خوابگرد قدیم
فاطمه رهبردیروز از طریق هفتان خبری را خواندم که تکانم داد: کمیته‌ی تحقیق و تفحص مجلس اعلام کرده ۷۸درصد کتاب‌های چاپ‌شده در طول سه سال از دوران خاتمی مسئله‌دار بوده‌اند. چه خبر خوبی! وزیر ارشاد دولت جدید جلوی انتشار همه‌ی کتاب‌ها(ی داستانی) را ـ حتی آن‌ها که مجوز چاپ داشته‌اند و چاپ هم شده‌اند ـ گرفته و مدت‌هاست که هیچ کتابی از سوراخ این وزراتخانه به بیرون راه پیدا نمی‌کند، مجلس هم به کمک آمده تا اعلام کند که مدیران دوره‌های قبل گه خورده‌اند بلانسبت که این همه کتاب داستان چاپ کرده‌اند. ما را باش که در همان دوران چه‌قدر حرص خوردیم از ممیزی ارشاد مسجدجامعی و چه فحش‌های محترمانه‌ای که ندادیم و چه کتاب‌هایی که اجازه‌ی چاپ نیافتند و چه کتاب‌هایی که لاشه‌شان اجازه‌ی چاپ گرفت! حالا این که اساسا تحقیق و تفحص مجلس چه ارتباط حقوقی روشنی با بررسی کتاب‌های چاپ‌شده دارد و این که نمایندگان مردم با این کار می‌خواسته‌اند چه حقوق از دست‌رفته‌ای از مردم را احقاق کنند، بماند؛ ولی از واقعیت‌های پنهان این گزارش نمی‌شود گذشت.

این گزارش که خانم رهبر ـ یکی از نمایندگان مجلس ـ آن را اعلام کرده، اولا یک دروغ بسیار بزرگ دارد. گفته‌اند از ميان ۱۰۷ هزار و ۳۲۱ کتاب منتشرشده در این دوران، ۶۹۵ کتاب به صورت رندوم انتخاب و بررسی شده‌اند. پشت سرش گفته‌اند از این ۶۹۵ کتاب بیش از ۸۰درصد آثار داستانی بوده‌اند! یا من معنی رندوم را نمی‌دانم دقیقا چیست یا این که واقعیت این بوده که از بین ۱۰۷هزار کتاب، کارمند دون‌پایه‌ای که مسئول رندوم‌(!) بوده، ماشین رندومش فقط روی آثار داستانی عمل می‌کرده و در مورد انبوه چند برابر کتاب‌های غیرداستانی دچار ضعف دید و ضعف رندوم بوده! اگر به جز آثار داستانی، به موضوعات انتخابی دیگر این کمیته ـ مثل زنان، ترانه‌های خارجی و ترانه‌های ايرانی ـ توجه کنید، می‌فهمید که قصد اولیه بررسی همه‌ی کتاب‌هایی بوده که فقط همین چند موضوع را شامل می‌شوند و سهم ادبیات داستانی در این میان بالای ۸۰درصد بوده است. به تعبیر دیگر نمایندگان مجلس یکراست رفته‌اند سراغ آثاری که از نظر موضوعی و شمارگان، سهم اندکی نسبت به کل کتاب‌های چاپ‌شده دارند و چون دلیلی ندارد که ایشان لزوما با شیء بی‌مصرفی به اسم کتاب آشنا باشند، قاعدتا چندنفری از گروه فشار فضای نشر و ادبیات ایران را برای دست‌چین کردن کتاب‌ها استخدام کرده‌اند که لاجرم نتیجه‌اش از قبل معلوم باشد. بنابراین نتیجه می‌گیریم که نمایندگان مجلس خود را وکیل همه‌ی مردم ـ از جمله نویسندگان ایران ـ نمی‌دانند. مبارک است!

نکته‌ی دیگر فرایند مطالعه، بررسی و ارزیابی این ۶۵۹ کتاب است. کاملا روشن است که خانم رهبر و همکارانش نه فرصتش را دارند و نه سواد ادبی‌شان آن‌قدر است که بتوانند این آثار را هم بخوانند و هم ارزیابی کنند. بنابراین ناچار بوده‌اند گروهی را استخدام کنند که این کار را برای‌شان انجام دهد. و وقتی سیستم «رندوم»‌شان این‌قدر دقیق و نکته‌سنج است، می‌شود نتیجه گرفت که همان چند نفر مسئول «رندوم»، هم کتاب‌ها را رندومیده‌اند و هم ارزیابی‌شان را به گزارش‌شان سنجاق کرده‌اند. حقوقی که از خانه‌ی ملت گرفته‌اند نوش جان‌شان!

و اما اصل ماجرا موضوعات و ویژگی‌هایی‌ست که از سوی کمیته به عنوان «مشکل و «مسئله»‌ی این آثار طرح شده‌اند. به گفته‌ی خانم رهبر ۷۸درصد این ۶۹۵ کتاب حداقل یکی از این مشکلات را دارند: ابتذال، عادی‌سازی روابط محرم و نامحرم، از ميان بردن قبح گناه، اشاعه‌ی آداب غيراخلاقی، تشريح صحنه‌های منافی اخلاق، توصيف روابط نامشروع، ترويج روابط قبل از ازدواج، تنزل ذائقه‌ی عمومی نسبت به ادبيات، اشاعه‌ی رابطه‌های مثلثی، اشاعه اشرافی‌گری، اشاعه‌ی بی‌اعتقادی نسبت به امور دينی و معنوی، سنت‌ستيزی دختران جوان، ايجاد حس همذات پنداری با افراد لاابالی و بي‌توجه به مذهب، اشاعه‌ی بی‌توجهی به احکام شريعت، به سخره گرفتن شعائر دينی، به‌کارگيری الفاظ ناپسند، ترويج پوچ‌گرايی، بزرگ‌نمایی و الگوسازی افراد لائيک و نامناسب بودن طرح روی جلد. در مورد این بخش از گزارش کمیته، از چندین نکته که به ذهنم می‌رسد ـ مثل عقده‌های فروخورده‌ی جنسی و اخلاقی که برخی ارزیابان حقوق‌بگیر گرفتار آن‌اند ـ فقط یکی دو تا را می‌گویم:

