خوابگرد قدیم
بيماري آقاي منتظري
حسين درخشان به نقل از بازيگر آماتور خبرداده كه«بنا به اطلاع موثق بيماری آقای منتظری «سرطان حنجره» است. بيماری ايشان در مرحله ۳يا ۴ بيماری است و بسيار پيشرفته.»
من نمي‎دانم وثوق خبر ايشان از كجاست و آيا انگيزه‎ي خاصي از پخش آن داشته يا نداشته اما پس از خواندن آن بلافاصله با منابع موثق در قم تماس گرفتم و معلوم‎شد كه آقاي منتظري نه تنها سرطان حنجره ندارد كه احتمال بيماري هپاتيت او هم كاملا منتفي شده و تنها خبر جديد اين است كه در يكي دو سه روز گذشته از ناحيه‎ي قلب احساس درد دارد و از اين نظر هم دايما زيرنظر پزشك متخصص است. همين‎جا توصيه مي‎كنم اگر به هرنيتي پيگير خبرهاي آقاي منتظري هستيد خيلي راحت مي‎توانيد يك شماره تلفن تصادفي را با كد شهر نجف‎آباد (0331) بگيريد و از هركسي كه گوشي را برداشت، آخرين اخبار را بگيريد. البته خيلي دوست داشتم از واژه‎‎ي "منابع موثق" استفاده نمي‎‎كردم اما توضيح درباره‎ي منابع موثق خوابگرد هم در اين‎جا ممكن بود سوءتفاهم ايجاد كند! پس از خيرش گذشتم.
***
حل‎شدن مشكل چند سايت
خوشبختانه مشكلي كه براي سايت‎هاي پندار ، 30نما، نقيبي اينفو و چند سايت ايراني ديگر پيش‎آمده‎بود حل شد(حداقل فعلا!)، حواشي آن هم چندان مهم نيست(حداقل براي ما)، مهم اين است كه بازديدكنندگان دوباره به آن‎ها دسترسي دارند. مستدام باد اين دسترسي!
***
قيمت چاپ جديد رمان پيرزاد
آوات گلايه كرده بود از قيمت جديد رمان "چراغ‎ها را من خاموش ميكنم" و چند و چون آن را پرسيده بود. چاپ ششم اين اثر(رمان سال81) به بازار آمده و اين جاي بسي خوشحالي‎ست اما انتشارات مركز قيمت چاپ جديد را به شكل "نامعمولي" افزايش داده. اين كه مي‎گويم "نامعمول" به خاطر اين است كه هميشه در چاپ‎هاي جديد ناشر مي‎تواند قيمت را تاحدودي معقول اضافه كند اما انتشارات مركز با افزايش بيش از حد متعارف، اين تصور بد را ايجاد كرده كه با اين كار قصد سودجويي داشته. خوب است اين را بدانيد كه بهاي تمام‎شده‎ي هر كتاب حدود 30 تا 40 درصد كم‎تر از چيزي‎ست كه پشت جلد زده مي‎شود تا هم بتوانند به فروشندگان تخفيف بدهند و هم به خاطر خواب سرمايه در انبار تا فروش نهايي كتاب، ناشر متضرر نشود. اما اين را هم بدانيد كه معمولا هزينه‎ي چاپ كتاب در مرحله‎دوم به بعد به دليل كسر هزينه‎هاي آماده‎سازي نزديك 50% كاهش پيدا مي‎كند و با توجه به اين كه در يكي دو ماه گذشته بازار كاغذ و مقوا هم تغيير آن‎چناني نداشته، افزايش قيمت نامعمول اين رمان متاسفانه بوي سودجويي مي‎دهد كه البته نويسنده‎ي اثر هيچ نقشي در اين ماجرا ندارد. هرچند با هر افزايشي دستمزد نويسنده نيز بنا بر درصد حق‎تاليف بيش‎تر مي‎شود اما نه ناشر نيازي به تامين نظر نويسنده در تعيين قيمت دارد و نه خانم پيرزاد نيازمند چنين پول‎هايي‎ست و نه هيچ نويسنده‎ي ديگري كه همچون او فرهيخته است!
***
شاهد از غيب رسيد
"...بي‌ترديد حضور آقاي جعفري جلوه (در انتخاب فيلم "ديوانه از قفس پريد" به عنوان فيلم برتر جشنواره) موثر بوده است چرا كه ايشان دوستي ديرينه‌اي با آقاي معتمدي(كارگردان فيلم) دارد . تصور شخصي من اين است كه ايشان تاثير مهمي در انتخاب اين فيلم داشته‌اند..."
اين حرف ها را "معارفي" كارگردان تلويزيون در گفتگو با ايسنا گفته و به بنده هيچ ربطي ندارد!
دو سه روزي ست سرور سايت هاي پندار، 30نما و وبلاگ خسرو نقيبي و چند سايت خوب ديگر از كار افتاده و معلوم هم نيست اصل ماجرا چيست. پندار همين يكي دو ساعت پيش با كمي اشكال دوباره شروع به كار كرده ولي هنوز 30نما و نقيبي اينفو (تا اين لحظه) تعطيل اند... گويا صاحب سرور اين سايت ها يك ايراني در خارج از كشور است كه اميدوارم اشكال فقط يك اشكال فني باشد و بوي چيزهاي بد از آن نيايد!
***
فيلم مستند "قريه ي من" كه درباره ي زندگي و آثار فريدون فروغي، خواننده ي دوست داشتني و خلاق فقيد ايراني ست تا چند شب ديگر هم هرشب در فرهنگسراي دانشجو در پارك شفق نمايش داده مي شود. برگزاركننده ي اين برنامه سايت پندار است و ساعت نمايش هم 8 شب. به دوستان تان هم خبر بدهيد.
***
در يادداشت مربوط به عاقبت سينماي ايران كه با عنوان سينماي ملي يعني شبكه ي اول تلويزيون منتشر كردم، اشتباها به جاي گروه طرح و برنامه ي شبكه نوشته بودم گروه تامين برنامه ي شبكه. اين اشتباه اصلاح شده، شما هم در جريان باشيد.
***
درضمن من چند تا لينك به لينكستان و لينك آباد خوابگرد اضافه كردم، اصلا دقت مي كنين يا همين جوري هول هولكي يادداشت خودم رو مي خونين و مي رين پي كارتون؟! با شما نيستم ، آذر و آينه اش، عكاسباشي، رنگين كمان و داستان هاي آتشين و بقيه ي لينك هاي جديد... كساني هم كه اهل سياست اند (خصوصا هموطنان عزيز خارج از كشور كه به شكل عجيبي به مسايل سياسي داخلي علاقه نشون مي دن) فكر كنم از وبلاگ روزگار من خوش شون بياد.
