خوابگرد قدیم
شبهِ‌گزارش همایش ِ «در ستایش داستان کوتاه»
تأثیر خواندن یک داستان کوتاه خوب بر من، احتمالاً شبیه تأثیر ماده‌‌ی بیهوشی اسب است بر کسانی، به شرطِ آن که در ماهیتابه سرخش کرده باشند و با نمی‌دانم چند درصد چی، به مدت نمی‌دانم چه دقیقه هم زده باشند و نمی‌دانم با چی و چه‌قدرش را در نمی‌دانم کجای‌شان تزریق کرده باشند، تا روان‌شان گردان شود! اکنون که ساعت نزدیک چهار و نیم بامداد است، نیم ساعتی‌ست روانم گردان شده از دوباره‌خوانی بهترین داستان مسابقه‌ی شهر کتاب و، شیر شبانه‌ی فرزندم را هم در خوابش داده‌ام و، نشسته‌ام آسوده تا بنویسم که اگر این تشبیهِ ظاهراً احمقانه در ذهنم شکل گرفته، برای این است که فکر می‌کنم، راه نجاتِ مردمان، اگر برای همه داستان‌نوشتن نباشد، برای همه داستان‌خواندن است؛ خاصه اگر داستان خوب باشد، شبیه همان ماده‌ی بیهوشی اسبِ سرخ‌شده‌ی ترکیب‌شده‌ی تزریق‌شده در نمی‌دانم کجای آدم‌های سرگردان امروز ایران!

چهارشنبه بعدازظهر، که همایش «در ستایش داستان کوتاه» در موزه هنرهای معاصر برگزار شد و، برندگان نخستین مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب هم اعلام شدند، برای من روزی بود که پس از یکی دو ماه، نفس آسوده‌ای کشیدم؛ خصوصاً که هوا هم بارانی بود و در گریزهای گاه به گاه‌‌ام برای سیگار کشیدن، همراه علی خدایی (دیگر داور مسابقه)، به بیرون موزه می‌آمدیم و، در لحظاتی که خیابان امیرآباد زیر پای‌مان نفسِ خیس می‌کشید، نفس خفه می‌کردیم!

همایش امسال، برخلافِ پارسال، رقابتی هم در دل داشت و، طبیعی‌ست که شماری غبطه خوردند به برندگان و برخی هم لابد زیر لب یا روی لب، طعنه‌ای پراندند، اما برای من که یکی از داوران مرحله‌ی نخستِ آن بودم و، چهارصد و شش داستان را خوانده بودم و، آمده بودم تا برق اشتیاق را در چشمان کسانی ببینم که بهترین داستان‌های مسابقه را نوشته بودند، چیز دیگری مهم نبود. در میان جمع هم که گشتم، خصوصاً در میان مهمانانی که شرکت‌کنندگان در مسابقه بودند، دیدم که عموماً به احترام داستان کوتاه خرسند بودند از این که کنار هم ایستاده‌اند. گمان می‌کنم تماشا و احساس همین فضا، بهترین «خسته‌نباشید» بود برای برگزارکنندگان همایش و دبیر مسابقه که برنامه‌ای نسبتاً پربار را فراهم کرده بودند، از بزرگداشت «سلینجر» گرفته تا میزگرد «چشم‌انداز داستان کوتاه در ایران و جهان» و، نمایش فیلم و، برای نخستین‌بار در ایران، تقدیر از یک ناشر (چشمه) و یک مترجم (مژده دقیقی) به‌خاطر خدمت به نشر داستان کوتاه و، سرانجام، بخش اعلام برندگان و، حتا تهیه‌ی لوح زیبایی که سفارش آن را به فرزاد ادیبی داده بودند.

یعنی می‌شود آیا سال دیگر اوضاع ایران بدتر نشود از آن‌چه اکنون هست، و این همایش باز برگزار شود و مسابقه‌ی آن، دور دومی هم داشته باشد و، آن‌چه فیروزان، مدیرعامل شهر کتاب گفت، به رؤیا نپیوندد؟ آقای محمدخانی و مصطفی مستور گفته‌اند که پانزده داستان برتر این مسابقه را در یک کتاب چاپ خواهند کرد. منتظر خواهیم بود.

