خوابگرد قدیم

امروز، در مراسم روز جهانی داستان کوتاه، بهترین داستان‌های مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب (دوره‌ی دوم)، معرفی شدند. صمیمانه، هم به برندگان شادباش می‌گویم، هم به جماعتِ نسوان!

مقام نخست: مهرک زیادلو، داستان «بعد از نیمه‌شب» ـ لیلا قاسمی، داستان «موج»
مقام دوم: ندا کاووسی‌فر، داستان «شستِ دالی» ـ حسین نیازی، داستان «هدیه»
مقام سوم: ناهید انواری، داستان «پژواک» ـ سارا قربانی، داستان «پرستو، به‌غلط بادخورک» ـ نسیم نوروزی، داستان «ماهی‌های رنگی»

برای من که افزون بر داوری، بخشی از کار رسانه‌ای این مسابقه را هم به عهده داشته‌ام، امروز یعنی کشیدن نفسی آسوده و بلند، و کشیدن سیگاری در خنکای خیس ِ جلوی موزه‌ی هنرهای معاصر، و مزه‌مزه کردن شیرینی خواندنِ چندین باره‌ی داستان‌هایی که نویسندگان‌شان امروز، لبخند بر لب داشتند. خدا دبیر این دوره، محمدحسن شهسواری را برای ما نگه دارد که امروز زحمتِ نوشتن یادداشتی در معرفی پانزده نویسنده‌ی برتر این مسابقه را در روزنامه‌ی اعتماد ملی کشیده و نسخه‌ای از آن را هم به من داده تا این‌جا بگذارم. این معرفی‌نامه‌ی جذاب را بخوانید و این نام‌ها را به خاطر بسپارید، و بر سفره‌ی داستان‌های‌شان بنشینید. داستان هر یک از هفت نفر برنده را در پایان معرفی‌اش، پیوند داده‌ام و داستان‌های هشت نفر دیگر را به زودی منتشر خواهم کرد. به گمانم برای اهل ادبیات، ضیافتِ رنگارنگی باشد. می‌دانم که بازار ناسزا هم باز رونق خواهد گرفت، ولی لذتِ خواندن این داستان‌ها آن‌قدر زیاد است که، آن ناسزاها بیش‌تر به زنگ تفریح می‌ماند!

هرچه سعی می‌کنم، نمی‌‌توانم این را هم نگویم که، آهای داستان‌نویسان ارجمند؛ تایپ کردن داستان والله اصولی دارد. نقطه‌گذاری اصولی دارد. فاصله و نیم‌فاصله اصولی دارد. چند بار دیگر باید فریاد بزنم و خواهش کنم که این راهنمای ساده‌ را بخوانید و به کار گیرید؟ اگر برا‌ی‌تان مهم نیست شلخته باشید، دستِ‌کم به من رحم کنید!

پی‌نوشت:
در مراسم امروز، از آقای قیصریه، به خاطر تلاش چندین‌‌ساله‌اش در ترجمه و نشر داستان‌های کوتاه تقدیر شد و مدیر نشر مرکز نیز به عنوان یکی از ناشران ِ فعالِ این عرصه لوح تقدیر گرفت. اما گیراترین بخش مراسم امروز، سخنرانی کوتاه دکتر «احمد جاسم حسین» نویسنده و منتقد سوری بود. احتمالاً می‌دانید که سوریه هم کشوری ست که فضای سیاسی بسته‌‌ای دارد. بنا به اطلاعات و آماری که او ارایه داد، هیچ ناشر خصوصی‌ای در سوریه مطلقاً هیچ اثر داستانی منتشر نمی‌کند و نشر این جور آثار صرفاً در اتحادیه‌‌ای خاص یا وزارت فرهنگ انجام می‌شود، چون ادبیات داستانی در سوریه هیچ مخاطبِ عامی ندارد.

