خوابگرد قدیم

امیرخانی۱ـ با رضا امیرخانی در اندیشه و گرایش سیاسی و به‌خصوص به خاطر وابستگی‌اش به نظام سخت اختلاف دارم. اما همواره به شخصیت فرهنگی او احترام گذاشته‌ام، حتا در دورانی که در سایت «لوح» بر ضدِ اصلاح‌طلبان و روشنفکران نقدهای نیش‌دار و تیز می‌نوشت. صرفاً به این خاطر که تصویری را از که از اصول‌گرایی خود برای دیگران ترسیم کرده، دوست می‌داشتم و پذیرفته‌ بودم. اصول‌گرایی نه که منظورم اصطلاح سیاسی آن باشد؛ اصول‌گرایی برای من یعنی برخورداری از برخی محکمات ذهنی و پابندِ آن‌ها بودن در رفتار و گفتار. حتا سکوت او در برابر ویرانگری‌هایِ دولت محبوب نظام و حوادث بعد از خرداد ۸۸ هم، بر پایه‌ی همین قضاوت اخلاقی، آزارم نداد. تا پارسال که عاقبت به حرف آمد و به احمدی‌نژاد تاخت و حتا از برخی هم‌کیشان خود نیز سبقت گرفت و به برخی خودی‌هاشان هم یورش برد و گفت مشکل خودِ احمدی‌نژاد بوده و هست، نه مشایی و چیز موهومی به نام جریان انحرافی.

این واکنش او بعد از آن همه سکوت، برایم هیچ اصالت نداشت. چه، درست بعد از ماجرای مشهور خانه‌نشینی اعتراضی ِ احمدی‌نژاد بود و زمانی که بعد از دو سال تحمل، حمله به احمدی‌نژاد مجاز اعلام شد. یا به تعبیر درست‌تر، زمانی سکوت را شکست که ممنوعیتِ حمله به دولت منتخب‌شان لغو شد! تعریفم از اصول‌گرایی او با همین مصاحبه‌ی «ریاکارانه» به هم ریخت. خصوصاً که در آن تأکید می‌کرد او از اول هم مخالف احمدی‌نژاد بوده است.

۲ـ رضا امیرخانی چند روز پیش در نشست «آیین جوانمردی در آینه‌ی داستان ایرانی» در باب ارتباط صفاتِ خوب انسانی با «جوانمردی» گفته است: "در گذشته، زمانی که می‌خواستند بدترین ناسزا را به یک نفر بگویند، به او می‌گفتند «بی‌صفت». به این معنا که او هیچ صفت خوبی ندارد. هم‌چنین در ادبیات شفاهی مردم، ناجوانمردی را بسیاری از اوقات با عبارت «بی‌معرفتی» بیان می‌کردند." او در قسمتی از حرف‌هایش گریزی هم به دنیای سیاست زده و گفته: «امروز اگر ما به جامعه‌ی سیاست‌زده رجوع کنیم، بدون در نظر گرفتن دسته‌بندی‌های سیاسی، در بی‌صفت‌ترین دوران سیاسی به سر می‌بریم، چرا که هیچ صفت بارزی در سپهر سیاسی جامعه وجود ندارد. و بی‌صفتی، صفت اول سیاست امروز ما ست." و سرآخر هم با انتقاد تلویحی از برخی رسانه‌ها در انتشار خبرهای مربوط به رسوایی اخلاقی مجری برنامه‌های معارفی تلویزیون، چنین گفته است: "جوانمردی از چیزهای کوچک آغاز می‌شود، امروز روز گرفتاری یک مجری تلویزیونی ست که من ادبیات و اجرای او را نمی‌پسندم و با مواضع سیاسی‌اش نیز نسبتی ندارم، اما «مردی نبود، فتاده را پای زدن.»"

۳ـ مهدی کروبی، زهرا رهنورد و میرحسین موسوی نزدیک به هفتصد شب و روز است که بدون محاکمه و حکم قضایی در خانه حبس شده‌اند و نه تنها به هیچ رسانه‌ای دسترسی ندارند که از داشتن هرگونه وسیله‌ی ارتباطی و حتا ارتباط معمول با اعضای خانواده‌ی خود نیز محروم اند. نزدیک به هفتصد شب و روز است که هزار و یک قلم تهمت و ناسزا و دروغ سیاسی و مالی و اخلاقی بزرگ و کوچک علیه این سه تن در هزار و یک قلم رسانه‌ی عمومی و ملی و غیرملی با آب و تاب خلق و پخش می‌شود و این «گرفتارانِ» محروم از آزادی، کم‌ترین امکانی برای دفاع از خود ندارند. آشکار است که رضا امیرخانی با مواضع سیاسی این سه نفر هم هیچ نسبتی ندارد. اما اگر اهل ریا نباشد و در مقام منتقد، از «بی‌صفتی» هم گریزان باشد، برای سکوتِ هفتصد شب و روزه‌اش در برابر این «ناجوانمردی» چیزی نمی‌یابم جز این که این سه تن، در نگاه امیرخانی هم از چشم و دل «فتاده» نشده‌اند. «ایستادگانی» که شاقول سنجش «جوانمردی» در سپهر دیانت و سیاست از بام زندان‌خانه‌ی هم‌ایشان آویزان است!