جشنواره‎ي فيلم برلين هم تمام‎شد و خرس طلايي‎اش را به "وينتر باتوم" كارگردان جوان انگليسي دادند به خاطر فيلم "اين دنيا"؛ فيلمي درباره‎ي مهاجرتِ دو افغاني از افغانستان به انگلستان كه فصلي از فيلم هم در ايران مي‎گذرد. امسال هم در جشنواره"ي برلين هيچ فيلم ايراني حضور نداشت كه دليل اصلي‎اش همزماني آن با جشنواره‎ي فيلم فجر در ايران است. سال گذشته هم تنها نشاني كه از ايران در برلين ديده‎مي‎شد، فيلمamericasobeautiful ( آمريكاي زيبا ) بود و آن هم فيلمي درباره‎ي مهاجرت، اما مهاجرت ايراني‎ها به آمريكا. اين روزها اين فيلم در آمريكا اكران شده و گويا مورد توجه هم قرارگرفته. شايد بد نباشد توضيحاتي درباره‎ي اين فيلم بدهم‎:
كارگردان آمريكاي زيبا، يك ايراني‎ست به اسم بابك شكريان كه چند سال پيش از انقلاب و در ايام كودكي به آمريكا مي‎رود. اين فيلم اولين فيلم بلند اوست و پيش از اين تنها يك فيلم كوتاه 16 ميلي‎متري ساخته در سال 1992 به اسم "يكشنبه‎ي آرام". شكريان فارغ‎التحصيل رشته‎ي انسان‎شناسي ست و آمريكاي زيبا را در سال 2001 بر اساس قصه‎اي از خودش ساخته آن هم با هزينه‎اي كم‎تر از 1 ميليون دلار كه در سينماي آمريكا از كم‎ترين هزينه‎هاي ممكن است. فيلم شكريان به تعبير خودش حماسه‎ي منظومي ست درباره‎ي مهاجران ايراني در لس‎آنجلس كه در جستجوي جاي پاي محكمي براي خودشان هستند. آمريكا زيبا سال گذشته در بخش پانوراماي جشنواره‎ي برلين حضورداشت. بازيگران اين فيلم به جز چند بازيگر آمريكايي، چند ايراني نام‎آشنا هستند؛ منصور(خواننده‎ي پاپ)، آتوسا لئوني، عليرضا مومني و هوشنگ توزيع ( همسر شهره آغداشلو كه پيش از انقلاب از اعضاي خانه‎ي نمايش پارس بود ) و... قصه‎ي فيلم برمي‎گردد به سال 1979 كه تنش بين ايران و آمريكا با اشغال سفارت آمريكا در ايران به اوج رسيده و هوشنگ، شخصيت اصلي فيلم در لس‎آنجلس به دنبال تحقق روياي خود يعني خواننده‎شدن است و اين بهانه‎اي ست تا كارگردان فيلم به درون زندگي آدم‎هايي پا بگذارد كه هركدام به عنوان يك قرباني اين ماجراي سياسي و در اوج نگاه بدبينانه‎ي مردم آمريكا به ايران، به دنبال تامين آينده‎ي خويش هستند و... به هر حال موسيقي اين فيلم كه شديدا توجه من را جلب كرد.( كسي اگر فيلم را ديده و يا خبر ديگري دارد، پيام بگذارد لطفا!)
و اما چند وقت پيش به خبر انتشار مجموعه داستاني از نويسندگان ايراني مقيم لس‎آنجلس اشاره كردم. خسرو دوامي كه منبع اين خبر بود و خودش از همين قصه‎نويسان است، گفته بود وقت آن رسيده كه هموطنان ايراني بفهمند كه لس‎آنجلس تنها شهر خواننده‎ها نيست. حق با اوست. اقليت ايراني مقيم آمريكا در طول اين 24 سال توانايي‎هاي خودشان را در عرصه‎ي اقتصاد و علوم دانشگاهي به شكل قدرتمندانه‎اي نشان داده‎اند و حالا يكي دوسالي ست كه نسل رشد يافته در آمريكا به سراغ عرصه‎ي فرهنگ رفته و به‎تدريج دارد توانايي‎هاي خود را در اين زمينه نيز بروز مي‎دهد. به گمان من جماعت روشنفكر ايراني كه در آن جا خودشان را پيدا كرده‎اند مي‎توانند از اين بي‎خاصيتي اقليت بزرگ ايراني در آمريكا بكاهند و همپاي تلاش روشنفكران و هنرمندان داخل ايران به تصحيح تصور آمريكايي‎ها از ملت ايران و قابليت‎هاي مستقلانه‎اش كمك كنند. همچنين وقت آن رسيده كه روشنفكران و هنرمندان ايراني نيز سواي ارتباطات فرهنگي كه با مراكز دانشگاهي و فرهنگي آمريكايي برقراركرده‎اند، به همتايان مهاجرايراني خود در آمريكا نيز توجه كنند و گام‎هاي نخست آن‎ها را ارج بگذارندو بيش از پيش در رفع تنش‎هاي كاذب و زيان‎بار و كهنه، از حكومت ايران و دولت آمريكا پيشي بگيرند.
***
آنونس 2 دقيقه اي اين فيلم را اين جا مي توانيد ببينيد. (ممنون از افشين)
بيست ويكمين جشنواره ي فيلم فجر تنها با يك اتفاق خوشايند براي من به‎پايان رسيد؛ "نفس عميق" شهبازي جايزه‎ي بهترين فيلمنامه را گرفت، كه اگر من به جاي داوران بودم فارغ از فشارهاي پشت پرده و كاملا آزادمنشانه، پيش از فيلمنامه جايزه‎ي كارگرداني و درست‎تر اگر بگويم، جايزه‎ي بهترين اثر هنري را به او مي‎دادم كه گمان مي‎كنم پرويز شهبازي با نفس عميق توانست سينماي ايران را – دست‎كم در غياب پيش‎كسوتان – گامي به جلو ببرد و آن را از ورطه‎ي "تكرار"ي كه مثل يك بيماري جديد دامنگير آن شده، هم در قصه‎گويي و هم در ساختار خلاقانه، تا اندازه‎اي دور كند. آن چه مي‎گويم از قابليت‎هاي سينماي ماست. اما آيا شرايط پيراموني سينما اجازه‎ي بروز اين قابليت‎ها را خواهد داد؟ آن چه در حاشيه‎ي اين دوره از جشنواره اتفاق افتاد، چشم‎انداز روشني به‎دست نمي‎دهد. توجه كنيد كه در بيست و يكمين جشنواره‎ي متوسط‎الحال فيلم فجر "جعفري جلوه" مدير سياسي‎ترين شبكه‎ي تلويزيون به گفته‎ي خودش براساس يك "فريضه" جزو داوران سينماي ايران بود و جايزه‎ي بهترين فيلم هم سرانجام به صدا و سيما تقديم‎شد و حسين پاكدل تهيه‎كننده‎ي تلويزيون و مجري مراسم، اين سيمرغ تلويزيوني را از جانب صدا و سيما به كارگردان فيلم پيشكش‎كرد... توافق‎هاي پنهاني ميان صدا و سيما و معاونت سينمايي ارشاد، گرچه شكل يك آشتي به خود گرفته و اين توهم را دامن‎زده كه بالاخره تلويزيون قرار است با سينما كناربيايد، اما انگار اين آشتي رابطه‎اي معكوس دارد و شايد قرار باشد ميان آن دو هماهنگي‎هايي انجام‎شود تا از اين پس سينما هم تا جايي كه مي‎تواند از سياست‎هاي فرهنگي ديكته‎شده پيروي كند و اين سينما باشد كه با تلويزيون آشتي كند. به جز نشانه‎هايي كه به آن‎ها اشاره‎كردم، سخنان روشنفكرماُبانه‎ي جعفري جلوه - دو روز پيش از