تقریبا ۹۸درصد موارد بالا مواردی‌اند که اصطلاحا در حوزه‌ی اخلاق جا می‌گیرند. اتفاقا اگر عین این موارد را در یک گزارش دیگر و در توصیف جامعه‌ی جوان ایران بیاوریم، هیچ کس هیچ شکی در درست‌بودنش نمی‌کند! جامعه‌ی جوان ما با سرعتی فزاینده به عادی‌سازی روابط محرم و نامحرم برخاسته، صحنه‌های منافی اخلاق به‌وفور در آشکار و نهان این جامعه دیده می‌شود، روابط نامشرع در میان خیلی از جوانان ما نه تنها دیگر یک تابو نیست که حتی در حال تبدیل شدن به یک ارزش اجتماعی‌ست، بی‌اعتقادی نسبت به امور دینی و معنوی و احکام شریعت در دل متعصب‌ترین جوانان جامعه هم رسوخ کرده و به‌سادگی شعائر دینی را مسخره می‌کنند، استفاده از الفاظ ناپسند محدودیت سنی سال‌های گذشته را ندارد و حتی دختر و پسرهای دبستانی هم در کوچه و خیابان، رکیک‌ترین الفاظ را با صدای بلند برای هم به‌کار می‌برند و ما بزرگ‌ترها را خجالت می‌دهند! و بالأخره این که اغلب جوانان جامعه الگوهای خود را در رفتار، پوشش و منش از میان بیگانه‌ترین شخصیت‌های معروف دنیای سینما، موسیقی و مد جهان برمی‌گزینند. و قابل‌توجه‌تر این که این‌ها فقط ویژگی‌های اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی جوان پایتخت نیست، در شهرهای کوچک و بزرگ ایران هم کم‌وبیش اوضاع به همین منوال است.

از این وضعیت چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ مسئول این وضعیت آیا ادبیات است؟ اگر چنین است، پس نرخ مطالعه در ایران را چگونه توجیه کنیم که چیزی تقریبا نزدیک به صفر است؟ همه‌ی این وضعیت برآمده از انتشار کتاب‌هایی‌ست که ـ به فرض مشکل‌دار بودن هم ـ با تیراژ ۱۲۰۰ تا ۳۰۰۰ نسخه چاپ می‌شوند و ۹۹ و ۹دهم درصد از جامعه اصلا آن‌ها را نمی‌خوانند؟ جایش نیست انصافا که بگوییم کاش کتاب و ادبیات در ایران این‌قدر قدرت نفوذ می‌داشت و ارزش ادبیات و نویسنده در ایران تا این حد دون نبود؟ ولی همه می‌دانیم که چنین نیست. به همین خاطر باید همین ادبیات دست‌وپاشکسته ایرانی و ترجمه را ستود که قادر است دست‌ِکم آینه‌ای از وضعیت اجتماعی و فرهنگی و اندیشگی جامعه باشد و مثل تلویزیون و سینما و رادیو و مطبوعات و... پر نباشد از دروغ و فریب و ریاکاری! البته عجیب نیست که نمایندگان مجلس معضلات ـ به زعم خود اخلاقی ـ جامعه را در آثار ادبی جستجو می‌کنند و چشم بسته‌اند بر واقعیت‌هایی که «امکان ساده‌ی تماشای پورنوترین صحنه‌ها در هر لحظه و برای هرکس در هر گوشه‌ی ایران» تنها و تنها یکی از این واقعیت‌هاست. منظورم اصلا این نیست که دوباره گیر بدهند به ماهواره و حواشی‌اش، مقصودم این است که این نگرش‌های خاص به ادبیات درستی‌اش اصالت ندارد؛ و الا کیست که نداند جامعه‌ی جوان ایرانی چگونه «در سکوت» سر به طغیان اخلاقی و فکری و دینی برداشته و تا وقتی طغیانش رنگ و بوی سیاسی نگیرد، هیچ کس را با او کاری نیست!

یکی دو ماه پیش در جشنواره‌ بین‌المللی کاریکاتور بود به گمانم که صفار هرندی رفته بود برای بازدید. حین گپ‌وگفت با حاضران، کاریکاتوریستی خارجی تند تند داشت طرح چهره‌ی او را قلمی می‌کرد. حاصل کار را نشانش داد. آقای وزیر خندید و گفت: "آدم‌ها هزار رو دارند، این هم یکی از روهای من است که شما آن را کشیده‌اید." صداقت ناخواسته‌اش در گفتن این جمله تحسین‌انگیز بود. شعار مهرورزی در عرصه‌ی فرهنگ و هنر دارد روی واقعی‌اش را آرام آرام نشان می‌دهد و نمایندگان مجلس هم در کمال نمایندگی مردم، دارند به وعده‌ی خویش بر همدلی با مهرورزان تازه‌ عمل می‌کنند و شمار زیادی از نویسندگان و مترجمان ایرانی را می‌فرستند گوشه‌ی خانه‌شان که نان و پیازشان را بخورند. این تازه اول راه است. این بخش از گزارش خانم رهبر را هم بخوانید تا ـ چشم‌تان کور ـ خیال‌تان ناراحت‌تر شود: "در طرح بررسی کتاب‌های منتشرشده «اطلاعات کاملی از نام ناشران، نويسندگان و مترجمان» تهيه شده و به صورت ضميمه‌ی گزارش تقديم کميسيون شده است." باز هم مبارک است!