قرار نخستِ فرستادن ۶۰ داستان به مرحله‌ی دوم، به قرار ۷۰ داستان تبدیل شد. بحث و گفت‌وگو میان داوران مرحله‌ی نهایی برای اعلام ۱۵ نامزد نهایی، بسیار سخت و خوش‌فرجام بود. رتبه‌های دوم و سوم این مسابقه، هر کدام میان دو نفر تقسیم شدند؛ این‌ها یعنی این که داستان‌های خوب انصافاً کم نبودند و برخی داستان‌ها در رقابتی بسیار فشرده، از نامزد شدن و جایزه‌ی گرفتن جاماندند.

تنها داستانی که بیش‌تر داوران در برترین‌بودن‌اش هیچ شکی نداشتند، و خود من، وقتی آن را خواندم، روان و گردان و اسب و بیهوشی و غیره...، داستان بسیار تکنیکی، روان، موجز، حرفه‌ای و تأثیرگذار «میان حفره‌های خالی» بود که پس از مطالعه و اعلام نتایج، فهمیدیم نویسنده‌ی آن پیمان اسماعیلی‌ست. این داستان را با اجازه‌ی نویسنده‌اش در کتابخانه‌ی خوابگرد گذاشته‌ام و دعوت می‌کنم بخوانیدش. من فقط داور بودم، ولی نمی‌توانم خوشحالی‌ام را به‌جای برگزارکنندگان و دبیر جایزه، پنهان کنم از این که داستان برتر این مسابقه، به عنوان سنجه‌ای برای کیفیت آن، داستان «میان حفره‌های خالی»ست. یاد شبی افتادم که داستان «ابر صورتی» علیرضا محمودی ایرانمهر، برنده‌ی جایزه‌ی نخستِ مسابقه‌ی بهرام صادقی شد؛ هرچند داستان تازه‌ی او در این مسابقه، نتوانست مقامی بگیرد. باز هم به پیمان اسماعیلی شادباش می‌گویم.

اما، بنا دارم به زودی، شماری از دیگر داستان‌های این مسابقه را با اجازه‌ی نویسندگان‌شان، در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر کنم. به‌جز داستان پیمان اسماعیلی، و چهار داستان برنده‌ی دیگر، چند داستان را بنا به سلیقه‌ی خودم و محمدحسن شهسواری، برخواهم گزید که چند تایی در میان همین پانزده‌تا هستند و یکی دو تا هم داستان‌هایی‌اند که از فهرست نخستِ من وارد مرحله‌ی دوم نشدند و، دو سه داستان هم آثاری هستند که در شمار هفتاد داستان بوده‌اند، ولی نامزد نشدند و، وقتی بخوانیدشان، دلیل نشرشان را در این‌جا خواهید فهمید! راستی، آن داستانی که در یادداشت قبلی‌ام تعریفِ زبانش را کرده بودم، داستان «حجله‌های خاموش» مه‌ناز رونقی بود که جایزه‌ی مشترکِ سوم را گرفت.

داستان کوتاه «میان حفره‌های خالی» ـ پیمان اسماعیلی
یک هفته است رسیده‌ام. خیلی سرد است. باید عادت کنم وگرنه همین سه، چهارماه هم سخت می‌گذرد. نزدیک مرز است. گفته بودم، اما فکر نمی‌کردم به این نزدیکی باشد. این کوه‌‌های سفیدِ روبه رو را که رد کنی، می‌افتی وسطِ کرکوک. آدم‌های کم حرفی هستند. گرم نمی‌گیرند. سرایدار بهداری فارسی بلد نیست. همان روز اول، سر صبح، ناغافل آمد روی سرم. اسمش کریم است. جثه‌ی ریزی دارد. زبانش هم بفهمی نفهمی می‌گیرد. خواب بودم که دیدم یکی شانه‌‌هام را تکان ‌می‌دهد. گفتم: بله؟ چیزی می‌خواستی.
به کردی چیز‌هایی گفت که نفهمیدم. گفتم فارسی بلدی؟ بعد یک‌دفعه غیبش زد... [متن کامل داستان]