او هم‌چنین گفت که استفاده از شخصیت‌های حیوان در آثار ادبی نویسندگان سوری، در فضایی از طنز و فکاهه، به دلیل واهمه‌های سیاسی بسیار است که ادبیات سوریه را به باغ وحش تشبیه کرده‌اند! جالبِ توجه‌تر این که دکتر جاسم حسین در میان صحبت‌هایش هم ظاهراً به‌طنز گفت: امیدوارم کسی از مرکز فرهنگ سوریه در این نشست نباشد! خلاصه این آقای دکتر اوضاعی چنان تیره و تار هم از وضع نشر و هم از جایگاه ادبیات در سوریه ترسیم کرد که گمان می‌کنم فضای ادبیات ایران برای آن‌ها به بهشتی رؤیایی شبیه باشد. برای نویسندگان سوری، رسیدن به این بهشت را آرزو می‌کنم، به این شرط که تا آن زمان، بهشتِ نیم‌بندِ ما به یمن سیاست‌های غلط فرهنگی، ممیزی‌های سخت‌گیرانه و بیماریِ تشدیدشونده‌ی فرهنگِ عمومی، به برهوتِ کامل سوری‌ها تبدیل نشود!

:: گزارش تصویری «مهر» از مراسم امروز

*****

محمدحسن شهسواری: این دوره از نیمه‌ی آبان امسال کار خود را آغاز کرد و علی خدایی، رضا شکراللهی، محمدحسن شهسواری، مصطفی مستور، مهسا محبعلی و امیرعلی نجومیان، ۴۶۲ داستان رسیده به دبیرخانه‌ی جایزه را مطالعه کردند. در مرحله‌ی اول ۶۱ داستان انتخاب شد و از میان آن‌ها پانزده داستان به مرحله‌ی نهایی رسید. در مطلبی که پیش رو دارید با نویسندگان داستان‌های مرحله‌ی نهایی [فعلاً هفت نفر برنده]، آشنا می‌شوید. بیش‌تر اطلاعات شخصیِ این نویسندگان، از پرسش‌نامه‌ای اخذ شده‌ که در اختیار آنان قرار گرفته بود. این که می‌بینید برخی مفصل‌ معرفی شده‌اند و برخی مختصر، به سبب حجم پاسخ‌های خودشان است. برای هر داستان هم یکی دو جمله‌ای نوشته‌ام تا با فضای آن‌ها آشنا شوید.

مهرک زیادلو
سه سال است داستان می‌نویسد و لیسانس فیزیک دارد. سه سال هم در کارگاه‌های «سیامک گلشیری» شرکت کرده است. «سلینجر»، «لاهیری» و مجموعه داستان «خوبی خدا» را خیلی می‌پسندد. «سعدی»، «حافظ» و «مولانا» را هم می‌خواند و دوست دارد. از قدرت نویسندگی‌اش همین بس که قهرمان داستانش، «بعد از نیمه شب» ، مرد است و سرایدار یک مجتمع مسکونی و او، هم ویژگی‌های جنسیتی و هم طبقاتی قهرمان را با ظرافت روی کاغذ آورده است. او با چرخشی که در انتهای داستانش داده، نشان می‌دهد از روایت خطی و کاملا بسته گریزان است.

داستان «بعد از نیمه‌شب»: نشسته بودم روی صندلی، همین‌جا درست روبه‌روی تلویزیون و داشتم توی کوچه را نگاه می‌کردم. پایم را به دیوار اتاق تکیه داده بودم وتخمه می‌خوردم. گاه گداری هم  کانال را عوض می‌کردم و در پارکینگ و توی آسانسور را می‌پاییدم.  پوست تخمه‌‌ها را تف می‌کردم روی میز و پاشنه پاهایم را به دیوار می‌زدم.  چشمهایم را از بس مالیده بودم، اشک آورده بود... [متن کامل داستان]

لیلا قاسمی
او فارغ‌التحصیل گرافیک از فناوران تهران است و دو سال است داستان‌نویسی را شروع کرده و یک سال و نیم هم در کارگاه داستان «حسین سناپور» شرکت کرده است. به داستان «معصوم اول» (هوشنگ گلشیری) بسیار علاقه دارد. داستان او، «موج»، از احساسات برانگیزترین داستان‌های مسابقه بود که با فلاش‌بکی به دور شروع می‌شود که در آن زنی، نوجوانی‌اش را در دهه شصت تهران به یاد می‌آورد.

