خوابگرد قدیم

شبِ پيش روزنامه‌ی «شرق» توقيف شده و فردا هم روز «انتصابات» مجلس است. نمی‌دانم در اين اوضاع چه غلطی می‌توانم بکنم، اما فکر می‌کنم تا هنوز دست نامبارک حاکميت زير گلوی‌ وبلاگستان نيامده، بايد ادامه داد. از انتشار آخرين گزارش بازار کتاب، نزديکِ يک ماه می‌گذرد. آثاری که در اين گزارش معرفی می‌کنم، برجسته‌ترين آثار ادبی‌ست که در حدود يک ماه گذشته از کتابفروشی‌ها سردرآورده‌اند. بخش «معرفی اختصاصی» هم در اين گزارش ندارم که البته دليلش برمی‌گردد به گرفتاری خودم در اين روزها که نتوانستم روی يکی از اين آثار تمرکز کنم؛ به‌جای آن درباره‌ی دو کتاب تازه، توضيح بيش‌تری می‌دهم. ضمن اين که در روزهای گذشته و در رفت‌وآمدهای ناگزيرم به اصفهان، مشغول خواندن رمانی بودم که نتيجه‌اش را در روزهای آينده در «خوابگرد» خواهيد ديد.

تازه‌های ايرانی
تصوير جلد کتاب مهماني آينه۱- برجسته‌ترين اثر از نويسندگان ايرانی، کتابی‌ست به نام «مهمانی آينه». اين کتاب مجموعه‌ای‌ست از ۲۰ داستان کوتاه از ۲۰ نويسنده‌ی زن ايرانی که انتشارات ويراستار آن را در سال ۱۳۸۱ منتشر کرده، ولی تازگی‌ها توزيع شده. ويژگی منحصر به‌فرد اين کتاب اين است که ترجمه‌ی انگليسی داستان‌ها هم در بخش دوم کتاب منتشر شده که ترجمه‌ی آن‌ها به عهده‌ی دو نفر از استادهای دانشگاه نيويورک بوده: «مهدي خرمي» مدرس زبان و ادبيات فارسی و «شعله وطن‌آبادي» مدرس فرهنگ و تمدن خاورميانه. نويسندگانی که در اين کتاب داستان دارند، عبارت‌اند از: شيوا ارسطويي، فرشته ساري، فرخنده حاجي‌زاده، خاطره حجازي، چيستا يثربي، ميهن بهرامي، فريده خردمند، طاهره علوي، صوفيا محمودي، بنفشه حجازي، فرخنده آقايي، نوشين احمدي خراساني، منصوره شريف‌زاده، آذردخت بهرامي، ناهيد طباطبايي، فريبا وفي، نصرت ماسوري، مرجان رياحي، فرزانه کرم‌پور و پروين فدوي. [متن کامل گزارش]

روزنامه‌ی شرق گويا به دليل چاپ نامه‌ی نمايندگان به رهبر، توقيف شده است.
اول اين که زحمت «چرايی‌ها» را می‌گذارم به دوش دوستان ديگر. دوم هم اين که اين‌ها که می‌نويسم، فتوا يا واجب عينی نيست که اگر کسي رعايت نکند به دوزخ گرفتار شود؛ نه، فقط رعايت نکردن‌شان فحش و لعنت می‌آورد که فکر می‌کنم از بهشت و دوزخ دست‌به‌نقدتر است.

پيش از اين درباره‌ی برخی موارد جدانويسی و  همين‌طور نيم‌فاصله توضيحکی داده بودم. به‌هيچ‌وجه و هرگز «را» مفعولی را به هيچ کلمه‌ای نچسبانيد. از استثنايی چون «مرا» که بگذريم، حتا «تو را» را هم سرهم ننويسيد. با اين «را»ی بدبخت مثل يک کلمه‌ی مستقل برخورد کنيد. نه آن را بچسبانيد و نه آن را بدون فاصله [Space] تايپ کنيد. پس هم غلط است که تايپ کنيم «ترا» به‌جای «تو را»، هم غلط است که تايپ کنيم «منرا» به‌جای «من را» و هم غلط است که تايپ کنيم «خودرا» به‌جای «خود را».

