خوابگرد قدیم
می‌شناسيدم که زیاد اهل الکی‌ـ‌به‌روزـ‌کردن اين‌جا نيستم؛ گاهی شده بولدوزر بوده‌ام، که نياز موضوع و زمان بوده، گاهی هم لاک‌پشت بوده‌ام، ولی نه از سر تنبلی که از سر رخوتِ آن‌چه پیرامونم و پیرامون‌مان می‌گذرد. با اين همه، اين‌روزها داستان کوتاه از سر و رويم بدجور می‌چکد؛ پانزده روز بيش‌‌تر فرصت ندارم و همه‌ی وقت‌های آزادم را که زیاد هم نیست، و می‌خواسته‌ام ساز بزنم يا به خوابگرد برسم، گذاشته‌ام پای خواندن بيش از چهارصد داستان کوتاه مسابقه‌. به قول نازنینی، کاش ساعتی داشتم که در لحظه‌های شتابان عمر، اندکی خواب می‌ماند...
امروز تقویم جوایز کتاب سال ۸۴ ادبیات ایران بسته شد، و اعتراض به سانسور ادبیات، ملودی مشترکی بود که در مراسم همه‌ی جوایز، با همه‌ی حواشی و خشنودی‌ها و ناخشنودی‌ها از نتایج‌شان، به‌تلخی نواخته شد. نویسندگان و منتقدان مطبوعات نیز در هفتمین دوره‌ی جایزه‌ی خود، برندگان ۸۴ را اعلام کردند و فرخنده آقایی را به خاطر رمان «از شیطان آموخت و سوزاند»، و محمد کشاورز را به خاطر مجموعه‌داستان «بلبل حلبی»، با دست پر و با خوشحالی روانه‌ی پشت میز نویسندگی‌شان کردند.

از میان جوایز ادبی ایران، مراسم جایزه‌ی منتقدان مطبوعات همیشه از همه ساده‌تر و جمع‌وجورتر برگزار می‌شود. امروز هم چنین بود؛ سالن کوچکی در ساختمان روزنامه‌ی توقیف‌شده‌ی «شرق»، و جمعی محدود، و برنامه‌ای بسیار ساده و سریع. با این وصف، هم از مقام بانوی بزرگ سیمین دانشور تقدیر شد، هم پیام او به جایزه خوانده شد (که خود نتوانسته بود بیاید و او هم به سطری نالیده بود از سانسور)، هم پیام سیمین بهبهانی به سیمین دانشور را پسرش خواند، هم مهدی یزدانی‌خرم چند دقیقه‌ای از منظر نسل جوان به آثار سیمین دانشور نگاه کرد، هم رضا سیدحسینی چند کلمه‌‌ای امید بخشید، هم دبیر جایزه، احمد غلامی گفتنی‌هایش را بی‌پیرایه و بی‌شعار گفت، هم بیانیه‌ی اعتراض‌آلود داوران خوانده شد، و هم فرخنده آقایی هنگام گرفتن جایزه، رازی را در مورد رمانش برای همگان آشکار کرد که آن هم تنه‌ی تنگی زد باز به سانسور.

منتقدان مطبوعات امسال اصرار داشتند که هم جایزه را برگزار کنند و هم برخلاف دو سال گذشته، حتماً آثار برنده داشته باشند. دلیل این اصرار را احمد غلامی نسبت داد به فضای بسته‌ای که مدیریت فرهنگی دولت ایجاد کرده است. اگر آن‌ها خوشحال می‌شوند که فضای ادبی ایران دچار خمودی و رخوت شود، تعطیل نکردن جایزه و معرفی برندگان، دم‌دست‌ترین کاری‌ست که می‌توان برای مقابله با این خواسته‌ی ناجور انجام داد. این را احمد غلامی گفت. پس از او، سام فرزانه با لحن و اجرایی مظلومانه که یعنی «به خدا من بی‌تقصیرم که مجری شده‌ام!»، نیامدن سیمین دانشور را اعلام کرد، و مهسا محب‌علی، داور جایزه‌ی گلشیری (و یکی از مهمانان مراسم)، پیام سیمین را خواند.

