خوابگرد قدیم

با به پایان رسیدن مرحله‌ی نخستِ نهمین دور‌ه‌ی جایز‌ه‌ی هوشنگ گلشیری و جمع‌بندی امتیازهایی که نظردهندگان مرحله‌ی اول به ۴۳ مجموعه‌داستان منتشرشده در سال ۱۳۸۷ داده بودند، آثار زیر به مرحله‌ی دوم جایزه راه یافتند. در این مرحله، داوران منتخب بنیاد، این آثار را داوری و از میان آن‌ها برندگان این دوره را انتخاب خواهند کرد. بنیاد امیدوار است که کار داوری تا اواسط اسفندماه به پایان رسد و در مراسمی برندگان اعلام شوند. چنان‌که پیش‌تر نیز اعلام شده است، بنیاد تصمیم دارد که امسال در مراسم جایزه با اهدای تندیس و لوح تقدیر بنیاد گلشیری به خانواد‌ه‌ی زنده‌یاد اسماعیل فصیح، یاد این داستان‌نویس معاصر را نیز گرامی دارد.

برندگان در دو گروه مجموعه‌داستان و مجموعه‌داستان اول معرفی خواهند شد و تندیس جایزه، لوح تقدیر و مبلغ ده میلیون ریال به هریک از برندگان تعلق خواهد گرفت. بنا بر اعلام قبلی، امسال جایز‌ه‌ی گلشیری فقط به مجموعه‌داستان تعلق خواهد گرفت و سال دیگر رمان‌های منتشرشده در سال‌های ۸۷ و ۸۸ در روند داوری دهمین دور‌ه‌ی جایزه شرکت خواهند کرد.

نامزدهای بخش مجموعه‌داستان
(از نویسندگانی که پیش‌تر در ایران مجموعه‌داستان منتشر کرده‌اند)
ـ پیمان اسماعیلی، «برف و سمفونی ابری»، نشر چشمه
ـ حامد حبیبی، «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»، ققنوس
ـ حمیدرضا نجفی، «دیوانه در مهتاب»، چشمه
ـ فریبا وفی، «در راه ویلا»، چشمه

نامزدهای بخش مجموعه‌داستان اول
(از نویسندگانی که پیش‌تر در ایران مجموعه‌داستان منتشر نکرده‌اند)
ـ حامد اسماعیلیون، «آویشن قشنگ نیست»، ثالث
ـ مرجان بصیری، «شهر یک‌نفره»، ققنوس
ـ پدرام رضایی‌زاده، «مرگ‌بازی»، چشمه

امروز شماره‌ی بیست و هشتم مجله‌ی «فرهنگ و آهنگ» منتشر شد. «فرهنگ و آهنگ» یکی از چند مجله‌ی تخصصی موسیقی ست و مناسب‌ترین ِ آن‌ها با سلیقه‌ی من. طراحی گرافیک چشم‌نواز و پرونده‌های پر و پیمانِ ویژه‌ی هر شماره از امتیازات این نشریه است.

اما شماره‌ی بیست و هشتم یک‌جا یادنامه‌‌ای ست برای زنده‌یاد پرویز مشکاتیان. هنوز فرصت نکرده‌ام آن را مطالعه کنم، اما از میان فهرست مطالب، این‌ها به نظرم چشمگیرترند: گفت‌وگو با حسین علیزده و یادداشت‌هایی به قلم سیمین بهبهانی، شهرام ناظری، آیدین آغداشلو، جواد مجابی، هوشنگ کامکار. هم‌چنین در این یادنامه دو مقاله از آروین صداقت‌کیش منتشر شده با عنوان‌های «کشف دورنمای ویژگی‌های زمانی در ساختمان آثار سازی مشکاتیان» و «شیوه‌ی سنتورنوازی مشکاتیان».

آروین صداقت‌کیش، پژوهشگر و منتقد موسیقی در حوادث روز عاشورا بازداشت شد و هنوز در بازداشت است. چند روز پیش، کیوان فرزین، مدیر مسئول «فرهنگ و آهنگ» و بهرنگ تنکابنی، سردبیر مجله هم در دفتر نشریه بازداشت شدند. شماره‌ی بیست و هشتم این نشریه در غیاب این سه تن روی دکه‌ها آمده و ایشان خود هنوز رنگ آن را ندیده‌اند. سپاسگزار تلاش ایشان‌ایم در این عرصه و آرزومند آزادی‌شان.