حالا که حرف از چسباندن و نچسباندن است تکليف اين «به» بدبخت‌تر از «را» را هم روشن کنيم.در برخی موارد ترکيب «به» و کلمه‌ای ديگر به‌مرور تشکيل يک کلمه‌ي مستقل و غالبا به معنای صفت داده که در اين موارد می‌شود چشم‌پوشی کرد از چسباندنش؛ مانند «بساز» در جمله‌ی «جمشيد مرد بسازی‌ست.» اما محض رضای خدا در موارد ديگر چنين عمل شنيعی انجام ندهيد و بگذاريد «به» به حال خود باشد. فقط حواس‌تان باشد که در برخی کلمه‌ها که شک داريد «به» جزو کلمه شده يا نه، می‌توانيد از [نيم‌فاصله] استفاده کنيد؛ مانند «به‌طرز» که در ظاهر جداست ولی وقتی روی آن کليک می‌کنيد، باهم انتخاب می‌شوند. پس غلط است که تايپ کنيم «بروی» به‌جای «به‌روی» و... و نيز غلط است اگر بنويسيم «لبم را بلبش چسباندم» به‌جای «لبم را به لبش چسباندم». [ببخشيد کمی سکسی شد!]

پيوندها:
:: غلط ـــــ نامه ۱ / نيم‌فاصله
:: غلط ـــــ نامه ۲ / نقطه‌گذاری و فاصله‌ها
:: غلط ـــــ نامه ۴ / کالبدشکافی غلط‌ها
:: غلط ـــــ نامه 5 / تفاوت کاراکترها
:: چرا نيم‌فاصله؟ / از وبلاگ پادساعتگرد
:: دانلود برنامه‌ی TrayLayout

نسل پس از انقلاب اکنون برومند شده و دارد نسل پيشين را با پا پس می‌زند. زندگی سرعتی سرسام‌آور گرفته و دارد همه را با لگد پس می‌زند. نسل امروز اين امکان را دارد که تنها با يک کليک، بخواند آن چه را که زمانی در هيچ پستويی پيدا نمی‌شد، و بداند آن چه را که زمانی در هيچ دهانی نمی‌گنجيد. ربع قرن از انقلاب ايران گذشته و من نمی‌گويم که به چه روزگار حقيری گرفتار شده‌ايم؛ نه نمی‌گويم چون آشکار است. اما می‌گويم که هنوز يک اشکال عمده بر بيش‌تر ما وارد است: «نينديشيدن». پرده‌ی احساس و شور چنان بر انديشه و تامل ما رخت پهن کرده که هنوز از شنيدن فتوای جديدی چون واجب نبودن حجاب زن و مستحب بودن آن ذوق‌زده می‌شويم و وقتی اسم چيزی مثل انتخابات می‌آيد، درست مثل اکثريت غالب ـ و با دندان قروچه ـ می‌گوييم که گور پدرشان. ما محاصره‌ايم.

نسل جديد محاصره است؛ محاصره‌ی هزار هزار اطلاع و خبر و گزارش و فيلم و کارتون و بازی و عکس و آهنگ و کوفت و زهرمار، که هيچ کدام‌شان نسبتی با يک‌جا نشستن و انديشيدن ندارند. فکر می‌کنيم همه چيز را می‌دانيم، پس انديشه کيلويی چند؟ ما محاصره‌ايم و خود نمی‌دانيم. نه می‌دانيم که چرا ۲۵ سال از عمر حکومت گذشته و نه می‌دانيم که چرا وزارت ارشاد مملکت، هيچ رمان يا مجموعه‌ای را به عنوان کتاب سال اعلام نکرد. نه می‌دانيم که در مغز آمريکايی‌ها و اروپايی‌ها و اسرائيلی‌ها چه می‌گذرد، و نه می‌دانيم که چرا يک نويسنده‌ی جوان ۷ سال است دنبال مجوز چاپ کتابش می‌دود. نه می‌دانيم که چرا آمريکا به عربستان حمله نکرد و نه می‌دانيم که چرا در سينمای ورشکسته‌ی اين مملکت، يک ميليارد پول صرف ساخت يک فيلم جنگی می‌شود.