مراسم پاياني جشنواره - هشدار روشن‎تري مي‎دهند. او چنين مي‎گويد:‎"رسانه‎ي ملي و سينماي ملي، لازم و ملزوم يكديگر هستند. سينما براي شناخت پايگاه ها و خواستگاه هاي خود و تنظيم جهتگيري هايش در حركت به سوي آرمان ها و منافع ملي به تلويزيون نيازمند است و تلويزيون بدون پشتوانه سينماي ملي كامل نيست." حرف‎هاي قشنگ، درست و درعين‎حال بديهي‎اي‎ست، اما وقتي عملكرد ايشان را در مديريت شبكه‎ي اول تلويزيون بررسي كنيم و سواي آن چه كه از محصولات فرهنگي اين شبكه در شبانه‎روز مي‎بينيم، اين را هم بدانيم كه از زمان حضور ايشان در تلويزيون شمار زيادي از برنامه‎سازان پيشين و كهنه‎كار تبديل به كارمنداني شدند كه تنها مي‎آيند و كارت مي‎زنند و به‎خانه برمي‎گردند و بدانيم كه از زمان حضور ايشان، گروه فرهنگ و ادبِ شبكه علي‎رغم برخورداري از باسابقه‎ترين برنامه‎سازان تبديل به گروهي بي‎خاصيت و علاف شده و بدانيم كه با حضور ايشان گروه طرح و برنامه‎ي شبكه چنان فعال شده كه به جاي همه‎ي گروه‎ها و در زمينه‎ي همه‎ي موضوعات به‎خصوص "فرهنگ و هنر" و زير نظر مستقيم ايشان و توسط برنامه‎سازاني تازه به ميدان آمده پي‎درپي برنامه مي‎سازد و ... اگر همه‎ي اين‎ها را بدانيم، حق داريم نه تنها به انگيزه‎ي بيان اين حرف‎ها شك كنيم كه حتا بترسيم. مدير شبكه‎ي اول سيما، تلويزيون را بدون پشتوانه‎ي سينما كامل نمي‎داند اما از اين سو سينما را در جهت‎گيري‎هاي آينده‎اش نيازمند تلويزيون قلمداد مي‎كند. جعفري جلوه در حالي از منافع ملي سخن مي‎گويد كه همين روزها در سازمان صدا و سيما اين شايعه پيچيده است كه از اوائل سال جديد برنامه‎سازاني كه هرگونه گرايشي به گروه‎هاي دوم خردادي نشان داده‎اند و يا قلمي زده‎اند ويا التزام عملي خود را به سياست‎هاي فرهنگي مديران سازمان نشان نداده‎اند، به شكل‎هاي ظاهرا قانوني از ادامه‎ي كار در شبكه بازخواهند‎ماند. با اين اوصاف آيا بايد گفت تلويزيون با سينما آشتي كرده يا اين سينماست كه بايد با تلويزيون آشتي كند؟ از اين سخن جعفري جلوه نمي توان به راحتي گذشت كه همچنين گفته است: "معاون سينمايي جديد وزارت ارشاد ( يكي از مديران برجسته ي سابق تلويزيون ) مي تواند همگرايي لازم را ميان سينما و سيما توسعه دهد."
بيست و يكمين جشنواره‎ي فيلم فجر به پايان رسيد و من علي‎رغم همه‎ي اين نشانه‎هاي نگران‎كننده، تنها به آخرين ديالوگ فيلم نفس عميق مي‎انديشم كه صداي كارگردان خطاب به تماشاگران چنين مي‎گويد:‎ "شما كاري نداشته باشين...اين جا نمونين...برين...برين..."
******
يادداشت پيشين درباره ي توقيف "نفس عميق" شهبازي ۲۳ آذر ۱۳۸۱
"...‎من حالا تو گور خودم خوابيدم و مي‎دونم كه نمي‎تونم از مرگ فرار‎بكنم. سرنوشتم دست توئه. اما اينو مي‎دونم كه هر جنگي مي‎شه و هر خوني كه ريخته مي‎شه و هر قحطي و مرضي كه مي‎آد، باعث و باني‎ش خود تو هستي. من هر گناهي كردم خواست تو بوده. شريك گناه همديگه بوديم. همون آدمايي كه من به فرمون شازده كشتم، تو تو قتل يكي‎يكي‎شون شريك بودي. اگه اون دختره‎ي ناكوم و نامراد آبستن‎شد، تو هم توش شريك بودي. نطفه‎ي اون بچه‎ي حرومزاده رو من و تو باهم بستيم. چه‎طوره كه شيطون مي‎تونه تو تخم نابسم‎الله با ما شريك بشه اما تو نمي‎توني؟ تو كه نباس دستِ‎كمي از اون داشته‎باشي؟ اي خدا! اگه اين حرفاي من از روي نافهميه منو براي نافهمي و گمراهي‎م ببخش. اگه از رو فهمه و حق با منه، ديگه نبايد عذابي دنبال داشته باشه..."
آن چه خوانديد بخشي از قصه‎ي كوتاه "روز اول قبر" نوشته‎ي "صادق چوبك" بود كه در تازه‎ترين كتابي هم كه درباره‎ي زندگي و آثار او منتشر شده، اجازه‎ي چاپ پيدا نكرده. حسن محمودي پس از تأليف كتاب "خون آبي بر زمين نمناك" درباره‎ي زندگي و آثار "بهرام صادقي"، گام پرمايه‎تري برداشته و كتاب "صادق چوبك" را فراهم‎آورده كه همين هفته وارد بازار كتاب شده‎است. "خون آبي بر زمين نمناك" مجموعه‎ي ساده‎اي بود از مقالات و نقدها و گفتگوهاي پراكنده كه كاستي‎هاي كار اول‎ ِ از اين دست را هم طبيعتا داشت، اما كتاب "صادق چوبك" با اتكا به تحليل‎هاي جديد و فراهم‎آوردن نقدهاي نوين به‎انضمام گفتگوها و قصه‎هاي پراكنده‎ي چوبك، در كليتِ خود قابليت آن را دارد كه يك‎بار ديگر نگاه جامعه‎ي ادبي ايران را به سوي چوبك برگرداند. "سنگ صبور" چوبك علي‎رغم همه‎ي شهرتش، به‎نظر مي‎رسد جايگاه واقعي‎اش را در ادبيات ايران پيدا نكرده، به‎خصوص كه مخالفان ستبري را هم پيش رو داشته و دارد. اما بازنگري‎ ِ يك‎جاي مخالفت‎ها و موافقت‎هاي شديد و غليظ در اين كتاب، مي‎تواند سنگ صبور را و چوبك را و جايگاهش را دوباره موضوع بحث قرار دهد و به‎خصوص مدعيان مخالف را به چالشي جديد بكشاند تا شايد از اين رهگذر، غبار مرور زمان از چهره‎ي اين نويسنده‎ي بزرگ و آثار ماندگارش زدوده‎شود. سواي اين ادعا، بعيد است خواننده اي پيدا شود كه هيچ بخشي از اين كتاب او را محظوظ نكند!
قصه‎هاي ديگري هم از چوبك در اين كتاب چاپ شده كه احتمال سانسورشدن‎شان مي‎رفت؛ قصه‎‎هايي مثل "پيراهن زرشكي"، "انتري كه لوطي‎اش مرده بود"، " بعدازظهر آخر پاييز" و "زير چراغ قرمز". اما تيغ سانسور تنها دامن قصه‎ي "روز اول قبر" را گرفت كه گمان مي‎كنم ظاهر حساسيت‎برانگيز مونولوگ‎هاي شخصيت اصلي قصه – به‎خصوص وقتي كه در قبر خوابيده و با خدا حرف‎مي‎زند - باعثِ آن شده باشد و الا مضمون كلي آن چيزي‎ست تقريبا شبيه "توبه‎ي نصوح" كه لابد ديده‎ايد فيلمش را.


كتاب "صادق چوبك" در 500 صفحه و توسط نشر روزگار با قيمت 3500 تومان وارد بازار كتاب شده است.