پیوندها:
:: تفتیش عقاید نویسندگان / فرخنده آقایی
:: شعور فرهنگی در اورانوس است / ملکوت
:: آخرالزمان كتاب‌ها در ايران فرا رسيده؟ / نقطه ته خط
مدتی‌ست که احساس می‌کنم بین سه روز تا چند هفته از کارهایی که باید بکنم و قبلا جزء برنامه‌های روزانه و شبانه‌ام بود، عقب‌ام. پیش‌ترها دو سه روز که از تهران بیرون می‌رفتم، وقتی برمی‌گشتم، دستِ‌کم تا چند هفته حسابی شارژ بودم و بولدوزری پیش می‌رفتم؛ اما تازگی‌ها سفر هم چاره‌ساز نیست. مدتی‌ست نه درست و حسابی کتاب خوانده‌ام و نه حتی به نویسندگی‌های شغلی‌ام رسیده‌ام. بدجوری احساس سرگردانی، ملال، خستگی و اضطراب دارم. نمی‌دانم چه مرگم شده. هنوز هم شب‌ها دیر می‌خوابم، ولی ثمره‌اش یک‌دهم پیش‌ترهاست. شاید به خاطر کارم باشد که یک سال است مثل احمق‌ها سر ساعت می‌روم و سر ساعت برمی‌گردم و دیگر مثل سال‌های گذشته، کارمند نمونه(!) نیستم، ولی زمان حضورم در خانه و در این کنج سالن کوچک آپارتمان هم کم نیست. شاید به خاطر حضور پسرم باشد که تا وقتی بیدار است، عملا فلج‌ام و نمی‌توانم حواسم را جمع کاری کنم. ولی او هم ساعت خواب دارد و شب‌ها تقریبا سر وقت می‌خوابد. شاید بی‌حوصلگی‌ام به‌خاطر افسردگی پنهانی باشد که به‌خاطر فضای سیاسی سال جاری گریبانگیرم شده. شاید... نمی‌دانم. فقط می‌دانم عقب‌ام، خیلی عقب، خیلی خیلی عقب، و ملول و بی‌حوصله و خسته و نگران. آهان... فهمیدم: احساس موقت‌بودن می‌کنم. مسخره است، ولی دقیقا احساس می‌کنم همه چیز دارد به شکل موقتی و سردستی پیش می‌رود و این احساس اصلا خوب نیست. فعلا فقط همین!
کشته شدن احمد کاظمی موضوعی نبود که بخواهم در خوابگرد چیزی درباره‌اش بنویسم، ولی امروز که تابوت او را در هوای سرد و بارانی زادگاهش، نجف‌آباد تا میدان خروجی شهر تشییع کردند ولی به جای گلزار شهدای نجف‌آباد، سر تابوت را به سمت اصفهان چرخاندند، دلم آرام نگرفت که ننویسم. احمد کاظمی فرمانده‌ لشگر خط‌شکن 8 نجف اشرف زمان جنگ و فرمانده نیروی زمینی سپاه زمان صلح، وصیت کرده او را در اصفهان خاک کنند. چرا نخواست کنار انبوه قبرهایی پناه بگیرد که دست‌ِکم هشتاد درصدشان متعلق است به رزمندگان و بسیجیانی که او فرمانده‌شان بود و ایشان با افتخار او را فرمانده صدا می‌زدند؟

احمد کاظمی در جنگدر همه‌ی ماه‌هایی که زیباترین و تلخ‌ترین لحظات زندگی‌ام را در جنگ گذارندم، تنها یک ماه آخرش یکی از چند هزار نیروی احمد کاظمی حساب می‌شدم. چه شادی کودکانه‌ای داشتم از این که حاج‌احمد فرمانده من نیز بود. حاج‌احمد با آن لباس خاکی تنش، الگوی بی‌بدیلی بود از وارستگی، شجاعت و مدیریت نظامی که مردم نجف‌آباد به داشتنش فخر می‌فروختند و سر بالا می‌گرفتند. حاج‌احمد سال‌های طولانی جنگ را در خود جنگ زندگی کرد، نه چون ما که دو هفته قبل از هر عملیاتی می‌رفتیم و دوهفته بعد هم سالم یا تکه‌پاره برمی‌گشتیم. لشگر او در کنار لشگر عاشورا، لشگرهای خط‌شکنی بودند که حساس‌ترین و بزرگ‌ترین و قربانی‌بگیرترین حمله‌های نظامی بر دوش آنان بود. هر بار پس از عملیاتی بزرگ به نجف‌آباد برمی‌گشت، اما نه برای استراحت، که برای بدرقه‌ی نزدیک صدها تابوتی که جنازه‌ی آش و لاش نیروهای کم‌سن و سال او را به گلزار شهدای نجف‌آباد می‌بردند. تنها یک‌بار گردان «انبیاء» او یک‌‌جا قربانی اروند شدند جز یکی دو نفر. تابوت‌ها را می‌دید و آرام می‌گریست و می‌رفت تا فردای آن روز باز همان‌جایی باشد که داشت زندگی می‌کرد. همه می‌دانستند که امروز و فرداست که حاج‌احمد نیز در یکی از همین تابوت‌های ساده‌ی چوبی راونه‌ي گلزار شهدا شود، و هیچ‌کس نمی‌دانست اگر چنین شود، لشگر 8نجف اشرف چنین گوهر یک‌دانه‌ای را از کجا باید بجوید؟ آن هنگام حاج‌احمد وصیت نکرده بود که اگر کشته شد، او را به خاک نجف‌آباد نسپارند. آن روزها هنوز جنگ تمام نشده بود...