بیانیه‌ی هیأت داوران جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب
هیأت داوران نخستین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب، مرکب از احمد اخوت، هلن اولیایی‌نیا، عباس پژمان، علی خدایی، بلقیس سلیمانی، سیدرضا شکراللهی و محمدحسن شهسواری با ابراز خرسندی از شکل‌گیری موج داستان‌نویسی امروز ایران که در غنا و تنوع بسیاری از داستان‌های مسابقه مشهود بود، امیدوار است کارگزاران فرهنگی با توجه به این جریان فرخنده و استعدادهای ارزشمند برآمده از آن‏ْ‏، زمینه‌های تقویت، شکوفایی و انعکاس این استعدادهای درخشان را فراهم آورند.

هیأت داوران با تقدیر از مؤسسه‌ی شهرکتاب که امکان این رقابت خجسته را فراهم آورده است، ضمن ادای احترام به همه‌ی شرکت‌کنندگان، برندگان نخستین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب را از بین داستان‌های:
۱ـ «آواز» نرگس قندچی
۲ـ «النگوها و خاک» وحید ذاکری
۳ـ «بستنی گل یخ» ندا کاوسی‌فر
۴ـ «حجله‌های خاموش» مه‌ناز رونقی
۵ـ «خاکستری صورتی» حسین نیازی
۶ـ «دَوَران» هادی کیکاوسی
۷ـ «شبیه هم» حسن میرزایی
۸ـ «شکارچیان در برف» نسیبه فضل‌اللهی
۹ـ «قرقیزی‌ها هم شکلی دارند برای خودشان» زهرا نصر
۱۰ـ «مبل» ایمان بهزادیان
۱۱ـ «مثلاً بازی» پیمان هوشمندزاده
۱۲ـ «مکاشفه» فرزانه سالمی
۱۳ـ «میان حفره‌های خالی» پیمان اسماعیلی
۱۴ـ «می‌گویم جیغ بزن» محمدرضا زمانی
۱۵ـ «نه هست» آرش توکلی

به شرح زیر اعلام می‌کند:
جایزه سوم مشترکاً به: «حجله‌های خاموش» نوشته‌ی مه‌ناز رونقی و «آواز» نوشته‌ی نرگس قندچی، شامل لوح تقدیر و هر کدام یک سکه‌ی تمام بهار آزادی.
جایزه دوم مشترکاً به: «شکارچیان در برف» نوشته‌ی نسیبه فضل‌اللهی و «قرقیزی‌ها هم شکلی دارند برای خودشان» نوشته‌ی زهرا نصر، شامل لوح تقدیر و هر کدام دو سکه‌ی تمام بهار آزادی.
جایزه نخست تعلق می‌گیرد به: «میان حفره‌های خالی» نوشته‌ی پیمان اسماعیلی، شامل لوح تقدیر و پنج سکه‌ی تمام بهار آزادی

پی‌نوشت: چیزکی می‌خواهم بنویسم درباره‌ی مراسم امروز؛ شاید فردا.
پیوند: گزارش مشروح «مهر» از دومین همایش داستان کوتاه (خبرگزاری مهر، نام پیمان اسماعیلی، برنده‌ی  جایزه‌ی نخست را به اشتباه، پیمان هوشمندزاده ثبت کرده است!)