اشاره‎: از اين پس هر دو هفته يك‎بار مي‎توانيد از آخرين وضعيت بازار كتاب در حوزه‎ي ادبيات همزمان از طريق خوابگرد و سايت پندار باخبر شويد. آماري كه در اين گزارش مي‎آيد، برآيند يك جستجوي آماري فراگير نيست اما تلاش شده‎است شماي كلي از آخرين وضعيت را به علاقه‎مندان ارائه‎كند. ضمن اين كه هربار در بخشي جداگانه، چند اثر تازه به بازار آمده تحت عنوان خدايگان كتاب نيز معرفي مي‎شوند كه حاصل تلاش و پي‎گيري دوست جوانم "ايمان" است و هميشه از اين عنوان در گفتگوهاي دوستانه‎مان استفاده‎مي‎كند. كتاب‎هاي اين بخش گرچه لزوما جزو آثار پرفروش نيستند اما با معرفي ايمان و به زعم من، آثار برگزيده اي هستند كه از اين طريق،مخاطبان از وجود آن‎ها در پيشخوان كتابفروشي‎ها باخبر مي‎ شوند.
اولين‎ها:
آثار ايراني در رديف اول پرفروش‎هاي دوهفته‎ي گذشته جايگاهي نداشتند. موسيقي يك زندگي نوشته‎ي آندره مكين، لباس كوچك جشن اثر كريستين بوبن و سكوت من سرود است نوشته‎ي جبران خليل جبران بيش‎تر از ديگر آثار ادبي توجه خوانندگان را جلب كردند.
پس از اولين‎ها:
خريداران براي كتاب‎هاي ديگري نيز پول خرج كردند؛ آثاري كه براي نويسندگان خوشايندترند. بهترين داستان‎هاي كوتاه آنتون چخوف با ترجمه‎ي احمد گلشيري، سرزمين گوجه‎هاي سبز از هرتا مولر كه غلامحسين ميرزاصالح ترجمه‎ي خوبي از آن ارائه داده و سور بز نوشته‎ي ماريو وارگاس يوسا در رديف دوم پرفروش‎ها بوده‎اند كه البته خريداران اختصاصي خود را هم داشته‎اند. سور بز همزمان با دو ترجمه به بازار آمده اما انگار قرار است ما آثار يوسا را تنها با ترجمه‎ي كوثري بخوانيم. با مقايسه‎ي همان يكي دوصفحه‎ي اول هر دو ترجمه مي‎توان به‎راحتي به‎نتيجه رسيد و ترجمه‎ي كوثري را براي خريد انتخاب كرد،4500 تومان كه پولي نيست!
اولين‎هاي ايراني:
طي دو هفته‎ي اخير خوانندگان از بين آثار ايراني، بيش‎تر سراغ عباس معروفي را گرفتند كه پيكر فرهاد او به‎تازگي به بازار آمده، البته چاپ دومش و آن هم پس از مدت‎ها عدم اجازه براي نشر دوم. عباس معروفي اولين بار با رمان سمفوني مردگان خودش را به‎عنوان يك نويسنده‎ي جدي مطرح‎كرد و حالا ديگر سال‎هاست كه به عنوان يك نويسنده‎ي در مهاجرت و پس از يك دوره فعاليت سياسي بازهم نوشتن را مهم‎تر از سخنراني دريافته است.
عطر نسكافه هم مجموعه‎داستاني‎ست از منصوره شريف‎زاده كه اين روزها خوانندگان بيش‎تري پيدا كرده و بالاخره يك نام قديمي هم بار ديگر توجه خريداران كتاب را به خود جلب‎كرده. نشر روزنه‎كار چاپ ديگري را از بازگشت يكه‎سوار نوشته‎ي پرويز دوايي به بازار عرضه‎كرده تا جوانان امروزي هم از خاطرات سينمايي او لذت‎ببرند.
خدايگان كتاب:
1- درباره‎ي ادبيات؛ مجموعه مقالاتي كه با ترجمه‎ي احمد ميرعلايي و به همت نشر فرزان در كتابفروشي‎ها خودنمايي مي‎كند.
2- چرا بايد كلاسيك‎ها را خواند ؛ كتابي از ايتالو كالوينو كه در ميان اهالي ادبيات در ايران حسابي طرفدار دارد. اين كتاب را آزيتا همپارتيان ترجمه كرده كه به‎خاطر تسلطش به ادبيات اروپا قطعا شايستگي‎هايش را هم به‎خرج داده.
3- اكتاويو پاز، تك‎خواني دوصدايي ؛ كتابي با ترجمه‎ي كاوه ميرعباسي و از انتشارات ني.
4- و آخرين كتاب پيشنهادي؛ سرگذشت سوررئاليسم كه هم امضاي آندره برتون پاي آن است و هم امضاي كوثري به‎عنوان مترجم.
احتمالا با توجه به معرفي كتاب سال در حوزه‎ي رمان و شعر معاصر، وضعيت فروش آثار ايراني تا دوهفته‎ي ديگر، جابه‎جايي مختصري خواهدداشت، اميدوارم!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* اين گزارش همزمان در خوابگرد و سايت فرهنگي هنري پندار هر دو هفته يكبار منتشر مي شود.
* نظرخواهي: به نظر شما آيا انتشار منظم چنين گزارشي سودي هم دارد؟ اگر "نه" چرا؟ و اگر "بله" چه پيشنهادي براي بهتر ارائه شدن آن داريد؟
پس از 20 دوره برگزاري مراسم كتاب سال، سرانجام طلسم شكست و در بيست‎‎و‎‎يكمين دوره، زويا پيرزاد ( رمان نويس ) و منوچهر آتشي ( شاعر ) نشان كتاب سال در دو رشته‎‎ي رمان و شعر معاصر را از خانه‎‎ي دولت بيرون‎‎كشيدند و به ديوار خانه‎‎ي روشنفكري ايران آويزان‎‎كردند.