احمد کاظمی در زمان صلحجنگ لعنتی بالأخره تمام شد و حاج‌احمد هم مثل انبوه لشگرش به شهر بازگشت و قصه‌ی دراز سرگردانی آغاز شد. تب جنگ که نشست، تب سیاست بالا گرفت. بسیجیان لشگر شدند مردم عادی شهر و هر کس به درسی و کاری مشغول، ولی حاج‌احمد عادی و عامی نبود. و چه زود تب سیاست اندام نجف‌آباد را داغ کرد. آیت‌الله منتظری در قم بود، اما نجف‌آباد به نام او زنده بود و با هتک و شتم او هر شب تکان از پی تکان می‌خورد. چه موقعیت دشواری بود برای حاج‌احمد که به حساب وظیفه‌ی حکومتی ناچار بود بایستد رویاروی انبوه کسانی که تا دیروز چشم به دهانش دوخته بودند در جنگ، و اکنون خود و خانواده‌های‌شان آرزو می‌کردند کاش حاج‌احمد پس از جنگ از سپاه بیرون آمده بود و یا به شهری دیگر رفته بود تا ناچار نباشند قهرمان خود را رودرروی خود ببینند. حاج‌احمد پیش از آن که فرصت کند ار این مخصمصه  خلاص شود، گرفتار آن شد و غالب مردم شهر به‌رغم میل‌شان با دیدن حاج‌احمد و نیروهای کادر زیردستش، دندان‌ها را به هم ساییدند و ساییدند و هیچ کاری هم نتوانستند که پیش ببرند. دندان‌ساییدن‌شان تنها به‌خاطر فشار حصر آیت‌الله و شهر نبود؛ چه، حاج‌احمد هم اگر نبود، روزگار به همین منوال می‌گذشت. غصه‌ي ایشان آن بود که می‌دیدند فرزند برومند شهر و آن که مایه‌ی سربلندی‌شان بود و یادگار سال‌های سخت حضور رکورددار نجف‌آباد در جنگ، آرام آرام دارد از دست می‌رود. مردم شهر فرزند خود را از دست دادند و چه افسوس‌ها که نخوردند.

به این ترتیب مردم شهر با خویشتن خویش به مبارزه برخاستند تا نام او را هم از یاد ببرند. آن سوی ماجرا حاج‌احمد روزگار دشوارتری داشت شاید. وقتی که بار سفر از شهر بست، وقتی که رتبه‌های عالی یافت در فرماندهی بخش‌های عظیم سپاه و وقتی که به قدرت نزدیک و نزدیک‌تر شد، شاید رنج بیش‌تری برد. بعید نبود اگر حاج‌احمد درگیر آن ماجرای سیاسی نمی‌شد، روزهای زیباتری را نزد همشهریان خود می‌گذراند؛ هرچند که همان ماجرا خود پله‌ای بس بلند بود برای پرش در ساختار قدرت نظامی و سیاسی ایران. چه تناقض تلخ بی‌رحمی!

امروز را که به‌تصادف سفر در نجف‌آباد گذراندم، در شهر چرخی زدم. باران سردی می‌آمد. شهر دیگر نه نشانی از جنگ دارد و نه از آیت‌الله. سرها به کار و همه خاموش؛ اما نزدیک‌تر، همچون همیشه‌ی مردم این شهر، لب‌ها و زبان‌ها به کار بود زیر گوش هم در کوچه و بازار. شهر پر بود از نیروی انتظامی و نظامی و پلاکارد و عکس. خیابان  اصلی شهر را بسته بودند برای تشییع حاج‌احمد، اما در نگاه مردم حسرت موج می‌زد: حسرت از دست رفتن سرمایه‌ای عظیم از تجربه‌ی مدیریت، حسرت از دست رفتن الگویی تمام‌عیار از ایثار و تواضع و مهربانی و شکوه، حسرت از دست رفتن نشانه‌ای بزرگ از هویت بومی، و حسرت بزرگ‌تر این که چرا امروز را نتوانستند در سوک فرزندشان بگریند، با افتخار پیکر سوخته‌اش را تا پای گور همراهی کنند و در پهنه‌ی ایران بزرگ سر بالا بگیرند که "حاج‌احمد" از ما بود. وقتی اعلام شد که حاج‌احمد وصیت کرده تا در شهر اصفهان به خاک بسپارندش، نجواهای چند روزه‌ی شهر بالا گرفت و وقتی دیدند که تابوت حاج‌احمد از میدان خروجی شهر، پشت به گلزار شهدای نجف‌آباد به حرکت درآمد، نجواها آرام گرفت و به بغضی فروخورده تبدیل شد تا سرانجام نفرینی شود بر سرنوشتی که چنین بی‌پروا هر امید و سرمایه‌ای را از کف این مردم بیرون می‌کشد...
مهدی کروبی در گفت‌وگو با روزنامه‌ی شرق: مثلاً اخيراً در بحث گردشگرى كه مطرح شده بود، يك‌سرى از اين دولتى‌ها موضوع امام زمان(عج) را مطرح كرده‌اند. يكى از اين دولتى‌ها گفته بود كه امام زمان(عج) قرار است همين يكى دوساله ظهور كنند، لذا لازم است در ايران هتل‌سازى كنيم. آن يكى هم در جوابش گفته بود، نه ديگر لازم نيست. وقتى اين جورى شد، درهاى تمام خانه‌ها باز مى‌شود و مردم به اين خانه‌ها مى‌روند و ديگر اصلاً نيازى به هتل نداريم. تمام منازل، مهمانخانه مى‌شود.
گرایش‌های فرهنگی و سیاسی نوآمدگان دولت را درک می‌کنم، ولی هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا به‌سادگی آب‌خوردن روی هر سرمایه و ذخیره‌ی فرهنگی این کشور هم پا می‌گذارند و همه چیز را به هم می‌ریزند. بحث سر تسلط اصلاح‌طلبان بر سر برخی نهادها و نشریه‌ها و.. نیست، جابه‌جایی‌ها بسیار ویرانگرتر از این‌هاست. مگر مجله‌ی ماه همشهری مدت‌ها نبود که زیر نظر مدیران اصول‌گرا منتشر می‌شد؟ و مگر نبود خلاقیت و دانش و تعامل گروهی که به سردبیری علیرضا محمودی، این مجله را به شکلی درمی‌آوردند که به‌رغم بخش‌های سیاسی‌اش، واقعا خواندنی بود و به‌دردبخور؟ یک مقایسه‌ی ساده کنید آخرین شماره‌ی این مجله را وقتی که گروه علیرضا محمودی اداره‌اش می‌کردند، با شماره‌ی تازه‌اش که پس از اخراج آرام و بی‌سروصدای این گروه منتشر شده. اگر حوصله نمی‌کنید، می‌توانید فقط بخش‌های ادبی و هنری‌ این دو شماره [آبان ۸۴ و آذر ۸۴] را با هم مقایسه کنید. جالب است که شماره‌ی جدید اصلا بخش مستقلی به اسم «ادبی» ندارد. واقعا چطور می‌شود به همین سادگی این همه تجربه و خلاقیت و دانش را انداخت دور؟ ما هم انگار زودتر از آن‌چه حدس می‌زدم به سکوت و بی‌تفاوتی گرفتار شدیم. حدود یک هفته پیش هم خبر رسید که سردبیران نشریات «کتاب ماه» همگی تغییر کردند، از جمله سردبیر کتاب ماه «ادبیات و فلسفه». این خبر را هم شنیدیم و خواندیم، لابد سری تکان دادیم به نشانه‌ی تأسف و گذشتیم. جبران این خسارت‌ها کی و چگونه و با چه بهایی پرداخت خواهد شد؟

