خوابگرد قدیم
۱ـ تقدیم به چند داستان کوتاه
انتشار سومین کتابِ محمدحسن شهسواری، دوستِ نزدیک و فرهیخته‌ام، خوش‌ترین خبری ست که این روزها شنیده‌ام. کتاب تازه‌اش «تقدیم به چند داستان کوتاه»، مجموعه‌ای ست از دو داستان بلند و دو داستان کوتاه. البته فقط یکی از آن‌ها که همان داستان کوتاه «تقدیم به چند داستان کوتاه» باشد، تاریخ تقریباً نزدیکِ ۱۳۸۴ را در پای خود دارد و سه داستان دیگر مربوط است به سال‌های ۷۶، ۷۹ و ۸۰. این مجموعه یک ویژگی برجسته دارد و آن، تفاوتِ ساختاری، زبانی و حتا موضوعی آن‌هاست. خوانندگان قطعاً از این وضع لذت خواهند برد،‌ ولی حدس می‌زنم منتقدان کمی به دردسر بیفتند، چون مجبورند با هر یک از این چهار داستان، جداگانه روبه‌رو شوند. به شهسواری گفتم که کتاب‌ِ تازه‌ات جوری ست که احتمالاً هر کسی از ظن خود یار آن می‌شود یا برعکس، یعنی دشمن!

شاید تنها ویژگی مشترکِ این داستان‌ها، گرایش شدید نویسنده به قصه‌گویی و لذت‌بخشی به خواننده باشد، هرچند که دستِ‌کم یکی از دو داستان‌ بلند کتاب، یک اثر تجربی پست‌مدرنِ بسیار جذاب است با نام عجیبِ «چاکریم جناب سروان، یا، چگونه یاد گرفتم در یک پذیرایی لخت و بی‌قواره که اگر قل‌قل قابلمه‌ی روی گاز که از آن بخار بلند می‌شد، نبود، گمان می‌کردم ذی‌روحی آن‌جا زندگی نمی‌کند، شواهد بازپرسی را گنار هم گذاشته، آن‌ها را با اظهارات مظنونان تطبیق داده، پنج حس اصلی را سامان داده، حس ششم را فعال کرده، از تجربیات پیشین استفاده کرده، قضاوت‌های شخصی را کنار گذاشته و گزارشی متقن و بی‌نقص به مقامات مافوق ارایه دهم.»
کتابِ «تقدیم به چند داستان کوتاه» شهسواری را نشر افق در ۱۶۰ صفحه با قیمت دو هزار تومان منتشر کرده است.

یادداشت حسن محمودی در باره‌ی این کتاب را نیز بخوانید که آن را قالبِ یک نامه به محمدحسن شهسواری نوشته است.

۲ـ و این دوباره خندید
علی‌اکبر کرمانی‌نژاد، نویسنده‌ي کرمانی و کرمان‌‌نشین، این بخت را یافته تا مجموعه‌ی «واین دوباره خندید» او به‌تازگی تجدید چاپ شود تا شاید این بار، اثرش بیش‌تر دیده شود. نویسندگانی که در پایتخت زندگی نمی‌کنند و آثارشان را هم در زادگاه خود منتشر می‌کنند، معمولاً خیلی باید جان‌سخت باشند تا توجه دیگران به آثار خود بکشانند. این کتابِ ۱۱۲ صفحه‌ای، مجموعه‌ای از ۱۰ داستان کوتاه است که من شخصاً از خواندنِ دستِ‌کم دو سه تای آن‌ها لذت بسیار بردم. کرمانی‌نژاد کتاب را به پدر و مادرش تقدیم کرده که به تعبیر خودش "همه‌ی عمر آب در هاون کوبیدند"، ولی ردپای نظرگاه خاص نویسنده و تعریف او از جهان، زندگی و اقلیم در داستان‌هایش نشان می‌دهد که همان آب و هاون و داستان تلخ‌اش، زیرساخت فکری نویسنده را بنا نهاده و باعث شده داستان‌هایش بیش از آن که گرفتار فرم و فن باشند، باری از حس را به مقصدِ فکر برسانند. و خب، این ویژگی برای شمار زیادی از خوانندگان ادبیات، هم ارزشمند است و هم گیراتر.

کتابِ «و این دوباره خندید» را گویا خودِ نویسنده با همکاری انجمن داستان کرمان منتشر کرده و قیمت‌اش دو هزار تومان است. در این‌جا می‌توانید یادداشت دیگری را نیز در باره‌ی این کتاب بخوانید که درنا نیری آن را نوشته است.

