خوابگرد قدیم

چند داستانک برگزیده
دیروز، مراسمی در مجموعه‌ی فرهنگی هنری تهران ـ که یک مرکز فرهنگی خصوصی ست ـ برگزار شد و برگزیدگان مسابقه‌ی داستانک‌های فارسی «کشف لحظه» معرفی شدند و جایزه‌هاشان را هم گرفتند. گزارشی از مراسم را می‌توانید در این‌جا بخوانید. هم‌چنین، دیروز، شروع مسابقه‌ی داستان‌های کوتاه کوتاه «جهان معنوی» نیز اعلام شد که قرار است به شکل بین‌المللی و دوزبانه (فارسی و انگلیسی) برگزار شود. توضیحات بیش‌تر در باره‌ی این مسابقه‌ی جدید را هم می‌توانید در سایت آن مطالعه کنید. برای این که در لذت خواندن سه داستانکِ برگزیده شریک‌تان کنم، آن‌ها را در این‌جا می‌آورم، همراهِ داستانکی از مرحوم علی شریعتی که البته از شرکت‌کنندگان نبود و داستانک‌اش در این‌جا جنبه‌ی تزیینی دارد!

برگزیده‌ی نخست: فنجان من، فنجان تو ـ نوشته‌ی نینا ملک
دو فنجان روی میز است. یکی فنجان دسته‌دار سفیدی ست با گل‌های ریز زرد روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن، و دیگری فنجان دسته‌دار سفیدِ دیگری ست با گل‌های ریز زرد دیگری روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن. یکی فنجان من بوده است و دیگری فنجان تو. فنجانی که هنوز قهوه‌ی نیم‌خورده‌ی بدون شکر تو، توی آن باقی‌ ست. در زیر سیگاری روی میز دو سیگار است که یکی هنوز روشن است و نیم‌کشیده و دیگری خاموش. کنار میز دو صندلی چوبی ست، که یکی به طرف دیگری کمی چرخیده است و رویش به سمت میز نیست و دیگری که رویش به سمت میز است. یکی صندلی من بوده است و دیگری صندلی تو، و میز، کنار پنجره ای ست که پرده‌ای ضخیم و سبزرنگ قسمتی از آن را پوشانده است و لای پنجره کمی باز است. نور به آرامی به درون می‌آید و دود آن سیگار روشن بیرون می‌رود، و از شیشه‌ی پنجره حیاط پیداست، با گل‌های ریز زرد بر حاشیه‌ی لبه‌ی باغچه، و در ِ حیاط نیمه‌باز است و کنار در من ایستاده‌ام و تو از پیچ کوچه رد می‌شوی.

برگزیده‌ی دوم: عشق‌ورزی در خطوط ـ نوشته‌ی مهدی زارع
شما محاسبه می‌دانید و ما را  با‌دقت می‌بینید. من و دختر‌ افغانی شانه‌به‌شانه می‌رویم. ملا‌محمد‌جان را اشتباه می‌خواند، ولی خوب می‌خواند. شما مثل پرنده‌ها از جلوی ما می‌پرید. می‌ایستیم. راه تا دورها ادامه دارد و ساکت.
ـ به افغانستان برنمی‌گردم.
ـ دیوانه شدی دختر؟
ـ نه، برنمی‌گردم.
ـ چرا؟
ـ تو آن‌جا نیستی.
ـ من هم می‌آیم افغانستان.
لبخند می‌زند و می‌گوید کاش می‌شد، ولی آن‌جا جایی برای امثال من نیست. می‌گویم: «مگر این‌جا هست؟» می‌گوید، این‌جا هم جایی برای امثال او نیست، و لبخند می‌زند. به هم خیره مانده‌ایم. دست‌اش را دور گردنم می‌اندازد. شما می‌گویید در داستانی با صد و پنجاه کلمه جای این کارها نیست. می‌گوییم به شما چه؟ ما می‌خواهیم در صد و پنجاه کلمه معاشقه کنیم. فضول‌اید؟ اگر خوش‌تان نمی‌آید بروید و ژست‌ها‌تان را آن‌جا بگیرید که بخرند. برای ما دنیا همان لحظه‌ی کوتاه، شیرین بود و شما آن را خراب می‌کردید. شما دوباره می‌پرید. ما همدیگر را گرم می‌بوسیم. شما در آسمان‌اید، آن بالا، و می‌گویید داستانی در صد و پنجاه کلمه. می‌گویم: «همیشه به یاد این لحظه بغض می‌کنم.» می‌گوید همیشه بغض خواهد داشت، و شما در اوج آسمان بی‌ابر پرواز می‌کنید.