کتاب ماه ادبیات و فلسفه یک نشریه‌ی معمولی نبود، به دو دلیل: یکی این که این نشریه به همت گردانندگان و همکاران تحریریه‌اش توانسته بود تا حد يك مأخذ و مرجع ادبی ارزش پیدا کند به طوری که هر کس بخواهد به موضوع و مطلبی بپردازد که قبلاً کتاب ماه ادبيات و فلسفه بدان پرداخته، از مراجعه به آن بی‌نياز نباشد. دیگری هم به‌خاطر برگزاری نشست‌های ادبی منظمی که در حاشیه‌ی این نشریه در خانه‌ی کتاب برپا می‌شد. کتاب ماه از آبان  ۱۳۷۶ و با حجم ۲۴ صفحه منتشر شد، اما این نشریه‌ی اطلاع‌رسانی لاغر خیلی زود توانست حجمش را به بالای گاه دویست و پنجاه صفحه برساند و در نود و شش شماره، به گنجینه‌ای تبدیل شود از مقالات، پژوهش‌ها و نقدهای اوریژینال ادبی و فلسفی، چه کهن و چه معاصر، چه ایرانی و چه غیرایرانی. در طول تمام این سال‌ها سردبیر این نشریه، فقط «محمدخانی» بود. واقعا متأسف‌ام که تنها دو شماره‌ی دیگر از این نشریه ـ به‌خاطر از پیش‌آماده‌بودن آن ـ به سردبیری او متتشر می‌شود و شماره‌ی این نشریه به عدد صد نرسیده (۹۸) سردبیر حرفه‌ای، باتجربه، موفق و غیرسیاسی‌اش را از دست می‌دهد.

محمدخانی فقط در انتشار کتاب ماه ادبیات و فلسفه موفق نبود، نشست‌های خانه‌ی کتاب هم در این چند سال اخیر به معروف‌ترین و حرفه‌ای‌ترین و مفیدترین نشست‌های ادبی معروف شده بود. نشست‌هایی که به‌رغم سیستم‌های ناکارآمد دولتی، هر سه‌شنبه برگزار شد و حاصل آن‌ها را در روزنامه‌ها و نشریات و خود کتاب ماه می‌دیدیم. افسوس بسیار که نشست‌های خانه‌ی کتاب هم قربانی شدند، افسوس. این‌ها را می‌دانیم، می‌شنویم، می‌خوانیم، و فقط سری تکان می‌دهیم و افسوس می‌خوریم. باور کنید این بخش ماجرا را من یکی نمی‌فهمم از بس که نفهم‌ام. واقعا آستانه‌ی تحمل وزیر ارشاد دولت مهرورز و رؤسایش کجاست، چیست و کیست؟ یادش به‌خیر در همین وبلاگ تندترین یادداشت‌ها را خطاب به مسجدجامعی می‌نوشتم و معاون او خیلی آرام، جوری که به من برنخورد، می‌گفت: "نمی‌شود لحن یادداشت‌هایت درباره‌ی وزیر را کمی محترمانه‌تر و دوستانه‌تر بنویسی؟" من هم لبخند می‌زدم و تمام!