۳ـ این سوی رودخانه‌ی اُدر
یودیت هرمان را، نویسنده‌ی آلمانی را نمی‌شناختم تا وقتی که ترجمه‌ی «محمود حسینی‌زاد» از داستان‌های او برای ویرایش به دستم رسید. هنگام خواندن داستان‌ها، ابتدا کمی گیج می‌شدم، بعد، دوباره برمی‌گشتم و از نو می‌خواندم و آرام‌آرام غرق لذت می‌شدم از کشف دنیای جدیدی از روایت و زبان، و خصوصاً لحن که تا پیش از آن کم‌تر نمونه‌ای شبیهِ آن‌ها را دیده بودم. در پایان کار، وقتی یادداشت مترجم را خواندم، تازه فهمیدم داستان از چه قرار است؛ این که ادبیات جدیدی در آلمان پا گرفته که با شناختی که ما از ادبیات نویسندگانی چون هسه، مان، کافکا، ریلکه، برشت و حتا گراس داریم، بسیار متفاوت است. مترجم نوشته بود در آلمان سالانه هشتاد هزار عنوان تازه متشر می‌شود که حدود هشت هزارتای آن در حوزه‌ی ادبیات است و نسل جدید نویسندگان آلمانی در ایران تقریباً نسلی غریبه است. «یودیت هرمان» ۳۷ ساله یکی از همین نسل است که در خودِ آلمان از آثار او به عنوان صدایی تازه در ادبیات یاد می‌شود.

«این سوی رودخانه‌ی اُدر» مجموعه‌ای از پنج داستان این نویسنده است با ترجمه‌ی «محمود حسینی‌زاد» در ۱۱۵ صفحه که نشر افق آن را با اجازه‌ی یودیت هرمان و ناشرش، با قیمت ۱۶۰۰ تومان منتشر کرده است.

پی‌نوشت: بنا به ایمیل یکی از خوانندگن خوابگرد، یودیت هرمان نویسنده‌ای ست مجارستانی که عضو خانه‌ی نویسندگان در آلمان است.
دیشب سریالِ هرشبی ِ آنتن ـ پرکن و بی‌ارزش «چارخونه» با پخش پشتِ صحنه‌اش تمام شد. این جور سریال‌ها، هم درآمد خیلی زیادی برای تهیه‌کننده و کارگردان و نویسنده‌ها دارد، هم ساخت‌شان واقعاً و انصافاً بسیار انرژی‌بر و دشوار و نفس‌گیر است. به «سروش صحت»، کارگردان این مجموعه، با کمال احترام عرض می‌کنم که: نوش جان و خسته نباشید. ممنون که تمام شد و متأسف‌ام که تمام شدی!
درست است که فضای ادبی ایران، روزگار رخوتناکی را می‌گذارند، ولی جایزه‌های ادبی امسال، همه به خیر خوشی برگزار شدند و از میان نقدهای اندکی که بر این جایزه‌ها نوشته شد، یادداشت پنج‌شنبه‌ی پیش محمدحسن شهسواری در باره‌ی همه‌ی این جایزه‌ها، از همه جامع‌تر و خواندنی‌تر بود. این که شهسواری، به‌تازگی، فارغ از تعارف‌های معمول و بیمارگونه‌ی این فضا نقد می‌نویسد، بسیار ارزشمند است، و ارزشمندتر از آن پاسخ مدیا کاشیگر به ایرادهای شهسواری بر جایزه‌ی «روزی روزگاری» ست؛ چون، فضای ادبی معاصر به این جور گفت‌وگوهای انتقادی صریح و بی‌تعارف و در عین حال متمدنانه و حرفه‌ای بسیار نیازمند است که البته این روزها کالای نایابی به نظر می‌رسد در این بازار. پیشنهاد می‌کنم اهل ادبیات برای این که ببینند چطور می‌توان بی‌تعارف و صریح بود و جوان‌ترها برای این که ببینند نقدِ درست هیچ نیازی به برآشوبی و تندگویی و توهین و بداخلاقی ندارد، این دو یادداشت را حتماً بخوانند.