داستان «موج»: در را باز كرد و رفت توی اتاق. بوی ماندگی مي‌داد. مادرش پشت سرش رفت تو. همان طور غر می‌زد: گذاشتی گذاشتی روز آخری آمدی كه خودم این قدر كار دارم. صبح از خیریه آمدند تیر و تخته‌هات را بردند. پول وانت را هم از من گرفتند. دو هفته است اسباب می‌كشیم، نیامدی یك گوشه را برایم بلند كنی. خواهرت هم كه آن سر دنیا نمی‌تواند... [متن کامل داستان]

ندا کاووسی‌فر
او لیسانس رادیولوژی دارد و از بیست سالگی به طور منقطع می‌نویسد. مدت هشت سال است که عضو ثابت جلسات داستان‌‌نویسی «شهریار مندنی‌پور»، «شهلا پروین‌روح»، «ابوتراب خسروی»، «محمد کشاورز» و «مهناز کریمی» است. «سایه‌های غار» (مندنی‌پور)، «شهود» (محمد کشاورز)، «لابیرنت» (مهشید امیرشاهی)، «مرض حیوان» (پیمان اسماعیلی) (از نظر پرداخت موضوعی نه کار‌کرد زبانی)، «ابر بارانش گرفته است» (شمیم بهار)، داستان‌ کوتاه‌های محبوب او هستند. از بزرگان ادب پارسی هم «خاقانی» را بسیار می‌خواند که به نظرش اگر امروز بود، داستان‌نویس بود تا شاعر. داستان او، «شست دالی»، از پخته‌ترین داستان‌های رسیده به مسابقه بود که پیچیدگی ذهن انسان و آن چه را که بر او می‌گذرد، از پی ملاقات دو خواهر پس از سال‌ها، به ظرافت نمایش می‌دهد.

داستان «شستِ دالی»: خواهرم از پدر و مادرمان تا دلت بخواهد درد دل دارد. دو روز می‌شود که برگشته و  هی می‌رود بر سراین که هر چی توی زندگی‌اش بد بیاری آورده،  باعث و بانی‌اش همین‌ها بوده‌اند. آخرش هم می‌رسد به انگشت شست پایش که نوزده سال پیش قطع شد. پایش را از جوراب بیرون می‌آورد و  با حوصله شست قطع‌شده را کرم می‌مالد... [متن کامل داستان]

حسین نیازی
او آدم بامزه‌ای است. لااقل خودش که این طور فکر می‌کند. میزان تحصیلاتش را نگفته و در پاسخ به این پرسش که داستان‌نویسی را از چه وقت شروع کرده‌اید، نوشته: «یادم نمیاد. ولی اولین داستانی که از من خونده شد داستانی بود که یک خطش موضوع انشاء امتحان نهایی چهارم دبیرستانم بود و من ادامه‌اش دادم، شد داستان. و پونزده شدم و این خیلی کم بود برای انشاء که درس نمره بیاری بود.» او در هیچ کارگاه داستان‌نویسی شرکت نکرده: «فقط جمع دوستانه‌ای داشتیم که در اون داستان‌هامون رو می‌خوندیم و همراهش من پفک می‌خوردم و گاهی حرف می‌زدم. حدود دو سال یا کمتر یا بیشتر.» وقتی پرسیدیم داستان‌های تاثیرگذارت را بگو، می‌نویسد: «تاثیرگذار که نمی‌دونم یعنی چی! ولی دسته‌بندی من از داستان خوندن، به خوشم اومد و خوشم نیومد شماره‌گذاری می‌شه که اولین داستان کوتاه‌هایی که خوندم و خوشم اومد و غیر ایرانی: داستان‌های چخوف و بعدترها چند داستان ترجمه از مجله نیویورکر که در مجموعه داستان «روزی روزگاری، دیروز» چاپ شده بود و چند داستان ترجمه از کتاب «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند» و بعد چند داستان کوتاه از وودی آلن.

