خوابگرد قدیم

خبر خوب:
رمان ۵۱۵۱ داستان‌نویس گرد هم آمده‌اند و انجمنی برپا کرده‌اند به نام «انجمن رمان ۵۱». نام گیرایی ست. اعضای این انجمن پیشتر دور هم جمع می‌شدند و از رمان‌های خودشان و دیگران می‌گفتند و یحتمل توی سر و کله‌ی هم می‌زدند. اما به مرور به تصمیمی سودمند رسیدند: برپاکردن وب‌سایت انجمن رمان ۵۱. تا به قول خودشان، به یُمن حضور همه‌ی آنانی که در هوای رمان فارسی نفس می‌کشند، از این پس، حرفی اگر درباره‌ی رمان دارند، آشکارا بزنند و دیگران را هم به مشارکت دعوت کنند.

آن‌ها ۵۱ نفر نیستند؛ ۵۱ نفر بودند. و از امروز هر یک از شما خوانندگانِ مطالبِ ایرانی و خارجی این سایت‌ـ‌مجله، عضوی از این ۵۱ نفر خواهید بود. وب‌سایت انجمن رمان ۵۱ در همین آغاز راه، مطالب به‌دردبخور کم ندارد. افزون بر آن، چه خوب که از شلختگی‌های معمول سایت‌ها و مجله‌های ادبی در آن خبری نیست. از ویراستاری حداقلی متون گرفته تا سر و شکل و ساختار این وب‌سایت. نگاهش کنید و بخوانیدش. [+]

خبر بد:

وب‌سایت ادبی دوشنبه که زمان زیادی از نونوار شدنش به همت امیرحسین شربیانی نمی‌گذشت، متأسفانه مسدود (یا همان ف.ی.ل.ت.ر) شده. مزه‌ی مسدود شدن را بارها چشیده‌ام. هم برای زنده‌یاد هفتان در سال ۸۷ و هم برای همین خوابگرد، چند بار. سایت دوشنبه از معدود وب‌سایت‌هایی ست که باید برای خودِ ادبیات سرپا بماند. و الا اغلب اهل ادبیات، که مصرف‌کنندگان اصلی این جور سایت‌ها هم هستند، معمولاً نه کنش جمعی خاصی دارند نه واکنشی فعالانه حتا در حد همدلی. امیدوارم مدیر این سایت با همه‌ی باری که تنهایی به دوش می‌کشد، دلسرد نشود و به زودی چراغ دوشنبه را دوباره روشن ببینیم.

دومین نشست با موضوع «غلط و صحیح در زبان»، در روز چهارشنبه ۲۴ دی‌ماه ۹۳ با سخنرانی ابوالحسن نجفی و امید طبیب‌زاده برگزار شد. از استادِ ارجمند هومن عباسپور ممنون ام که خواهش مرا در فرستادن این گزارش، بزرگوارانه اجابت کرد تا من و شمای غایب در این نشست هم از مباحث طرح‌شده بی‌نصیب نمانیم. 


دکتر امید طبیب‌زاده، زبان‌شناس و دانشیار دانشگاه همدان، سخن‌ران اول بود و خلاصه‌ای از سخنانش چنین بود: کتاب غلط ننویسیم، از آغاز انتشار چاپ اول آن، کتاب پرفروشی بود. چاپ اول آن در سال ۱۳۶۶، در بمباران تهران، در طی دو هفته فروش رفت. ازجمله نقدهایی که بر آن نوشتند نقدهایی بود که دکتر باطنی و کریم امامی و بهاءالدین خرمشاهی نوشتند. نقدها معمولاً بر اساس این نظر است که اختلاف دیدگاه موافقان و مخالفانِ غلط ننویسیم مبتنی بر اختلاف نظر ادیب و زبان‌شناس است، ولی این صحّت ندارد.

ما دو فعالیت کاملاً مجزا داریم:
۱) دستورزبان‌نویسی
۲) تهیه‌ی دستورالعمل برای نوشتار معیار

دستورزبان‌نویس‌ها می‌گویند زبان را نباید دست زد و دستورزبان‌نویسانِ سنّتی می‌گویند که فقط درست‌ها را باید نوشت و غلط‌ها را، حتی اگر مردم بگویند، هم درج نباید کرد. دعوای زبان‌شناس و دستورزبان‌نویسِ سنّتی در جایی اتفاق افتاده که دستورزبان‌نویس سنّتی همه‌ی واقعیت زبان را نمی‌آورد، و تجویز می‌کند. [ادامــه]

چارلز دیکنز در ۳۲ سالگی، جی.کی‌.رولینگ در ۳۳ سالگی، موراکامی در ۳۴ سالگی، دن براون در ۴۰ سالگی، گابو در ۴۱ سالگی، تولستوی و پائولو کوئیلو در ۴۲ سالگی، جرج اورول در ۴۳ سالگی، الکساندر دوما و داستایفسکی در ۴۶ سالگی بهترین اثر خود را نوشته‌اند. در این اینفوگرافیک (داده‌نما)، می‌توانید تعداد آثار و فاصله‌ی انتشار بهترین اثر تا مرگ نویسنده‌ها را هم ببینید و مقایسه کنید. [برای دیدن تصویر اینفوگراف کلیک کنید]