متن پیام سیمین دانشور
اینک ادبیات به صورت لنز درآمده است
ادبیات بیش‌تر لنز است تا آینه. اما اگر آینه هم باشد، آینه‌ی تمام‌نمای هستی و جامعه و زیستگاه نویسنده است. اگر عوامل بازدارنده، از قبیل سانسور و حذف‌ها و تغییرات کلی از طرف مسئولان نباشد و نویسنده بتواند حرف خود را از ته دل منعکس بکند، بایستی حرفی برای گفتن داشته باشد؛ پیامی که چشم و گوش خواننده را باز کند و او را ملزم نماید که شرف انسانی را پاس بدارد. خوشبختانه: هنوز گویندگان هستند اندر عراق / که قوت ناطقه مدد از ایشان برد، به شرطی که ناطقه‌ي آن‌ها مثله نشود و بتوانند گفتنی‌ها را به صراحت بازگویند و نی‌نوازی باشند که دلِ دلین خود را خالی کنند و قدرت آن را داشته باشند که بر دل‌ها نشینند.

نویسنده‌ی خوب، معمولاً ژرف‌نگر است، سطحی نیست. کارش آفرینش هنری‌ست، یعنی خلّاق است. نشان دادن زمان و مکان و فضا را با احساس و کششی عمیق، منعکس می‌کند. رویدادها و شخصیت‌سازی‌هایش در خور فضا و مکان و زمان است. محتوا و شکل هنری‌اش درهم‌تنیده است. نشان می‌دهد، وصف نمی‌کند. خود من با بضاعت اندکم بیش‌تر از فعل و اسم مدد می‌گیرم و کم‌تر به صفت و قید می‌پردازم. اما اینک دوران پسامدرن است و ادبیات به صورت لنز درآمده است. تمام جزئیات و هستی انسانی، هرچند به صورتی مغشوش منعکس می‌شود، به احترام خواننده، بعضی گفته می‌شود یا گفته نمی‌شود تا خواننده در پردازش اثر با نویسنده همیاری کند؛ یعنی اثر به وسیله‌ی نویسنده و خواننده هر دو نوشته می‌شود. خود من به خواننده امید می‌دهم، عشق‌اندیش‌ام نه مرگ‌اندیش، خیام‌وار شکِ فلسفی را رعایت می‌کنم و حافظ‌وار شادی و نشاط را به خواننده القا می‌کنم.

جایزه‌ها شوق‌انگیزند و آفرینندگان هنری را تشویق می‌کنند تا کوشاتر شوند و روزی پس از روز دیگر، خود را بالا و بالاتر بکشانند.
سیمین دانشور

بیانیه‌ی هیأت داوران
فرهنگ و ادبیات فربه‌تر از آن است که با این فشارها بی‌رمق شود
مراسم هفتمین دوره‌ی کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات را در حالی برگزار می‌کنیم که وضعیت ادبیات داستانی در تنگنای غریبی گرفتار آمده است. سال گذشته، سال خوبی برای ادبیات داستانی نبود. کتاب‌های زیادی در اداره‌ی کتاب ارشاد به دلیل ممیزی ماند، یا آن چه عبور کرد، زخمی از سانسور بر پیکر خویش داشت. اما به گمان ما، فرهنگ و ادبیات فربه‌تر از آن است که با این فشارها بی‌رمق شود. که اگر قرار بر این مدار بود، در سالیانی که رفت، نه از ادبیات داستانی نامی می‌ماند و نه از مسابقه‌ای ذیل این نام، یادی. حتا جشنواره‌های دولتی با هزینه‌های گزاف و یا خصوصی واسته به دولت نیز، با همه‌ی جهدی که به کار بستند، نتوانستند ادبیات داستانی مستقل ایران را از آفرینش بازدارند و یا عرصه را از آن تهی کنند. با تمام آن‌چه از آن یاد شد، نویسندگان نوشتند و در فضایی که هدف اول آن نادیده‌گرفتن آنان بود، چاپ بیش از سیصد اثر داستانی قابل ستایش است.