نشست‌های شهرکتاب چهار سال پیش با جلسه‌ی نقد و بررسی كتاب «بیست و یك داستان از نویسندگان معاصر فرانسه» آغاز شد و تاکنون ۳۱۴ نشست و درس‌گفتار در این مرکز فرهنگی برگزار شده است که از این میان ۱۱۱ نشست به نقد و نظریه‌ی ادبی، زبان‌شناسی، نقد و بررسی کتاب‌هایی در حیطه‌ی‌ ادبیات و زبان‌شناسی و فرهنگ اختصاص داشته، ۱۴۲ درس‌گفتار درباره‌ی مولانا، فردوسی و سعدی و ۶۱ نشست نیز در حوزه‌ی اندیشه برگزار شده است. افزون بر این، دو دوره مسابقه‌ی داستان‌کوتاه‌نویسی هم در کارنامه‌ی شهر کتاب ثبت شده است. دیشب، مراسم چهارسالگی بخش فرهنگی شهر کتاب برگزار شد. گزارش این نشست را در این‌جا بخوانید.

از دلخوشی‌های این روزها، یکی بازگشت لذت ورق زدن و مطالعه در حدِ خوردنِ یک مجله‌ است. لذتی که نزدیک بود به نوستالژی تبدیل شود و حالا سه هفته‌ای ست با انتشار شکل جدید «ایران‌دخت» از نو در من زنده شده. از طرح جلد ایران‌دخت و خودِ نام ناگزیرش که بگذریم، همه چیز آن رنگ و بوی مرحوم «شهروند امروز» دارد. و برای من یکی شاید، خواندنی‌ترین بخش آن، یادداشتِ چندپاره‌ی محمد قوچانی ست زیر عنوان «خبرنگار، سردبیر». یعنی که به جای سرمقاله یا یادداشت‌های تحلیلی همیشگی‌اش، با دو صفحه متن روبه‌روییم که مثلاً این شماره در ۹ بخش متفاوت نوشته شده است. از سیاست و اندیشه گرفته تا کارتون و کتاب. «ایران‌دخت» را هم مثل «شهروند امروز» نمی‌توان فقط تورق کرد و یکی دو صفحه‌اش را خواند و از آن گذشت؛ کاری که با بیش‌تر مجلات می‌کنیم. تورق آن یعنی، گزینش و برنامه‌ریزی برای خواندن بخش‌های متنوع آن. و در این روزگار پرشتاب، تا بیایی از پس مطالعه‌ی گزیده‌هایت هم بربیایی، هفته به سر رسیده و شماره‌ی بعدی را باید از روی دکه برداری.

برای ما که بخش‌های هنری و فرهنگی «ایران‌دخت» مهم است، این شماره پرونده‌ی ویژه‌ای دارد در باره‌ی فرهنگستان هنر و جانشین میرحسین موسوی برای ریاست فرهنگستان، یعنی علی معلم دامغانی. در بخش «کافه» هم که تا دل‌تان بخواهد از نویسنده‌ها و مترجم‌ها و هنرمندها و آثارشان سخن هست. اما نمی‌توانم نگویم از شماره‌ی هفته‌ی پیش که یادداشت مهدی یزدانی‌خرم در باره‌ی کتاب رضا کیانیان و نیز مصاحبه‌ی مفصلی که با خودِ او کرده بودند، عجیب به دلم نشست. هم از نظر صراحتی که در نقد این کتاب و نویسنده‌اش خرج شده بود، هم از خویشتن‌داری رضا کیانیان در آن مصاحبه‌ی پوست‌کن که مرا یاد نویسندگان حرفه‌ای‌مان انداخت، البته معکوس! که از کم‌ترین سطر منفی از نقدی هم بر کار خود یا شخصیت حرفه‌ای خود چنان برمی‌آشوبند که برای جبران تلفاتِ حاشیه‌ای آن، از هیچ کس هیچ کاری برنمی‌آید!