وگرنه،
یک جرعه‌ی می ز ملکِ کاووس به است       از تخت قباد و ملکتِ طوس به است
هـر نـــالــه کـه رنـدی بـه ســحرگـاه زنَـد       از طاعتِ زاهدان ســالوس به است   ـ خیام

عکس از
این‌جا

:: پی‌نوشت
دوستی با خواندن این متن ادعا کرد که امیرخانی گویا در جایی نارضایتی‌اش در این باره را ابراز کرده است. هرچند، عمومی نکردن همین مقدار مخالفت ناچیز را هم ایراد او برشمرد. من از خدام است که چنین باشد و گفته باشد. امیرخانی مشکل رسانه ندارد، سایت هم دارد، خوابگردِ خود من هم در اختیار او. بنویسد، هر جور و به هر زبان و با هر اشاره که می‌خواهد. ولی تا او انگشت اشاره به سمتی تازه نگرفته، من همین حرف‌هایش در رسانه‌های عمومی را بازمی‌خوانم.

برج میلاد در هوای آلودهشمار روزهای ناسالم هوای تهران از ۱۷۰ روز در سال ۱۳۸۱ به ۱۵ روز در سال ۱۳۸۶ کاسته شد. ولی در پی ندانم‌کاری‌ها و اشتباهاتِ دولتِ حاکم و نظارت نکردن و حمایتِ دیگران، تا سال ۱۳۹۰ این عدد به ۲۱۸ روز رسید.

بنا به آمار رسمی، آلودگی هوا فقط پارسال چهارهزار و چهارصد و شصت تهرانی را کشت و چهارهزار و چهارصد و شصت خانواده را عزادار کرد.

خسارت اقتصادی مستقیم آلودگی فقط در یک سال به روایتی حدود ۱۸ میلیارد دلار است که چنین رقمی را «فاجعه‌ی اقتصادی» برای یک کشور می‌نامند. ۱۸ میلیارد دلار یعنی ۶۳ با دوازده تا صفر جلوش تومان، یا مبلغ نامفهوم ۶۳ هزار میلیارد تومان.

مکزیوسیتی بیش از ده سال پیش در صدر جدول آلوده‌ترین شهرها ایستاده بود. این شهر پارسال بعد از یک دهه اجرای برنامه‌ای درازمدت، نه فقط از صدر که از ذیل جدول شهرهای آلوده هم خارج شد. این برنامه چیزی بود شبیه آن‌چه دوازده سال پیش برای تهران ریخته شد.

معصومه ابتکار پارسال نوشت که با شروع کار دولت احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴، در همان ماه‌های اول، طرح‌های اساسی دولت‌های قبل و مقررات تثبیت‌شده‌ی محیط زیست مانند ممنوعیت استقرار واحدهای جدید صنعتی در محدوده‌ی ۱۲۰ کیلومتری تهران و ممنوعیت شماره‌گذاری خودروها و اتوبوس‌های دیزلی در شهرهای بزرگ لغو شد. به سقف جمعیت شهر تهران در طرح جامع افزوده شد. دستور کاهش قیمت خودرو به خودروسازان بزرگ کشور به حذف کانیستر (دستگاه جمع آوری بخارات بنزین در صدها هزار خودرو تولیدشده) منجر شد. استاندارد بنزین نه تنها ارتقا پیدا نکرد بل‌که برای افزایش حجم آن، ترکیبات پتروشیمی مورد استفاده قرار گرفت که نتیجه‌ی آن افزایش چندده برابریِ آلاینده‌ی کشنده‌ی «بنزن» بوده است. بودجه‌های دولتی مربوط به مترو و اتوبوس‌رانی هم یا اصلاً پرداخت نشد یا با تأخیر وصول شد. کمیته‌ی سه‌جانبه‌ی معاینه‌ی فنی نیز تعطیل شد و قانون معاینه‌ی فنی در مجلس هم از ۲ سال به ۵ سال افزایش یافت.

امسال برای نخستین بار، آلودگی هوا باعث تعطیلی هم‌زمانِ شهرهای بزرگ دیگری نیز شد که ذهن بدبین و توطئه‌زده‌ی مردم را به کار انداخت. شهرهای دیگر چرا؟

آلودگی هوا در رسانه‌های حکومتی و دولتی نه تنها مسئله‌ی ملی نیست که اصلاً مسئله‌ای نیست. به قول دوستی، منتقدان حکومت و رسانه‌های‌شان نیز اغلب آلودگی منجر به مرگ مردم و تلف شدن میلیاردها دلار از سرمایه‌ی کشور را مهم‌تر از فحش‌دادن به فحش‌های سیاسی رسانه‌های حکومت نمی‌دانند. در رسانه‌های دولتی و حکومتی متأسفانه حتا از ایجاد موج خبررسانی تبلیغی در این باره هم پرهیز می‌شود، مبادا که ترک بردارد چینی نازک امنیت ملی! چه رسد به دامن زدن به نگاه انتقادی به نادانی‌ها و ناتوانی‌های مملکت‌داران و نقش مستقیم و غیرمستقیم آنان در شکل‌‌گیری فاجعه‌ی اقتصادی و انسانی آلودگی.