نه ما هيچ چيز نمی‌دانيم. ما از همه چيز خبر داريم، ولی هيچ چيز نمی‌دانيم؛ چون نمی‌انديشيم. چون با فکر کردن غريبه‌ شده‌ايم. چون گرفتار سرعت و روزمرگی شده‌ايم. چون ما را بی‌تفاوت خواسته‌اند و بی‌تفاوت شده‌ايم. چون فقط فحشی‌ می‌دهيم و خبر بعدی را می‌خوانيم. خبر، خبر است؛ گل نزدن علي دايي چه فرقی می‌کند با تحريم انتخابات توسط دفتر تحکيم؟ ما گرفتاريم، گرفتار خود؛ گرفتار فرار از نشستن و فکر کردن. برای مثال می‌گويم: چند نفر از شما رمان «فريدن سه پسر داشت» را که مجوز انتشار نگرفت و چند ماهی‌ست روی وب منتشر شده، خوانده‌ايد؟ ما حتا اسباب فکر کردن را هم از خود گرفته‌ايم. نمی‌نشينيم يک گوشه و نمی‌گيريم توی دست‌مان يک کتاب تازه که مجبور شويم با حوصله بخوانيمش و پس از خواندن هر فصل نگاهی بيندازيم به سقف اتاق و لحظه‌ای درنگ و تامل کنيم. نه، ما هم فکر نمی‌کنيم و هم با اسباب و لوازم فکر کردن قهر کرده‌ايم.

ما از همه چيز خبر داريم، اما هيچ نمی‌دانيم؛ چون نمی‌انديشيم.

با محمدحسين محمدی قراری گذاشته بودم تا ببينمش. محمدی يک نويسنده‌ی جوان افغانی‌ست که داستان مردگان او امسال هم توانست جايزه‌ی نخست جايزه‌ی ادبی اصفهان را ببرد و هم در جايزه‌ی ادبی بهرام صادقی مشترکا به مقام سوم برسد. محمدی نشريه‌ای را داد دستم که طرح جلد زيبايی داشت و اسمش بود «فرخار». گفت شماره‌ی اول فصلنامه‌ی خانه‌ی ادبيات افغانستان است که بالاخره آن را منتشر کرديم. گفتم فرخار يعنی چی؟ گفت اسم منطقه‌ای در افغانستان است. اسم قشنگی‌ست انصافا. محمدی خودش مدير مسئول فرخار است و محبوبه ابراهيمی، هم‌وطن او هم سردبيری‌اش را به عهده دارد که در سرمقاله‌ی فرخار نوشته: «فرخار پايتخت زيبايی پارسی و جلوه‌گاه زيبايی افغان است و رويکرد ما به اين واژه برای بيرون کشيدن آن همه زيبايی از دل خاک و آوار و زدودن غبار سال‌های جنگ از روی آن‌هاست. برای اين است که به دنيا بگوييم ما ريشه در عشق و زيبايی داريم، نه در خون و جنگ و آتش.»

تصوير جلد شماره‌ي نخست فصلنامه‌ی فرخارفرخار در نخستين شماره‌اش به‌نظر يک نشريه‌ی کاملا حرفه‌ای می‌آيد درباره‌ی داستان و شعر. چند مقاله‌ي درست و حسابی، چند داستان از نويسندگان افغان، چندين شعر از شاعران ايرانی و افغانی و يک پرونده‌ی پر و پيمان درباره‌ی محمدآصف سلطان‌زاده، نويسنده‌ی معروف افغانی. در اين پرونده که زير عنوان کلی «خوان هفتم» شکل گرفته، نوشته‌هايی از فرزانه طاهری، حسين سناپور، کورش اسدی و... کنار هم آمده همراه با يک گفت‌وگو با سلطان‌زاده و متن کامل داستان «آمرزش» از او. در بخش «هنر» فرخار هم مقاله‌ای خواندنی گنجانده شده با عنوان نقلی از بازار موسيقی کابل.

فصلنامه‌ي فرخار به تمام فارسی‌زبانان بدون قيد و شرط مرز و مليت و دين و مذهب تقديم شده و بخش‌های داستانی آن حقيقتا برای من يکی که مغتنم بود. پوزش می‌خواهم از شاعران و علاقه‌مندان به شعر که شعر امروز چندان چنگی به دل من يکی نمی‌زند. اعتقاد راسخ دارم که ادبيات داستانی، حياتی‌ترين دارويی‌ست که جامعه‌ی فارسی‌زبان ـ چه ايرانی و چه افغانی ـ به آن نياز دارد. و به اين فکر می‌کنم حالا که گروهی از نويسندگان غالبا جوان افغانی توانسته‌اند به ادبيان مهاجرت افغان، شکلی رسمی و قدرتمند بدهند، و حالا که نويسندگان ايرانی در تبعيد هم در کشورهای مختلف جهان، ادبيات مهاجرت ايران را بسيار جدی پی گرفته‌اند، تکليف طيف گسترده‌ای از نويسندگان ايرانی داخل کشور چه زمانی و به چه شکلی روشن خواهد شد که به گمان من، هم از نويسندگان ايراني در تبعيد و هم از نويسندگان افغان مهاجر در ايران، و در وطن خويش غريب‌تر و بلاتکليف‌تر مانده‌اند. به اين فکر می‌کنم که اين نويسندگان چه زمانی خواهند توانست «فرخار» خود را منتشر کنند و نگران سانسور و گرفت‌و‌گير نباشند.