در این میان، جوایز ادبی وظیفه‌ی دشواری پیش رو دارند. در این بازار که کسادی آن شوق دیگران را برمی‌انگیزد، رونق‌اش نه به تمامی، اما سهم بسیاری از آن بر عهده‌ی همین جوایز است؛ سهمی که همگان میراث‌دار آن‌ایم و هر یک به فراخور توانایی‌ای که داریم، موظف به پاسداری آن. جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات بر اساس آن‌چه درست می‌پندارند، نه به دنبال جنجال‌آفرینی‌های ادبی‌ست و نه البته سیاسی. بلکه تمام تلاش ما قدردانی از کسانی‌ست که بی‌هیچ مزدی و یا گزاردن منتی می‌نویسند و در کار خلقِ زیبایی در سرزمینی هستند که شایسته‌ی بهترین زیبایی‌هاست.

نویسندگان و منتقدان مطبوعات با مطالعه‌ و بررسی مجموعه‌داستان‌ها و رمان‌های سال ۱۳۸۴، با توجه به نگاه خود به ادبیات، آثار برگزیده‌ی خود را تقدیم جامعه‌ی ادبیات می‌کند. امیدواریم این انتخاب در کنار انتخاب جوایز دیگر ادبی، به رشد و شکوفایی ادبیات داستانی ایران کمک کند.
داوران:
اسدالله امرایی، محمدحسن شهسواری، احمد غلامی، محسن فرجی، حسن محمودی، محمد ولی‌زاده، مهدی یزدانی‌خرم
حامیان مالی این دوره:
نشرهای ثالث، چشمه و ققنوس، و آقایان فتح‌الله بی‌نیاز (نویسنده، منتقد و دبیر جایزه‌ی ادبی مهرگان)، علی خدابخش (ناشر روزنامه‌ی شرق)، و مدیا کاشیگر (نویسنده، مترجم و دبیر جایزه‌ی ادبی روزی روزگاری)

فرخنده آقایی و راز کوچک چاپ رمانش
نویسنده‌ی رمان «از شیطان آموخت و سوزاند»، هنگام گرفتن جایزه نامه‌ای را خواند خطاب به روزنامه‌نگاری به نام علیرضا روشن و گفت که رمانش در پی دوسال دوندگی خودش و ناشرش، عاقبت اجازه‌ چاپ نگرفته بود، و در اوج ناامیدی، این روزنامه‌نگار پا پیش گذاشت و توانست مجوز چاپ رمانش را از ارشاد بگیرد. او گفت که یک سال و نیم است با این روزنامه‌نگار گفت‌وگو دارد، ولی هنوز او را ندیده، و از او خواسته بود با نامه‌ای که به این مراسم بیاید. و او نیامد. و محسن فرجی، دو سکه‌ی جایزه‌ی فرخنده آقایی را از او گرفت تا به پاس قدردانی، برای زنده‌کردن رمان برنده‌ای که می‌توانست اکنون وجود چاپی نداشته باشد، به علیرضا روشنِ روزنامه‌نگار برساند.