تاکسی‌نشست‌های این روزها، تنها گریزگاه مردم است برای خلاص  شدن از فشار سرفه‌های سینه و اخلاط ذهن. مردم نه تنها ممکلت‌داران را مقصر می‌دانند که خود را در برابر آن‌ها غریبه هم احساس می‌کنند. هیچ توضیحی به آن‌ها داده نمی‌شود. نهایت مگر از گذر اختلاف سیاسی قالیباف‌چی‌ها و دولتی‌چی‌ها نقد و خبری اندک درز کند. از همدلی مؤثر و هدفمندِ ممکلت‌داران با مردم هم نشانی در رسانه‌ها و زبان‌شان نیست. این است که مردم حرف می‌زنند. فکر می‌کنند. خیال می‌پردازند. آشناهای کله‌گنده‌ی حکومتی پیدا می‌کنند تا در تاکسی‌نشست‌های اجتماعی و سیاسی به جای رسانه‌ها بحث راه بیندازند. از شدت آلودگی بگویند. متوجه گسترش آلودگی به شهرهای دیگر شوند. از تأثیر غنی‌سازی اورانیوم(!) بر هوای تهران بگویند. و از موادی که به خاطر تحریم‌ها محرمانه (!) از آن‌ها بنزین می‌سازند تا پوزه‌ی امریکا را به خاک بمالند. این وسط گاهی هم از ابتکار پارسال دولت در آب‌پاشی تهران یادی رکیک می‌کنند و بعد، از تاکسی پیاده می‌شوند.

آلودگی کنونی هوا فاجعه‌ی اقتصادی برای حکومت، فاجعه‌ی زیست‌محیطی برای شهرها و فاجعه‌ی انسانی برای مردم است. اما در اوضاع نابسامانی که مملکت‌داران هر بحرانی را با حماسه‌ای باشکوه پشت سر می‌گذارند، شاید بد نباشد اندکی هم به فکر حماسه‌ی آلودگی باشند!

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۳)
نویسنده: رضا خندان

هفت هشت دقیقه از فرصت کوتاه ملاقات این هفته صرف نواختن «بلز»" شد. نیما این هفته دفتر «نت» و «بلز»ش را آورده بود و در هیاهوی محل ملاقات کابینی، بی‌توجه به اطراف‌ و اطرافیان‌اش مشغول نواختن و خواندن با «نت» آهنگ‌های کلاس موسیقی‌اش بود . من هم مجبور بودم در تمام این مدت گوشی زمخت و سنگین را طوری نگه دارم که مادرش بتواند هم صدای ساز و هم صدای نت‌خوانی او را بشنود.

نسرین که این روزها داغدار از دست دادن مادر و دایی‌اش است و مترصد فرصت، با دیدن این صحنه‌ها اشک‌اش جاری می‌شود. لادن مستوفی که این هفته چهارشنبه با تمام شدن دوران حبس دو سال و نیمه‌اش آزاد می‌شود، بلافاصله او را در آغوش گرفته و دلداری می‌دهد.

صدای ساز نیما تا چند کابین آن طرف‌تر قابل شنیدن است. فخری بانو که برحسب اتفاق ملاقات انفرادی‌اش با آقا مصطفی (تاج‌زاده)، همزمان شده است با ملاقات زنان سیاسی، از نیما می‌خواهد که آهنگ‌هایش را برای آن‌ها هم اجرا کند اما او خجالتی‌تر از این حرف‌ها ست و قبول نمی‌کند.

چند بار سعی می‌کنم برای چند لحظه گوشی را گرفته و با آقا مصطفی احوال‌پرسی کنم، اما نگرانی از اندک فرصت ملاقات مانع می‌شود. به ناچار به اشاره‌ی دست اکتفا می‌کنم. آثار بیش از دو سال روزه‌داری و هم اکنون انواع بیماری‌ها و شرایط طاقت‌فرسای حبس در چهره‌ی‌‌ مصمم او کاملاً پیدا ست، اما اراده‌ی فوق‌العاده‌ی این مرد مثال‌زدنی  ست. غیر از همسر پرتوان‌ و خستگی‌‌ناپذیرش هیچ‌کس حتا فرزندان‌شان حق ملاقات با او را ندارند.

ژیلا (بنی‌یعقوب) و مهسا (امرآبادی) در کابین‌های کناری ما بدون حضور همسران‌ [زندانی‌]شان سرگرم صحبت با دیگر عزیزان‌شان هستند. امیرعلی خواهرزاده‌ی با‌مزه‌ی ژیلا که از نظر ما بزرگ‌ترها یک بچه است، ولی او خودش را هم‌طراز با افراد ۵۰ ساله و یا کمی بیش‌تر می‌داند، گوشی را از ما می‌گیرد و با لحن بامزه‌اش از نسرین بابت عدم حضور خود در مراسم مادرش عذرخواهی می‌کند.

فریبا کمال‌آبادی درست پشت سر نسرین با دو گوشی کابین‌ خودش و کابین کناری، هم‌زمان با دختر و همسر کم‌نظیرش صحبت می‌کند. البته این‌طوری و در آنِ واحد تنها می‌تواند چهره‌ی یکی از آن‌ها را ببیند. او که به همراه مهوش شهریاری نزدیک به پنج سال است بدون مرخصی در زندان به سر می‌برد، بیش از ۱۵ سال دیگر باید به همین صورت ادامه دهند، اگر اوضاع بدتر نشود.