برخورد جامعه‎‎ي روشنفكري ايران با اين رويداد چگونه تواند بود؟ مي‎‎توان به رسم نادرست برخي نويسندگان، باز هم چوب تكفير را برداشت و بر هرچه نشان دولتي و حكومتي‎‎ست كوبيد. كار ساده‎‎اي‎‎ست، همچنان كه ويران كردن هر عمارتي در برابر بنا‎‎كردنش. مي‎‎توان باز هم با شمايلي از اپوزيسيونيسم در تافته‎‎ي جدابافته‎‎ي خويش لوليد و به ديگران ناسزا گفت و مي‎‎توان هزار كار ديگر كرد از كارهايي اين‎‎چنين كه در انجام‎‎شان هركدام توانايي منحصربه‎‎فردي داريم. اما جور ديگر هم مي‎‎توان بود، شايد. قبول كه رمان پيرزاد سواي شايستگي‎‎هاي بسيارش در زبان و ساختار و... كم‎‎ترين رويارويي را با ساختار قدرت و تبعات فرهنگي اجتماعي‎‎ قدرت داشته و اين ويژگي به شهامتِ دولتمردان در شكستن اين طلسم افزوده است اما به‎‎هرحال اين اتفاق افتاده‎‎شد! و بي‎‎مقدار كردن يك‎‎جاي تلاش بخش فرهنگي دولت نه به زيان حكومت كه شايد از دست دادن فرصتي ديگر براي اثبات حضور و توانمندي جامعه‎‎ي روشنفكري ايران است و اين، معنايش لزوماً آشتي با قدرت نيست. پيش‎‎تر گفته‎‎بودم كه دولتي‎‎بودن اين جايزه في‎‎نفسه بي‎‎ارزش نيست و اين كار دستِ‎‎كم مي‎‎تواند پلي ديگر باشد - و كمي عريض‎‎تر از ديگر پل‎‎ها البته – براي برقراري ارتباط با توده‎‎ي عوام. اما استقبال از اين رويداد، با توجه به شرايط ويژه‎‎ي خود، دليل اساسي‎‎تر و مهم‎‎تري دارد. اگر ايفاي نقش مخالف‎‎خواني كه ذاتي‎‎‎‎‎ ِ روشنفكري هم هست تاكنون توانسته اهداف بلندمرتبه‎‎ي فرهنگي را بيش‎‎و‎‎كم جلوببرد اما مخالف‎‎خواني تنها شرط لازم روشنفكري‎‎ست و نه تمام آن. سازندگي نيز رسالتي‎‎ست كه بارش اتفاقاً بر دوش روشنفكر سنگيني بيش‎‎تري مي‎‎كند. بر اين اساس و در اين مورد خاص بر ماست كه به استقبال شكسته‎‎شدن اين طلسم برويم و دستِ‎‎كم كاري كنيم كه در دوره‎‎هاي بعدِ كتاب سال، دولت را در رودربايستي خود قرار دهيم تا اين رسم پسنديده شايد كه تداوم يابد. اين كه مي‎‎گويم "پسنديده" چندان هم بي‎‎دليل نيست. اولين بار است كه رمان و شعر معاصر هم از ديد دولت افتخار كتاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎ناميده‎‎‎‎‎‎‎شدن مي‎‎‎‎‎‎‎يابد اما انصافاً در دوره‎‎هاي پيشين هم اين‎‎طور نبوده كه آثاري فاقد ارزش و اصطلاحاً سفارشي به عنوان كتاب سال معرفي‎‎شوند و يا از آن‎‎ها تقدير‎‎شود. همين يك دليل انگيزه‎‎ي موثري مي‎‎تواند باشد براي آن كه با حفظ سمتِ اپوزيسيوني، زمينه را از جانب خويش چنان فراهم كنيم كه در سال‎‎هاي آينده آثار حساسيت‎‎برانگيزي چون "شهري كه زير درختان سدر مرد" و يا " همنوايي شبانه‎‎ي اركستر چوب‎‎ها" نيز در زمره‎‎ي برگزيدگان كتاب سال از جانب حكومت پذيرفته‎‎شوند. و اين ميسر‎‎نخواهد‎‎بود جز آن كه جامعه‎‎ي روشنفكري و نويسندگان سخنور ما كمي واقع‎‎بينانه‎‎تر به سرگذشت روشنفكري ايران و حواشي تاريخي‎‎اش نظركنند. جاي پرداختن به اين موضوع اين‎‎جا نيست اما گذرا مي‎‎توان اشاره‎‎كرد به شكوفايي انديشه و فرهنگ و پيرو آن ادبيات در هر دوره ازتاريخ اين مملكت كه سياست‎‎ورزان و دولت‎‎مردان با منازعه بر سر قدرت به خود مشغول‎‎‎‎‎‎‎‎بوده‎‎‎‎‎‎‎‎اند. و مي‎‎توان براي جوان‎‎تر‎‎ها يادآوري كرد دوران رياست جمهوري دوم هاشمي رفسنجاني را كه دوران خفقان فرهنگي لقب گرفت چرا كه از منازعه بر سر قدرت خبري نبود و اهالي قدرت يكسره چشم به عرصه‎‎ي فرهنگ دوخته‎‎بودند و نتايجش را هم ديديم آن گونه كه ديديم! به‎‎جا يادآوري مي‎‎كند يكي از دوستان نويسنده‎‎ام كه؛ بزرگ‎‎ترين روشنفكران موثر تاريخ نيز در قلب اپوزيسيوني فرهنگي تاريخ يعني فرانسه، سواي ايفاي نقش مخالف‎‎خواني خود، به سازندگي نيز همت گماردند و حداقل كاري كه كردند اين بود كه به تدوين فرهنگ روشنفكري پرداختند و چنان تاثيرگذار شدند كه مي‎‎دانيم به‎‎خوبي دستاوردهاي جهاني‎‎ ِ آن را. اين نويسنده به‎‎‎‎درستي معتقد است كه پديدآمدن چند جايزه‎‎‎‎ي بخش خصوصي در حوزه‎‎‎‎ي ادبيات نبايد خود باعث نقض غرض شود و نويسندگان را در دنياي خانوادگي خود فروتر كند. اين اتفاق را بايد غنيمت شمرد و دولت را براي گام‎‎‎‎‎هاي بعدي به جلوتر هل داد.
اكنون كه اين طلسم به همت و دانايي نويسندگان و تلاش‎‎‎ ِ محذورآميز بخش فرهنگي دولت شكسته‎‎‎شده، مي‎‎‎توان ورد جادويي آن را شايد براي هميشه پاره‎‎‎كرد. كافي‎‎‎‎‎ست مهربان باشيم و زبان‎‎‎ ِ گشوده‎‎‎مان را با دستي هم به كار همراه كنيم كه همانا اين به روشنفكري نزديك‎‎‎تر است.

يادداشت هاي پيشين درباره ي كتاب سال ۸۱ :
يادداشت اول: معرفي كتاب سال؛ مستقل يا زير نفوذ انجمن قلم؟ ۸بهمن۱۳۸۱
يادداشت دوم: فرافكني يا ظرافتِ معاون وزير ارشاد؟ ۱۲بهمن۱۳۸۱
واكنش رمضان‎پور، معاون فرهنگي وزارت ارشاد به حرف و حديث‎هاي موجود درباره‎ي معرفي كتاب سال از جمله يادداشت پيشين من، واكنش ابهام‎‎‎انگيزي بود. آن چه كه از حرف‎هاي امروز او (شنبه 12 بهمن ) به بحث من مربوط مي‎شد، دو نكته بود. اول اين كه گفته بود "دولتي بودن كتاب سال يك مزيت است و نه يك ارزش منفي." ما هم منكر مزيت اين جايزه نيستيم اما وقتي فضاي فرهنگي كشور آن‎قدر آلوده به دخالت بيگانگان‎با‎فرهنگ است كه دستِ‎كم در مورد ادبيات، بيش‎تر مايه‎ي دردسر نويسندگان مي‎شود تا خشنودي ناشي از موفقيت‎شان، ناچاريم طرفِ اهالي فرهنگ را بگيريم. مگر نبود خسرو حمزوي كه براي رفع اتهامات از خود – پس از تقدير صرف از رمانش - دوبار مجبور به نوشتن يادداشت‎هايي شد كه انگيزه‎ي نگارش‎شان روح هر آزاده‎اي را مي‎آزرد و حتا تا مدتي جرات بازگشت به كشور را هم نداشت؟
واما رئيس كتاب سال حرفِ عجيب، مبهم و البته شديدا محتاطانه‎اي هم درباره‎ي معرفي‎نكردن كتاب سال در دوره‎هاي گذشته در حوزه‎ي ادبيات زده است مبني بر اين كه "دليل اين ماجرا نگاه آرمانگرايانه‎ي داوران بوده و همين روح آرمانگرايي انتخاب آثار برگزيده را بسيار دقيق كرده و باعث‎شده در دوره‎هاي قبل رمان سال معرفي‎نشود." اين يك فرافكني آشكار است و مسئوليت را گردن داوران انداختن؛ داوراني كه وظيفه‎‎شان تنها انتخاب رمان برتر است و اعلام نظر انفرادي خود – مستقيما و محرمانه- به كميته‎‎ي معرفي كتاب سال. خود ايشان هم اشاره كرده‎‎اند كه داوران حتا از آراء همديگر هم خبر ندارند. خوب است همين جا توضيح بدهم كه فرم نظرخواهي از داوران داراي جدولي مفصل است و هر رديف آن يك سقف امتيازي خاص دارد و اثري به عنوان برگزيده معرفي مي‎شود كه بتواند درمجموع حداقل 90 امتياز را كسب كند و تا جايي كه من خبر دارم در دو دوره‎ي گذشته آثار برگزيده اين 90 امتياز را كسب‎كرده‎بودند. اين كه درست در روز آخر كميته تصميم مي‎‎گيرد جايزه‎‎ي كتاب سال را به رمان برتر ندهد و فقط از آن تقدير كند، هيچ ربطي به داوران اين بخش ندارد و حرف رمضان‎‎پور، برخلاف ادعاي مستقل بودن كتاب سال و فارغ‎‎بودن آن از ديدگاه‎‎هاي سياسي، بيش‎‎تر يك‎‎جور رد‎‎گم‎‎كردن است براي همان‎‎هايي كه معاونت فرهنگي را زير فشار مي‎‎گذارند تا مبادا اثري بيرون از سليقه‎‎ي سياسي-امنيتي آن‎‎ها معرفي‎‎شود. با اين حال حرف‎‎‎‎هاي معاون فرهنگي ارشاد را مي‎‎‎‎توانيم هم بگذاريم به حساب ظرافتِ او در زمينه‎‎‎‎سازي براي شكستن اين طلسم.