شیرینی زبان ـ ۱۳
راحت‌ترین جماعت در رسانه‌ها، جماعت ورزشی اند. روز و شبی نیست که روی آنتن تلویزیون یا روی کاغذِ روزنامه‌هایشان، با تراکتور ـ گاهی هم با تانک و بلدوزر ـ از روی هم رد نشوند. این جماعت آن قدر راحت اند که شده‌اند آینه‌ی دقِ اهل سیاست. که چه می‌شد اگر می‌گذاشتند در روزهایی غیر از روزهای انتخابات هم این جور بی‌پروا به هم تاخت و تشخیص بازنده و برنده را فقط به داوری افکار عمومی سپرد؟ ولی چه می‌توان کرد که از مجموع این طیف‌های سیاسی، یکی‌شان که اتفاقاً بر رسانه‌ها سیطره دارد، چندان میلی به مقهور شدن در افکار عمومی ندارد.

به جای آن، جماعت سیاسی‌نویس، تا جایی که توانسته‌اند از «ادبیات ورزشی» تأثیر گرفته‌اند. مقصودم از ادبیات ورزشی، زبانی تقریباً آشفته و آکنده از اصطلاحات و تعبیرهایی ـ درست یا غلط ـ است که گزارشگران و خبرنگاران این حوزه وارد زبان فارسی کرده‌اند. اغلب روزنامه‌نگاران اجتماعی و سیاسی هم که دایره‌ی واژگان‌شان روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شود و توانِ نگار‌ش‌شان شب‌به‌شب تحلیل می‌رود، کم تأثیر نگرفته‌اند از ادبیات ورزشی. مثال در این باره زیاد است.

در خبر ساعت ۱۹ شبکه‌ی یک، گوینده‌ی خبر چنین خواند: «تحریم کوبا توسط امریکا لقب طولانی‌ترین تحریم دنیا را با خود به یدک می‌کشد.» این یدک‌کشیدن را بیشتر کجا خوانده‌اید و می‌خوانید؟ جز در ادبیات ورزشی که فلان بازیکنِ فوتبال، فلان عنوان را با خود یدک می‌کشد یا فلان تیم لقبِ فلان را که سال‌ها با خود یدک می‌کشید، واگذار کرد؟

یدک

یدک، که احتمالاً ریشه‌ی ترکی دارد، زمانی فقط به اسبی گفته می‌شد که آماده بود برای جایگزین شدن با اسبی که در سفر یا کارزار از کار می‌افتاد. یدکچی هم کسی بود که اسب یدک را راه می‌برد و «یدک کشیدن» هم به انجام این کار می‌گفتند. بعد، کاربرد «یدک کشیدن» گسترده‌ شد و رسید به اینکه کسی علاوه بر وظیفه‌ی خود، مسئولیت دیگری هم به عهده بگیرد. مانند شماری از مدیران و مسئولان دولتی و غیردولتی که‌ هزارجور مسئولیت را یدک می‌کشند و  بندگان خدا هیچ شکایتی هم ندارند! و بعدتر، «یدک‌کشیدن» شد کار هر ماشین یا کشتی کوچکی که ماشین یا کشتی دیگری را دنبال خود می‌کشد. خودِ «یدک» هم شد اسم قطعه‌های اضافی دستگاه‌ها و ابزارها و کم‌کم شغل «یدک‌فروشی» هم پدید آمد، که الان از پردرآمدترینِ شغل‌ها ست؛ خصوصاً با انبوه ماشین‌های وطنی که هیچ هفته‌ای را بی‌ عرض احترام به یدک‌فروشی نمی‌توانند سر کنند!

در میان ورزشی‌نویسان اما، یدک کشیدن از مهم‌ترین واژه‌ها ست؛ برای این که ورزشکاران و تیم‌ها بتوانند لقب‌ها و مدال‌ها و عنوان‌های خود را دنبال خود بکشند. مثلاً تصور کنید علی دایی را که بیش از ده رکورد اختصاصی را به قول ورزشی‌نویسان یدک می‌کشد. یعنی کار از یک ماشین و یک اسب گذشته؛ پای تریلی‌تریلی عنوان در میان است که ورزشی‌نویسان می‌گویند علی دایی پشت سر خودش می‌کشد. بگذریم از این که گاهی یک عدد «به»ی نابجا هم قبلش می‌گذارند و می‌نویسند «به یدک می‌کشد.» حالا ادبیات ورزشی به کنار، در کار خبرنویسان سیاسی‌ مانده‌ام که چه طور لقب طولانی‌ترین تحریم را بسته‌اند به کوبا تا آن را دنبال خودش یدک بکشد!

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+  

نویسنده‌ی مهمان: فائزه درخشانی
دستادست
محمد یونس بین کارآفرینان اجتماعی در دنیا شخصیت شناخته‌شده‌ای ست: برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل در سال ۲۰۰۶ به خاطر فعالیت‌هایی که برای مقابله با فقر انجام داده بود، به خصوص تأسیس بانک گرامین.