دقایقی هم فاطمه هاشمی که نگران خواهرش است با نسرین صحبت می‌کند و نسرین ریز اتهامات جدیدی را که به خواهرش ـ ‌فائزه هاشمی ـ زده‌اند به دقت شرح می‌دهد تا او یادداشت کند. معلوم شده است که دو روز است او را به انفرادی ۲۰۹ برده‌اند. همان‌جایی که نسرین در زمان اعتصاب غذا به عنوان تنبیه ۲۰ روز در آن‌جا با گرسنگی و تنهایی دست و پنجه نرم کرد. این در حالی ست که رییس سازمان زندان‌ها گفته است که ما انفرادی نداریم.

جوانی که پشت سرم ایستاده است و نیم‌نگاهش به طرف کابینی ست که نسرین در حال صحبت کردن است، آرام و باوقار با من احوال‌پرسی و فروتنانه اظهار لطف می‌کند. او را هیچ وقت ندیده‌ام و احتمال می‌دهم باید جزو خانواده‌های زندانیان جدید باشد. اما می‌گوید: «نه، پدرم جزو زندانیان عادی (غیرسیاسی) است و من به ملاقات او آمده‌ام.»

پدرش در ردیف کابین‌های پشت سر ما منتظر است، اما چشم او هم‌چنان به دنبال ردیف کابین زنانی ست که هر روز نام آنان را در بیرون از زندان می‌شنود و باورش نمی‌شود که اکنون می‌تواند همه‌ی آن‌ها را یک‌جا ببیند. لابد باید ممنون پدری باشد که با زندان رفتن‌اش ـ گیریم به جرمی غیرسیاسی ـ این شرایط را برای او ایجاد کرده است.

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید.

اشاره: این متن را مدیر نشر نوگام در وبلاگ سایت‌شان منتشر کرده است. در فضای رو به گسترش نشر الکترونیک که در برابر سانسور و در پاسخ به نیاز طبیعی جامعه‌ی کتاب‌خوان ایرانی ایجاد شده، نشر نوگام از شیوه‌ای متفاوت، تعاملی و آسان‌تر برای خوانندگان داخل ایران بهره می‌گیرد. برای آشنایی نویسندگان، خوانندگان و نیز حامیان بالقوه‌ی این شیوه، متن مدیر نشر نوگام را در این‌جا می‌آورم. بخوانید و در سایت‌شان هم بگردید و با جزییاتِ شیوه و روند کار در این انتشاراتی نورسیده آشنا شوید.


یادداشت مدیر نشر نوگام:
در روزهای سرد زمستان ۱۳۹۱، نوگام با اندیشه‌ای نو، پا به دنیای نشر کتاب فارسی می‌گذارد. اندیشه‌ی توسعه‌ی نشر الکترونیک فارسی، حمایت همگانی از نویسندگان و هم‌چنین توزیع آسان‌‌تر آثار ادبی فارسی در سراسر دنیا، پایه‌های اصلی ایجاد نشر «نوگام» است.

امروزه نشر الکترونیک و بازار کتاب‌های الکترونیک با سرعت زیادی در حال گسترش است. با وجود این، نشر فارسی هم‌چنان درحال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات نشر چاپی و برقراری ارتباط با مخاطبان کتاب است. پدیدآورندگان نوگام بر این باورند که زمان آن رسیده که نشر فارسی به طور جدی وارد عرصه‌ی کتاب الکترونیک شود. نوگام تسهیل دسترسی به کتاب را یکی از راه‌حل‌های موثر برای ترویج و گسترش دانش و فرهنگ در جامعه می‌داند و نشر الکترونیک امکان توزیع آسان و گردش آزاد اطلاعات را برای کتاب‌دوستان مهیا می‌کند.

همچنین نوگام با ایجاد بستری برای ارتباط نزدیک‌تر نویسندگان و مترجمان با مخاطبان خود، می‌کوشد تا با تشویق همگانی به حمایت از کتاب‌های نویسندگان و مترجمان معاصر، امکان ظهور آثار ارزشمند ادبی و فرهنگی را فراهم کند. با نوگام، نویسندگان در اقصا نقاط جهان می‌توانند آثار خود را آزادانه و بدون مانع به عموم معرفی کنند و با حمایت مالی مخاطبان، نه تنها از حقوق تالیفی خود بهره‌مند شوند بلکه با انتشار نسخه الکترونیک کتاب به صورت رایگان، بخش بزرگ‌تری از جامعه فارسی‌زبان را در تجربه کتابخوانی سهیم کنند.


نحوه‌ی کار نوگام الهام‌گرفته از مدل وب‌سایت کیک‌استارتر (kickstarter) است با این تفاوت که کیک‌استارتر برای تامین بودجه پروژه‌های خلاقه در زمینه‌های مختلف فعالیت می‌کند ولی نوگام منحصرا به نشر الکترونیکی کتاب‌های فارسی می‌پردازد و پس از تامین بودجه‌ی لازم برای یک کتاب، آن را به صورت رایگان بر روی وبسایت خود منتشر می‌کند. نوگام در واقع پلی است میان نویسندگان و همه کسانی‌ که می‌خواهند به توسعه نشر کتاب‌های فارسی کمک کنند. به دلیل مشکلاتی که در حال حاضر برای انتقال پول بین داخل و خارج ایران وجود دارد نوگام به کمک حامیان خود و برای گسترش نشر الکترونیکی فارسی، کتاب‌ها را به صورت رایگان منتشر می‌کند.