برگزیده‌ی سوم: ما با هم هستیم ـ نوشته‌ی امیرتاج‌الدین ریاضی
به لباس‌شویی می‌گویم که خسته نباشد. ملافه‌ها را خوب شسته، اما هنوز بعضی از لباس‌ها لکه‌هاشان باقی مانده. شسته‌های تمیز را می‌ریزم توی سبد و می‌برم برای پهن کردن روی بند. بعد برمی‌گردم و جاروبرقی را برمی‌دارم تا با هم اتاق‌ها را تمیز کنیم. بعدش نوبتِ درست کردن غذا ست. همیشه مواد خامی را که برای غذا لازم است، از دهانِ سرد یخچال بیرون می‌کشم و روی آتش گرم اجاق گاز می‌گذارم. تا  گاز کارش را با آرامش تمام کند، به رادیو ضبط گوش می‌دهم؛‌ خوب می‌خواند، خوب حرف می‌زند، چیزهای خوب یادم می‌دهد،‌ درست  مثل  تلویزیون. از همه ساکت‌تر تلفن است؛ سیاه و سنگین یک گوشه‌ی اتاق روی میز کوچکی نشسته و صدایش در نمی‌آید.
همه‌اش همین است، همین‌ها هستیم، با هم،‌ پشت پرده‌های بسته؛‌ برای تمام روز.

دکتر علی شریعتی ـ کچل سیگاریِ زن‌دار
وقتی کلاس پنجم بودم، پسری درشت‌هیکل تهِ کلاس ما می‌نشست که مظهر تمام چیزهای چندش‌آور دنیا بود و من به سه دلیل از او متنفر بودم. اول این که سیگار می‌کشید. دوم این که کچل بود، و سومین چیز که از همه چندش‌آورتر بود این که، در آن سن زن داشت. سال‌ها گذشت و روزی به اتفاق همسرم از خیابان می‌گذشتم که، همان پسر درشت‌هیکل تهِ کلاس را دیدم؛ درحالی که کچل بودم، سیگار می‌کشیدم، و زن داشتم.

پیوند:
شماری از بهترین داستانک‌های مسابقه‌ را می‌توانید در این صفحه بیابید.

رئیس شورای سیاستگذاری ائمه‌ی جمعه‌ی کشور به خبرگزاری مهر گفت: نزدیک به ۴۰۰ شهر فاقد مصلای نماز جمعه هستند. بیش از ۹۰ مصلای نماز جمعه در شهرهای کشور در حال ساخت است. تا کنون ۱۲۰ مصلای نماز جمعه در کشور احداث شده است که مردم و نمازگزاران از آن استفاده می کنند.

مصلّا (مصلّی) دو معنای اصلی دارد، یکی «نمازگاه» (جای نماز و مسجد) و دیگری «سجاده» (جانمازی). گاهی وقت‌ها کاربرد بیش از حد واژگان عربی در کنار واژگان فارسی، اشتباهات خنده‌داری را ایجاد می‌کند. با مثال معروف سنگ سیاه حجرالاسود که آشنایید. مثال دیگرش که در محیط کارم زیاد با آن روبه‌رو می‌شوم و احتمالاً شما هم از رادیو یا تلویزیون شنیده‌اید، این است: پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله که درود خدا بر او و خاندانش باد! چند وقت پیش هم شاید دیدید که روزنامه‌ی «خبر ورزشی» در شماره‌ی چهارم دی‌ماه امسال خیلی جدی تیتر زده بود: «حسنِ خوبی علی دایی در عمان»!