محمدحسن شهسواری در یادداشت‌اش ـ که پنجشنبه‌ی پیش در ضمیمه‌ی «اعتماد» منتشر شد ـ نظرش را در باره‌ی همه‌ی جایزه‌های ادبی امسال و نتایج‌شان و نیز در باره‌ی برنده‌ها گفته و ایرادهایش را گرفته است، و مدیا کاشیگر، ایرادهای او به جایزه‌ی «روزی روزگاری» را پاسخ گفته با این شروع که "هیچ‌یک از انتقادهای حضرت‌عالی را نمی‌پذیرم، اما همه درخور پاسخ‌اند."‌. هر دو یادداشت را می‌توانید در پنجره‌‌ی پشتی خوابگرد بخوانید. کلیک کنید.
حاشیه: در نشست عمومی داوران دومین دوره‌ی مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب، اتفاق جالبی برای من افتاد که هیچ کس از آن باخبر نشد. درست در لحظه‌ی نشستن روی صندلی پشتِ جایگاه سخنرانی، انگشت کوچکِ دست راستِ من، جایی میان فلزی نوک‌تیز و فنری گیر کرد و تقریباً بند انگشتم قلوه‌کن شد! درد، بی‌درنگ در همه‌ی جانم پیچید. به بهانه‌ی جابه‌جا شدن برای درست نشستن، نگاه‌اش کردم و چشم‌ام به خونِ تقریباً سیاهی افتاد که سریع راه گرفته بود. بلافاصله یک دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و همان‌طور که لبخند پلاستیکی می‌زدم، آن را دور انگشتم پیچاندم و با دست دیگر، سفت گرفتم‌اش تا هم خون بند بیاید و هم جلب نظر نکند. چار‌ه‌ای نبود؛ باید تا آخر حرف‌های دیگران، درد را تحمل می‌کردم. تنها کاری که توانستم بکنم کوتاه کردن حرف‌های خودم بود و وارد کردن تکه‌های طنز. تصور کنید چند دقیقه بعد از نشست را که چگونه غیب شدم و  به چه عذابی افتادم در جدا کردن دستمال کاغذی ماسیده در پوست و خون... [ادامـه]
اعتراف می‌کنم که وقتی شماره‌ی یکمِ این یادداشت‌ها را می‌نوشتم، ابداً انتظار واکنش‌هایی این‌چنین را نداشتم: طوفان سهمگینی از ـ نه فقط واکنش، که ـ همدلی و، تحلیل و، درد دل و، اشک و آه و، روضه‌خوانی و، جبهه‌بندی و، عتاب و، سرکوفت و، سرزنش و، عقده‌گشایی و، ناسزا و، توهین و، گندگویی و... شمار بیش‌تر واکنش‌ها را ردیف کردم و برخی را هم آن‌‌قدر غیراخلاقی بودند که به خودم اجازه‌ی لینک‌دادن ندادم. امشب که پس از چند روز، سرانجام گرد و خاک فرو نشسته، زمان مناسبی ست برای نوشتن چند سطر توضیح ضروری.

شاید اگر «شست» را با «صاد» می‌نوشتم، شمار بیش‌تر این واکنش‌ها پیش نمی‌آمد. همه‌ی دعوا، دستِ‌کم تا چند روز نخست، انگار بر سر این «صاد» و «سین» بود و این که  گمان بردند مقصودم «توهین» و ـ درست‌تر اگر بگویم «تمسخر» ـ بوده است. برای من که اصلاً قصدِ تمسخر یا توهین نداشتم، این همه بازخورد بر اثر یک سوءتفاهم، به طرز دردآوری خنده‌دار بود!

بنابراین می‌گویم که آقایان و خانم‌های ایرانی؛ به گمان‌ام بیش از یک سال باشد که کلمه‌ی ۶۰ را به شکل «شست» می‌نویسم. «شصت» معربِ «شست» است و کاربرد هر دو املا، هنوز کاملاً درست است. برای دانستن این موضوع، می‌توانید فرهنگِ معین یا سخن یا دهخدا را ببینید، و  یا این‌جا را کلیک کنید و توضیح فرهنگ دهخدا را در باره‌ی کلمه‌ی «شست»، به شکل آن‌لاین بخوانید. «احیاناً» اگر دهخدا را هم نمی‌شناسید، می‌توانید این‌جا و این‌جا را ببینید. به هر حال، می‌گویم که من مدت‌هاست در نوشته‌های خودم ـ و نه هنگام انجام کار تخصصی‌ام که ویراستاری ست ـ ۶۰ را با سین می‌نویسم، و هنگام نوشتن آن یادداشت بسیار کوتاه، به هیچ وجه قصدم بازی با این کلمه و پیرو آن مسخره کردن و تحقیر زادِگان این دهه نبود.

بر خلاف تصور برخی، دوستان ارجمند زیادی دارم از میان دهه‌ی شستی‌ها، چه اهل وب و چه در دنیای بیرون که هیچ‌‌کدام اصلاً چنین دریافتِ نادرستی از آن نوشته‌ی دو سه سطری‌ام نداشتند. با این حال، از کسانی که به اشتباه چنین گمان بردند، پوزش می‌طلبم و کسانی را هم که احیاناً ترجیح می‌دهند توضیح مرا جدی نگیرند، به خودشان می‌سپارم؛ چون از من جز راستی در گفتار چیز دیگری در این باره برنمی‌آید.