خبر تكميلي : حسن محموديخبرهاي ديگري دارد دراين‎باره و به نقل از يك منبع آگاه گفته كه احتمالا زويا پيرزاد جايزه را نخواهد گرفت. نمي‎خواهم پيشداوري كرده باشم ولي تا جايي كه من خبر دارم، رمان پيرزاد تنها رماني‎ست كه شرايط احراز مقام اول را داشته است و از من مي‎شنويد يا امسال هم كتاب سال در حوزه‎ي رمان اعلام نخواهد‎شد ويا اگر بشود، "چراغ‎ها را من خاموش مي‎كنم" كتاب سال خواهد‎بود. منتظر سه‎شنبه 15 بهمن باشيد.
خجسته كيهان براي اولين بار "پل استر" نويسنده‎ي آمريكايي را با ترجمه‎ي دو رمان از او به ايراني‎ها معرفي كرد؛ شهرشيشه‎اي و كشورآخرين‎ها را الان ايراني‎ها دردسترس‎دارند. اگر تاكنون با اين نويسنده آشنانشده‎ايد، اين قصه‎ي كوتاه را از او بخوانيد.

جشنواره‎ي فيلم فجر هم شروع:شد با يك فرق اساسي كه با دوره‎هاي قبل دارد. پارسال تلويزيون جشنواره را تحريم كرد، فيلم‎هايش را از جشنواره بيرون‎كشيد، رويدادهاي آن را هيچ‎بازتابي‎نداد و... اما امسال نه‎تنها اين جشنواره را تحريم‎نكرده كه كلي هم به آن پر‎و‎بال داده و قرار‎است انبوهي از ويژه‎برنامه‎هاي تلويزيوني هم اين‎جشنواره را پوشش‎بدهند. و وقتي بدانيد كه مدير شبكه‎ي اول تلويزيون جزو داوران بخش مسابقه‎ي اين دوره‎است، لابد خودتان گمانه‎زني مي‎كنيد و نيازي به خبرهاي ديگري كه مي‎تواند براي من دردسرساز‎شود نيست؛ بالاخره بخشي از نان روزانه‎ي ما دست همين آقاي جعفري‎جلوه است ديگر!... به هرحال آخرين خبرهاي جشنواره را مي توانيد در اين جا پي گيري كنيد.

ديشب احمد غلامي از بيمارستان به خانه‎اش منتقل‎‎شد تا دوران نقاهتِ پس از حمله‎ي قلبي را در خانه بگذراند. غلامي قصه‎نويسي‎ست كه انجمن منتقدان و نويسندگان مطبوعات را راه‎انداخت و شما هم با نوشته‎ها و نقدهاي او در روزنامه‎ي همشهري2 آشنا‎هستيد. غلامي اهل‎ورزش است، سيگار هم اصلا نمي‎كشد، سن زيادي هم ندارد و مقارن شدن حمله‎ي قلبي‎اش با روزهاي توقيف همشهري كاملا تصادفي بود! برايش آرزوي تندرستي دارم.
تيراژ رمان و شعر معاصر در ايران بسيار پايين است، مردم اصلا نمي دانند نويسندگان شان چه كساني هستند چه برسد به اين كه از آثار آن ها تاثير هم بگيرند و هزار تا سركوفت ديگر...! اما تا حالاكه 19 دوره معرفي كتاب سال در اين كشور برگزار شده در هيچ كدام از اين دوره ها، وزارت ارشاد نخواسته و در چند سال اخير هم جرات نكرده كه در حوزه ي رمان و شعر معاصر هم كتاب سال معرفي كند. امسال اما گويا قرار است رمان و شعر معاصر هم جزو كتاب ها به حساب بيايند! اين كه مي گويم "گويا" به خاطر گزارش معاونت فرهنگي وزارت ارشاد است كه در گزارشش از عبارت "احتمالا" استفاده كرده، لابد براي اين كه در اين چند روز باقي مانده تا روز معرفي، بازخوردهاي خبر را دريافت كنند. كميته ي معرفي كتابِ سال هميشه متاثر از نفوذ انجمن قلمي ها (رهگذر و دوستانش) در حاكميت، از معرفي كتاب سال در حوزه ي رمان و شعر معاصر طفره رفته و در دو سال گذشته هم كه خواست اين كار را انجام دهد، روز آخر يكهو بنا شد از آثار ِ معرفي شده توسط داوران فقط تقدير شود، همين. پارسال اين اتفاق براي "خسرو حمزوي" افتاد با رمان بسيار زيباي "شهري كه زير درختان سدر مرد". بيچاره پيرمرد از طرف آقايان متهم به تمسخر رهبر فقيد ايران در رمانش شد و وقتي هم كه منتقدان مطبوعات اين رمان را بهترين رمان سال معرفي كردند، حتما يادتان هست كه رهگذر چگونه به آن ها حمله كرد! به هرحال امسال اگر بگذارند، اين اتفاق براي اولين بار خواهد افتاد و با توجه به ايرادي كه به زمانِ انتشار رمان "همنوايي شبانه ي اركستر چوب ها" گرفته اند و آن را مربوط به سال 81 مي دانند، به احتمال زياد "زويا پيرزاد" نويسنده ي "چراغ ها را من خاموش مي كنم" برنده ي اين جايزه خواهد بود. هرچند رمان پيرزاد واقعا رمان زيبا و شايسته اي ست ولي به اندازه ي رمان حمزوي و يا آثار سال هاي قبل حساسيت برانگيز نيست؛ با اين حال اگر 15 بهمن ماه ديديد به جاي معرفي به عنوان كتاب سال، قرار تقدير از اين كتاب را در هفته ي كتاب گذاشتند، بدانيد كه هنوز انجمن قلمي ها نفوذشان در حاكميت بيش تر از رييس جمهور كشور است! دو سال پيش هم كه اين بلا بر سر "سناپور" آمد و رمان "نيمه ي غايب" علي رغم انتخاب داوران، نه در مراسم كتاب سال كه در هفته ي كتاب صرفا مورد تقدير قرار گرفت، او گفت بهتر است كه دولتي ها كلا دست از سر نويسندگان ادبيات بردارند و راحت شان بگذارند. آيا شما با نظر او موافق نيستيد؟