از ایرانی هم از داستان‌های هم‌نسل‌های خودم خوشم اومده که کتاب‌های اول‌شون چاپ شده توی این دو سه ساله و امیدوارکننده نشون داده آینده ادبیات داستانی رو. اون قدیم‌ترها از کارهای «خسرو شاهانی» خوشم می‌اومد.» می‌پرسیم چه آثاری از بزرگان ادب ایرانی را مطالعه می‌کنی؟ جواب می‌دهد: «از کلمه مطالعه خوشم نمی‌آد. آدم رو بدهکار می‌کنه به معلومات تخصصی دیگران. نوجوانی‌ام به خاطر کتاب‌های فارسی راهنمایی و دبیرستان که فقط از نویسنده‌ها و شاعران قدیمی متن داشت، با اون‌ها گذشت. تقریبا از هیچ داستان قدیمی این روزها خوشم نمیاد.» داستان او، «هدیه»، انصافا از پاسخ‌هایش با مزه‌تر است. به خصوص با دیالوگ‌های عالی که بین یک خانواده بامزه ایرانی در شب خواستگاری یکی از خواهرها می‌گذارد.

داستان «هدیه»: مادر کاغذ و خودکار به دست آمد وسط هال ایستاد و گفت: خب. پدر گوشه‌ای ایستاد و مثل همیشه چای بعد از سیگارش را می‌خورد و دخالت نمی‌کرد. ولی منتظر بود تا نتیجه را بشنود. من ایستادم کنار در دستشویی و بو کشیدم. خوشبختانه بویی نمی‌آمد و جای بدی نبود... [متن کامل داستان]

ناهید انواری
این پزشک متخصص پاتوبیولوژی، از سال ۱۳۶۲ داستان‌نویسی را شروع کرده و در هیچ کارگاه داستانی هم شرکت نکرده است. از میان ایرانی‌ها، «بهرام صادقی» را می‌پسندد و از خارجی‌ها «سلینجر» و «چخوف». تجربه عمیق زیستن را در داستانش، «پژواک»، به زیبایی نشان می‌دهد. راوی او یک مرد است که در آستانه فروپاشی خانواده است. داستان او از آن دست داستان‌هایی است که آن را سهل و ممتنع می‌نامیم؛ داستان‌هایی که هنگام خواندن گمان می‌کنیم نوشتن‌شان آسان است ولی هنگام نوشتن می‌بینیم نباید به قضاوت اولیه‌مان اطمینان کنیم. 

داستان «پژواک»: در آیفون، تصویرکسی دیده نمی‌شد. پرسید:« یاسمن جان تویی؟» جواب به صورت تکان دادن دست بچه‌‌ای دیده شد. در را  باز کرد و منتظر شد تا دخترک از آن عبور کند. چیز بقچه مانندی در دست او توجهش را جلب کرد. گوشی را گذاشت. زیر بغلش را بو کرد و به اتاق خوابش رفت... [متن کامل داستان]

سارا قربانی
از سوم راهنمایی داستان‌نویسی را به صورت جدی پیگیری کرده و حالا لیسانس زیست‌شناسی دارد. یک سال و نیم هم در کارگاه «سیامک گلشیری» شرکت کرده است. داستان‌نویسان محبوبش «سلینجر» است و «چخوف». او در داستانش، (پرستو؛ به غلط «بادخورک»)، دختری را راوی قرار داده که به نوعی بازجویی می‌شود و کم کم داستانی را تعریف می‌کند که همین‌طور که جلو می‌رود، اضطراب جان‌فرسایی را به خواننده منتقل می‌کند.