این جایزه تا کی قرار است قائم به شخص باشد؟
سادگی مراسم جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات را خیلی می‌پسندم؛ ولی سال‌های قبل هم گفته‌ام که این جایزه بیش از اندازه قائم به شخص دبیر آن، احمد غلامی‌ست که اصطلاحاً بسیجی‌وار و بی‌پیرایه امور را پیش می‌برد. این منش در امور اجرای مراسم مسابقه تأثیر خوبی دارد، ولی گروهی به اسم نویسندگان و منتقدان مطبوعات باید این مشکل حرفه‌‌ای را حل کنند که بر مبنای چه ساختار و تشکیلاتی کار می‌کنند؟ انجمن؟ بنیاد؟ صنف؟ یا...؟ چرا پس از هفت دوره، این گروه هنوز اساس‌نامه‌ای برای جایزه ندارد؟ پاسخ احمد غلامی به کسانی که معتقدند این گروه بر چه اساسی نویسندگان و منتقدان مطبوعات را نمایندگی می‌کنند، چیست؟ درست است که او هر سال با حفظ چند عضو ثابت و کنار هم گذاشتن چند عضو متفاوت با گرایش‌های متفاوت سعی می‌کند چهره‌ی فراگیرتری ارائه کند و نسبتاً هم موفق می‌شود، ولی خود غلامی بهتر می‌داند که اگر خودش نباشد، چون زیرساختی حرفه‌ای برای جایزه فراهم نشده، بنیان این جایزه بر باد می‌رود؛ افزون بر آن، به گمانم باید سر و شکلی به این جایزده داد تا بتواند رسماً ادعا کند که سلیقه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات را به معنای فراگیر آن، با نظرداشت مرام آن ـ که مشهور است روشنفکری‌ترین جایزه‌ی ادبی ایران است ـ نمایندگی می‌کند.

جایزه‌ای برای «بازی آخر بانو»
رمان «بازی آخر بانو» بلقیس سلیمانی، نامزد مهرگان بود، ولی برنده نشد، تنها نامزد رمان اول جایزه‌ی گلشیری بود، ولی نه برنده شد، نه نامش اعلام شد، نامزد جایزه‌ی منتقدان مطبوعات بود، ولی برنده نشد. پارسال به طنز، لقب بدشانس‌ترین رمان‌نویس سال را به محمدحسن شهسواری دادم که از فرط حضور (!)، رمانش «پاگرد» هیچ جایزه‌ای نگرفت. امسال این را لقب را به‌تلخی به بلقیس سلیمانی می‌دهم که برنده نشدن‌اش در جایزه‌ی مهرگان، خیلی‌ها را شگفت‌زده کرد، در جایزه‌ی گلشیری، دچار سانسور از نوع روشنفکری شد، و در جایزه‌ی منتقدان مطبوعات، در رقابت با رمان فرخنده آقایی، به نسبت معیارهای این گروه، نتوانست رأی اکثریت را بیاورد. نمی‌دانم این حرف و کار من لبخندی بر لب‌اش می‌نشاند یا نه، ولی می‌گویم که:

من، سیدرضا شکراللهی، در کمال سلیقه‌مندی، جایزه‌ی بهترین رمان سال را از طرف خودم به بلقیس سلیمانی هدیه می‌کنم به خاطر رمان بازی آخر بانو. جایزه‌ی نقدی من هم دست‌مزد ویرایش کتابی‌ست که در ماه اخیر انجام داده‌ام و آن را به او تقدیم می‌کنم.

پیوندها:
:::: پیام سیمین بهبهانی برای سیمین دانشور
:::: یادداشت بسیار خواندنی حسن محمودی
:::: یادداشت یوسف علیخانی که پس از مراسم رسید
:::: نامه‌ی علیرضا روشن به فرخنده آقایی، پس از جایزه
خوابگرد: من از هرگونه بحثی ـ حتا انتقادی ـ که به استواری و اعتبار جایزه‌ی گلشیری کمک کند، استقبال می‌کنم. مصطفی مستور، پیرو یادداشت قبلی من، نظرش را درباره‌ی جایزه‌ی گلشیری که ششمین دوره‌ی آن چند روز پیش برگزار شد، و حواشی زیادی پیدا کرد، برایم ایمیل کرده. نظرش را در این‌جا منتشر می‌کنم تا بخوانید. اگر از مسئولان جایزه یا برندگان یا داوران هم یادداشتی در پاسخ به انتقادها به من برسد که به اصل بحث کمک کند، آن را منتشر می‌کنم.