چهارشنبه، ۲۵ بهمن، ساعت ۱۴:۳۰ تا شب، موزه هنرهای معاصر
پوستر همایش روز جهانی داستان کوتاه (شهر کتاب)بزرگداشت روزجهانی داستان کوتاه با عنوان «در ستایش داستان کوتاه» بعدازظهر ۲۵ بهمن ماه در موزه‌ی هنرهای معاصر برگزار می‌شود. در این مراسم، نخست در ویژه‌برنامه‌ی بزرگداشت نویسنده‌ی برجسته‌ی معاصر «جروم دیوید سلینجر» با عنوان «سلینجر؛ ژرف‌نگار معصومیت» دکتر امیرعلی‌نجومیان و مصطفی مستور سخنرانی خواهند کرد و سپس فیلم کوتاهی درباره‌ی این نویسنده پخش خواهد شد. در بخش دوم برنامه، عبدالله ‌کوثری، محسن سلیمانی و محمدرضا گودرزی در میزگردی با عنوان «چشم‌انداز داستان کوتاه در ایران و جهان» به بحث و بررسی وضعیت امروز داستان کوتاه، ناکامی‌ها و کامیابی‌های آن در ایران و جهان خواهند پرداخت.

همچنین در این روز، برندگان مسابقه‌ی «داستان کوتاه شهر کتاب» که امسال به مناسبت روزجهانی داستان کوتاه طراحی و برنامه‌ریزی شده است، اعلام خواهند شد. علاوه بر این در این روز قرار است از یک مترجم و از یک ناشر که در سال‌های اخیر در ترجمه و انتشار قالب ادبی داستان کوتاه تلاش بیش‌تری داشته‌اند، تقدیر شود. برنامه‌ی بزرگداشت روز جهانی داستان کوتاه ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر روز ۲۵ بهمن ماه در موزه هنرهای معاصر آغاز خواهد شد.
حالا دیگر کتاب‌های پل استر را در بیش‌تر کتابخانه‌های شخصی خواننده‌های حرفه‌ای می‌توان دید. این نویسنده‌ی آمریکایی، با آثاری که در این جند سال، پی‌در‌پی از او ترجمه و منتشر شد، خیلی زود جایگاهی اختصاصی برای خودش در میان خوانندگان حرفه‌ای و اهل ادبیات ایران باز کرده. به نظرم می‌رسد بیش‌‌ترمان در برابر آثار او بیش‌تر شگفت‌زده می‌شویم تا این که به درون ذهن فلسفی نویسنده‌شان راه یابیم. بیش‌تر لذت می‌بریم تا این که تأثیر بگیریم. آثار استر پست‌مدرن‌اند؟ پلیسی‌اند؟ فلسفی‌اند؟ سیاسی‌اند؟ همه‌پسندند؟ هیچ‌کدام؟ همه؟

برای ما که هنوز میان مدرنیته و سنت دست وپا می‌زنیم، و در عین حال که شیفته‌ی پست‌مدرنیسم ادبی شده‌ایم، هنوز خمار خودِ داستان‌ایم، آثار استر عجیب به دل‌مان می‌نشیند. بررسی آثار استر در میان ما هنوز در مرحله‌ی واکاوی و بازخوانی برای کشفِ بیش‌تر است. حدس می‌زنم دو سه سالی دیگر اگر بگذرد، حتا نوشتن داستان‌هایی را برخی نویسندگان ما تجربه خواهند کرد، زیر تأثیر جهان داستانی پل استر؛ به همان شکل که در طی دهه‌ی اخیر، کوندرا در ایران مشهور شد، واکاوی شد، و رگه‌های تأثیرات او بر آثار برخی داستان‌نویسان ما هویدا شد؛ با این تفاوت که به اعتقاد من، کوندرا اگر در آثارش به بازنمایی نسبت «انسان» با «جهان مدرن» می‌پردازد و این موقعیت را از منظری فلسفی روایت می‌کند؛ استر، به‌گونه‌ای شگفت‌انگیز نسبتِ «جهان» را با «انسان مدرن» زیر ذره‌بین می‌گذارد و، از این نظر ما ایرانی‌ها هیچ منظری نداریم و، نتوانسته‌ایم که داشته باشیم و، هنوز در واکاوی خویشتنِ انسانی خویش در مانده‌ایم، چه رسد به برگذشتن از آن و درنوردیدن مرزهای دوردست دیگر.