نشريه‌ي فرخار، فصلنامه‌ي ادبی و هنری خانه‌ی ادبيات افغانستان است که شماره‌ی نخست آن در هفته‌ی گذشته منتشر شده و روی جلد آن نوشته شده: «قيمت ۴۰ افغانی، ۸۰۰ تومان يا معادل آن». نمی‌دانم گردانندگان فرخار اين پيشنهاد من را جدی می‌گيرند که برای نشريه‌شان يک وبلاگ راه بيندازند و دستِ‌کم فشرده‌ای از نوشته‌های فرخار را در آن بگذارند؟

شايد اين بزرگ‌ترين نعمت‌ زندگی من است که نوشتن در خوابگرد و برای خوابگرد، با همه‌ی دردسرها و هزينه‌هايش، بيش‌ترين آرامش را به من می‌دهد. پس از حدود دوهفته دويدن روی باريکه‌ای از آتش و دود، نشسته‌ام تا دوباره بنويسم؛ و به وضوح می‌بينم که شروع به نوشتن آرامم می‌کند.

نيمه‌شب گذشته به تهران آمده‌ام ولی باز هم بايد اين را ۵۰۰ کيلومتری را دست‌کم هفته‌ای يک‌بار بروم و بازگردم. برای دوستانی که پرسيده بودند می‌گويم که مادرم را به خانه‌اش برده‌ايم. با ديدن خانه و فرزندانش که از گوشه و کنار ايران و يکي هم از آلمان کنارش جمع شده‌اند، احساس خوبی دارد. هرچند ناتوان شده و حرکت چندانی ندارد، اما هنوز هم می‌نشيند، دستمالی خيس را گوشه‌ی لبش می‌گذارد و بی‌آن‌که بداند چه اتفاقی برايش افتاده، خيره نگاه‌مان می‌کند و احتمالا لذت می‌برد از تماشای ما که لحظه به لحظه از او می‌پرسيم چه می‌خواهد؟ آرام است و ساکت و مثل هميشه صبور و مهربان. دقيقا نمی‌دانم به چه فکر می‌کند، همان‌طور که نمی‌دانم خود ما فرزندان و نيز پدرم به چه فکر می‌کنيم. راستی چه روزهای ديگری پيش روی ماست که تجربه‌اش را نداريم؟

چه جمله‌ی احمقانه‌ای‌ست اين جمله که «از همه‌ی شما سپاسگزارم». اما بايد اعتراف کنم همين که ايميل‌ها و کامنت‌های شما را می‌خوانم، انرژی بيش‌تری در خودم احساس می‌کنم. به‌همين‌خاطر ناچارم که تشکر کنم و آرزو کنم که چنين روزهايی را هرگز تجربه نکنيد.

اين روزها روال زندگی عادی من کاملا به‌هم خورده که دليلش البته بيش‌تر مربوط می‌شود به رفت‌و‌آمدهای ناگزير من به اصفهان. دارم سعی می‌کنم در روزهايی که در تهران هستم، سر و سامانی به اوضاع کاری‌ام بدهم. اما آن چه مهم‌تر است، به‌روز کردن خوابگرد است. هرچند تمرکز و وقت گذشته را ندارم اما احساس می‌کنم اين کار را بايد انجام بدهم، چون گويا اين کار بيش‌ترين تاثير را در تمرکز بخشيدن به من دارد. و فکر می‌کنم در اين حال و اوضاع، آن چه بيش‌تر به آن احتياج دارم، همين «تمرکز» است. البته شايد مثل گذشته فرصت کافی برای اين کار نداشته باشم که گمان می‌کنم خوانندگان هميشگی خوابگرد به بزرگواری خويش خواهند بخشيد.