نکته این است که بسیاری از این اصطلاحات و واژه‌ها از روی بی‌دقتی و نیز بر اثر کاربرد بسیار، به مرور مفهوم دقیق خود را در ذهن گوینده یا نویسنده از دست می‌دهند. نکته‌گیری‌ام را بگذارید به حساب انگیزه‌ای که برای توجه دادن به معنای دقیق کلمه‌ی «مصلّا» یافتم. راستی ساختمان مصلای تهران کی تمام می‌شود؟

رمان پری فرموشی ـ فرشته احمدی ـ نشر ققنوس ـ ۱۳۷۸مدتی ست نشر ققنوس رمان تازه‌ای را به بازار فرستاده که هی می‌خواهم به مخاطبانم بگویم بخوانندش و حال و روزم اجازه نمی‌دهد. رمان «پری فراموشی» فرشته احمدی، نخستین رمان اوست و بخت یارم بود که پیش از انتشار آن را بخوانم و ضمن کار از آن لذت ببرم. هم‌چون شمار زیادی از کتاب‌های دیگری که در ممیزی‌خانه‌ی دولت گیر افتاده‌اند، مجوز نشر این رمان هم بسیار با تأخیر صادر شد، و اکنون باید دوباره این کتاب را دست بگیرم و این بار فقط به عنوان یک خواننده از نو بخوانم‌اش. دست به نقد، بهترین گزینه برای معرفی این کتاب، یادداشتی ست که مدیا کاشیگر در روزنامه‌ی «فرهنگ آشتی» منتشر کرد و من در این‌جا بخشی از آن را بازمی‌نشرم، با این توضیح که کلیدی‌ترین جمله‌ی این معرفی، همان خطی ست که‌آن را بولد کرده‌ام و گمان می‌کنم اگر قرار باشد فقط یک دلیل برای ارزشمندی این رمان بیاوریم، همین یک دلیل کفایت می‌کند.

مدیا کاشیگر: چون حرف‌های مفصلم راجع به رمان فرشته احمدی هنوز منتشر نشده، از این فرصت استفاده می‌کنم تا در حدِ یک توصیه برای خواندن، درباره‌ی‌ «پری فراموشی» بنویسم. پری فراموشی رمانی ست روان‌شناختی و برخلاف دیگر رمان‌های ایرانی از این نوع که تاکنون خوانده‌ام، هرچند روایت به اول شخص مفرد است اما نه به آشفتگی نثر دچار است و نه به آشفتگی اندیشه: رمانی ست راحت که به زبانی راحت نوشته شده و به‌رغم پیچیدگی بی‌پایان آدم‌ها و شخصیت‌هایش، به‌راحتی هم خوانده می‌شود که این موفقیت را فرشته احمدی در درجه‌ی‌ نخست مدیون دو قدرت است: قدرت بدل‌کردن پیش پا افتاده‌ترین اتفاق‌های زندگی به رویداد داستانی و قدرت داستان‌پردازی پر‌تعلیق با همین ماجراهای به‌ظاهر پیش پا افتاده.