داستان «پرستو، به‌غلط بادخورک»: گفتم که،چیزی راجع به آن نمی‌دانم. نه چیزی به من گفت و نه خواست بخوانمش. نمی‌خواهم هم بدانم چه مزخرفاتی تویش نوشته شده و خواهش می‌کنم چیزی نگویید. قبلاً هم گفتم، تا جایی که به من مربوط می‌شد، فقط قضیه‌ی بادخورک‌ها بود. نه دوستی، نه دشمنی و نه قراری. هیچ کدام از این‌ها نبود... [متن کامل داستان]

نسیم نوروزی
او گرافیک تا مقطع کارشناسی خوانده و دو سال است به طور جدی داستان می‌نویسد. تا به حال در کارگاه‌های افرادی مثل «فریده گلبو»، «فیروز زنوزی جلالی»، «مهسا محب‌علی» شرکت کرده است. از میان داستان‌ کوتاه ایرانی، مجموعه «جای دیگر» (گلی ترقی) را می‌پسندد، همین‌طور «آوازی غمناک برای شب مهتابی» (بهرام صادقی) و داستان «سان‌شاین» (کورش اسدی). و از خارجی‌ها «زندگی شهری» (دونالد بارتلمی) و «سگ کوچک زنی در زیرزمین» (موراکامی). او در داستانش، «ماهی‌های رنگی»، با ظرافت سه موقعیت از سه خانه را با تکنیک‌های روایت در هم می‌تند. دختری داستان زن و مردی را می‌خواند گویا و دو جوان او و مادرش را چون فیلمی سینمایی تماشا می‌کنند.

داستان «ماهی‌های رنگی»: به‌طور جزئی یا به‌طور كلی وقتی مرد روبه‌روی زن، در صندلی پشت میز آشپزخانه جا گرفت، چند دایره‌ی متفاوت مقابل چند خط متفاوت قرار گرفتند... [متن کامل داستان]

پی‌نوشت:
در  فرصتی دیگر، داستان‌های دیگر را همراه با معرفی نویسنده‌شان، در خوابگرد خواهم گذاشت.

حاشیه‌نویسی‌ ِ جشنواره‌ای ِ محمدحسن شهسواری (۸ ـ پایانی)
معمولاً کسانی که هر روز یادداشتی در باره‌ی جشنواره می‌نویسند، روز آخر، جمع‌بندی خود را از این ده روز ارایه می‌دهند. من هم البته خواهم داد، اما بگذارید اول اشاره‌ای خیلی کوتاه به دو فیلم دیگر بکنم. «دیوار» ساخته‌ی «محمدعلی طالبی» که درباره‌ی اولین زن موتورسوار خاورمیانه است، به گمانم بفروش باشد. اصلا آدم با فیلمی که تکلیفش با خودش و تماشاگرش روشن باشد، روشن است. برای همین اصلا از این فیلم که چیز خاصی هم نداشت، بدم نیامد. حتی اداهای اجتماعی و سیاسی‌اش هم به همان رقیقی کل فیلم بود و بامزه. در یک جایی از فیلم، دکه‌داری که جلوی دیواره مرگ، کاسبی دارد، به پسری که حالا خواهرش موتور سوار شده و او را به نیمکت ذخیره رانده، می‌گوید: «ناراحت نباش، نیمکت ذخیره که بد نیست. الان کلی سال است هفتاد میلیون ایرانی روی نیمکت ذخیره نشسته‌اند» یا سکانسی هست، در یک پاسگاه نیروی انتظامی، که دختر و پسر برای پی‌گیری پرونده لغو موتورسواری‌شان رفته‌اند. آن جا سربازی است که کلی شیرین حرف می‌زند و نگاه انتقادی کارگردان و فیلم‌نامه‌نویسانش را هم پوشش می‌دهد. این هم خیلی بامزه بود. فیلم البته یک «گلشیفته فراهانی» دارد که همان همیشگی است. فقط در این فیلم کمی لات‌تر است و جفتک بیشتری می‌اندازد. اما از حق نگذریم او هنوز یکی از سرزنده‌ترین دختران این مرز و بو پر گوهر است. [ادامـه]
برگزاری روز جهانی داستان کوتاه در ایران، در حالی که بوی بهبود از اوضاع فرهنگ و ادبیات نمی‌شنویم، ظاهرش کمی خنده‌دار است. ولی برای من باطن‌اش هم خنده‌دار است! اما نه «خنده‌دار» که «فرح‌‌ناک» و «امیدبخش». معتقدم تا سرحدِ امکان باید از پا ننشست، حتا اگر حاصل‌اش رو آوردن به مسابقه‌های تک‌داستانِ کوتاه باشد، چه رسد به جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب که عمری دوساله یافته و قرار است دومین دوره‌اش هم در روز جهانی داستان کوتاه، با موفقیت به منزل آخر برسد، تا امیدوارانی چون من، دو ساعتی گرد هم آییم، از ادبیات بگوییم، نوآمدگان خلاق و زبردست را از نزدیک بشناسیم، برای‌شان و به احترام داستان دست بزنیم، و بغض و استیصال‌مان را از آن چه بر ما می‌گذرد این روزها چنین دشوار و نفس‌گیر، در پشتِ لبخندهایی که به هم می‌زنیم، پنهان کنیم، و اندک‌لذت‌های باقی‌مانده‌مان را با هم قسمت کنیم.