مصطفی مستور: من البته هیچ‌گاه از نتایج جایزه‌ی گلشیری شگفت‌زده نشده‌ام. در واقع پیش‌بینی‌پذیرترین جایزه‌های ادبی این سال‌ها برای من همواره همین جایزه‌ی گلشیری بوده است. هرگز فهرست عریض و طویل داوران مقدماتی و نهایی آن باعث نشده تا در پیش‌بینی یا حدس خودم ذره‌ای تردید کنم. بیانیه‌های این جایزه هم در باور من نسبت به معین بودن برندگان، دست کم معین بودن نسبی آن‌ها مدت‌ها قبل از داوری، تغییری ایجاد نکرده است. غیب‌گو نیستم اما آن قدر هم از مرحله پرت نیستم که ندانم گاهی ادبیات چه گونه در لعابی از روشنفکری و بازی‌های به ظاهر دموکراتیک در مسلخ قبیله‌گری سلاخی می‌شود. دو سال قبل هم جوایز را حدس زدم و پارسال هم. اگرجای شگفتی باشد، این است که چرا برخی امسال داوری این جایزه را برنتابیده‌اند. [متن کامل]
از خاطرم نمی‌رود، خیلی وقت پیش عزیز فرهیخته‌ای به عنوان دبیر یک جایزه‌ی ادبی، هنگامی که آشفتگی دوستانش را در برابر نقدهای غیرمنصفانه، غیرحرفه‌ای و غیراخلاقی برخی دید، خیلی جدی گفت: به همه‌شان بگویید، برندگان ما این‌هایند، شما اگر مخالف‌اید، بروید هَم بکِشید، جایزه برگزار کنید و برندگان خودتان را اعلام کنید؛ ما هم استقبال می‌کنیم!

پس از جایزه‌ی ادبی مهرگان، چهارشنبه‌ی گذشته، مراسم جایزه‌ی ششم گلشیری هم برگزار شد و فردا هم منتقدان مطبوعات برندگان خود را اعلام خواهند کرد. طبیعی‌ست که بحث جوایز، بحث داغ فضای ادبی‌مان باشد این‌روزها. من یکی با مشتی «بزدل تنبل بی‌خاصیتِ بازنده» کار ندارم که پیش از این بر سر ماجرایی، دقیقاً با همین الفاظ از آن‌ها نام برده بودم. شمار این آدم‌های «بزدل تنبل بی‌خاصیتِ بازنده» که با نام‌های مستعار، زشت‌ترین و کثیف‌ترین واکنش‌ها را در فضای ادبی وب می‌پراکنند، باور کنید از تعداد انگشتان یک دست هم بیش‌تر نیست، و اصلاً ارزش توجه ندارند. اما به قضای یادداشتی که باید برای جایزه‌ی گلشیری می‌نوشتم، و ناخوش‌احوالی جسمانی‌ام در آن شب اجازه نداد، چند خطی می‌نویسم برای همه‌‌ی کسانی که به جوایز ادبی انتقاد دارند و سپس درباره‌ی جایزه‌ی گلشیری. [متن کامل]
امروز، بس که در مراسمی روی زمين نشستم، خسته‌ام؛ اين‌بار شما بنوبسيد، من می‌خوانم.
خواهش می‌کنم در این بحث شرکت کنید:
دیروز یکی از اعضای فعال هفتان، لینکی را در این سایت منتشر کرد به  متن کامل «جنگل واژگون» جی. دی. سلینجر. سلینجر، نویسنده‌ی محبوبی میان ما ایرانی‌هاست، و ترجمه‌ی این کتاب او چند ماهی‌ست که به بازار آمده. یک نفر متن کامل این کتاب را بدون اجازه‌ ناشر و مترجمان روی وب گذاشته است. کاربری که این لینک را در هفتان منتشر کرده، در توضیحش نوشته "در این که قراردادن این کتاب روی اینترنت به‌هیچ‌وجه کار درستی نبوده، شکی نیست؛ اما مسئولیت‌اش پای کسی که این‌کار را کرده." پس از آن محسن آزرم عزیز به انتشار این لینک اعتراض کرد و گفت‌وگویی درگرفت که همه را می‌توانید ایـــن‌جـــا بخوانید. از محسن سپاسگزارم که دغدغه‌ی این بحث را در جانم انداخت.