گذشته از این، پری فراموشی دومین رمان ایرانی ست که من خوانده‌ام ـ بحث شعر و داستان کوتاه فرق دارد ـ که در آن، راوی زن، سوژه است ـ یعنی نفس درک‌کننده ـ و نه ابژه ـ یعنی نفس درک‌شونده (اولین رمان از این دست، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم زویا پیرزاد بود) و آن‌چه در حدیث نفس این منِ درک‌کننده جالب است این‌که، اسم خودش را در هیچ‌کجا نمی‌گوید و وقتی رمان را می‌بندم، در می‌مانم که خب، این زنی که این‌همه دنیا برای گفتن داشت و می‌تواند هریک از زنان طبقه‌‌ی متوسط باشد که بر سر کار، در مراجعاتم به اداره‌ها و شرکت‌ها و پزشکان و در محفل‌های عمومی و در مهمانی‌های خصوصی می‌بینم، حتی می‌تواند زن خودم باشد، اسم این زن چه بود؟ البته در جایی از رمان، کلیدی برای رسیدن به این اسم هست که آنان که، هم به داستان‌های پلیسی علاقه‌مندند و هم به تاریخ نقاشی، می‌توانند با همین کلید به اسم او برسند ـ انگار نویسنده به‌عمد خواسته باشد یک‌بار دیگر هم به خواننده‌اش بگوید که بله، شناخت زن به آن سادگی‌ها که تو فکر می‌کنی نیست.

در نشستی که برای رونمایی پری فراموشی در نخستین کتاب‌فروشی لواسان برگزار شد، محمدعلی سپانلو گفت که رمان خوب، رمانی ست که منِ خواننده هرقدر هم خوابم بیاید به خودم بگویم تا آخر این فصل را هم می‌خوانم و بعد می‌خوابم و وقتی به آخر فصل رسیدم، کرم‌ام بگیرد دو صفحه از فصل بعد را هم بخوانم و وقتی رمان تمام شد ناگهان متوجه شوم صبح شده است و من شب را اصلاً نخوابیده‌ام. و این دقیقاً بلایی بود که پری فراموشی بر سرم آورد.

دو سه سالی ست که به‌جز شنبه‌های همیشه‌بد، چهارشنبه‌ها هم روز بدی شده؛ به‌خصوص عصرهایش. خبر توقیف کارگزاران را که می‌‌شنوم، ماسک بر دهان و چشم بر آسمان، در سکوتی نفس‌گیر از اندیشه‌ی آینده به خانه می‌رسیم. بازی با پسرم هم امشب بی‌فایده است؛ ذهنم را آسوده نمی‌کند. ساعتی ست باران گرفته. خانه خاموش می‌شود و آرام. به نهج‌البلاغه پناه می‌برم. در گوشه‌ی اتاقم روی زمین می‌نشینم و زیر صدای چک چک قطره‌هایی که از باریکه‌ی کنار کانال کولر بر کف اتاق فرو می‌افتند و نوید فردایی شاید پاک‌تر را می‌دهند، شروع به خواندن می‌کنم. خطبه‌ی ۱۲۹ نگه‌ام می‌دارد:

بندگان خدا! شما و آن‌چه از این دنیا آرزومندید، مهمانانی هستید که مدتی معین برای شما قرار داده شده. بدهکارانی هستید که مهلت کوتاهی در پرداخت آن دارید. و اعمال شما همگی حفظ می‌شود. چه بسیارند تلاشگرانی که به جایی نرسیدند و زحمتکشانی که زیان دیدند. در روزگاری هستید که وبی به آن پشت کرده و می‌گذرد. و بدی به آن روی آورده، پیش می‌تازد. و طمع شیطان در هلاکت مردم بیش‌تر می‌شود. هم‌اکنون روزگاری ست که ساز برگ شیطان تقویت شده، نیرنگ و فریب‌اش همگانی، و به دست آوردن شکار برای او آسان است. به هر سو می‌خواهی بنگر. آیا جز فقیری می‌بینی که با فقر دست و پنجه نرم می‌کند؟ یا ثروتمندی که نعمت خدا را کفران کرده و با بخل ورزیدن در ادای حقوق الهی، ثروت فراوانی گرد آورده است؟ یا سرکشی که گوش او از شنیدن پند و اندرزها کر است؟

و باز می‌خوانم تا به نامه‌ی علی (ع) به مالک اشتر می‌رسم:
مهربانی با مردم را پوشش دل خویش قرار ده، و با همه مهربان باش. مبادا هرگز چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آنان را غنیمت دانی. زیرا مردم دو دسته‌اند، دسته‌ای برادر دینی تو و دسته‌ی دیگر همانند تو در آفرینش‌اند. اگر گناهی از آنان سر می‌زند یا علت‌هایی بر آنان عارض می‌شود، یا خواسته و ناخواسته اشتباهی مرتکب می‌شوند، آنان را ببخشای و بر آنان آسان گیر، آن‌گونه دوست داری خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد...