اما دیشب که با آقای محمدخانی صحبت می‌کردم چندان نارحت نبود، چون خبرهای خوبی داشت. بعد از کمی تعریف و تمجید از هفتان و روحیه‌بخشیدن به من که هنوز در این ماه به ماه بعدی رساندن هفتان مانده‌ام، گفت که نشست‌های خانه‌ی کتاب را به‌شکلی دیگر ادامه می‌دهد و برای نشریه‌ی مستقل ادبی هم فکرهایی در سر دارد. زمان نشست‌ها همان سه‌شنبه‌های قدیمی‌ست با همان نظم همیشگی و با همان کیفیت قابل‌اعتنا، اما در مکانی دیگر. محل برگزاری نشست‌ها ساختمان «شهر کتاب» است، ساعت ۵ بعدازظهر و نخستین نشست هم سه‌شنبه‌ی گذشته ۱۳ دی با موفقیت برگزار شده. موضوع نشست نقد و بررسی کتاب «۲۱ داستان از نویسندگان معاصر فرانسه» بوده با ترجمه‌ی ابولحسن نجفی. به‌جز نجفی، احمد سمیعی، رضا سیدحسنی و محمد قاسم‌زاده هم در نشست بوده‌اند. هم صحبت کرده‌اند و هم بحث. گزارش این نشست را بعدا در همین‌جا یا یک جایی همین نزدیکی‌ها خواهید خواند.

موضوع و مهمانان دو نشست بعدی «شهر کتاب» هم به این قرار است:
:: سه‌شنبه ۲۰ دی ۸۴، نقد و بررسی کتاب «شکل‌گیری زبان فارسی» نوشته‌ی «ژیلبر لازار» برگردان مهستی بحرینی، با حضور دکتر علی‌محمد حق‌شناس، دکتر علی‌اشرف صادقی، دکتر حسن رضایی باغ‌بیدی و خود مترجم.
:: سه‌شنبه ۲۷ دی ۸۴، نقد و بررسی آثار «دونالد بارتلمی» از پیشگامان پست‌مدرنیسم، با حضور مصطفی مستور و یک نفر دیگر که راستش از ذهنم پرید کی بود. فقط دکتر بودنش یادم مانده! (آقای محمدخانی، لطفا کامنت اصلاحیه بگذار.)
ساختمان شهر کتاب در خیابان حافظ شمالی، نبش زرتشت شرقی است و حضور در نشست‌ها برای همه آزاد است.

حالا که محمدخانی از «خانه‌ی کتاب» به «شهر کتاب» مهاجرت کرده و بی‌درنگ نشست‌های ادبی را راه‌اندازی کرده، امیدوارم به‌زودی بتواند نشریه‌ی جایگزین کتاب ماه ادبیات و فلسفه را هم منتشر کند و جور مهرورزان نوآمده را در این زمینه هم به هر ضرب و زوری که هست، بکشد.
مهمان برنامه‌ی پریشب «گفت‌وگو با ادبیات» رادیو فرهنگ محمدحسن شهسواری بود که درباره‌ی مجموعه‌داستانش «کلمه‌ها و ترکیب‌های کهنه» حرف زد. در برنامه‌ی دیشب هم درباره‌ی رمانش «پاگرد» صحبت کرد که به قول خودش ـ پس از ضبط برنامه ـ به‌خاطر نوع نگرش صدا و سیما، محدودیت زیادی در حرف‌زدن داشت و برنامه‌ی دندان‌گیری از آب درنیامد، و بالأخره برنامه‌ی سومش امشب (پنج‌شنبه) پخش می‌شود که  در آن محسن حکیم‌معانی سردبیر برنامه با او درباره‌ی «چند و چون جوایز ادبی ایران» گفت‌وگو کرده و قطعا ارزش شنیدن دارد. برنامه‌ی «گفت‌وگو با ادبیات» ساعت ۹.۵ شب از رادیو فرهنگ پخش می‌شود. این هم لینک تازه‌ترین مطلب شهسواری در پنجره‌ی پشتی که گزارش مفصل و دقیق رأی شخصی او به‌عنوان داور بنیاد گلشیری‌ست در قالب نامه‌ای خطاب به فرزانه طاهری. این که شهسواری گزارش رأی‌اش را بعد از یک سال منتشر کند، می‌تواند محافظه‌کاری تلقی شود، ولی در فضای بیمار و پرحاشیه‌ی ادبیات در ایران، چنین کاری با همین فاصله‌ هم، انصافا شهامت می‌خواهد. خدا به فریادش برسد! بخوانید.
از این به بعد، وبلاگ‌نویسانی که از دانش فنی دیزاین سر درنمی‌آورند و در عین حال از دیزاین وبلاگ‌شان هم ناراضی‌اند و دربه‌در دنبال کسی می‌گردند که کاری برای‌شان بکند، حجت بر ایشان تمام است. نرافزار سایکو در درجه‌ی اول مخصوص این‌هاست، نرم‌افزاری که حتی پیرزن را هم می‌تواند به سادگی و بدون هیچ مقاومتی خفه کند! به نظر من بیش از نود درصد بلاگرهای ایرانی به این نرم‌افزار فارسی نیاز مبرم دارند، به شرطی که اولا حوصله داشته باشند و ثانیا کمی سلیقه‌ی بصری و گرافیکی. قبل از این که سایکو را ببینید و سر فرصت از آن استفاده کنید، این چندخط توضیح من را هم بخوانید بد نیست.