آقا جون! من نه انگيزه ي سياسي نوشتن دارم و نه حوصله اش رو. اگه گاهي هم مي بينين يه چيزايي هست تو اين وبلاگ، اولا به خاطر گره خوردن همه چيز – حتا دستشويي رفتنِ- مون با سياسته( حتما يادتون هست زمان جنگ خيلي ها موقع دستشويي رفتن بلند اعلام مي كردن كه مي رن سري به صدام بزنن، نه؟!) و دومش اين كه بعضي حرفا و تامل ها درسته كه ظاهرش سياسي به نظر مي آد ولي انگيزه ي فرهنگي باعث مي شه به اونا اشاره كنم. مثل همين دو تا كارت عروسي كه اولي حدود 10ماه پيش براي خودم فرستاده شد و دومي هم همين ديشب از طريق يكي از دوستان به دستم رسيد. من كاري به اين كه امسال سال عزت و افتخار حسيني ست ندارم ولي نگران عادت هاي فرهنگي اي هستم كه نمي دونم پس فردا چه جوري قراره جامعه باهاشون كنار بياد. باور كنين اين چيزا ديگه از مرز دين فروشي رد شده و داره نهادينه مي شه، درست مثل قانون گريزيِ ما ايراني ها توي ترافيك كه تبديل به يك عادت فرهنگي شده و اصلاحش كار حضرت فيله! آخه آقايون نويسنده و هنرمند و روشنفكر! چرا يا از اين ور ِ پشتِ بوم مي افتين و سياسي كار مي شين و يا از اون ور مي افتين و کارتون می شه ارضای دغدغه های کاملا شخصی در آثارتون؟ چرا نگاه تون رو عميق تر نمي كنين و انديشه هاي بزرگ رو پشتوانه ي كاراتون قرار نمي دين؟ پس روشنفكر يعني چي؟ آخه جماعت جووني كه خود ما رو قبول ندارند، چطور انتظار داريم حرف هاي ما رو بفهمند؟ پس تكليف چيه؟ ها؟!
اين هم متن كارت ها (كاش مي تونستم عكس كارتِ اولي رو هم اين جا مي گذاشتم و مي ديديد):
بعونك يا لطيف
قطره اي از عشق چكيد. بارقه اي از نور تابيد. نمي از رحمت سبزش باريد، تا در سال سرخ حسيني(ع) ودر ايام طلوع خورشيد سامرا، اباالمهدي(عج) امام عسگري(ع) در آسمان مهر زهرايي(س) و حيدري(ع) دو كبوتر سفيد، منتظر و چشم به راه سبز او (عج) تا بيكران رحمتش، چو دو سيمرغ بلورين بپرند و به شكرانه اين نعمت در مجلس جشن و سرور، شاهد اين پرواز خواهيم بود.
******


ممنون از روزگار من به خاطر آپلود عكس

سيزده سال پيش وقتي ”منتظري“ استعفايش از جانشيني ِرهبري را خطاب به رهبر ايران مي‌نوشت، گمان نمي‌كرد تا سال‌هاي سال عبارت ”صادره از نجف‌آباد“ در شناسنامه‌ي متولدين اين شهر، مهر لعنتي خواهد شد كه حتي پيشاني غير هوادارانش را هم نشانه خواهد گرفت. از آن سال، نام نجف‌آباد در واژگان عمومي كشور برابر ِعنوان منتظري قرار گرفت؛ پيرمردي كه با اين همه سال دوري از زادگاه خود و حتي در جايگاه عالي‌ترين مقام حكومتي پس از رهبر ايران، لهجه‌ي غليظِ نجف‌آبادي‌اش توجه همه را به خود جلب مي‌كرد؛ لهجه‌اي شيرين كه صفت نادرست و شايع شده براي او يعني ”ساده‌لوحي“ را تقويت مي‌كرد. تعصب و پايداري بر اين لهجه اما از نظر من –كه اصالتا نجف‌آبادي نيستم- نشاني ست از اعتماد به نفسِ منحصر به فردي كه اين قوم دارند. نجف‌آباد شهري ست قابل تعريف. خيابان‌ها و كوچه پس‌كوچه‌هاي اين شهر همه برهم عمودند؛ يادگاري از طرح و نقشه‌ي “شيخ بهائي” كه از ابتدا نجف‌آباد را به عنوان يك شهر در 25 كيلومتري اصفهان به تاريخ شهرهاي ايران ضميمه كرد. با مردماني از تبار عالِمان و سياست‌ورزانِ طغيان‌پيشه و نيز غارتيان تبعيدي كه گذر تاريخ آن‌ها را جماعتي ساخت با اعتماد به نفس، باهوش، متكي به خود و كانون رفت و آمد روستاها و قريه‌هاي پرشمار اطراف تا شعاعِ گاه يكصد كيلومتر. نجف‌آباد به نسبت كوچكي جمعيتش در ايران بزرگ، شهر‌ ِ ”ترين“ها بوده است. شهر كوچكي كه يكي از قديمي‌ترين حوزه‌هاي علميه را دارد. شهري كه انحصار تجارت را از شهر بزرگ اصفهان ستاند. شهري كه بزرگاني از عالمان و فيلسوفان را به نجف فرستاد. شهري كه روشنفكران و نويسندگاني چون ابوالقاسم پاينده و بهرام صادقي را به جامعه‌ي روشنفكري ايران معرفي كرد. شهري كه از اولين كانون‌هاي بحران در بحبوحه‌ي انقلاب شد. شهري كه در بيش‌تر كابينه‌هاي دولت، سهمي عددي گاه تا سه وزيرِ همزمان براي خود حفظ كرده است. شهري كه به هنگام جنگ در برابر لشگر هر استان، به تنهايي يك لشگر داشت و آمار شهدا و مجروحانش ركورد همه‌ي شهرهاي ايران را شكست. شهري كه برترين رشته‌هاي دانشگاهي ِمهم‌ترين دانشگاه‌هاي پايتخت، همواره از دانشجويان آن سهم مي‌برد. شهري كه نسبت مهاجرپذيري‌اش از روستاهاي اطراف و حتي استان‌هاي دور از بالاترين‌هاست. شهري كه… اما نجف‌آباد هنوز نجف‌آباد است، به مفهومي كه غريبه‌اي از پسوند ”آباد“ دريافت مي‌كند. نجف‌آباد همچنان شهر انبوه دوچرخه‌هاي قديمي ست، شهر موتورهاي رنگ و رورفته‌ي ياماها و ژيان‌هاي جورواجور ِلب‌ولوچه آويزان.