قطره‌ای نمی‌چکد. گوش تیز می‌کنم. از پشت پنجره صدای باران نمی‌آید. امروز که فردای چهارشنبه‌ای دیگر است، یک روزنامه‌ی دیگر منتشر نمی‌شود. کاش این هوای آلوده قدری پاک می‌شد...

شاید مرتبط: [+ و + و + و + و + و +]

حسین علیزاده در کنسرت نی‌نوا و ترکمن ـ دی‌ماه ۸۷در این روزها که انگار آلودگی فضای سیاسی و فرهنگی ایران را با فرچه‌ای به بزرگی مثلاً برج میلاد بر آسمان بی‌حال تهران کشیده‌اند، و پس از نزدیک یک ماه نفس‌تنگی و تحمل درد و رنج بیماری، تنها چیزی که می‌توانست تا این حد از خاکِ سنگین رخوت و غبار زبر ِ نومیدی رهایم کند، نشستن در برابر ارکستر ناسیونال اکراین بود و شنیدنِ از نزدیکِ «نی‌نوا»ی جاودان علیزاده و «ترکمن» وحشی او که هم‌چنان در عمق جانم می‌تازد و نوای فروبرنده‌ی «کلیدر» درویشی.

آن‌چه دیشب در تالار کشور با همراهی ارکستر اجرا شد، قطعاتی بود که «روایت» در آن‌ها موج می‌زد. چه سوئیت «کلیدر» که اساس‌اش رمان کلیدر دولت‌آبادی بود و اکنون دیگر می‌توانیم آن را یک بوم‌نهاد فرهنگی ایرانی بخوانیم، و چه «عصیان» و «نی‌نوا» و حتا «ترکمن» علیزاده که برای نخستین بار با ارکستر اجرا شد و مسعود شعاری و بهداد بابایی در کنار علیزاده که «شورانگیز»ش را می‌نواخت، به سه‌تار، چنان جنون‌آمیز ناخن می‌زدند.

موسیقی (سنتی) ایرانی در ذات خود روایت‌گر نیست، ولی آکنده است از تم‌هایی که می‌توان بر آن‌ها تکیه کرد و نوع روایت‌گرش را باز سرود. کاری که درویشی مستقیماً با تأثیرپذیری از رمان «کلیدر» کرده است و هم‌چون اصل اثر که یک اثر ادبی ست، روایتی طولی از آن در جهان موسیقی ارکسترال بازآفریده است. «نی‌نوا»ی علیزاده در این عرصه بی‌تردید شاخص‌تر است. کیست که نگوید «نی‌نوا» هم‌چون اثری روایی با رنگ و بویی کاملاً ایرانی، شنونده‌ را آرام به درون خود می‌کشد، به راوی اثر که همان «نی» است نزدیک می‌کند و او را پا به پای «راوی» از تاریخچه‌ای از غم و جنگ و هجران و آشوب می‌گذراند و آخر سر وی را به دروازه‌ی امید می‌کشاند؟

یا حتا از «عصیان» بگوییم و از «ترکمن» که این هر دو نیز نوعِ روایت‌گری از موسیقی ایرانی‌اند؛ هرچند روایت‌شان نه در طول که در عرض رخ می‌دهد و به روایت مدرن نزدیک‌ می‌شود. مگر جز این است که از دل نغمه‌ی آشنا و کهن «ترکمن»، جهانی از گفت‌وگو درمی‌گیرد که چندان اوج و فرودی کلاسیک ندارد و احساسی را روایت می‌کند که هر شنونده (خواننده)ای از منظر جهان‌نگری خویش با آن همراه می‌شود و بی‌پایانی‌اش چون آخرین سطر یک داستان کوتاه مدرن، وی را به درنگی نه فقط در احساس اثر که در جایگاه خویش نسبت به درون‌مایه‌ی اثر وامی‌دارد.