نکته این است که اساساً نفس ترجمه و انتشار این کتاب، سوای بحث کپی‌رایت که ما عضوش نیستیم و به عرف مقبولی تبدیل شده، یک بحث اخلاقی هم دارد و آن این که سلینجر، خودش اعلام کرده بوده که به هیچ وجه اجازه‌ی انتشار این کتاب را نمی‌دهد. در واقع، با چند موضوع طرف‌ایم: یک بحث حقوقی درباره‌ی کپی‌رایت، یک بحث اخلاقی درباره‌ی کار مترجمان و ناشر ایرانی اثر، یک بحث اخلاقی دیگر با موضوع انتشار بی‌اجازه‌ی آن در وب، و بالاخره لینک داده شدن به آن در هفتان، در حالی که خلاف آداب هفتان نبوده و در توضیح لینک هم به دزدی بودن اثر اشاره شده. (این را البته بگویم که مقایسه‌ی دزدی‌های رسانه‌های ما از وبلاگستان با چنین موضوعی، قیاس مع‌الفارقی‌ست؛ چون در آن‌جا هم اثر دزدیده می‌شود و هم نام صاحب‌اثر تغییر می‌کند! ولی در این‌جا اثر بدون اجازه‌ی صاحب اثر، ولی به نام خودش منتشر شده است. پس این قیاس محسن را منطقاً نمی‌توانیم بپذیریم.)

اکنون اگر از بحث تکراری و ملال‌آور کپی‌رایت بگذریم، پرسش‌های من این‌هاست:
۱ـ برخورد شما با ترجمه‌ی اثری که صاحبش رسماً اعلام کرده هیچ کس اجازه‌ی نشر آن را ندارد، چیست؟
۲ـ داوری شما از کار مترجمان و ناشر آن چیست؟
۳ـ داوری شما درباره‌ی انتشار بدون اجازه‌ی این کتاب (و هر اثر معاصر دیگری) در وب چیست؟
آیا از آن استفاده می‌کنید؟
۴ـ و بالأخره این که آیا شما لینک‌دادن به چنین آثاری را ـ به‌رغم توضیح در مورد بی‌اجازه‌بودن‌شان ـ دروبلاگ خودتان و یا سایتی مثل هفتان، نادرست می‌دانید؟ آیا ما باید چنین لینکی را در هفتان پاک می‌کردیم یا نه؟ اگر آری، به احترام ناشر و مترجمان، یا به احترام خواسته‌ی خود سلینجر؟ و اگر نه، چرا؟

خواهش می کنم دوباره که با شرکت کردن در این بحث، به من (و خودمان) کمک کنید.
دیشب با پرویز شهبازی صحبت می‌کردم، با حسرت و دریغ، سراغ یک نشریه‌ی خوبِ ادبی را ازم می‌گرفت. گفتم آن چیزی که منظور توست، از آدینه و دنیای سخن و گردون، هیچ! نشریاتی درمی‌آیند، چیزهایی دارند، ولی نیستند آن چیزی که تو می‌خواهی. خودمان و بالاسری‌های‌مان بلایی سرمان آورده‌اند که داشتن چنان نشریاتی، دیگر به رؤیا می‌ماند. به قول او، زمانی در آن نشریه‌ها، دو تا کله‌گنده به جان هم می‌افتادند، فحش خالی هم اگر به هم می‌دانند، برای ما آن زیرها، دانه‌هایی برای برچیدن می‌ماند که تا ماه بعد و شماره‌ی بعد، هزار شوق در جان‌مان وول می‌زد.