طی چند سال اخیر، فعالان اجتماعی و مردم کشورمان با ترجمه‌ی دو کتاب از کتاب‌های یونس، با این شخصیت و کارهایش بیشتر آشنا شدند. کتاب «بانک تهیدستان» به قلم یونس در سال ۲۰۰۳ منتشر شد و در سال ۱۳۹۲ انتشارات دنیای اقتصاد ترجمه‌ی فارسی آن را منتشر کرد.

این کتاب روایت جذابی ست از روند تأسیس عجیب‌ترین بانک دنیا. بانک گرامین، بانکی ست که طی چند مرحله به همت محمد یونس تأسیس شد تا به روستاییان و فقرای بنگلادشی، بدون اخذ هیچ سند و وثیقه‌ای، وام بدهد. فکرش را بکنید که یک آدم فقیر، کسی که به خاطر مقدار بسیار بسیار کمی پول تا آخر عمرش باید اسیر دست نزول‌خوارها باشد، بدون داشتن پول، ملک، سند، بدون داشتن هیچ چیزی، بتواند برود وام بگیرد و زندگی‌اش را نجات بدهد. این ایده حتا حالا بعد از موفقیتش هم دیوانه‌وار به نظر می‌رسد. پس چرا بانک گرامین موفق شد؟ چرا توانست چند میلیون نفر از مردم بسیار بسیار فقیر بنگلادش را از فقر نجات دهد؟

پاسخ را می‌توانید در این کتاب بخوانید. پاسخی شیوا و جذاب که نمی‌گذارد تا انتهای کتاب حوصله‌تان سر برود. قصد زیاده‌گویی و تکرار تمام ماجرا را ندارم. اما دلم می‌خواهد حس عالی‌ای را که در طی خواندن این کتاب داشتم، با شما شریک شوم. در خط به خط نوشته‌ها و در تک به تک روزهای زندگی یونس و همراهانش یک چیز را می‌بینید: امید و ایمان به آدم‌ها. ایمان به تک تک آدم‌ها و به ندارترین آدم‌ها، برای بازپرداخت پولی که برایشان یک دنیا ست. و این ایمان در کنار ساختار کارا و جالب بانک و شبکه‌های انسانی‌اش، نه تنها در بنگلادش که در بسیاری از کشورهای جهان نتیجه داده است. اگر در عمل به آدم‌ها اعتماد کنیم و به آن‌ها این قدرت را بدهیم که روی پاهای خودشان بایستند. نتیجه تکان‌دهنده خواهد بود. بسیار تکان‌دهنده.

 

پ.ن:
تهیدستانیک پاراگراف از این کتاب را نوشته‌ام گذاشته‌ام جلوی چشمم، تا وقتی خیلی خسته‌ام یا خیلی ناامید، نگاهش کنم و انرژی بگیرم. شاید برای شما هم چنین کاربردی داشته باشد:

داستان پرامیلا رانیگوش، انواع حوادثی را که وام‌گیرندگان ما اغلب با آن مواجه می‌شوند به خوبی بازگو می‌کند. در سال ۱۹۷۱ و طی جنگ آزادی، خانه‌ی پرامیلا دو بار به دست ارتش پاکستان به آتش کشیده شد. او در سال ۱۹۸۶ به عضویت گرامین درآمد. پرامیلا در همین سال به یک بیماری روده‌ای گرفتار شد و در بیمارستان تانگایل بستری شد. تحت عمل جراحی قرار گرفت و برای چند سال از کار کردن باز ماند. اعضای گروهی که او عضو آن بود، به او پیشنهاد دادند که از آن‌ها وام بگیرد و هزینه‌های عملش را بپردازد، اما چون این پول کافی نبود، او مجبور شد گاو و بقالی‌اش را بفروشد. پس از مدتی به او وام جدیدی داده شد و او توانست چند گاو شیرده جدید بخرد، اما این گاوها نیز بر اثر یک بیماری ناشناخته تلف شدند.


او مجدداً یک وام ۶۰ دلاری از سرمایه‌ی گروه دریافت کرد و با آن یک گاو جدید خریداری کرد. در سیل ۱۹۸۸، روستای پرامیلا زیر آب رفت و خانه‌ی او ویران شد و او تمام زراعتش را از دست داد. در طول سه هفته پس از وقوع سیل، یک بیماری فراگیر در روستا شیوع پیدا کرد و کارمندان بانک هر روز به روستا سر می‌زدند تا میان آن‌ها، قرص‌های تصفیه‌ی آب توزیع کنند.

گرامین به پرامیلا و هزاران خانواده‌ی دیگر آسیب‌دیده از سیل، ۵۰ کیلو گندم قرض داد. پس از مدتی، او توانست قیمت گندم را به صندوق حوادث در گرامین برگرداند. سپس از ما بذر سبزیجات خرید و سه هفته بعد، وقتی اوضاع به حالت عادی برگشت، او توانست بقالی‌اش را دوباره باز کند. اما در سال ۱۹۹۲ آتش یک چراغ نفتی به خانه‌ی پرامیلا سرایت کرد و آن را سوزاند. روستاییان و همسایه‌ها تلاش زیادی برای مهار آتش کردند، اما او تمام زراعت، مواد غذایی، بقالی و دو گاوش را از دست داد. لباس‌هایی که او و شوهرش پوشیده بودند تنها دارایی باقی‌مانده‌اش بود.