زمانی گمان می‌کردم بدترين لحظه‌ی زندگی، زمانی‌ست که اشک ريختن را از ياد برده باشی و اگر بخواهی هم، نتوانی. اکنون اما يقين دارم دشوارترين لحظات زندگی، زمانی‌‌ست که های‌های گريه می‌کنی اما آرام نمی‌شوی که نمی‌شوی.

زمانی گمان می‌کردم مزخرف‌ترين حال من، حال و اوضاعی‌ست که از کشيدن سيگار لذت نبرم. اکنون اما يقين دارم مزخرف‌‌تر از آن، حال و اوضاعی‌ست که از سيگار هم حالم به هم بخورد و هر نخ آن را به جای کشيدن، مچاله کنم در دستم و آرام بريزم همان‌جا زير پايم.

زمانی که سال‌ها دور، برخی عزيزانم در آغوش من نگاه‌‌شان می‌ايستاد و نفس کشيدن را فراموش می‌کردند، گمان می‌کردم «مرگ» چه آسان است و آرام. اکنون اما که گوشه‌ی ردای سياه فرشته‌ی مرگ را کنار بستر «مادرم» می‌بينم که حريصانه انتظار «آن لحظه» را می‌کشد، يقين دارم که مرگ، نه آسان و نه راحت که توفانی‌ست خشمگين و عبوس و آرامش من، تنها دستی‌ست که از سر ناچاری و تسليم بالا رفته است.

۱۰روز پيش که تلفنی خبرم کردند «مادرت را امشب به بيمارستان می‌بريم، زودتر بيا» گمان می‌کردم سال‌ها درد و رنج بيماری‌های گوناگون شايد خسته‌اش کرده و توانش را بريده؛ چند روزی که زير نظر باشد، بازهم بازمی‌گردد و روی صندلی منبرگونه‌اش می‌نشيند، محجوب نگاهم می‌کند و می‌گويد: «ننه! سردردهايت خوب شده‌اند؟» اکنون اما می‌دانم که تا چند روز ديگر او را به خانه می‌آورند؛ نحيف و لرزان و هميشه‌تشنه که: «جگرم می‌سوزد... جگرم می‌سوزد...» و من نگاهش خواهم کرد و تلاش خواهم کرد از ياد ببرم که او ديگر جگری برايش نمانده که بسوزد. و باز هم واقعيت را به او نخواهم گفت، چون که اميد به زنده‌ماندن را در عمق نگاه کم‌رمقش می‌بينم و نمی‌خواهم که اين اميد در جان او کشته شود.

وقتی نه شيمی‌درمانی تجويز شود و نه جراحی دوباره، و وقتی پزشک‌ها با خونسردی فقط از صبر و دعا می‌گويند، من به يک معجزه می‌انديشم، فقط يک معجزه. نه درازی عمرش را آرزو می‌کنم و نه چيزي ديگر را؛ تنها اين که اگر می‌ماند، بی‌زجر بماند و اگر می‌رود هم بی‌زجر برود؛ همين.

چند ساعتی‌ست به تهران آمده‌ام و همين امروز و فردا هم دوباره بازخواهم گشت. بازمی‌گردم تا بيش‌تر کنارش باشم. نمی‌دانم تا کِی. در آن‌جا نه دسترسی آسان به اينترنت دارم و نه حوصله‌اش را. از همه‌ی شما که مهمان هميشگی خوابگرد هستيد، پوزش می‌خواهم و نيز به‌خاطر اين که فرصت و حوصله‌ی پاسخ دادن به ايميل‌های تلنبار شده را هم ندارم.

زمان می‌گذرد؛ هرچند سنگین و موج‌وار، اما می‌گذرد. مراقب مادران‌تان باشيد.

به‌نظرم کار بيهوده‌ای‌ست معذرت‌خواهی به‌خاطر اين همه تاخير در انتشار گزارش جديد بازار کتاب؛ چون ذکر دلايلش، حديثی مکرّر و ملال‌انگيز است. اما ناگزيرم بگويم که از اين پس نيز نظم گذشته‌ی ـ دوهفتگی ـ در زمان انتشار گزارش رعايت نخواهد شد؛ در عين حال که تلاش خواهم کرد سوخت و سوز نداشته باشد. توضيح چندباره‌ی اين نکته هم شايد ضروری نباشد که اين گزارش‌ها، گزارش «نشر» نيست، بلکه گزارش «بازار» کتاب است و کتاب‌هايی که به فروشگاه‌های کتاب رسيده‌اند.