هر کسی می‌تواند مخاطب نوگام باشد: نویسنده، مترجم، کتاب‌خوان یا دوستار کتاب، همه می‌توانند به این جمع بپیوندند و در حد تمایل و توان خود از کتاب‌های نوگام حمایت کنند. اگر نویسنده یا مترجم هستید، آثار خود را به ما معرفی کنید یا اگر علاقه‌مندید حامی کتابی شوید، کتاب‌های مورد نظر خود را  از میان پروژ‌ه‌های فعال‌شده انتخاب کنید و به هر اندازه‌ای که تمایل دارید از آن حمایت کنید. هیچ محدودیتی در میزان مشارکت و حمایت شما وجود ندارد. از همین لحظه می‌توانید همراه ما باشید، نوگام را به دوستان‌تان معرفی کنید و با نظرات و انتقادات خود ما را یاری دهید. [+نوگام]

محمود بدیهمحمود بدیه متولد ۱۳۳۵ است و ساکن بوشهر. بیش از ده سال است که با ادبیات به طور جدی مشغول است و در سال ۱۳۸۶ نخستین  مجموعه‌داستانش را در همان بوشهر منتشر کرد، اما به قول تلخ و طنز خودش "از سربالایی شیراز هم بالاتر نرفت و به دست کسی نرسید!"  او تا اکنون سه رمان نوشته که دو تای آن‌ها را برای مجوز به وزارت ارشاد فرستاده، ولی هر دو  رد شده‌اند. رمان دوم او به نام «خیام، من در پیکدلی طبل می‌کوبم»  محصول پنج سال زندگی او در لندن است و راوی آن طبال آوازخوانی ست که با دوستش، شبی درهیئت خیام و فیتزجرالد به یک دانسینگ شبانه می‌روند و در انگاره های فلسفی لحظه‌ها غرق می‌شوند. حالا به کجا می‌رسند، خدا می‌داند!

محمود بدیه یادداشتی خواندنی در باره‌ی رمان «میم عزیز» محمدحسن شهسواری نوشته و برایم فرستاده تا شما هم آن را بخوانید. غنیمت شمردم فرصت را تا شما را هم با خودِ او آشنا کنم، با این امید و آرزو که به زودی انتشار همین رمانش را، کاغذی یا الکترونیک،به ما خبر دهد. هرچند خودش می‌گوید: "من سال‌ها ست بی‌امید و بی‌نومیدی می‌نویسم و هیچ هم ملاحظه‌ی سانسور ندارم. همیشه هم بر این اعتقادم که اگر منتشر شد، خب مردم حالش را ببرند، اگر هم نشد، خودم با حضور خودم پایش می‌نشینم  و  آن را تا آخر سر می‌کشم." یادداشت او در باره‌ی «میم عزیز» را بخوانید و اگر خود «میم عزیز» را نخوانده‌اید، از این صفحه می‌توانید دانلود و مطالعه کنید.


«میم عزیز» و ظرفیت‌های قصه‌پردازی
رمان «میم عزیز» را از طریق سایت خوابگرد، متعلق به آقای شکراللهی که با مشارکت ایشان به نحو عالی ویرایش شده بود، مطالعه کردم. بونوئل می‌گوید: ده‌ها کتاب هر روز در دنیا منتشر می‌شود. از بعضی کتاب‌ها خوش‌مان می‌آید و از بعضی‌های دیگر لذت نمی‌بریم. این حق‌مان است که چیزی را دوست داشته باشیم یا آن را نپذیریم. کتاب حاضر یکی از رمان‌های ایرانی ست که به گمان من  یک درام در خور توجه و نشانه‌ی خوبی برای ادبیات امروز ما ست و این شاید خواست و نیاز مبرم ما به این نوع ادبیات باشد تا جهان اطراف‌مان را بیش‌تر بشناسیم  و بالنتیجه انتظار از نویسنده، تا که بتواند با کمک استعداد شگرفش از ادبیات سطحی‌گرا بگذرد و به لایه‌های زیرین روایت بپردازد.

رمان حاضر چه به لحاظ مضمون، انتقال مفاهیم و چه از جنبه‌ی زیباشناسی اثر و  از همه مهم‌تر کشف تیپ‌های اجتماعی و در نتیجه مفهوم طبقه و کنش طبقاتی که متأسفانه پرداختن به آن امروز در ادبیات ما امری مذموم و عقب‌گرا و یک جانبه‌نگر است، در خور توجه است. نویسنده اجرای روایت را به گونه‌ای برجسته می‌کند و روبروی‌مان قرار می‌دهد؛ چه به  لحاظ فرم، میزانسن و اجرای روایت. روایت در ابتدا به واسطه‌ی دانای کل و در ادامه با حضور نویسنده نوشته می‌شود  و نویسنده در رمان  حضور می‌یابد و حتا نویسنده  در روایت استدلال می‌کند و واکنش خودش را هم به قصه تسری می‌دهد.