به او گفتم که انتشار چنین نشریه‌ای با چنان غنایی یکی از آرزوهای چندین‌ساله‌ام است، ولی دست‌ها آن‌قدر بسته است که انتشار نمونه‌ی جمع و جور اینترنتی آن ـ به‌عنوان  بهترین و مؤثرترین گزینه‌ی ممکن ـ هم برای من یکی شده معضلی یک‌ساله، چه رسد به کاغذی آن، با آن همه گرفت و گیر مجوز و ممیزی و هزینه‌ی جاری و چاپ و توزیع و... نمی‌دانم، شاید روزی بیدار شوم و ببینم که توانسته‌ام، توانسته‌ایم؛ کسی چه می‌داند؟ ما قرار است فقط از پای ننشینیم، نرسیدیم هم به جهنم، نرسیدیم.

چند ماه پیش در معرفی فصلنامه‌ی ادبی خوانش که تازه منتشر شده بود، گفتم که در این قحطی نشریات ادبی مستقل، باید دست‌شان را فشرد. شماره‌ی سه و چهار خوانش هم منتشر شده. در این شماره، بزرگ‌ترین ایرادش، یعنی ویرایش‌نشدن مطالب را برطرف کرده‌اند. مسئول نشریه، این‌بار نوشته که همه‌ی امکانات‌شان یک اتاق سه در سه در شهر کرمان، یک کامپیوتر و تازگی یک پرینتر ساده است؛ همین. ولی برای علاقه‌مندان داستان و شعر و اندیشه، پر و پیمان است. در داستان‌های کوتاهش، چشمم خورد به داستان «مرض حیوان» پیمان اسماعیلی که در مسابقه‌ی داستان کوتاه اصفهان برنده شده بود و خیلی وصف‌اش را شنیده بودم. خواندمش، و لذت بردم. از پیمان مجموعه‌داستانی منتشر شده به نام «جیب‌های بارانی‌ات را بگرد» که لابد تا کنون یا خودش را خوانده‌اید یا درباره‌اش. توضیح کامل درباره‌ی فصلنامه‌ی خوانش سه و چهار را می‌توانید در این‌جا بخوانید و داستان مرض حیوان پیمان اسماعیلی را هم در کتابخانه‌ی خوابگرد. بعید می‌دانم از خواندنش پشیمان شوید.

داستان کوتاه: مرض حیوان
نویسنده: پیمان اسماعیلی
دیر آمدی! تا غروب منتظرت ماندند. نیامدی. آن‌ها هم ماشین را برداشتند و رفتند کمپ جدید. ساختمانش را تازه تمام کرده‌اند. حالا می‌رسیم خودت می‌بینی. خیلی بهتر از جای قبلی‌مان است. خب یکی باید می‌ماند تا تو را برساند آن‌جا. سوال کردن ندارد. خودت می‌آمدی، پیدا نمی‌کردی.  فقط کاش راننده را مرخص نمی‌کردی. حالا باید این همه راه را پیاده برویم. خب بله. حرفت را قبول دارم. شبانه زیاد سخت نیست. اگر روز بود، کباب می‌شدیم. می‌خندی؟ باز هم خوب است که می‌توانی بخندی. ولی شانس آوردیم از شر آن دوتا کاروان بی ریخت و زنگ زده خلاص شدیم. انگار به جای مهندس حیوان استخدام کرده‌اند. نه حمامی‌، نه آشپزخانه‌ای. حرفت قبول. شرکت آدم پوست کلفت می‌خواهد. تو هم اگر پوسست کلفت باشد، دو سه ساله بارت را می‌بندی و خلاص... [متن کامل داستان]
اگر این همه عقب انداختم، فقط به خاطر «لطفاً نه!» چند وقت پیش‌ام بوده و ناخوش‌احوالیِ این روزهایم، نه بی‌احترامی به دوستان محترمی که دعوتم کردند. حالا هم فقط به یک اعتراف کفایت می‌کنم و آن این که دوستم یعقوب یادعلی (داستان‌نویس) را هیچ‌وقت نمی‌بخشم!