و چه خالی ست این روزها جای بزرگ‌مردانی آفریننده که همچون علیزاده، بر اندام تکرار و رخوت موسیقی ایرانی که با هرزگیاهانی به نام موسیقی ایرانی عامه‌پسند هم پوشیده شده، نیشتر بیداری و زندگی بزنند و صداهای تازه‌ای از موسیقی ایرانی برآرند؟ نه «نی‌نوا» و نه «ترکمن» هیچ‌یک اثر تازه‌آفریده‌ای نیستند، ولی باید در سالن می‌بودید تا می‌دیدید که هنگام اجرای این دو اثر، جمعیت شنوندگان چگونه میخکوب و مبهوت‌اند و چگونه پای «نی‌نوا» اشک می‌ریختند و پای «ترکمن» اندرونه‌شان غوغا بود. شاید اگر «کلیدر» درویشی هم «راوی» ایرانی ِ مستقلی به‌جز «ویولون» می‌داشت، احساس‌شان بیش از اینی بود که در میان‌شان جوشید.

وقتی نوازندگان اوکراینی «نی‌‌نوا» را می‌نواختند، می‌اندیشیدم برای ایشان چه تفاوتی دارد نواختن آن یا قطعه‌ی «شیشه رنگی» هوشیار خیام، و وقتی «نی‌نوا» با تک‌نوازی بسیار زیبای پاشا هنجنی تمام شد و آن همه ابراز احساسات در میان سه هزار شنونده به موج افتاد، آشکارا می‌شد حیرت و بهت را که رنگی هم از شوق داشت، در چشمان‌شان دید. شک ندارم که هیچ‌یک از آن‌ها نمی‌دانستند که این جمعیت فقط برای شنیدن موسیقی علیزاده و درویشی نیامده بودند، که برای  اجرای زنده‌ی «نی‌نوا»، «ترکمن» و حتا «کلیدر» آمده بودند.

پرسش بعدی‌ام اما سخت‌تر بود. بیش از ۲۵ سال از اجرای «نی‌نوا» به شکل کنونی می‌گذرد. در این سال‌ها رادیو و تلویزیون با پخش ده هزارباره‌ی بخش‌هایی از آن، از هیچ کوشش ناخواسته‌ای برای دم دستی کردن آن فروگذار نکرده است. اما این موسیقی که به زعم خودِ علیزاده، خاطره‌ای ست از روزگاران سختی که بر مردم این سرزمین گذشته، چرا هنوز تا این اندازه عمیق زنده، تازه، آشنا و اثرگذار است؟ «نی‌نوا» در این روزها و حتا در نسل جوان، چرا هنوز می‌لرزاند، می‌گریاند و چشم امید را به دوردست‌هایی شاید آرام و شادمان خیره می‌کند؟ بر ما چه گذشته و هنوز می‌گذرد که نوازندگان اکراینی نمی‌دانستند و نمی‌دانند؟!