آن‌ها که مرا از نزدیک نمی‌شناسند، برخی‌شان گمان می‌کنند واقعا من چه پخی هستم! یکی ـ فقط یکی ـ از اسرار منش شخصی‌ام را این‌جا فاش می‌کنم تا هم معلوم شود که بخشی از این ظاهر گول‌زننده‌ی من از کجا آب می‌خورد و به اصطلاح، خودم را ضایع کرده باشم، هم درباره‌ی سایکو و نویسنده‌ی آن توضیحی بدهم. حالا از خوش‌شانسی یا از دقت خودم، آدم‌هایی که در هر عرصه‌ی فرهنگی یا هنری و حتی علمی به آن‌ها نزدیک می‌شوم، نصف بیش‌ترشان واقعا خبره‌اند و در برخی موارد نابغه. و در واقع از همنشینی و هم‌کناری این‌ها ـ یا به تعبیر صادقانه‌تر، به برکت تقلب از روی دست ایشان ـ است که درجه‌ی پخیّت من ظاهرا بالا رفته است! از کسانی که کار برنامه‌نویسی می‌کنند، از خیلی قبل‌ها نوید خادم را کشف کرده‌ام و از کولش هم هیچ‌وقت پایین نیامده‌ام. نوید برنامه‌نویسی‌ست که تا به حال هیچ «نه»‌ای از او نشنیده‌ام. جالب آن که وقتی از او می‌خواهم یک مورد ادیت ساده‌ی فنی دودقیقه‌ای را انجام دهد، شاید دو ماه من را علاف کند، ولی همین که شب، خواب یک امکان فنی تازه را ببینم و به‌عنوان یک رؤیای دست‌نیافتنی به او بگویم، نیم ساعت بعد تلفن می‌کند و می‌گوید چیزی را که گفته بودی، درست کردم، ببین خوب است؟ از نوید بگذرم...

سر دیزاین هفتان ـ و به لطف غیبت دامون مقصودی عزیزتر از جان ـ با آیدین نصیری آشنا شدم که سوای تسلطش بر برنامه‌نویسی، یک دیزاینر کامل حرفه‌ای هم هست. آیدین یک نابغه است، نه این که تعارف کنم، واقعا او مدال نقره‌ی جهانی المپیاد کامپیوتر را دارد و حالا هم در دانشگاه شریف دارد درسش را تمام می‌کند. غیر از این‌ها آیدین عکاس هم هست، اهل ادبیات هم هست و نیز یک وبلاگ‌نویس با سبک و سیاقی کاملا شخصی.

آیدین که مثل من حرصش درآمده بود از سر و شکل نامرتب و غیراصولی وبلاگ‌های فارسی و غصه هم می‌خورد که چطوری می‌شود کمک کرد به بلاگرهایی که در دیزاین بیلمز هستند، شش ماه پیش شروع کرد به نوشتن برنامه‌ای کاملا خلاقانه، ابتکاری و بسیار کارآمد به نام سایکو؛ یعنی همین نرم‌افزار آسانی که پس از شش ماه کار مداوم و در نتیجه‌ی بیش از ده هزار خط کدنویسی (برنامه‌نویس‌ها می‌فهمند یعنی چه جهنمی!) سرانجام قابل ارائه شده. آیدین توانسته با تلفیق سواد گرافیک و دانش فنی‌، هر آن چه را که یک بلاگر در دیزاین به آن نیاز دارد، در یک صفحه، به ساده‌ترین شکل ممکن و با ساختاری آسان از نظر دسترسی و استفاده  مهیا کند. او این برنامه را رایگان منتشر کرده و جز معرفی آن به دیگران ـ به عنوان محصولی خلاقانه از یک جوان ایرانی ـ هیچ انتظار دیگری ندارد. خیلی خوش‌حال‌ام که او پیشنهاد مرا جدی گرفت و نسخه‌ی فارسی آن را هم تهیه کرد. هم‌اکنون  که بلاگرهای انگلیسی‌زبان هم دارند با نسخه‌ی انگلیسی این برنامه کشتی می‌گیرند و لذتش را می‌برند.

خود آیدین نکاتی را پیش از ورود به صفحه‌ی برنامه به کاربران یادآوری کرده، اما از من هم بشنوید: اول این که سایکو رایگان است. دوم این که پس از ورود به صفحه‌ی برنامه، کمی تأمل کنید تا به‌طور کامل باز (لود) شود. سوم این که برای کار با سایکو نیازی نیست آن‌لاین بمانید، می‌توانید دیسکانکت شوید و بعد شروع کنید. اگر واقعا هیچ آشنایی‌ای با دیزاین ندارید، نگران نشوید؛ حوصله کنید و بالا و پایین برنامه را بریزید به هم؛ مطمئن باشید خیلی زودتر و ساده‌تر از حد گمان‌تان به نتیجه می‌رسید. و بالأخره این که این برنامه برای وبلاگ‌های بلاگ‌اسپات، پرشین‌بلاگ و بلاگفا بی‌هیچ نقصی و به‌طور کامل قابل استفاده است. سر فرصت دیزاین کنید و بعد کدی را که سایکو در آخر به شما می‌دهد، یک‌جا در بخش قالب وبلاگ‌تان کپی کنید. پس از آن شما می‌توانید هر چند بار که دل‌تان بخواهد، در هر زمانی با استفاده از همین برنامه دیزاین وبلاگ خود را به دلخواه تغییر دهید و منت هیچ دیزاینری را نکشید! البته خداوکیلی، جان هر که دوست دارید، از نظر گرافیکی (خصوصا انتخاب رنگ‌ها) خودتان را از مشورت با گرافیست‌ها بی‌نیاز ندانید و رعایت اعصاب خوانندگان‌تان را بکنید! البته

آیدین‌جان، خسته نباشی! ابتکار منحصربه‌فردت را با افتخار و به نام ایران ثبت می‌کنیم. خوب می‌دانم آدم‌هایی مثل من که اتفاقا خیلی هم شمارمان انبوه است، چه در این مملکت باشیم یا نباشیم هیچ فرقی نمی‌کند، و از آن بالاتر چه نفس بکشیم چه نکشیم، هیچ اتفاق خاصی برای هیچ‌کس جز خانواده‌هامان نمی‌افتد. ولی تو صبور باش، شور و هیجانت را نگهبانی کن، و به امروز کثیف ایران نگاه مکن. این دیار ویران به تو و چون «تو»هایی بسیار نیازمند است، حتی اگر هزار‌ها کیلومتر از این خاک فاصله بگیرید! [سایکو +]