و دیگری، بخش ادبیات آن که پرونده‌ای بود ویژه‌ی جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات. در این پرونده سعی شده بود هر اثر برگزیده با دو نگاه تقریباً متفاوت بررسی شود. در این یادداشت‌ها، نوشته‌ی سیدحسن فرامرزی بسیار آتشین بود. به یاد ندارم در سال‌های اخیر کسی چنین تند و عتاب‌آلود بر آن‌چه به مکتب گلشیری و شاگردانش مشهور شده، تاخته باشد. فارغ از موافقت یا مخالفت با آن، نفس انتشار این جور نوشته‌ها را تا وقتی بر مدار توهین و تحقیر نگردند، خیلی می‌پسندم. اما یادداشتی هم بود در شماره‌ی پیشین از علیرضا کیوانی‌نژاد در نقد «نگران نباش» مهسا محب‌علی. بی‌تعارف بگویم که از چاپ این متن بسیار ضعیف و از جهتی بی‌ربط که بخش عمده‌ی آن نقل قول از لغت‌نامه‌ی دهخدا و... بود جا خوردم. حرفم، شایستگی چاپ هر متنی در نقدِ مثبت یا منفی یک اثر در نشریه‌ای همچون «ایران‌دخت» است. وگرنه این رمان اشکالاتی اساسی دارد که اتفاقاً یکی از آن‌ها در نوشته‌ی مریم منصوری در همین پرونده به خوبی مطرح شده بود.

از دلخوشی مجله‌ای که بگذریم، شاید بشود به روزنامه‌ی «بهار» هم دل خوش کرد. روزنامه‌ای که بی سر و صدا و در صفحات محدود از شنبه منتشر شده و کاملاً آشکار است که بسیار محتاطانه پیش می‌رود تا معلوم شود قرار است بماند و بال بگشاید یا باز هم توقیف شود. این روزها وقتی اخطارهای روزانه‌ی مفصل دولت به روزنامه‌هایی مثل «اعتماد» را می‌خوانیم، با این همه محافظه‌کاری شدید که گاهی از آن ملول هم می‌شویم، از انتشار روزنامه‌ی اصلاح‌طلبانه‌ای دیگر مثل «بهار» نمی‌دانیم خوشحال شویم یا نگران؟ هر چه هست، این روزها در کویری قدم می‌زنیم و چشم می‌دوانیم که هر خرده‌آبی، حتا اگر سراب باشد، به پای رفتن‌مان کمی انگیزه و شتاب می‌بخشد.

و دل‌نگرانی‌‌ها
از این همه اضطراب و نگرانی عمومی که بگذریم، چه چیزی می‌تواند بیش از صدای لرزان پدری دل را به‌ آشوب بیندازد که پسر جوان‌اش را و به قول خودش سرمایه‌ی عزیز عمرش را برده‌اند و هیچ خبری جز یک تماس چندثانیه‌ای یک‌طرفه از او ندارد. یونس تراکمه را می‌گویم که اردوان‌اش را گویا چون در یک زمان نامناسب در مکانی نامناسب بوده، به زندان برده‌اند. از اردوان گاهی فقط یادداشتی خوانده‌ام، اما یونس را خوب می‌شناسم. دیروز با همان صدایی که گریه‌ای تمام‌نانشدنی پشتِ آن بود پرسید: رضا، تو پسر داری، نه؟ سؤالش دلم را لرزاند. فقط توانستم به آرامش و خاموشی دعوت‌اش کنم. و مگر جز این کاری برمی‌آید در این روزهای دلهره و نگرانی؟ روزی نیست که به خانواده‌ی جواد ماه‌زاده فکر نکنم. خلیل درمنکی، منتقد خوب‌مان هم از عاشورا در زندان است و خبری از او نیست. رضا نجفی، مترجم و نویسنده را هم نمی‌دانیم چرا گرفته‌اند. و ما، خاموشانه فریاد می‌زنیم که فأین تذهبون؟

سعدی عاشقانه گفته است این را اما وصف حالی ست عجیب:
ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
موجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره‌ی مجروح عشق نیست به جز خامشی

وضعیت کشور امروز چون رودخانه‌ی خروشان عظیمی ست که سیلاب‌های تند و حوادث گوناگون باعث طغیان و گل‌آلود شدن آن شده است. آرام کردن این رودخانه‌ی بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان‌پذیر نیست. راه حل، در روانه ساختن نهرها و چشمه‌هایی از آب روشن و شیرین به بستر این رودخانه است که به‌تدریج و طی یک فرآیند تدریجی کیفیت آب و وضع رودخانه را تغییر دهد. و در این میان، حتا یک جوی کوچک زلال هم می‌تواند مغتنم باشد. [متن کامل]