سه‌شنبه سوم بهمن‌ماه ۸۵، نشستی در شهر کتاب برگزار شد برای بررسی جهان داستانی پل استر. فتح‌الله بی‌نیاز، امیرعلی نجومیان و پیمان اسماعیلی در این نشست سخنرانی کردند. نقد و نظر ایشان برای من بسیار آموزنده بود و دیدم شاید بد نباشد گزارش کامل این سخنرانی‌ها را در این‌جا منتشر کنم، شاید دیگران را به کار آید و لذتِ اُستِرخوانی‌شان با مطالعه‌ی این نقد و نظرها درباره‌ی جهان داستانی پل استر، تکرار شود. زحمت تهیه‌ و تنظیم گزارش این نشست را فاطمه فرهودی کشیده و روابط عمومی شهر کتاب آن را در اختیارم گذاشته است. [متن کامل گزارش نشست]
اطلاعیه‌ی دبیرخانه‌ی مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب را، همراهِ نام نویسندگانی که آثارشان به مرحله‌ی دوم رسیده و نیز جزئیات برنامه‌های روز جهانی داستان کوتاه، در ادامه‌ی یادداشت من می‌خوانید و می‌بینید. یادداشت من یک گزارش یک‌نفره است همراهِ چند نکته که فکر می‌کنم برای شما هم جالب باشد.

خواندن ۴۰۶ داستان در مدت زمانی کوتاه، کار دشواری‌ست، ولی خوشبخت بودیم که داستان‌های خوب زیاد بودند و هر کدام‌شان، خستگی از تن‌مان بیرون می‌کرد. پنج‌شنبه‌ی گذشته، من و علی خدایی که از اصفهان آمده بود، نشستیم کنار هم و در حضور مصطفی مستور، دبیر مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب، داستان‌های برگزیده‌مان را ریختیم روی هم. هلن اولیایی‌نیا نیامده بود، ولی سیاهه‌اش را داده بود به خدایی و نمایندگی داده بود به او تا تکلیف ۶۰ داستان برگزیده را معلوم کنیم. همان ابتدا همه‌مان ذوق‌زده بودیم از شمار زیاد داستان‌های خوبی که خوانده بودیم، و همین شد که با موافقت دبیر مسابقه، بنا گذاشتیم به جای ۶۰ داستان، هفتاد اثر را به مرحله‌ی بعد بفرستیم. خدایی که جز پنج داور مرحله‌ی نهایی هم هست، پذیرفت که دشنام‌های احتمالیِ چهار داور دیگر را به جان عزیزش بخرد! [ادامـه]
داریوش پیرنیاکان: وضعیت فعلی موسیقی کشور آن‌چنان آشفته است که انسان نمی‌داند از کجا شروع کند. پرسیده‌اید که جشنواره‌ی موسیقی فجر چگونه و با چه کیفیتی برگزار شد. آیا بقیه‌ی مسائلی که در حول و حوش موسیقی وجود دارد، همگی با قاعده و بر جای خود هستند که به برگزاری موسیقی فجر بپردازیم؟ آیا موسیقی تولیدی رادیو و تلویزیون، جوابگوی نیازهای فرهنگی و معنوی جامعه‌ی فرهنگی و آرمانی به قول مسوولان هست تا به نوع اجرای یک جشنواره بپردازیم؟