صبح روز بعد از آتش‌سوزی، کارمندان گرامین به دیدار پرامیلا رفتند و به وی پیشنهاد یک وام از صندوق حوادث گرامین دادند. او بخشی از وام را صرف باز کردن یک بقالی کوچک کرد و با باقی‌مانده‌ی آن برای زمین خود کود خرید. او به کمک سه پسر جوانش توانست بازپرداخت وام را شروع کند. سه ماه بعد گرامین به او یک وام مسکن اعطا کرد و او برای خود یک خانه‌ی جدید ساخت. پرامیلا هم اکنون دوازدهمین وام خود را نیز از گرامین دریافت کرده است. او زمین‌های کافی برای تامین خوراک خانواده‌اش دارد و هر سال در حدود ۳۰ کیلوگرم نیز برنج می‌فروشد.

*این مطلب به سفارش سایت دستادست و داوطلبانه در خوابگرد منتشر شده است. به آن سر بزنید، احتمالاً مشتری‌ خواهید شد. [+]

نویسنده‌ی مهمان: عرفان مجیب
عشق در زمستان آغاز می‌شودیکی از روزهای معمولی استوایی بود؛ از آن روزهای کشداری که آدم در یک فاصله‌ای از پنکه می‌نشیند که نه گرما ویرانش کند نه صدای یکنواخت پره‌ها. نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم سعی می‌کردم کاری برای خودم بتراشم تا توجیهی باشد برای به تعویق انداختن پایان‌نامه‌ای که ماه‌ها بود بلای جانم شده بود. گاردین را بالا و پایین می‌کردم که به تصادفی‌ترین شکل ممکن، برخوردم به گزیده‌ای از یک مجموعه‌داستان که نه اسم نویسنده‌اش «سایمن ون‌بوی» (Simon Van Booy) به گوشم خورده بود و نه اساساً در قسمتی بود که نوشته‌هایش معمولاً مجذوبم می‌کند.

 

نمی‌دانم چه حکمتی بود که قلابم به این گزیده گیر کرد. لابد چون در عنوانش هم «عشق» داشت و هم «زمستان»: دو پدیده‌ای که در آن استوای دوران دانشجویی، کیمیا بود. نشستم به خواندن و غرق شدن و از همه عجیب‌تر به ترجمه کردن جمله‌ها و سطرها سرم؛ بی‌اختیار و بی‌‌مخاطبِ فارسی‌زبانی که ترجمه‌ای طلب کند. بعدها فهمیدم که این شیوه‌ی اختصاصی بعضی نوشته‌ها ست برای بیدار کردن مترجمی که همه‌ی امور زندگی‌اش همان‌قدر اتفاقی و ناخودآگاه است.

 

«عشق در زمستان آغاز می‌شود» اولش به نظرم کمی اندوهبار آمد. اما اندوهش از جنس همان اندوه‌هایی بود که ما شرقی‌ها خوب بلدیم بسازیم و خوب بلدیم لذتش را استخراج کنیم. بعدها که نویسنده‌اش برای مقدمه‌ی ترجمه‌ی فارسی کتاب چیزکی نوشت، فهمیدم حافظ و مولوی را خوب می‌شناسد و یک‌جاهایی در زندگی، تنَش به تنِ عرفان ایرانی خورده است. هرچند این روزها «گلوبالایزیشن» آن‌قدر پررنگ شده که آدم دیگر «سورپرایز» هم نمی‌شود.

 

از نگاه من، «عشق در زمستان آغاز می‌شود»‌ روایت آدم‌هایی ‌ست که در زندگی دنبال گمشده‌شان می‌گردند. راه می‌افتند توی خیابان‌های زندگی و اغلب آن‌قدر با خاطرات‌شان از آدم‌های از دست‌رفته‌شان قدم می‌زنند تا دست آخر یک نفر مثل آن‌ها سر راه‌شان سبز می‌شود. کتاب با آنکه از الف تا ی حکایت عشق و جدایی ست، هرگز به یک ملودرام مبتذل تبدیل نمی‌شود. هنر اصلی آقای ون‌بوی به نظر من اصلاً همین است. نثر کتاب هم در زبان اصلی، قیامتی ست در شاعرانگی. نمی‌دانم این شاعرانگی تا چه حد در نسخه‌ی فارسی جاری شده است. اما به نظر خودم، سایمن ون‌بوی در این کتاب دارد یک شعر بلند را در قالب داستان‌هایی کوتاه به خوردِمان می‌دهد.

 

حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم اولش قصدی برای انتشار مجموعه نداشتم. کتاب را فصل به فصل برای دوستانم می‌فرستادم و هر کدام به شیوه‌ی خودشان، هم می‌خواندند هم داوطلبانه دستی به سر و روی کلماتش می‌کشیدند. دوستان خوبم آزاده کامیار و سینا بهشتی، جدی‌تر از بقیه کلماتم را دستکاری کردند. بعد در این سال‌ها، ترجمه را خودم بارها و بارها بازخوانی و مقابله کردم. شاید حتا بشود گفت روی سر آقای ون‌بوی، سلمانی یاد گرفته‌ام! هنوز هم البته با همه‌ی این بازخوانی‌ها می‌شد بهتر از این‌ها باشد.