تیتر از:
الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله واولئک هم اولوا الالباب (زمر ـ ۱۸)

نامه‌ی حدود نود نویسنده، مترجم، شاعر و روزنامه‌نگار فرهنگی به رئیس قوه‌ی قضاییه برای آزادی جواد ماه‌زاده، داستان‌نویس و منتقد  ادبی

با سلام
به استحضار می‌رساند که قریب به ۸۰ روز از بازداشت آقای جواد ماه‌زاده از نویسندگان و منتقدان ادبی کشور می‌گذرد، در حالی که او در جامعه‌ی فرهنگی کشور به اعتدال مشهور است و یکی از خدمتگزاران جوان و بی‌ادعا به فرهنگ کشور است. برای آشنایی بیشتر جناب‌عالی با ایشان ناگزیریم دوباره تکرار کنیم که او نویسنده‌ی رمان «خنده‌ات را از من بگیر» و بیش از صدها نقد و مقاله درباره‌ی ادبیات، فرهنگ و هنر این کشور است و جناب‌عالی خودتان مستحضرید که زندانی شدن چنین چهره‌های فرهیخته‌ای نه تنها باعث به وجود آمدن ابهام‌های جدی در افکار عمومی جامعه‌ی فرهنگی و هنری کشور می‌شود که تداوم بازداشت آنان موجب خسران برای فرهنگ کشور است و زمان‌هایی که آنان باید صرف خدمت به فرهنگ این مروز و بوم کنند، در بازداشت و زندان سپری می‌شود.

انتظار امضا کنندگان زیر ـ که همگی از اهل فرهنگ این کشور هستند ـ از جناب‌عالی این است که دستور فرمایید ضمن رعایت حقوق قانونی ایشان و همچنین برخورد همراه با رأفت با ایشان، هر چه سریع‌تر زمینه‌ی آزادی ایشان فراهم آورده شود. 
 
امضاکنندگان:
رسول آبادیان، شبنم آذر، محمد آشور، شمس آقاجانی، مریم آموسا، فرزانه ابراهیم‌زاده، شهره احدیت، پگاه احمدی، پیمان اسماعیلی، محمدهاشم اکبریانی، ماهزاده امیری، ناتاشا امیری،طاهره ایبد، فرهاد بابایی، سهام‌‌الدین بورقانی، علیرضا بهنام، فتح الله بی‌نیاز، احمد پرهیزی، یونس تراکمه، رویا تفتی، بهرنگ تنکابنی، محمد تنگستانی، مجید تیموری، زهرا حاج محمدی، حامد حبیبی، مهدی حجوانی، سپیده جدیری، حمید جعفری، مهری جعفری، نوشین جعفری، چوکا چکاد چوکا، ع. حسنی‌زاده، مهین خدیوی، الهه خسروی، سارا خلیلی، علی دهباشی، علی دهقان، طاهره رحیمی، ثمینا رستگاری، نیلوفر رستمی، رویا زرین، محمدمهدی ساکی، علی اصغر سیدآبادی، علی شروقی، حسین شیخ الاسلامی، سجاد صاحبان‌زند، کمال صادقی، فرزانه طاهری، احسان عابدی، جواد عاطفه، سعید عباسپور، فریدون عموزاده خلیلی، غلامی علیرضا، ناصر غیاثی، مانلی فخریان، محسن فرجی، حسن فرهنگی، گیسو فغفوری، خجسته کیهان، کامران محمدی، سهیل محمودی، عباس مخبر، ابولحسن مختاباد، الهام ملک‌پور، لیلا ملک محمدی، علی ملیحی، مریم منصوری، سمانه موسوی، رامین مولایی، مریم مهتدی، سپینود ناجیان، گلاویژ نادری، آرش نصرت‌اللهی، فرشته نوبخت، یاسر نوروزی، اصغر نوری، حسین نوری‌نیا، حسین نوش‌آذر، محمد ولی‌زاده، فرزاد هاشم‌پور، حسن همایون، احسان هوشمند، پیمان هوشمندزاده، رضی هیرمندی، امیرحسین یزدان‌بد، مهدی یزادنی خرم، حامد یوسفی، مجید یوسفی.