میم عزیزرمان به واسطه‌ی خرده‌روایت‌ها با شخصیت‌های متفاوت، مجزا و به موازات هم پیش می‌روند و در واقع نه این که با هم تلاقی کنند، بل‌که مثل نخ باریکی بهم وصل می‌شوند. اما با شگرد و اجرای خاص خودش. روایت اول، دانای کل، زندگی دو زوج جوان و پسرشان را که سرانجام به بحران و تنش و جدایی می‌انجامد روایت می‌کند. در بین روایت، نویسنده دخالت می‌کند و با منطق خود، کنش داستانی را پیش می‌برد. اجرای کار به این صورت است یا که من احساس می‌کنم و یا بهتر است بگویم آن‌چه را که دوست دارم در رمان اتفاق بیفتد فرض می‌گیرم. به طور مثال، فکر کنید شخصی راویتی از زبان کسی بشنود، ولی یک‌باره خود نویسنده به صحنه می‌آید و این رودررویی بی‌واسطه به کمک نویسنده انجام می‌گیرد و از نظر شکلی روایت زنده می‌شود. اما بعد یک‌باره ضمن این‌که نویسنده‌ فیلم‌نامه‌نویس هم هست، فیلم‌نامه را در پایان‌بندی روایت اول دخالت می‌دهد. یعنی پندارها و گمانه‌های نویسنده در نگارش فیلم‌نامه، صحنه‌ای از یک واقعه‌ای را رقم می‌زند و به مخاطب، حادثه‌ای ترازیک القاء می‌کند که ممکن است به گونه‌ای برای شخصیت‌های رمانش اتفاق بیفتد. اما در فصل بعدی رمان، راوی خود نویسنده است که البته در روایت‌های بعدی معلوم می‌شود که نویسنده هم یکی از سوژه‌های داستان است. نویسنده خودش و خانواده و دوستِ هم‌دانشگاهی‌اش را روایت می‌کند. به نظرم این پلان از قصه یکی از درخشان‌ترین قسمت‌های کتاب است.

نظریه‌ای هست که البته آن را منتسب به دیدگاه جنبش چپ می‌دانند، می‌گوید: رمان نو به لایه‌های زیرین جامعه نمی‌پردازد و بیش‌تر درسطح متوقف می‌شود. بنابراین نمی‌تواند شناخت عمیق، همه‌جانبه و قابل اعتمادی به مخاطب بدهد. این نظریه تا حدودی درست است. به طورمثال، امروز اغلب ادبیاتی می‌خوانیم که شخصیت‌ها در خلأ و  فراروی از واقعیات و بی‌نیاز از هسته‌ی بنیادین طبقه‌شان روایت می‌شوند. وقتی که نویسنده با این نگرش روایت را بازگو می‌کند، دچار یک نوع روایت صرف، به دور از قاعده، حادثه‌ساز و به اصطلاح استثنامند می‌شود. در نتیجه روایت به قلب نمی‌زند. وقتی که در روایت هیچ شخصیتی برملا نشود، شخصیت‌ها مثل بازی آدم برفی فرو می‌ریزند. روایت‌ها از بس گرفتار توهم و مالیخولیای من‌راوی و نهایتاً لق‌لقه‌ی زبانی می‌شوند و در نتیجه هر چه دست و پا بزنند در سطح باقی می‌مانند.

درفصل دوم، نویسنده دو شخصیت داستانی و در واقع دو پازل را کنار هم قرار می‌دهد که اتفاقاً طنز ماجرا در این است که تازه‌وارد متعلق به همین طبقه‌ی اولی ست. نویسنده شخصیت‌ها را تعمیم می‌دهد و از کنش‌ها، تیپ‌هایی بیرون می‌آید که یکی شمال شهری و یکی برخاسته از جنوب شهر است. با همان علائق و سلیقه‌های برگرفته از خاستگاه طبقاتی. شمال شهری‌ها آداب‌دان، تعریف‌شده و مدرن و فریب‌کار و اقماری، متصل به آن ور آب تعریف می‌شوند. جنوبی‌ها برعکس. ماحصل کارکرد تازه‌واردها، ضمن تضاد‌های سطحی و روبنایی در یک جامعه‌ی مصرفی، جذب و خرج عادت‌های نو می‌شوند و مطابق عادت‌های همین طبقه تعریف خواهند شد.

اما بنظرم رمان بعد از پایان‌بندی و ملاقات نویسنده و دوستش فریبا، کار خودش را کرده، زور خودش را زده  و مهره‌های خودش را ریخته.مهر خودش را بر پیکره‌ی داستان نشانده و قطعاً هوش و حواس مخاطب را بیدار کرده. اما بیش‌تر از این، نکته‌ی گِرهی و گلوگاه داستان در کجا ست؟ این که نویسنده  خرده‌روایت‌ها را که به طور مجزا در یک ساختار داستانی گنجانده به دنبال چیست؟ مخرج مشترک همه‌ی داستانک‌ها در کجا ست؟ این همه درگیری، بحران‌ها، تنش‌ها، عشق‌ها، پیوندها، نفرت‌ها، گسست‌ها در زیر متن (سوژه‌ی) مناسبات و روابط والدین با فرزندان است. زمانی که شخصیت‌های داستان، نیمه‌شب در پارک بیمارستان برحسب وجود همان بحران‌ها دور هم جمع می‌شوند، سؤال اساسی و اشتراک فهم  همه‌ی داستان مطرح می‌شود.