آن‌جا که پنچرگیر‌ها تمام می‌شوندپدرام رضایی‌زاده: خلاقیت افسارگسیخته‌، شاید مهم‌ترین ویژگی اولین مجموعه‌داستان حامد حبیبی، «ماه و مس» بود؛ خلاقیتی که گاه چنان پیش می‌رفت و عناصر داستان را کنار می‌زد که از بعضی داستان‌های «ماه و مس» طرح‌هایی عقیم یا ناتمام می‌ساخت که مضمون جذابی داشتند. برای همین است که خیال می‌کنم اهمیت داستان‌های مجموعه‌ی «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» بیش از هرچیز در مهار کردن همین خلاقیت است و مرعوب نشدن در برابر آن. تجربه‌گرایی، سرک کشیدن به فضاهای بکر و متفاوت و طنازی انگار در دومین مجموعه‌داستان حبیبی تنها در جهت ساختن یک جهان داستانی حرکت کرده‌اند و حالا می‌توان در پس داستان‌های این مجموعه، به سادگی، اندیشه و نگاهی خاص و اصیل را پیدا کرد.

داستان‌های «اشکاف»، «اکازیون»، «شوخی»، «شب در ساتن سفید» و «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» ایده‌های جذابی دارند و هریک می‌توانند هر نویسنده‌ی بی‌تجربه‌ای را ذوق‌زده کنند و از داستان ترکیبی ناهمگون، بدشکل و آمیخته با شتابزدگی بسازند، اما روایت حبیبی از این مضامین ـ که محصول زاویه‌ی دید انتخابی، زبان روایت و نوع نگاه او به یک موقعیت داستانی است ـ دست‌کم عاری از هرگونه شیفتگی ست؛ هرچند همین ویژگی‌ها در نهایت، و اگر داستان «فیدل» را کنار بگذاریم، نوعی تک صدایی ـ به معنای وجود یک داستان‌گوی واحد ـ را به مجموعه می‌بخشد و بازشناختن راوی تکراری داستان‌ها با آن شیوه و لحن روایت و نگاه یکسان ‌ـ اما ویژه‌ ـ  به پدیده‌ها چندان دشوار نیست.

ایده و مضمون اصلی یک داستان و ارتباطش با خلاقیت یک نویسنده، چیزی ست که معمولاً در سیاهه‌های مغرضانه‌ی یادداشت‌نویسانی که تلاش می‌کنند با بی‌اعتبار کردن نویسنده برای خود اعتبار و هویتی دست‌وپا کنند، اهمیتی دوچندان پیدا می‌کند؛ سیاهه‌هایی که با درهم‌ریختن مرز میان «تقلید» و «دوباره نگاه کردن به یک مضمون کهنه از زاویه‌ای متفاوت» و البته کلیشه‌ای و تکراری نشان دادن همه چیز ـ از رابطه‌ی زن و مردی که در یک «آپارتمان» به جان هم افتاده‌اند تا داستان‌هایی که کوچکترین مولفه‌ای از آثار گوتیک، جنگی و سیاسی پیش از خود را همراه داشته باشند ـ سعی در بی‌ارزش خواندن یک داستان یا مجموعه‌ای از داستان‌ها را دارند.

درچنین رویکردی، آن‌چه بر ارزش داستان می‌افزاید، نه خلاقیت که کم‌دانشی یادداشت‌نویس و ناتوانی‌‌اش در پیدا کردن ما‌به‌ازاهای بیرونی و غیرداستانی موتیف‌ها است. با همین نگاه می‌شود سراغ داستان «شب در ساتن سفید» رفت و از شباهت‌های آشکارش با فیلم Duplex دنی دِویتو حرف زد و داستان را ترکیبی از فیلم دویتو و «دیگران» آمنابار دانست؛ یا از «عشق سگی» ایناریتو و «ماجرا»ی آنتونیونی نوشت و از ردپای‌شان در داستان «اشکاف»، و دست آخر «شوخی» و «آنجا که پنچرگیری‌ها...» را با داستان‌های موفق محمدعلی و میرصادقی و روایت‌شان از دنیای ملال‌آور و درآستانه‌ی ویرانی کارمندان مقایسه کرد و کار مجموعه و نویسنده‌اش را یکسره کرد.