 

اینها را نوشتم تا بگویم «عشق در زمستان آغاز می‌شود» اولش فقط قرار بود یک دورهمیِ خودمانی باشد. اما خب غربی‌ها درست می‌گویند که «منتشر کن یا نابود شو.» خودم به این ضرب‌المثل این بند را اضافه کرده‌ام که «و اگر منتشر کردی، به اهلش برسان.»

 

کتاب را البته ناشری تازه‌کار (نشر پاگرد) درآورده که برای توزیع آن کار سختی در پیش دارد. شاید مجبور باشیم این اوایلِ کار، کمی کمکش کنیم. زحمت طرح جلدش را هم نگین احتسابیان عزیز کشیده‌ است و خب، در اینکه هر کس کتاب را دستش می‌گیرد، اول از طراح جلدش سؤال می‌کند، بس نشانه‌ها ست مر اهل ایمان را!

 

سایمن ون‌بویخودِ من، هم به واسطه‌ی شاعرانگی نثر و نگاه شرقی سایمن و هم برای حفظ تعادل هنرمندانه‌اش روی مرز لذت‌آورِ ملودراما و عاشقانه‌های فاخر، دلم می‌خواد هرچیزی را که این آدم می‌نویسد، ترجمه کنم. نشان به آن نشان، ترجمه‌‌ام از آخرین رمانش «وهم جدایی» الان منتظر مجوز است. حالا که بازی کمی جدی‌تر شده، از آقای پیام یزدانی عزیز هم خواسته‌ام دستی به سر و روی ترجمه‌ بکشند.

 

علاوه بر «عشق در زمستان آغاز می‌شود»، پیشنهاد زمستانی‌ام این است که مصاحبه‌ای‌ را هم که همین اواخر با سایمن انجام داده‌ام، در شماره‌ی آتی همشهری داستان (شماره‌ی بهمن‌ماه) بخوانید. یک داستان کوتاه دیگرِ سایمن به اسم «برف می‌بارد و ناپدید می‌شود» هم به احتمال در همان شماره منتشر خواهد شد که خواندنش را توصیه می‌کنم.  به هر حال به فصل سرد که می‌رسیم هر کسی برای گرم شدن پیشنهادی دارد.

 

پ.ن:
ون‌بوی که اصالتاً اهل ولز است در حال حاضر در آمریکا اقامت دارد. او علاوه بر مجموعه‌داستان «عشق در زمستان آغاز می‌شود» که جایزه‌ی ادبی معتبر فرانک اُکانر را برای او به ارمغان آورده، یک مجموعه‌داستان کوتاه دیگر با عنوان «زندگی خصوصی آدم‌های عاشق»، دو رمان و چندین اثر فلسفی نیز منتشر کرده است. مقالات او نیز در نشریاتی از قبیل گاردین، نیویورک‌تایمز، بی‌بی‌سی و اِن‌پی‌آر به چاپ رسیده‌ است. سایمن ون‌بوی علاوه بر نویسندگی، در چند مرکز آموزشی در نیویورک نیز به تدریس ادبیات خلاقه مشغول است. کتاب‌های ون‌بوی تا کنون به غیر از فارسی، به چهارده زبان زنده‌ی دنیا ترجمه و با اقبال خوانندگان در سراسر جهان مواجه شده است.

شیرینی زبان ـ ۱۲
در روزگارِ هر نفر یک فیسبوک، خیلی‌ها دیگر وبلاگ نمی‌خوانند. من اما جزو این خیلی‌ها نیستم. شاید از دوازده سال پیش که وبلاگ «خوابگرد» را شروع کردم، توی رودربایستی خودم گیر کرد‌ه‌ باشم که هنوز لابلای وبلاگ‌ها سینه‌خیز می‌روم. اما باطنش این است که هنوز شیرین‌ترین و زیباترین یادداشت‌ها را در همه‌ی موضوعات، در وبلاگ‌ها می‌یابم. مثل همین متن از وبلاگی گمنام با عنوان «قبل از خداحافظی» در بلاگفا. برای ستون «شیرینی زبان» چی از این یادداشتِ شخصی شیرین‌تر؟ فقط کمی آن را کوتاه کرده‌ام. بخوانید:

این روزها به خاطر پیشامدهای ناگوار شغلی، ذهنم درگیر یک اتفاق در ادبیات و زبان رسمی و عامیانه‌ی خودمان شده و آن تأثیر بروکراسی بر زبان و ادبیات است. دلم می‌خواهد شاهد مثال‌هایی را جمع کنم و یک مقاله‌ی مفصل بنویسم. شاهد مثال‌هایی که هم در زبان گفتار و نوشتار خودمان فراوان است و هم در نوشته‌های روی در و دیوار و هم در ادبیات رسمی و نامه‌نگاری‌های اداری.

فکر می‌کنم اگر بعضی روابط پیچیده‌ی اداری نبود، بعضی از افعال هم توی ادبیات ما جایی نداشتند، چرا که جایگزین‌های ساده‌تر و دلنشین‌تری دارند. مثل «می‌باشد» و «می‌گردد» و... لابد «لذا مستدعی است» به این خاطر وارد ادبیات ما شده که بتوانیم هم عزت نفس‌مان را حفظ کنیم و هم به التماس بیفتیم.