هنوز بعد از گذشت سه دهه از انقلاب شکوهمند اسلامی ایران، سازهای اصیل ایرانی را در هیچ کدام از شبکه‌های تلویزیونی نشان نمی‌دهند. جوانان تا رده‌ی سنی ۳۰ سال نمی‌دانند شکل تار یا سه تار یا سنتور یا نی یا کمانچه چگونه است؛ مگر آن‌هایی که به کنسرت‌های برگزارشده در سالن‌ها می‌روند و از نزدیک این سازها را می‌بینند. از مسئولان مربوطه می‌پرسم آیا دیدن خود ساز در سالن‌های کنسرت حرام نیست ولیکن دیدن عکس آن حرام است؟ تولید و پخش بی‌شمار از موسیقی‌های مبتذل و خوراندن زورکی آن از طریق شبکه‌های سراسری و موجه جلوه دادن آن توسط یک عده از انسان‌هایی که فقط و فقط به دنبال پول و شهرت هستند، حرام نیست ولیکن تولید موسیقی هنری و جدی و برگرفته از فرهنگ اصیل این آب و خاک حرام است؟

در هیچ جای دنیای پهناور و در هیچ کدام از کشورهای دنیا، دولت‌ها و متولیان امور فرهنگی از موسیقی‌های مبتذل و پیش‌ـ‌پاـ‌افتاده حمایت نمی‌کنند، بلکه برعکس از موسیقی‌های جدی و هنری و دارای ارزش‌های معنوی حمایت می‌کنند. حالا چطور است در کشور ما که مسئولان همگی سنگ ارزش‌مداری و فرهنگی‌بودن را بر سینه می‌کوبند، از تنها چیزی که حمایت نمی‌کنند موسیقی فرهنگی و به قول خودشان موسیقی فاخر است. آیا باز هم باید از جشنواره بگویم؟ فکر نمی‌کنم حرفی باقی مانده باشد. «در خانه اگر کس است، یک حرف بس است».

جشنواره هم ملغمه‌ای است و بس از تمامی موسیقی‌هایی که شب و روز از تمامی رسانه‌های عمومی شنیده می‌شود. خنده‌دار است که مسئولان هنری وزارت ارشاد اعلام کردند: به نتیجه‌ای که می‌خواستیم رسیدیم. نتیجه این بود که یک گروه بسیار پیش‌ـ‌پاـ‌افتاده و به قول دوستان «در پیتی» را از شیلی آوردند و یک کمانچه و یک تنبک ایرانی هم به آن افزودند و نتیجه‌ی عالی که می‌خواستند، از آن گرفتند؛ و با این کار ارزشمند به جوانان موسیقی‌دان کشور خودمان الگو دادند که: جوانان غیور، می‌بایست بعد از این موسیقی‌ای که کار می‌کنید این‌گونه باشد.

شنیده شده است که از سال آینده می‌خواهند جشنواره باز هم پربارتر و بهتر از سال‌های قبل برگزار شود؛ آن هم چگونه؟ با برگزاری موسیقی پاپ. باید نشست و به حال این فرهنگ و این موسیقی گریست. حقیر که این همه به کشورهای دنیا جهت برگزاری کنسرت سفر کرده‌ام، تا حال نشنیده‌ام ارگان رسمی و یا دولتی در یک کشور، اقدام به برگزاری جشنواره‌ی موسیقی پاپ بکند. مسئولان فرهنگی کشور، چه در وزارتخانه و چه در مجلس شورای اسلامی سرشان را بالا بگیرند و با افتخار به مردم، یعنی مردمی که به آن‌ها رای داده‌اند بگویند چه کارهای بزرگی دارند انجام می‌دهند و پول این ملتِ بیچاره، چگونه و در کجاها حیف و میل می‌شود. خداوند ان‌شاءالله همه‌ی ما را به راه راست هدایت فرماید. [متن یادداشت در روزنامه‌ی اعتماد]