نقل ازداستان: بچه‌ها به خاطر این که بچه‌ی پدر و مادرشان هستند، موقعیت دشوار و تلخ‌تری دارند. یکی دیگر از شخصیت‌های داستان می‌گوید: پدر و مادرها چون پدر و مادر فرزندان‌شان هستنند بیچاره‌تر و مفلوک‌تر اند. دیگری می‌گوید: اگر پدر و مادرها مرگ بچه‌هایشان را نبینند، دیگر دردی ندارند. این بچه‌ها هستند که باید مصیبت رفتن آن‌ها را تحمل کنند و در ادامه: بچه‌ها از پدر و مادر‌ها متنفر اند و از بودن‌شان رنج می‌برند، اما پدر و مادرها عاشق بچه‌ها هستند و از بودن‌شان رنج می‌کشند. بچه‌ها کینه‌ای یک‌طرفه دارند و پدر و مادرها عشقی یک‌طرفه. معلوم است که دومی تلخ‌تر از اولی ست.

اثر حاضر به دلیل ساختار مناسب رمان، آن‌قدر گسترده و باورپذیر است و میدانِ بازی آن‌قدر باز است که به نویسنده اجازه‌ی هر نوع جولان دادن از قبیل روایت، نقد، خطابه، سخنرانی، حتا بازنویسی همین رمان حاضر را می‌دهد. و این یکی از حسن‌های رمان است. اما جانا حسنش را گفتی، غیرش هم بگو. رمان گرفتاری‌هایی هم دارد. احساس من به عنوان مخاطب در این اثر این است که رمان بیش‌تر فیلم‌نامه است. به سمت صناعت ادبی پیش نمی‌رود، بل‌که بیش‌تر به سمت صنعت تصویری، سریالی (تلویزیون) بسط می‌یابد و به آن پهلو می‌زند. اما باز هم اشکالی نیست. «رب گریه» هم در «مدادپاک‌کن‌ها» چنین کاری می‌کند. همین قدر که این رمان توانسته است ظرفیت‌های قصه‌پردازی را بالا ببرد، کافی ست. 
محمود بدیه
[email protected]

مریم نظری: این نوشته خلاصه‌ی یک تحقیق در باره‌ی «رمان‌های عاشقانه» و برخی انتقادهای وارد بر آن است. نظر خودم به قسمت انتقادها نزدیک‌تر است. اصل مقاله در ژورنال روان‌شناسی اجتماعی، فرگشتی و فرهنگی در سال ۲۰۰۹ چاپ شده و خلاصه و انتقادات واردشده هم از وب‌سایت http://scientopia.org ترجمه و خلاصه شده است.


mcmulletرمان‌های عاشقانه علی‌رغم طراحی جلد‌های مسخره‌ای که دارند، به طرز باورناپذیری محبوب اند. منظور از این رمان‌ها تمامی کتاب‌هایی هستند که در آن‌ها یک رابطه‌ی عاشقانه داستان را پیش می‌برد. از سال ۲۰۰۷  یک میلیارد و سیصد میلیون دلار فروش داشته‌اند در حالی که سایر ژانر‌ها حتا به رقم یک میلیارد هم نرسیده‌اند. تقریباً یک‌سوم زنان امریکایی، سالی یکی از این کتاب‌ها را می‌خوانند.

اما چرا زنان این کتاب‌ها را این قدر دوست دارند؟ چرا سریال‌های عاشقانه طرفدار دارند؟ برخی معتقد اند که داستان آن‌ها اشتیاق خود ما را نشان می‌دهد. برخی آن را روزنه‌ای برای بروز خشم زنان می‌دانند. اما می‌توان از منظر روانشناسی فرگشت نیز به آن نگاه کرد. کاکس و فیشر مقاله‌ای در این باره نوشته‌اند و در آن اشاره کرده‌اند که:

"بر مبنای روان‌شناسی فرگشت، زنان ومردان نیاز‌های ویژه‌ی جنسی دارند. به خاطر تفاوت‌های زیستی جنسیتی، زنان، ایجاد و پروش کودکان را ممکن می‌کنند و مردان معمولاً نقش حمایتی در نگهداری از کودک داشته‌اند. زنان نسبت به مردان محدودیت کم‌تری در تعداد کودکانی که می‌توانند داشته باشند، دارند. به خاطر این تفاوت‌ها در روان‌شناسی فرگشت می‌گویند که زنان، جفت‌هایی را که وفادارتر هستند جستجو می‌کنند و جفتی را می‌طلبند که تمایل به ذخیره کردن منابع داشته باشد تا بتوانند کودکان‌شان را تأمین کنند. بنابراین، توضیح بهتر برای موفقیت رمان‌های عاشقانه‌ی هارلکین (Harlequin)  این است که این کتاب‌ها نیاز مخصوص جنسیتی فرگشتی زنان در باره‌ی جفت مناسب را پاسخ می‌دهند. برای تست این فرضیه، عناوین کتاب‌های عاشقانه‌ی هارلکین را آنالیز کردیم ".