نامه اداری

بگذریم که جمع شدن این ادبیات با غلط‌های دستوری، خودش داستان دیگری ست. پشت شیشه‌ی یک مغازه خواندم که «از ورود افراد با بستنی اکیداً معذوریم.» احساس کردم برای شمردن اتفاقات فاحش زبانی و دستوری و محتوایی توی همین پنج شش کلمه، به انگشت‌های بیشتری نیاز دارم. به نظرم کلمه‌هایی مثل «عدم» یا «سریعاً» و «فوراً» یا «در صورتِ» یا «از آنجا که» یا «همان‌گونه که» یا «در ضمنِ» و «طبقِ» می‌توانستند توی ادبیات ما نباشند یا خیلی کم باشند.

امروز مجبور شدم به یک دلیل واهی چند تا نامه‌ی اداری بنویسم. این جوری نوشتم:
"به نام خدا. سلام برادر. خوبید که؟ یادتان می‌آید آن روز توی دفتر شما برای‌مان دمنوش بادرنجبویه آوردید و کلی هم از خواصش تعریف کردید، بعد خیلی اصرار کردید که من فلان کار یا به قول شما فلان طرح را انجام دهم و من هم قبول کردم؟ یادتان می‌آید دوباره شما آمدید دفتر ما و ما شلغم بار گذاشته بودیم و گفتید بویش توی کوچه را هم برداشته و دوباره در باره‌ی آن کار یا به قول شما «کنگره» قرار و مدارهایی گذاشتیم؟ خب برادر من، ما فلان و فلان خرج‌ها را کرده‌ایم و فلان و فلان خرج‌ها را هم پیش رو داریم. پولش را بدهید دیگر. این نامه را به خاطر اینکه گفتند اداری مالیِ این‌جا گیر می‌دهد و حتماً باید نامه بنویسی و به خاطر ثبت در تاریخ و اینکه یک روزگاری ما همچین روابط پیچیده‌ای داشتیم نوشته‌ام، وگرنه شما که قبلاً پول ما را داده‌اید. ان‌شاءلله ببینم‌تان. به خانواده سلام برسانید."

این روزها خیلی فکر می‌کنم اگر یک زمانی آن روزگار گل و بلبل فرا برسد، همان روزگاری که می‌گویند گرگ‌ها هم کاری به برّه‌ها ندارند و همه چیز عادلانه است و همه عزت و کرامت دارند و قیدها و رابطه‌ها ظالمانه نیستند و از این جور اوصاف؛ توی آن روزگار، آدم‌ها با هم چه جوری حرف می‌زنند؟ چه جوری برای هم نامه می‌نویسند؟ شاعرها چه جوری شعر می‌گویند؟ واژه‌ها چه جوری هستند توی آن روزگار؟

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+ 

مروری بر یکی از پرماجراترین کپی‌رایت‌ها‌ی دنیای ادبیات

ترجمه‌ی مهرشید متولی
جیمز جویسسرانجام، در آخرین روز سال ۲۰۱۱ که هفتاد سال از مرگ جیمز جویس گذشت، کپی‌رایت آثارش به پایان رسید. این تاریخ سرآغاز عصر نوینی ست برای متخصصان آثار جویس، ناشران و بیوگرافی‌نویسان، چون دیگر بدون اجازه‌ی وارث سنگدل و کارشکنی‌هایش، آزادانه می‌توانند از جویس نقل قول بیاورند و آثار او را چاپ کنند.


در بیست سال گذشته، اجازه‌ی نقل قول یا چاپ آثار جویس  موضوع مجادله‌ی داغ و فزاینده‌ا‌ی بوده است. در این مدت، استفن جویس، نوه‌ی نویسنده و متولی دارایی‌ها‌ی او، به عنوان سرکش‌تر‌ین مدافع کپی‌رایت در دوران جدید، برای خود شهرتی به هم زد. پرخاشگری مشهورش در برخورد با کسانی که می‌خواستند از پدربزرگش جملاتی نقل یا آثار او را چاپ کنند، از اواسط دهه‌ی هفتاد میلادی شروع شد که ریچارد المن[2] بیوگرافی‌نویس، بعضی از نامه‌ها‌ی پورنوگرافیک جویس به زنش نورا و نامه‌ها‌ی وسوسه‌انگیز  به معشوقه‌ی مخفی‌اش در زوریخ را، چاپ کرد. استفن که وصی دارایی‌ها‌ی جویس شده بود[3]، تصمیم گرفت جلوی رسوایی‌ها‌ی بعدی را بگیرد. [ادامــه]

جلسه‌ی بیست و دوم از این رشته هم‌اندیشی که دومین نشست با موضوع «غلط و صحیح در زبان» است، با حضور و سخنرانی ابوالحسن نجفی و امید طبیب‌زاده برگزار می‌شود. برای شرکت در این برنامه لازم است از قبل ثبت‌نام کنید.