محمدحسن شهسواری: چندی پیش ماهنامه‌ی فیلم (چه قدر من و نسل من مدیون این مجله یگانه هستیم) ویژه‌نامه‌ای منتشر کرد در مورد «پالین کیل» مشهورترین منتقد تاریخ سینما. (دست امیر قادری و شرکا درد نکناد). در این ویژه‌نامه، از جمله چند نقد کوبنده و منفی بود از این منتقد بزرگ علیه غول‌هایی چون هیچکاک، کوبریک، فلینی و چند نامدار دیگر تاریخ سینما. یکی از دوستان منتقد سینمایی به من گفت چرا شما ادبی‌ها، حداقل خودت، از این نقدهای جانانه علیه آثار داستانی‌ای که می‌دانید واقعا بد هستند، نمی‌‌نویسید؟ گفتم نمی‌شود. گفت یعنی نویسندگان ما بزرگ‌تر از هیچکاک‌اند؟ گفتم دقیقا چون بزرگ‌تر نیستند، نمی‌شود نقد کوبنده و به خصوص منفی درباره‌ی آثارشان نوشت... [متن کامل در پنجره‌ی پشتی]
اگر تا کنون سریال «کتابفروشی هدهد» مرضیه برومند را ندیده‌اید، شنبه‌شب‌ها از شبکه‌ سوم ببینیدش. پخش این سریال بسیار خوب، دلیل خوبی می‌تواند باشد برای این که باور کنید بی‌توجهی مزمنِ تلویزیون به فرهنگ کتاب‌خوانی، همه‌اش از روی ناسازگاری مدیران تلویزیون با اهل فرهنگ و ادبیات نیست؛ از بی‌سرـ‌وـ‌سامانی مدیریتِ رسانه‌ی ملی‌ست.

نهایتش این است که مدیران تلویزیون بر اساس قوانینی نانوشته، میانه‌ی خوبی با شمار زیادی از نویسندگان معاصر نداشته باشند و، جزو مردم ایران نشمارندشان و، نام‌شان و نام آثارشان را در لیست نانوشته‌ی سیاه بپندارند! ولی مگر این همه آثار ادبیات کلاسیک، این همه آثار تاریخی، این همه آثار فرهنگی، هنری، ادبی و علمی که ربطی هم به لیست فرضی سیاه ندارند، کتاب نیستند؟ و مگر در هر مناسبتی، همین تلویزیون با آه و افسوس آمار و گزارش نمی‌دهد از کاهش روزافزون سرانه‌ی مطالعه‌ی مردم ایران و، از فقر فرهنگ کتاب‌خوانی؟ با این‌ها که عامدانه سر جنگ ندارند؟ پس پخش سریال «کتاب‌فروشی هدهد» برای چیست؟

باور کنید، بخش عمده‌ای از این بی‌توجهی، صرفا به‌خاطر آشفتگی آشکاری‌ست که سیاست‌گزاری‌های فرهنگی تلویزیون از آن رنج می‌برد. گمان می‌کنند کمک به گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی، یعنی ساختن مجموعه‌برنامه‌ای مستقل درباره‌ی کتاب، و پخش ناگزیر آن در شبکه‌ای مثل شبکه‌ی چهار یا ساعت یکِ نیمه‌شبِ شبکه‌های دیگر. نهایتش هم اگر بخواهند ظرافتی به خرج بدهند، می‌شود درست کردن بهانه‌ای برای آجر نشدن نان مجریان پخش شبکه‌ی دوم که چون دیگر همه می‌خندند اگر بیایند و توجه ما را به تماشای برنامه‌ی بعد جلب کنند، هر شب یک کتاب کلفت دینی، مذهبی، عرفانی یا فقهی دست می‌گیرند و به اسم معرفی کتاب، کاری می‌کنند که تماشاگر بی‌درنگ کانال عوض کند و عطای تماشای مجریانی را که متنی به زحمت از رو می‌خوانند، به لقای بی‌ربطی‌شان و کتاب بی‌خاصیت‌شان ببخشند.