پس‌نوشت‌ها:
۱ـ این برنامه برای ایده‌آل شدن یک «پیش‌نمایش» کم دارد که آیدین دارد آن را هم آماده می‌کند.
۲- این برنامه، تاریخ شمسی را هم برای بلاگرهایی که مایل‌اند، درست می‌کند.
۳-‌ هرچند بهتر است که سایکو را با فایرفاکس ببینید، ولی با اینترنت اکسپلورر هم هیچ مشکلی ندارد.
۴ـ برای کسانی که با هنر گرافیک و خصوصا ترکیب رنگ‌ها آشنا نیستند، سایکو، خودش رنگ پیشنهاد می‌کند و این رنگ‌های پیشنهادی کاملاً مطابق است بامحاسبات دقیق نظریه‌ی رنگ‌ها. مثلاً کافی‌ست شما رنگ بک‌گراند اصلی را سِت کنید و بعد برای رنگ بک‌گراندِ هِدِر خودش به شما می‌گوید که چه رنگ‌هایی با رنگ انتخابی همخوان‌اند. در مورد رنگ ستون‌ها هم روال کار به همین شکل است.
۵- کسانی که مدشان بالاست و کار با نسخه‌ی انگلیسی این نرم‌افزار را ترجیح می‌دهند، می‌توانند از این لینک استفاده کنند [+].

گاهی فکر می‌کنم اگر محمدحسن شهسواری به جای این که پنهانی و فروتنانه در پنجره‌ی پشتی بنویسد، وبلاگی مستقل داشت برای نوشتن، چه‌قدر عالی می‌شد. اگر می‌خواهید بدانید چرا، یادداشت تازه‌اش را بخوانید، عکس‌های دخترانش را ببینید، و از گزارش ادبی‌اش حظ ببرید! [+]
تصویر جلد رمان «وقت تقصیر» نوشته‌ی «محدرضا کاتب»(به تعبیر لوس این روزها) ماراتن جوایز ادبی دیشب به پایان رسید و محمدرضا کاتب، یک میلیون تومان یلدا را همراه یک لپ‌تاپ زد زیر بغلش تا ببینم باز هم بهانه‌ای دارد برای قهر بودن با اینترنت یا نه؟ محمدرضا کاتب در میان نویسندگان جوان به پرکاری مشهور است. هر وقت هم که او را ببینی و بپرسی چه خبر؟ می‌گوید: «دارم یک کار جدید را چکش می‌زنم.» ولی به‌رغم این پرکاری او در سال ۱۳۷۸ توانست با رمان «هیس» خود هم جایزه‌ی بهترین رمان سال را از منتقدان و نویسندگان مطبوعات بگیرد و هم نامش بلندآوازه شود. پس از آن رمان «پستی» را منتشر کرد و پس از سه سال، رمان «وقت تقصیر» را که رمانی‌ست نفس‌گیر با حجمی بیش از ۴۰۰صفحه و با داستانی پر از خرده‌داستان‌های فرعی، با تم خشونت و فاجعه در زندگی اجتماعی معاصر. حالا دیگر وقت آن است که بخش سوم از سه‌گانه‌ی کاتب را بخرید و بخوانید و یا بگیرید و بخوانید.

کاتب در کنار پرکاری به فروتنی و خاکساری هم شهره است. ظاهری ساده و بی‌پیرایه دارد، لبخند از رخ نه چندان جذابش دور نمی‌شود و در جمع‌ها و محافل ادبی زیاد آفتابی نمی‌شود. دیشب، در مراسم یلدا که مدیا کاشیگر به هر ضرب و زوری بود آن را آبرومندانه برگزار کرد، وقتی محمدرضا کاتب رفت بالا که جایزه‌اش را بگیرد، دعوت شد که سخنی هم بگوید. به‌جز نسکافه‌ی تلخ آخر، از مراسم چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی یلدا این رفتار کاتب برایم یادگار ماند که رفت پشت میکروفن، کاغذی را از جیبش درآورد، انتظار همه را برای شنیدن خطابه‌ای برانگیخت، ولی از روی کاغذ با صدایی لرزان فقط خواند: «از همه‌ی دست‌اندرکاران این جشنواره خیلی ممنون‌ام...» و با رویی سرخ و سری فکنده بازگشت. نمی‌دانم چرا این جور رفتارهای بی‌پیرایه و بی‌تظاهر این‌قدر به چشمم می‌آید؛ شاید به‌خاطر روح روستایی خودم باشد که بعضی‌ها به آن می‌گویند «دهاتی»... به هر حال خوشحال‌ام که یکی دیگر از دوستانم برنده‌ی تندیس یلدا شده و خوشحال‌ام که یعقوب یادعلی با رمان «آداب بی‌قراری‌»‌اش ـ در کنار بهناز علی‌پور گسکری ـ از این جایزه هم بی‌نصیب نماند و امیدوارم مدیا کاشیگر، دبیر یلدا بتواند برای سال‌های بعد آسودگی بیش‌تری داشته باشد برای برگزاری گران‌قیمت‌ترین جایزه‌ی خصوصی ادبی ایران.

پس‌نوشت:
راستی آقای کاشیگر، خداوکیلی اگر مراسم یلدا را یک شب قبل یا بعد از خود شب یلدا برگزار کنی، کسی ایراد می‌گیرد؟ به گمانم اگر چنین کنی، خیلی‌ها را خوشحال خواهی کرد و خانواده‌های بسیاری را از نگرانی در خواهی آورد!
پیوندها:
:: گزارش مراسم یلدا
:: گفت‌وگوی مهدی یزدانی‌خرم با محمدرضا کاتب



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.