زنان نیاز به کودک و والد پایدار دارند. بنابراین انتظار داریم که چنین چیزی را در تیتر این رمان‌ها بیابیم.  فرض کردیم که انتشاردهندگان این گونه رمان‌ها تحقیقات کافی در باره‌ی بازار هدف‌شان کرده‌اند و می‌دانند که برای فروش بهتر چه عناوینی مناسب است. بنابراین اگر زنان در جست‌وجوی مردانی تأمین‌کننده و تکثیر ژن (بارداری و زایش کودک) باشند، عنوان کتاب‌هایی که به خوبی فروش رفته‌اند باید این را به ما نشان بدهد. خریدار معمولاً قبل از خرید حدود هفت ثانیه به عنوان کتاب نگاه می‌کند و در این هفت ثانیه فقط عنوان می‌تواند اصلی‌ترین محرک خریدشان باشد.

عناوین این رمان‌ها باید میل به ثبات و کودکان را نشان دهد. مثلاً برای حس تمایل به تولید بچه، باید لغاتی مانند «بارداری» و «کودک» را داشته باشیم. برای نشان دادن یک جفتِ تأمین‌کننده می‌توان واژه‌ی «ثروت» را در نظر گرفت. برای میل زنان در باره‌ی ثبات در رابطه می‌توان عناوینی مرتبط با ازدواج را در نظر گرفت و در نهایت برای جذابیت نیز باید لغاتی مانند گرم بودن را در نظر گرفت. نویسندگان مقاله ۱۵ هزار عنوان کتاب رمان عاشقانه را بررسی کرده‌اند که در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۴۹ تا ۲۰۰۹ چاپ شده بودند. بر مبنای این آنالیز، آن‌ها ۲۰ لغت کلیدی در این عناوین را یافتند. 


        لغت         شمار تکرار
عشق           ۸۴۰
عروس            ۸۳۵
کودک            ۶۹۶
مرد               ۶۷۲
ازدواج           ۶۱۲
قلب               ۴۷۸
راز                 ۳۹۹
همسر (زن)     ۳۹۷
پزشک         ۳۸۸
شب            ۳۴۰
کریسمس     ۳۳۷
کابوی          ۳۱۴
مراسم ازدواج   ۲۹۸
فرزند            ۲۶۰
خانواده           ۲۴۸
تگزاس          ۲۲۷
پرستار           ۲۲۴
زن                ۲۰۷
بانو               ۲۰۲
همسر (مرد)   ۱۹۲


آن‌ها لغاتی را که در باره‌ی تولید مثل و ثبات رابطه فرض کرده بودند در این لیست دیدند، اما لغات وابسته به مرد تأمین‌کننده ( ثروت) و جذابیت را به شکل معنادار نیافتند. مثلاً شاید «کابوی» بیانگر جذابیت باشد یا پزشک بیانگر یک مرد با توانایی مالی خوب باشد. برای لغت تگزاس  توجیه مناسبی نداشتند. سپس اطلاعات مربوط به عناوین را آنالیز کردند تا دو تم اصلی را پیدا کنند. اولین تم «وفاداری» ست که لغاتی مانند شوهر، همسر، عروس، نامزد و عروسی بیانگر آن هستند. تم دوم «تولید مثل» بود که لغاتی مانند بارداری، دختر ، پسر، بچه به آن وابسته بودند.

سایر تم‌ها تأثیر و ربط کم‌تری داشتند. نویسندگان مقاله سپس نتیجه‌گیری کردند که با توجه به این که زنان تمایل‌شان را با آن‌چه برای آن پول خرج کرده‌اند نشان داده‌اند، می‌توانیم بگوییم که آن‌ها به دنبال یک رابطه‌ی طولانی‌مدتِ مطمئن با مردی هستند که بتواند پدر کودک‌شان باشد. یعنی در درجه‌ی اول به دنبال تأمین مادی (ثروت) و جذابیت نبوده‌اند.

در ادامه اشکالاتی به مقاله‌ی کاکس و فیشر وارد شده. از جمله این‌که آنالیز لغت‌شان دچار مشکل است و برخی از این لغات می‌توانند بسته به کاربرد در گونه‌ی متفاوتی طبقه‌بندی شوند. مثلاً لغت کودک (Baby) می‌تواند خطاب به یک معشوق هم بیان شود. هم‌چنین به نوع نمونه‌گیری اعتراض شده که اگر قرار است گفته شود که "زنان با پولی که می‌دهند، تمایل خود را نشان می‌دهند" باید فقط کتاب‌های پرفروش بررسی می‌شدند، نه همه‌ی کتاب‌های منتشرشده در ۶۰ سال مورد مطالعه. و در نهایت این‌که این عناوین منطبق بر فرهنگ زمانه اند و لزومی ندارد که بر روان‌شناسی فرگشت منطبق باشند.

به روایت و با صدای «فردی مرکوری»




یادمان فردی مرکوری در سوییس


There's no time for us
There's no place for us
What is this thing that builds our dreams, yet slips away from us

Who wants to live forever
Who wants to live forever
...
There's no chance for us
It's all decided for us
This world has only one sweet moment set aside for us

Who wants to live forever
Who wants to live forever
...
Who dares to love forever
... when love must die

But touch my tears with your lips
Touch my world with your fingertips
And we can have forever
And we can love forever
Forever is our today

Who wants to live forever
Who wants to live forever
Forever is our today
Who waits forever anyway?




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.