اکنون که مقدمه‌ی تلخ و شیرین این مبحث فراهم شد، به همین قدر بسنده می‌کنم تا زمانی دیگر که در این باره باز هم خواهم نوشت و اصل موضوع را پی خواهم گرفت.
پیش از این که وقت‌اش برسد شماره‌ی دو یادداشتِ قبلی‌ام را در باره‌ی دهه‌ی شستی‌ها بنویسم؛ بی‌هیچ قضاوت و توضیحی، لینک واکنش‌های گوناگون به آن را ضمن سپاسگزاری از همه‌ی ایشان، در زیر می‌آورم. چون مدتی ست کامنتِ این‌جا را بسته‌ام، خواهش می‌کنم اگر چیزی نوشتید، لینکش را برایم ایمیل کنید تا اضافه کنم. ترتیب لینک‌ها، بر اساس زمان رسیدن‌شان به من است.

۱ـ جلال سمیعی: سیدجان؛ بی‌خیال تربیتِ ما شو!
۲ـ حمیدرضا علاقه‌بند: سیدجان، مشکل دهه‌ی شستی‌ها، معرفتِ نداشته است.
۳ـ فؤاد (راه من): ما دهه‌ی شستی‌های لعنتی
۴ـ آقای تایمز: محصول آميزش شتابزدگی دنيای مدرن و آشفتگی و...
۵ـ الف‌با: ما شستی‌ها به متلک عادت کردیم
۶ـ اراجیف مزمن: دهه‌ی پنجولی‌ها
۷ـ LifE iN GnU: بازی واکنشی خوابگرد
۸ـ نسل تو به فکر گم کردن من، نسل من به فکر پروانه شدن!
۹ـ نازلی: انتقاد اندکی با عقده‌گشایی فرق می‌کنه
۱۰ـ ملکیادس: پیش از قضاوت تاریخ، خود را نقد کنیم
۱۱ـ سورئالیست: ویار شهرت است، علاج ندارد
۱۲ـ عبید شاکی: دهه‌ی شستی‌های ناوارد
۱۳ـ سمر: دهه‌ی پنجاهی هستم؟
۱۴ـ پس‌نوشتِ LifE iN GnU: تماشای وبگردیِ حضرات دهه‌ی چهل پنجاهی!
۱۵ـ روز خاکستری: وای از دست این دهه هفتادی‌ها
۱۶ـ صفحه‌ی سیزده: خودزنی دسته‌جمعیِ ما دهه‌ی شستی‌ها
۱۷ـ رضا هاشمی: آینده‌سازان!
۱۸ـ دوزخ اما سرد: گناه ما نبود...
۱۹ـ محسن هادیان‌پور: این هنوز از نتایج سحر است
۲۰ـ امید محدث: دهه‌ی شستی‌ها قربانی‌اند، باور کن
۲۱ـ مجله‌ی طنز زابغر: کنکور دهه‌ی شستی‌ها
۲۲ـ تراموا: دهه‌ی لعنتی
۲۳ـ پدرام رضایی‌زاده: مگر خوابگرد همین‌ها را نگفته بود؟
۲۴ـ DeaDline: همه می‌دونیم گند زدید، طلبکار نباشید لطفاً
۲۵ـ آروین: نسلی که دلش به هیچ چیز خوش نیست
۲۶ـ حجت: تو رو خدا ما رو ول کنین!
۲۷ـ silentland: ما نسل در بیداری کابوس‌بین هستیم
۲۸ـ LifE iN GnU: پس‌نوشتی دیگر؛ اعتراف
۲۹ـ آخر بازی: هیچ نسلی را نمی‌توان به خاطر چیزی که هست متهم کرد
۳۰ـ روزنامه‌نگار جوان: برای دهه‌ی پنجاهی‌ها، دو طرفِ سکه همیشه خط است
۳۱ـ سیم آخر: اعترافات یک دایناسور
۳۲ـ نگاه نو: دهه‌ی پنجاهی‌ها و دهه‌ی شستی‌ها
 
خوابگرد: متأسفانه گرفتاری خانوادگی اجازه نداد که در مراسم هفتمین جایزه‌ی گلشیری حاضر باشم و انتظار خوانندگان خوابگرد را برای خواندن گزارش‌های خاص خودم پاسخ بدهم؛ ولی پدرام رضایی‌زاده خواهش‌ام را پذیرفت و برای این که سنت‌شکنی نشده باشد، گزارشی نوشت به روایتِ خویش از این مراسم که آن را در این‌جا می‌گذارم برای آن‌ها که نبودند و روایت‌های رسمی را هم نمی‌پسندند. تیتر این گزارش از من است. [ادامـه]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.