دوازده سال پیش در چنین روزی، خودکشی کردم. یک هفته پیش از یلدای ۷۳ به ناصرخسرو رفتم، ده ورق والیوم ۱۰ گرفتم، همه را در یک ظرف خالی کردم، روز بعد به آرایشگاه رفتم و موهایم را از ته ماشین کردم، و خودم را برای پنج روز پس از یلدا، آماده‌ی مرگ کردم. شب یلدا را در ضیافتی دانشجویی، در خوابگاه دانشکده‌ی صدا و سیما با حضور جمعی از دوستان که الان یا نویسنده‌اند یا فیلمساز یا برنامه‌ساز، به خوشی و با سر گرفتن کتاب «با آخرین نفس‌هایم» لوئیس بونوئل گذراندم، در شب موعود، در آپارتمان مجردی‌مان (با یعقوب و دو نفر دیگر) در مجیدیه‌ی جنوبی مهمان ناخوانده داشتیم، مجبور شدم تا دم صبح ورق‌بازی کنم تا بخواب‌اند، ساعت چهار صبح همه خوابیدند، به اتاقم رفتم، یادداشتی برای مادرم نوشتم، آلبوم division bell پینک فلوید را گذاشتم، و حدود یک‌صد قرص والیوم ۱۰ را مشت مشت، با جرعه‌های اندک آب بلعیدم، کلاه نقاب‌دارم را بر سر گذاشتم، عینک را هم بر چشم، یادداشت را زیر بالش‌ام گذاشتم، دراز کشیدم، به صدای دیوید گیلمور گوش سپردم، چند قطره اشک ریختم، و خوابم برد...
خوابگرد: سایت زمانه، گزارشی از بازار کتاب ایران منتشر کرده که مرا یاد گزارش‌های قدیمی خودم انداخت. در این گزارش می‌توانید فهرستی از تازه‌های داستانی ایرانی، تازه‌های ادبی غیرایرانی، و کتاب‌های خوش‌فروش بازار را ببینید. نکته‌ی جالبِ این گزارش، سهم چشمگیر آثار زنان نویسنده‌ی ایرانی در فهرست «خوش‌فروش‌»هاست.

آبنوس شاکری: بازار نشر ادبیات در ایران، با توجه به شمارگان پایین آثار، هیچ‌گاه وضعیت «مطلوبی» نداشته است، ولی به‌خاطر سخت‌گیری‌های چند ماه اخیر وزارت ارشاد در صدور مجوز آثار ادبی و نیز بالارفتن روزافزون قیمت کتاب، همین وضعیتِ نیمه‌جان، رخوت و کسالت بیش‌تری یافته است. فصل پاییز همیشه فصل رونق‌گرفتن این بازار بوده است، اما امسال رنگ این بازار نیز به زردی خزان می‌زند. با این حال، هنوز این رمق در حدی است که می‌‌توان هر چند وقت‌یک بار گزارش مختصری از این بازار تهیه و منتشر کرد. البته آن‌چه می‌خوانید تنها به «بازار توزیع» ادبیات توجه دارد و نه به «تازه‌های نشر»، و در عین حال، به دلیل فقدان مراکز آماری دقیق در این مورد، گزارش جامع و مانعی به مفهوم مطلق آن محسوب نمی‌شود. [متن کامل گزارش]
بدبختانه، هنوز به‌طرز احمقانه‌ای، زنده‌ام!



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.