اصلاً با این مجموعه و آن‌ها که قدیمی‌ترند هم کاری ندارم، اما ـ مثلاً از مجموعه‌های مطرح همین یکی دوسال ـ تصور کنید بخواهیم داستان خوب «صف دراز مورچگان» حافظ خیاوی را ـ که کم‌وبیش افتباسی است از یک فیلم سینمایی ـ داوری کنیم، یا بی‌توجه به ظرافت‌ها، پرداخت و پایان‌بندی دو داستان «نرد» و «نامه‌ به یک دوست قدیمی» میترا الیاتی، این دو داستان را نقد کنیم، چه اتفاقی می‌افتد؟ که اگر این «تیزبازی‌»ها و «مچ‌گیری»‌های ساده‌انگارانه‌‌، نادیده گرفتن برخورد متفاوت نویسنده با موقعیت‌های داستانی، کم اهمیت جلوه دادن فرم و همین‌طور ساختار داستان، مجال خودنمایی بیابند، نه نشانی از داستان می‌ماند و نه از داستان‌نویس.

داستان‌های «آن‌جا که پنچرگیری‌ها...» بی‌نقص نیستند و اگرچه به گمانم در فضاسازی یکی از بهترین‌های این چند سال‌اند، اما آدم‌های داستان‌های حبیبی گاه آن‌چنان که باید و شاید ساخته نمی‌شوند، در سایه می‌مانند و روابط‌شان با دیگر شخصیت‌های داستان لنگ می‌زند. شاید اگر یکی از «موسپیدها»ی ادبیات و «باتجربه»ترها ـ که بعضی‌هایشان هم ظاهراً این روزها ناراحت‌اند از توجه رسانه‌ها و مخاطبان به «تازه از راه رسیده‌ها» و آثارشان ـ این داستان‌ها را دست می‌گرفتند، حاصل کار، حرفه‌ای‌تر و خوش‌ساخت‌تر از آب درمی‌آمد؛ اما بعید می‌دانم کسی مثل حبیبی بتواند از «هراس و دلهره» و «طنز» ترکیبی چنین ناهنجار اما بدیع و هنجار بسازد.

فضاهای گروتسک داستان‌های «شوخی»، «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»، «اکازیون»، «اشکاف» و حتی پاره‌هایی از «شب ناتمام»، این طور درونی کردن  ترس و پوچی و سپس مضحک جلوه دادن‌شان، تحریف حقیقت و مبالغه در همه چیز ـ چنان که هرتلاشی برای تطبیق واقعیت‌ داستانی و واقعیت بیرونی را بی‌ثمر می‌گذارد ـ  در ادبیات داستانی ما کم‌نظیرند. حسین سناپور و فتح‌الله بی‌نیاز نیز البته در بعضی آثارشان به سراغ فضاهای گروتسک رفته‌اند و در داستانی کردن این مفهوم موفق بوده‌اند، اما  داستان‌های حبیبی ـ شاید به دلیل همان برجسته بودن فضاسازی‌هایشان و برتری فضاسازی بر دیگر عناصر داستان ـ عرصه‌ی وسیع‌تری هستند برای تاخت و تاز مفهوم جذاب اما ـ در ایران ـ مهجور گروتسک.

نسل تازه‌ای از نویسندگان در راه‌اند و استقبال خوب مخاطبان ادبیات داستانی از آثار این ـ به قول بعضی‌ ـ «تازه از راه رسیده‌ها» نشان می‌دهد که باید این نسل، نظرگاه، آداب و جهان‌شان را جدی‌تر گرفت. حبیبی اما با  «اکازیون»، «شب در ساتن سفید»، «فیدل»، «اشکاف» و «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» پیشنهادهای جذاب و متفاوتی را پیش روی مخاطبان ادبیات داستانی گذاشته و حالا دیگر نویسنده‌ای تثبیت‌شده است. نویسنده‌ای که از درجا زدن بی‌زار است و عاشق تجربه‌های تازه و بدیع، که توقع ما و حتا موسپیدهای ظاهراً دلخور را نیز از خود افزون‌تر می‌کند.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.