هزار وسواس انتخاب می‌کنم تا مباد که اين کرکره پايين کشيده شود. بگذريم که سه شب است شرکتی که از طريق آن به شبکه وصل می‌شوم وبلاگ مرا به صِرف احتياط! فيلتر کرده و پاسخ درستی هم به من نمی‌دهد. و بگذريم از موضوع جالب‌ترش که فيلترينگ آن از ساعات اوليه‌ی شب شروع می‌شود و از آغاز صبح برداشته می‌شود! به هرحال برای اين که اعتبار اشتراکم هنوز تمام نشده ناچار شدم برای دسترسی به وبلاگ خودم شمار زيادی پروکسی را امتحان کنم تا بالاخره از اين تابلوی «ورود ممنوع» بگذرم. از اين‌ها می‌گذرم و آن را نگرانی شخصی خودم تلقی می‌کنم. آن‌چه بيش‌تر ذهن مرا به خود مشغول کرده و می‌تواند موضوعی غيرشخصی باشد، وضعيت متناقضی‌ست که با آن روبه‌رو هستيم. در اين يادداشت، نخست می‌خواهم اين وضعيت متناقض را شرح دهم و سپس پيشنهاد‌های خودم را برای پاسخ دادن به اين پرسش ارائه کنم که با پشت و روی فيلترينگ چه کنيم؟ [متن کامل]
بازار موسيقي بی‌شباهت به بازار کتاب نيست. زمانی نه چندان دور ـ تا همين شش هفت سال پيش ـ که نه از آثار موسوم به پاپ ايرانی در بازار خبری بود (آن هم به اين شکل گسترده و گاه وحشت‌انگيز) و نه ناشران موسيقی به کم‌تر از اساتيد موسيقی سنتی رضايت می‌دادند، گوش‌مان به محافل خصوصی بود که چه اثر تازه‌ای در راه است تا منتظر شويم براي انتشارش و خيز برداريم برای خريدنش؛ درست مثل بازار کتاب. مگر در سال چند داستان‌نويس موفق می‌شدند کتاب‌شان را چاپ کنند و يا در سال مگر چند اثر ترجمه‌ای دندان‌گير به بازار می‌آمد؟ پس از آن بود که آرام آرام قفسه‌ی نوارها و کتاب‌‌هايمان سال به سال از نظم و ترتيب انتشار افتاد. حالا ديگر مگر می‌شود هر آلبوم تازه‌ای را خريد و مثل همان‌وقت‌ها از سر فراغ، بارها و بارها گوش‌شان کرد؟ و مگر می‌شود حالا که هر کتاب تازه‌ای را خريد و فرصت خواندنش را داشت؟ شتاب زندگی روزافزون است و شيوه‌های گذشته، پاسخگوی امکانات امروز شهرنشينی نيستند. گريزی از گزينه‌جويی و به‌گزينی نيست؛ هم در آلبوم‌هاي موسيقی و هم در کتاب. با اين همه، تهيه و شنيدن آلبوم تازه‌ای به نام «صبح، بهار، بهاران» به زعم من نه تنها ادامه‌ی همين به‌گزينی‌ست که عجيب رنگ و بوی همان سال‌های نزديک را هم می‌دهد. اگر می‌خواهيد با اين آلبوم بيش‌تر آشنا شويد، بلندگوهای کامپيوترتان را روشن کنيد و ادامه‌ی اين يادداشت را بخوانيد. [ادامـه]
حلقه‏ی وبلاگی ملکوت، برجسته‏ترين و تأثيرگذارترين حلقه‏ی وبلاگی موجود در وبلاگستان فارسی‏ست. از ميان اتفاقاتِ ظاهرا ناخوشايندی که طی چند ماه اخير در اين حلقه رخ داد، برای شخص من تنها و تنها پايين آمدن کرکره‏ی وبلاگ کتابچه مهم بود که آن هم به‏رغم اعلام و تصميم شخصی صاحبش «مهدی خلجی» از بد حادثه با قرارگرفتن در ميان «بحران بی‏بنياد» اين حلقه، معنای خاصی برای برخی‏ها گرفت. اکنون اين حلقه‏ی وبلاگی با از سر گذراندن اين بحران کاملا الکی، هويت جمعی آشکارتری گرفته و به مدد حضور انديشمندان، نويسندگان و هنرمندانی از نسل‏های گوناگون می‏تواند هم‏چنان نويد انديشه‏ورزی، شوريدگی و تعامل را در فضای فقير وبلاگستان فارسی آوا دهد. آغازگر اين راه داريوش محمدپور بود و هم‏چنان نفس گرم اوست که جمعی متفاوت در نگاه و زبان اما مشترک در انديشه‏ورزی را کنار هم نگاه داشته و نگاه خواهد داشت. اما آن چه در ادامه می‏خوانيد نگاه انتقادی من به حلقه‏‏های وبلاگی با نظرداشت حلقه‏ی ملکوت است که مدت‏هاست بيخ گلويم را گرفته و به‏رغم ميل دوست مهربان و پاک‏دلم داريوش که خسته است و دل‏تنگ منتشر می‏کنم. اسمش را آسيب‏شناسی حلقه‏ها نمی‏گذارم چون دست و پايم را می‏بندد و ناچارم می‏کند تحليلم از عنصر روايت خالی شود. می‏خواهم راحت‏تر بنويسم. [متن کامل]
۱- زمان بيش‌تر و برخی چيزهای ديگر
حسن محمودی در وبلاگش خبـر تشکيل نخستين جلسه‌ی نويسندگان و منتقدان مطبوعات را برای داوری دوره‌ی ششم داد. دست به نقد بگويم که نمی‌دانم حسن چرا تازگی‌ها از شور وبلاگ‌نويسی افتاده و گه گاه هم که خبری می‌دهد يا چيزی می‌نويسد اين قدر خسّت به خرج می‌دهد و بی‌حوصله برگزار می‌کند. راستی چرا حسن‌آقا؟