تازه‌های ايرانی
۱- تازه‌ترین کتابی که از خسرو حمزوی به بازار کتاب آمده، شامل سه داستان بلند است که با نام «آسيابان سور» منتشر شده. در بخش معرفی توضيحات بيش‌تری درباره‌اش خواهم داد.
۲- از «محمد محمدعلی» هم رمان تازه‌ای روی قفسه‌ها نشسته با عنوان «قصه‌ي تهمينه». اين رمان هنوز مورد توجه مخاطبان قرار نگرفته و احتمالا زمان بيش‌تری بايد بگذرد تا واکنش‌ها را برانگيزاند.
۳- هرچند کمی دير شده، ولی ناچارم آخرين رمان ابوتراب خسروي را هم در اين گزارش ذکر کنم. خسروی که در سال ۱۳۷۹ به‌خاطر رمان «اسفار کاتبان» جايزه‌ی پکا را گرفت، چند ماهی‌ست که با رمان «رود راوی» دوباره مورد توجه قرار گرفته که نشر قصه، ناشر آن است. خسروی به‌جز اين دو رمان، «هاويه» و «ديوان سومنات» را هم در سابقه‌ی نويسندگی خود دارد.
۴- «نام‌ها و سايه‌ها» هم نام کتابی‌ست از محمدرحيم اخوت که در دسترس قرار گرفته. اخوت خودش در مقدمه‌ی کتاب نوشته که نمی‌داند اين کتاب، رمان است يا چيزی ديگر. ناشر اين رمان يا چيزي ديگر، انتشارات آگه است.
۵- پس از برگزاری جايزه‌ی ادبی اصفهان، ۲۳ داستان برگزيده‌ی اين مسابقه هم با عنوان «داستان‌هاي برگزيده‌ی اصفهان» به بازار آمده. نشر فردا اين مجموعه را به انتخاب منيرو رواني‌پور، احمد غلامي و مصطفي مستور منتشر کرده و نخستين داستان برگزيده‌ی آن، داستان «مردگان» از محمدحسين محمدي، نويسنده‌ی افغان است که در جايزه‌ی ادبی بهرام صادقی مشترکا به مقام سوم رسيد. [متـن کامـل گزارش]

بيش از پنج ماه پيش، وقتی «ماني حقيقي» خبـر پذيرفته شدن فيلم توقيف‌شده‌اش آبادان را در جشنواره‌ی قاهره می‌داد، به هيچ وجه حدس نمی‌زد که انتشار خبر، معاونت سينمايی را سر خشم آورد و نهايتا يکی از مديران بنياد فارابي فکسی را به مديران جشنواره‌ی قاهره ارسال کند با اين مضمون که: در صورت نمايش «آبادان» در قاهره، بنياد فارابی همه‌ی مراودات خود را با آن جشنواره قطع خواهد کرد. هم‌چنان که اگر حدس می‌زد ليست مفصل اصلاحيه‌های معاونت سينمايی ارشاد، فقط برای سر دواندن اوست، به هيچ‌وجه فيلمش را سانسور نمی‌کرد و آن را به جشنواره‌ی فيلم فجر امسال تحويل نمی‌داد.

خبر، کوتاه است و کمی هم تکراری و ملال‌انگيز: «فيلم آبادان در جشنواره‌ی فيلم فجر پذيرفته نشد.» می‌شود خيلي راحت از کنار آن گذشت. اما می‌توان هم به راحتی نگذشت و پيش از گذشتن، کمی «ناراحت» شد. واقعيت اين است که سانسور به شکلي فجيع و زننده يقه‌ی فرهنگ و هنر اين مملکت را گرفته و تازگی‌ها ظرايف پيچيده‌تری هم پيدا کرده است. واقعيت اين است که در چند سال اخير هرچه‌قدر که نويسندگان و فيلمسازان و... خويشتن‌داری و آرامش خود را بيش‌تر حفظ مي‌کنند، مديران مربوطه، برعکس، جری‌تر می‌شوند. راستی در کنار خبر ساده‌ی فوق و يا خبرهای مشابه، چه اتفاقاتی رخ داده و رخ می‌دهد؟ بايد با خود «مانی حقيقی» تماس می‌گرفتم. [متـن کامـل]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.