هم‌اندیشی 

شیرینی زبان ـ ۱۱
چکاوکیارانه از وقتی یارانه شد و دست از «سوبسید» بودن برداشت که در مفهومی تازه و خاص، مستقیماً به جیب مردم ربط پیدا کرد. وگرنه، فرهنگستان از خیلی سال پیش آن را پیشنهاد داده بود. در علم ارتباطات، ارزش خبری را یا جیب مخاطب تعیین می‌کند یا قلب او. البته به جز در کشورهایی چون ایران که ارزش خبری را ساختار قدرت دیکته می‌کند. در دنیای واژه‌ها و پذیرش واژه‌های تازه یا حیات دوباره‌ی واژه‌های کهنه هم کمابیش چنین وضعی برقرار است. در نظر بگیرید واژه‌ی «رایانه» را برای کامپیوتر که هنوز که هنوز است، در زبان گفتار، همان کامپیوتر است. چون «رایانه» بر مصداقی تازه و جدا از واژه‌ی جاافتاده‌ی کامپیوتر دلالت نکرد و نمی‌کند.

واژه‌هایی هم هستند که تازه نیستند، اما به دورانی در گذشته تعلق دارند و پس از غیبتی گاه طولانی در عرصه‌ی زبان، به دلیل خاصی که مستقیماً به جیب یا قلب مردم ربط دارد، احیا می‌شوند. نمونه‌ی بارز آن «سمند» است. تا پیش از ساخته شدن این خودروی ظاهراً ملی، زندگیِ این واژه فقط به دنیای ادبیات کهن و اشعار محدود مانده بود. دیگر می‌بایست از سعدی نشان این واژه را می‌گرفتی: که شنیدی که برانگیخت سمندِ غم عشق / که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست

یا نزدیک‌تر و امروزی‌تر، باز هم باید در شعر فریدون مشیری سوار سمند می‌شدی، بی‌آنکه کرایه بدهی: من با سمند سرکش و جادوییِ شراب تا بیکرانِ عالمِ پندار رفته‌ام.

اما امروزه، سمند به دلیل برگزیده‌شدن واژه‌اش برای کالایی امروزی که مستقیماً با جیب مردم سر و کار دارد، واژه‌ای ست که دیگر نه بوی کهنگی می‌دهد نه کارکرد آن فقط از نوع نوشتاری در ادبیات است. البته بگذریم از قلب بعضی‌ها که با همین سمند می‌تپد و فراتر از جیب، عشق سمند اند!

چکاوک هم از جمله‌ی همین واژه‌های کهن است. نام پرنده‌ای که تا همین سی چهل سال اخیر، افزون بر حیات ادبی، در زبان گفتار هم جایگاه داشت. چکاوک پرنده‌ای ست شبیه گنجشک در انواع متعدد با شاخکی از پر روی سر که معمولاً هنگام پرواز آواز می‌خواند. اتفاقاً ایران و همین تهرانِ امروزسیاه، از مهم‌ترین زیستگاه‌های این پرنده‌ی وحشی الهام‌بخش بوده است. اما تهران را که دود گرفت و زندگی مردم که شهری و شهری‌تر شد، واژه‌ی چکاوک هم به غار ادبیات و دستگاه همایون در موسیقی سنتی پناه برد تا نمیرد. این شعر معروف زنده‌یاد مشیری را شاید به خاطر داشته باشید:

می‌توان کاسه‌ی آن تار شکست
می‌توان رشته‌ی این چنگ گسست
می‌توان فرمان داد: هان ای طبل گران، زین پس خاموش بمان
به چکاوک اما
نتوان گفت مخوان

دنیای شعر و ادبیات دنیای همه‌ی مردم نیست و واژه‌ی زیبا و خوش‌آهنگ «چکاوک» جز سایه‌ای مبهم از یک پرنده‌‌ی اغلب‌نادیده در ذهن مردم نیست. اما از این هفته، اتفاقی سمندوار برای آن در حال رخ دادن است. بانک مرکزی سامانه‌ای جدید راه انداخته برای حذف گردش فیزیکی چک در شبکه‌ی بانکی و نام این سامانه را چکاوک گذاشته است. هدف بانک مرکزی، ساماندهی اوضاع چک‌های برگشتی ست که به لطف وضع درخشان اقتصادمان، به حدود ۲۳ میلیون چک در چهار سال گذشته رسیده است. اما انتخاب واژه‌ی چکاوک برای این سامانه، به زودی به رواج یافتن آن در زبان گفتار منجر خواهد شد و این، اتفاقی ست مبارک.

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+ 

برکناری صوفی از ریاست رادیو یک خبر خوب است. از آن خوب‌تر، انتصاب خانم آبروانى به جاى صوفى ست. البته در ظرف خود صداوسیما، و اِلا مشکل سازمان معظم‌تر از این حرف‌ها ست!

رادیو در دوران آقای صوفی و به خصوص پس از سال ۸۸ رو به تلاشی رفت و امیدوارم خانم آبروانی، که از مدیران پرسابقه‌ی خودِ رادیو ست، بتواند دست‌کم جلوی این روند را بگیرد. ادغام شبکه‌های قارچ‌گونه و بی‌خود و بی‌مخاطب، از مهم‌ترین مأموریت‌های او ست. و کنار گذاشتن انبوه مدیران میانیِ بی‌ربط و بلند کردن انبوه کوتوله‌های فرهنگی از صندلی‌های مدیریت در رادیو از کارهایی ست که می‌توان امیدوار بود آبروانى به سمت آن حرکت کند.