بدبختی فقط به مدیران و سیاست‌گزاری‌ها هم ختم نمی‌شود، به برنامه‌سازان و تهیه‌کنندگان و مجریان و نویسندگان هم مربوط است. اگر بالاسری‌ها آشفته‌اند و کاری نمی‌کنند، ایشان را هم مجبور نمی‌کنند که خلاق نباشند و در این راه کاری نکنند. مرضیه برومند به عنوان یک کارگردان، پای طرحی پافشاری می‌کند که موضوع اصلی‌اش کتاب‌خوانی‌ست و سرانجام موفق می‌شود با ساختن سریالی با حال و هوای طنز خاص خودش، تماشاگر عام را به جذاب‌ترین شکل ممکن به یاد چیزی بیندازد به نام «کتاب» که آن را در زندگی خود فراموش کرده است. این تنها یک روش است. به تعداد همه‌ی جنگ‌های تلویزیونی، سریال‌های خانوادگی، فیلم‌های تلویزیونی، مجله‌‌های صبحگاهی، بخش‌های خبری، و نیز به تعداد همه‌ی برنامه‌سازان تلویزیونی، راه‌های متفاوت، بی‌هزینه، ساده و مؤثری هست برای گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی.

چه می‌شود اگر در کنار این همه خواننده و بازیگر و ورزشکار که صبح تا شام، نقش قاب‌عکس مبتذل صفحه‌ی تلویزیون را بازی می‌کنند، گاهی هم مهمان این همه برنامه، نویسنده‌ای باشد، مترجمی باشد، مؤلفی باشد، شاعری باشد، یا حتا کارگردانی باشد، آهنگسازی باشد، نقاش یا گرافیستی باشد؟ از این‌ساده‌تر، در کدام ِ این برنامه‌ها دیده‌اید که از مهمانان خود، بعد از پرسیدن تازه‌ترین بار که جریمه شده‌اند یا امضا داده‌اند،  بپرسند تازه‌ترین کتابی که خوانده‌اند چیست؟ بخش‌های خبری بر اساس کدام قانون، نهایت لطف‌شان این است که آمار ماهانه‌ی وزارت ارشاد را اعلام می‌کنند که فقط یکی دو عدد است و خلاص؟ چرا هیچ‌وقت هیچ‌گزارشی از بازار کتاب، نمی‌بینیم؟ چرا خبر جایزه‌گرفتن فلان فیلم یک دقیقه‌ای در فلان کشور را می‌شنویم، ولی حتا خبر انتشار چاپ یازدهم رمانی از نویسندگان متعهد (خودی!) را هم نمی‌بینیم  نمی‌شنویم؟

تلویزیون از بی‌سرـ‌وـ‌سامانی در سیاست‌های فرهنگی رنج می‌برد، ولی برنامه‌سازان تلویزیون هم انگار بخاری از اندیشه و خلاقیت‌شان برنمی‌خیزد و، آن‌قدر که دغدغه‌ی ثابت‌کردن تعهدشان را نزد مدیران تلویزیون دارند، به کمک‌های کوچک و بزرگی که می‌توانند به فرهنگ جامعه‌ی خویش کنند، بی‌توجه‌اند. در این میان، هنرمندی چون مرضیه برومند عجیب به چشم می‌آید که با توانایی منحصربه‌فردی که در ساخت سریال‌های شیرین و دلچسب دارد، این‌بار با سریال کتاب‌فروشی هدهد، بی‌آن‌که از خطوط قرمز نانوشته‌ی تلویزیون بگذرد، و بی‌آن‌که اعتماد مدیران تلویزیون به خود را کم کند، بزرگ‌ترین کمک را  ـ به سهم خود ـ به گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی کرده است.

کاش دیگر برنامه‌سازان تلویزیون نیز با نگاهی به همت مرضیه برومند و با خرج اندکی خلاقیت، بی‌آن‌که موضوع اصلی کارشان «کتاب» باشد، به شکل‌های بسیار ساده‌‌ی گوناگون، گامی برای گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی بردارند؛ البته اگر این انبوه برنامه‌سازان همچون مرضیه برومند خود اهل مطالعه باشند که بدبختانه بعید می‌نماید!

پیوند:
:: گفت‌وگو با «مرضيه برومند» و «اميرحسين صديق» درباره‌ی «کتابفروشي هدهد» [لینک]
:: مرضیه برومند: می‌شود کتاب را هم جذاب تبلیغ کرد. [لینک]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.