کسی برایم کامنت گذاشته و گفته که مرا پایبند به اصول دینی می‌داند و خواسته دیدگاه‌ام را در باره‌ی حوادث عاشورای تهران بنویسم یا اگر نمی‌توانم واضح بگویم، در قالب چیزی دیگر حرفم را بزنم. چون بر اصول دینی تأکید کرده، فقط دو روایت مسلّم از پیامبر اسلام می‌آورم.

در کتاب «گناهان کبیره» جلد یکم چنین آمده است: به رسول گرامی اسلام خبر رسید که یک نفر مسلمان کشته شده و جسدش در محل «جهینه» افتاده است. حضرت حرکت کرد و مردمی که از این واقعه باخبر شدند نیز آمدند تا به کشته رسیدند. حضرت فرمود: قاتل او کیست؟ عرض کردند: ای رسول خدا! ما نمی‌دانیم. آن حضرت از روی شگفتی فرمود: کشته‌ای در میان مسلمانان افتاده باشد و قاتل‌اش پیدا نباشد؟ سوگند به خدایی که مرا به پیامبری برگزیده است، اگر اهل آسمان‌ها و زمین در خون یک نفر مسلمان شرکت کنند و به آن راضی باشند، به درستی که خداوند همه‌ی آن‌ها را عذاب خواهد فرمود و به آتش جهنم خواهد انداخت.

روایت دیگر از «صحیح» بخاری و مسلم است. اسامة بن زید گفت: رسول خداوند (ص) ما را به سوی منطقه «حُرَقَة» فرستاد. پس ما صبح زود بر آن قوم حمله بردیم و آنان را شکست دادیم. من و مردی از انصار مردی از آنان را دنبال کردیم تا آن‌که وی را گیر آوردیم و خواستیم او را بکشیم که او گفت: لا اله الا الله. با گفتن این جمله، دوست انصاری‌ام دست از او کشید و رهایش کرد اما من وی را با نیزه‌ام زدم و به قتلش رساندم. هنگامی که به نزد رسول‌الله (ص) بازآمدیم وی از جریان باخبر شد. پس خطاب به من فرمود: «ای اسامة... ای اسامة! آیا بعد از آن‌که لا اله الا الله را گفت وی را کشتی؟» من گفتم: او از ترس مرگ آن را گفت. رسول‌الله [از روی خشم] آن‌قدر سخن خود را تکرار کرد که آرزو کردم کاش قبل از آن روز مسلمان نشده بودم.

سوای لرزیدن از خشونتی که دارد موج می‌بردارد و راه بازگشت و اصلاح را سنگلاخ‌تر و خون‌بار‌تر می‌کند، تحلیل رویدادهای عاشورای خونین تهران کار من نیست. اما اگر به تحلیل مفیدِ عاشورای حسینی علاقه‌مندید، پیشنهاد می‌کنم این مقاله‌ی کوتاهِ ابوالفضل شکوری را بخوانید در پاسخ به این پرسش که: در يک جامعه‌ی مسلمان، قتل امام حسين(ع) چگونه ممکن شد؟

پیوند:
:: يعنی به گردنِ کی‌ ست؟

نگاهی کوتاه به رمان «مونالیزای منتشر» شاهرخ گیوا
محمدحسن شهسواری: گویی قرار بر این مدار است در هر رمان خوب، سرنوشت به گونه‌ای رقم بخورد که نقطه قوت آن به نقطه ضعف تبدیل ‌شود. ظاهرا رمان‌نویسان اندکی در زمان نگارش اثر توانسته‌اند هم همه‌ی اهداف ذهنی خود را محقق کنند و هم عناصر داستانی را قربانی خواسته‌های خود نکنند. و شاهکارها محصول چنین پروسه‌ای هستند. «مونالیزای منتشر» نیز از این قاعده مستثنا نیست. نویسنده سعی کرده‌ از پی روایت تکرار عشقی مجنون‌وار، تاریخ معاصر ایران (از شکست مفتضحانه برابر روس تا امروز) را نقالی کند. و دقیقا همین بلندپروازی در خور تقدیر، چشم اسفندیار او شده است.