و اما داوری نويسندگان و منتقدان مطبوعات که حالا ديگر تاريخچه‌ای برای خود پيدا کرده، دارد وارد ششمين سال خود می‌شود. حسن نوشته که داوری اين دوره را زودتر شروع کرده‌اند تا کيفيت داوری را افزايش دهند. احمد غلامی دبير جايزه هم گفته که داوری و بررسی كتاب‌های منتشرشده در سال 83 از چاپ نخستين يادداشت از سوی داوران اين جايزه در مطبوعات شروع می‌شود و آن‌ها قصد دارند در زمان باقی‌مانده تا اعلام نتايج با تأمل و دقت، كتاب‌های منتشرشده را نقد و بررسی و تحليل كنند و با چاپ اين نقدها در مطبوعات، خوانندگان را در جريان كار خود قرار دهند. تصميم بسيار خوبی‌ست که اگر عملی شود، هم با جنس جايگاه داوران اين جايزه (مطبوعات) همخوان است و هم می‌تواند از ايرادهای قبلی به روش و نتيجه‌ی داوری آن‌ها در سال‌های قبل بکاهد. [متن کامل]

رسانه به همان اندازه که قدرت می‌آورد، حساسيت‌زاست. «جريان‌سازی، صداقت، اهل معامله نبودن، نفروختن قلم، نوچه نشدن، با نام کسی خود را بالا نکشيدن، تهمت نزدن... و عرق ريختن» عباس معروفی به‌عنوان يکی از خوانندگان هميشگی خوابگرد، من را از سر لطف به چنين صفاتی نواخته است. اين را می‌گذارم کنار لينک‌ها، پيام‌ها و ايميل‌های ديگر خوانندگان که مهربانی‌شان شرمسارم می‌کند و هول برم می‌دارد از دوباره خواندن‌‌شان. يقين دارم که چنين نيستم، ولی می‌توانم بفهمم که انتظار و توقع خوانندگان خوابگرد از آن چنين است. و روی ديگر سکه آن که دلِ خودم هم غنج می‌زند برای رسيدن به چنين وضعيت آرمانی‌ای. اما چرا از «قدرت« و «حساسيت» نام بردم؟ [متن کامل]
درود و مهر
عاقلانه‌تر آن بود که بيش‌تر صبر می‌کردم تا منحنی اين زندگی کمی اوج بگيرد و خيالم آسوده‌ شود، ولی گفته بودم که حتا کمی هم اگر از نقطه‌ی صفر فاصله بگيرد، برمی‌گردم. (يقين ندارم، ولی) گمان می‌کنم به چنين وضعيتی رسيده‌ام. خيلی خوشحال‌ام؛ دست‌ِ‌کم برای اين که در مورد خوابگرد، ديگر بدهکار خودم نيستم. می‌ماند بدهکاری به خيلی از شمايان که آن هم آهسته آهسته!

اين عکس را خيلی دوست دارم. عنوان عکس «زندگي»‌ست. به جای انبوهی حرف‌های آن‌چنانی و اين‌چنينی، شما هم مثل من چند لحظه‌ای نگاهش کنيد:

زندگی




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.