يازده سال از وقتي كه از اين شهر خداحافظي كردم مي‌گذرد و هربار كه بازمي‌گردم براي ديدار، چشم مي‌دوانم به جستجوي تحولي شايد. اما تحولات شهرنشيني در اين‌جا سرعتي دارد همپاي سرعتي كه پيكان در تغيير شكل داشته. مسير توسعه‌ي اين شهر از سيزده سال پيش، با رسيدن آن استعفانامه به پايتخت، به بن‌بست خورد. اين‌جا مردمي دارد كه سرنوشت‌شان با سياست گره خورده است. دو سال تمام طول كشيد تا عرصه‌ي جنگ و گريز در ميدانِ ورودي شهر به‌خاطر تابلوي بسيار بزرگي از چهره‌ي منتظري، سرانجام با خراب‌كردن كل ِميدان به بهانه‌ي نوسازي‌اش و بعد با بناي مجسمه‌ي شيخ بهائي به آرامشي كاذب تبديل شد. اما تصوير منتظري نه تنها در خانه‌هاي شهر كه در بيش‌تر مغازه‌هاي پررفت‌و‌آمد بازار مركزي و محل خريدِ هميشگي ِاهالي ِتوابع ِپرشمار شهر، همچنان يكه و تنها بر ديوار است. نجف‌آباد بايكوت شد و سياست‌زدگي همواره در اين سال‌ها فضاي شهر را خاكستري كرده زير آتش. مديرانِ شهر بي‌استثنا غيربومي شدند و غيربومي ماندند. عبارت ”صادره از نجف‌آباد“ سدِ بزرگي شد براي هر زاده‌ي اين شهر كه مي‌خواست در پايتخت قدمي به جلو بردارد و حساسيت تا به آن‌جا رسيد كه حتي خاتمي در سفرش به استان اصفهان، جرات بازديد از اين شهر را نيافت. بيش از 94% مردم نجف‌آباد به خاتمي راي داده بودند! همين مقدار توسعه‌ي اندكِ شهري در نجف‌آباد مديون حضور گسترده و ناگزيري ست كه انبوه متخصصان و كارشناسان و نخبگان نجف‌آبادي در زيرمجموعه‌هاي دولتي و بخش‌هاي خصوصي دارند و برخلاف بسياري اقوام ديگر، در هرجا كه باشند، مهم‌ترين دغدغه‌شان توسعه‌ي زادگاه‌شان است. اما فرمان، فرمانِ ديگري ست انگار…
نجف‌آباد نيز همزمان با تحولات بنيادين در تفكرات و نظريات حكومتي ِمنتظري به دايره‌ي حصر كشيده‌شد. آيا با حل‌شدن ماجراي حصر منتظري، نجف‌آباد هم اين دايره را شكسته خواهد ديد؟ يا منتظر روزي خواهد‌ماند كه دايره‌‌‌ي تنگ حصر از نظريات او نيز برچيده‌شود؟ شناسنامه‌ي من صادره از نجف‌آباد است ولي شناسنامه‌ي نجف‌آباد صادره از ايران است... ايران؟
حضور فيلم "نفس عميق" در جشنواره ي فجر منوط به حذف كامل ِ دو سكانس از فيلم است. وقتي خبر پذيرفته شدن ِ فيلم در بخش مسابقه ي جشنواره را شنيدم، گمان كردم از فيلم رفع توقيف شده اما امروز "شهبازي" كارگردان فيلم در گپي دوستانه گفت كه نفس عميق هنوز توقيف است و اجازه ي اكران عمومي ندارد. دليل توقيفش هم جوري ست كه نمي شود با حذف و كوتاه كردن آن را درست كرد(: ايجاد نااميدي در كليت فيلم!) حالا هم كه گفته اند براي حضور در مسابقه حداقل دو سكانسش بايد قيچي شود. شهبازي هم به ناچار اين چند روز را گرفتار حذف يك سكانس از فيلم بوده ولي براي حذف سكانس ديگر نه فرصتش را دارد و نه خيالش را انگار! به قول خودش اگر خواستند با همين مقدار سانسور نمايش مي دهند، نخواستند هم كه ديگر هيچ... منتظر مي مانيم و صبر مي كنيم، شايد در آينده اتفاقي افتاد؛ الحمدلله كشور ما كه در اتفاقات پيش بيني نشده ركورددار است! (اين جمله ي آخر از خودم بود!)
يادداشت ايرج كريمي درباره ي اين فيلم هم در شماره ي جديد مجله ي "فيلم" خواندني ست. كريمي معتقد است سكانس پاياني اين فيلم يكي از بهترين ها در تاريخ سينماي ايران است. كليت فيلم هم انگار بدجوري كريمي را به وجد آورده... ( اگه دنبال اطلاعات بيش تري هستيد، يادداشت قبلي من با عنوان نفس عميق شهبازي رو بخونيد.)

اين پيام را از بين پيام هايي كه براي يكي از يادداشت هاي قبلي ام گذاشته اند همراه با پاسخ من بخوانيد:
"واقعا از تحليل شما در مورد سريال خاک سرخ شگفت زده شدم.نمي دانم بعضی از آقايانی که از جنگ جز اخبار آن را نشنيده اند – آن هم در حالی که روی مبل لم داده و نسکافه شان را در خانه ي امن خود ميل می کردند - چگونه به خود اجازه می دهند در مورد بزرگ ترين واقعه تاريخ معاصر اين آب و خاک اين قدر غير مسئولانه حرف بزنند؟ اگر قرار است حرف کارشناسانه زده شود بايد ازکسانی در مورد فيلم های جنگی سوال کرد که با جنگ نفس کشيده اند؛ زندگی کرده اند و بزرگ شده اند.اين ها هستند که مي توانند بگويند آيا فضايی که تصوير شده است با واقعيت تلخ جنگ تطبيق دارد يا خير؟ به جرات مي گويم برای فردی چون من که تمام نوجوانی و بخشی از جوانی خود را در متن جنگ و در يک شهر جنگزده گذرانيده است و شاهد سقوط برخی از شهرهای وطن بوده و صحنه هايی را ديده است که شايد حتی تعريف آن اغراق آميز باشد اين سريال به خوبی حال و هوای جنگ و روزهای دردناک سقوط خرمشهر را تصوير کرده بود. حالا فرض کنيم که بخواهيم به حاتمی کيا انتقاد کنيم آيا اين امر الزاماً بايد با تمسخر و لودگی همراه باشد؟ مسائلی نظير فيلم هندی ، نهی نهی اش مانده و ... يک نقد را تاسر حد يک نوشته ي مبتذل فرو مي کاهد. "
--- در پاسخ به اين دوست عزيز و واقعا قابل احترام فقط عرض مي كنم كه اتفاقا من هم هربار كه خاطرات حضور 5 ساله ي متناوبم در جنگ را براي دوستان نزديكم به مناسبتي تعريف مي كنم، آن ها هم در حالي كه روي مبل لم مي دهند و نسكافه شان را مي خورند، گمان مي كنند اغراق مي كنم هرچند در راستگويي من شكي ندارند، همين!


دو سه روز ِ آينده را بايد بروم نجف آباد براي ديدن پدر و مادر و خصوصا برادرم كه دوستان هم از حالش باخبرند. تلاش خواهم كرد از آن جا هم خوابگرد را تنها نگذارم!
راستي وقتي برگشتم بايد بيفتم دنبال آپارتمان اجاره اي، به قول قديمي ها سر ِ سياهِ زمستون. باور كنيد هنوز شش ماه از ساكن شدن مون تو اين آپارتمان نمي گذره! اگه كسي موردي داشت خبرمون كنه، خدا بهتون عوض بده!!! حتما شنيدين كه "پا به هر جايي مي ذاره، آدم خانه به دوش... مهلت موندن نداره، آدم خانه به دوش"... با اين اوضاعی که پيدا کردم، بدجوري با شخصيت اصلي اين انيميشن احساس همذات پنداري مي كنم!



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.