گاهی شاهکارها به هوش خالقان‌شان تکیه می‌کنند. به این معنا که نویسنده با هوشمندی تواضع پیشه می‌کند و وقتی می‌خواهد طرحی نو دراندازد، رمان‌ش را بر عناصر اندکی استوار می‌کند. به طور مثال «صادق هدایت» هنگام نگارش «بوف کور» با بردن شخصیت‌اش به فضایی تخیلی و با ایجاد وهمی پیچیده در تار و پود روابط میان شخصیت‌ها، متواضعانه مخاطب را در انتظار عناصری مانند شخصیت‌پردازی (به معنای آکادمیک آن) و یا فضاسازی رئالیستی از وقایع، مکان‌ و زمان نمی‌گذارد. «هوشنگ گلشیری» هم در «شازده احتجاب» با تکیه بر تسلسل تاریخی استبداد این مرز بوم و بردن آن در میان نسلی از یک خاندان و در زمان و مکانی محدود، تمرکز خود را بر روایت پر پیچ خم خود می‌گذارد ومخاطب برگزیده‌ی خود را سیراب می‌کند.

متخصصان دراماتورژی توصیه می‌کنند نویسندگانی که قصد نگارش متنی دراماتیک دارند تا جایی که می‌توانند از ازدیاد پرده‌های داستان بپرهیزند زیرا که هر پرده نیازمند مقدمه، میانه و پایان مخصوص به خود است و این یعنی صرف انرژی مضاعف از سوی نویسنده. به همین دلیل است که آفرینش یک مجموعه داستان خوب، سخت‌تر از نگارش یک رمان خوب است. زیرا که نویسنده در یک مجموعه داستان، با مثلا هشت داستان، هشت پرده می‌آفریند اما یک رمان با حجمی حدود صد و پنجاه صفحه، در نهایت به سه پرده نیازمند است. نویسنده‌ی مونالیزای منتشر با اختصاص نه فصل، نه داستان مستقل آفریده که در برخی توانسته آن‌ها را به خوبی شکل دهد و در برخی خیر.

اما عنصری که قدرتش را به رخ نویسنده کشیده و در نهایت بر او پیروز شده، شخصیت‌پردازی است. برخی صاحب‌نظران، شخصیت‌پردازی را مهم‌ترین وظیفه‌ی رمان‌نویس می‌دانند (در حالی که در مورد داستان کوتاه این گزاره صدق نمی‌کند). از همین روست که منتقدی مانند «سامرست موام»، «بالزاک» را بزرگ‌ترین نویسنده‌ی تارخ می‌داند چون در آثارش بیش‌ترین شخصیت‌ها را آفریده و «جنگ و صلح» را بزرگ‌ترین رمان تاریخ، زیرا که بیش‌ترین شخصیت را در خود جای داده است.

«شاهرخ گیوا» هر گاه عامدانه یا غیرعمد در هر فصل بر عنصر شخصیت‌پردازی تاکید نکرده، موفق عمل کرده و هر جا خواسته فصل را بر شخصیت‌پردازی استوار کند، پیشانی اثرش را به مهر شکستی افتخارآمیز مصور کرده است. افتخارآمیز از آن رو که این روزها بلندپروازی برای نویسنده‌ی ایرانی گویی متاع دیریابی‌ست. به طور مثال‌ فصل‌هایی مانند «انگشتان بورایی»، «رجعت به دهلیزهای ماضی»، «زمرا» و... فصل‌هایی موفق هستند و فصل‌هایی مانند «سایه‌های سوخته»، «بکشم که این قدر عذاب نکشی» و «موخره» از فصل‌هایی کمابیش ناموفق. و علت آن است که نویسنده همین طور که به آخر داستانش می‌رسد مجبور است به جبر ساختار رمانش، از بزرگترین نقطه‌ قوتش که زبان باشد، دست بکشد و به جایش شخصیت‌پردازی را جایگزین کند.

زیرا که یکی از اهداف مهم خود را مرور تاریخ معاصر ایران کرده است و این امر به جز از طریق آفرینش شخصیت‌هایی مخصوص زمانه، میسر نمی شود. و چون زبان این زمانه لخت و عور است و کمتر می‌شود با آن ناز آفرید، رمان هر چه به انتها می‌رسد کم رمق‌تر رخ می‌نماید. چرا که توان نویسنده برای آفرینش نه پرده که همه خصوصیت‌های یک داستان را داشته باشند، کفایت نکرده است. گویی زبان در خور تحسین شاهرخ گیوا (که پس از مدت‌ها نسیم بزرگان را به مشام‌‌مان رساند) برای چهره‌‌گشایی از عاشقان سال‌های دور توان غمازی بیشتری دارد تا نگارگری عاشقان این سال.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.