هرچند، ساختمانی را که می‌توان به دو روز ویران کرد، نمی‌توان به یک هفته و یک ماه و یک سال دوباره ساخت. و جلب اعتماد از دست‌رفته، از آن هم سخت‌تر و زمان‌برتر. درست مثل دوباره ساختن وطن؛ که جدا از زمان، شوربختانه آن‌ها که می‌خواهند، نمی‌توانند و آن‌ها که می‌توانند، نمی‌خواهند!

مهدی جامی: حالا زمان رونمایی از یک سایت تازه است: راهنمای کتاب. هدیه‌ی من‌ و اچ اند اس مدیا به شما اهل کتاب به مناسبت یلدا. این سایتی ست که با کار داوطلبانه می‌چرخد و از هیچ جا بودجه نگرفته و پشتوانه‌اش نیروی علاقه و کتابدوستی ست و همت عالی ناشر. کار من و دوستان دیگر هم این است که معرفی کتاب و نقد کتاب‌هایی را که می‌بینیم به این سایت اضافه کنیم. طبعاً نه همه را که گزیده‌ای از آن‌ها را. چرخی بزنید در سایت و دوستش داشتید، صفحه‌اش را هم لایک کنید. اگر هم از کتابدوستان محسوب می‌شوید، لینک‌های خوب را برای من بفرستید یا در صفحه‌ی راهنمای کتاب ـ راهک ـ پست کنید. حرف زیاد است، ولی قدم به قدم با هم پیش می‌رویم و از عالم کتاب و کتاب‌های خوب حرف می‌زنیم و کتاب می‌خوانیم. [لینک سایت راهک +]

راهک

این طوری معرفی کتاب ننویسید!
در نظر داشتم یادداشتی کوتاه در باره‌ی ایبنا بنویسم که خبرگزاری کتاب است ولی مشکلاتی دارد که از کتاب‌نشناسی ناشی می‌شود! این را می‌گذارم برای یادداشت بعدی. امروز آمدم مطلبی از نشر ققنوس ـ که کتاب‌های خوبی منتشر می‌کند ـ انتخاب کنم، دیدم معرفی‌هایی که به نام اعتماد منتشر می‌کند (روزنامه‌ی اعتماد؟) چه نثر نفسگیر و کند و ناهمواری دارد. ملاحظه کنید: [لینک ادامه+]

در روزگاری که وودی آلن، پل استر و اسکورسیزی هنوز با ماشین تحریر می‌نویسند

وودی آلنحبیب حسینی‌فرد: امسال سیصدمین سال اختراع ماشین تحریر است، دستگاهی که در ورود زنان به جهان کار و استقلال و خودیابی‌ ماجرایی پیچیده را رقم زد، دستگاهی که تا سی سال پیش در اوج رونق بود و کمتر کسی تصور می‌کرد که به زودی منسوخ شود، دستگاهی که حالا دوباره، به دلیل ماجرایی غریب تا حدی محبوب شده است.

هنوز هم شاید باشند شماری از نویسندگان و روزنامه‌نگاران معاصر ایران که دوران پیش از ورود ماشین تحریر به ایران را یا دوران رواج محدود آن را به یاد بیاورند، نویسندگانی که کار را با نوشتن با دست آغاز کردند و شاید بعدتر که ماشین تحریر در ایران رواج بیشتری پیدا کرد آن‌ها هم یا شخصا یا با واسطه (منشی و ماشین‌نویس) به استفاده از این دستگاه روی آوردند.

استفاده از ماشین تحریر البته تا اوایل دهه‌ی پنجاه هم در ایران با مشکلاتی روبرو بود، چرا که دستگاه رایج همانی بود که برای زبان عربی ساخته شده بود و تنها با تغییراتی غیرعلمی و بسیار ناکافی به چهار حرف فارسی مجهزش کرده بودند. کار با این ماشین تحریر ابدا آسان نبود.

در نهایت در سال ۱۳۵۲ تغییراتی اساسی در ماشین‌تحریرهای فارسی داده شد، تغییراتی که اینک بر روی صفحه کلید کامپیوترها هم رعایت می‌شود. [ادامــه]


کتاب شعر مریم اسحاقییادم باشد
یکی از همین روزهای اردیبهشت
شعر کوتاهی بنویسم
با کلماتی از یخ
از دی‌ماهِ بلندی که در من است.

***

وطنم
آغوش تو ست
از مرز تو، آن سوتر
به زبانی غریبه حرف می‌زنند.

***
 

کلمه‌ای تنها
که شعرش را گم کرده
من ام.

***
 

کوه نبودی
اگر
س‌ن‌گ‌ر‌ی‌زه‌ س‌ن‌گ‌ر‌ی‌زه
اندوه جمع نمی‌کردی.

***
 

محبوب من
از پله‌ها پاورچین بیا
در را آهسته ببند
نگاه کن
در چشم‌هایم چگونه سیب می‌روید
در من گناه قلمه می‌زنند
 

می‌خواهم زیبا شوم
می‌خواهم پیراهن گلداری بپوشم
بوسه بکاری و
من
دوزخ درو کنم.

از مجموعه‌ی «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم»، سروده‌ی مریم اسحاقی، نشر بوتیمار، ۱۳۹۲ 




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.