طراح پوستر: فرزاد ادیبی

اطلاعیه‌‌ی دبیرخانه:
شهرکتاب ۲۵ بهمن‌ماه، به مناسبت روز داستان کوتاه، برگزیدگان دومین جایزه‌ی داستان کوتاه خود را معرفی می‌کند. در این مراسم که با حضور نویسندگان و مترجمان برجسته‌ی کشور در «سینما تک» موزه‌ی هنرهای معاصر برگزار می‌شود، از ۱۵ نویسنده‌ی برتری که آثار خود را به دبیرخانه‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب ارسال کرده‌اند، تجلیل می‌شود. علاوه بر این، از یک ناشر و یک مترجم که در عرصه‌ی نشر و ترجمه‌ی داستان‌ کوتاه نقش فعالی داشته‌اند، قدردانی می‌شود. دکتر «احمد جاسم حسین»، نویسنده و منتقد سوری نیز در این مراسم، در باره‌ی داستان کوتاه در جهان عرب به اجمال مطالبی را بیان خواهد کرد. این مراسم روز پنج‌شنبه ساعت ۱۴ و ۳۰ دقیقه تا ۱۶ برگزار می‌شود. از علاقه‌مندانِ ادبیات داستانی دعوت می‌شود در این مراسم حضور یابند.
 دبیرخانه‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب

حاشیه‌نویسی‌ ِ جشنواره‌ای محمدحسن شهسواری (۸)
درست ساعت پنج بعدازظهر جمعه، نوزده بهمن‌ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی، در میانه بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر و در سالن انتظار سینما صحرا، شاهد رد و بدل شدن جملاتی بودم که تکلیف من را با هنر و فرهنگ این مرز و بوم روشن کرد. جوان سلیم‌النفسی که مسئول ارائه خدمات به اهالی محترم رسانه بود (متعلق به یکی از شرکت‌هایی که چیز مفت به خلق‌الله می‌دهند) داشت با یکی از اصحاب رسانه درد دل می‌کرد: «به این‌ها می‌گویند اهل فرهنگ و هنر؟ والله دور از جون شما من بی‌فرهنگ‌تر و بی‌شعورتر از این‌ها ندیدم.» آن آقای اصحاب رسانه‌ای به جای چشمان گشاد شده من پرسید: «چرا؟». آن جوان دل‌شکسته گفت: «انگار ما نوکر پدرشان هستیم و ارث‌شان را خورده‌ایم. می‌آیند جلو و می‌گویند یه چایی بده بینیم. خدا نکنه کاری برامون پیش بیاد. بابامونو میارن جلو چشمامون از بس غر می‌زنن و می‌رن زیر آب‌مون رو پیش مسئول‌مون می‌زنن.» آقای رسانه‌چی گفت: «حالا چی شده؟». جوان چایی را داد دست آن آقا و گفت: «روزی که قرار بود از شرکت، کسایی رو انتخاب کنند برای فروش و خدمات در طول جشنواره، من خودم داوطلب شدم بیام این سینما. کلی ذوق و شوق داشتم که هر روز کلی آدم حسابی می‌بینم. اما با این رفتار ...» راستش سریع کارتم را در اولین جایی که ممکن بود قایم کردم و دیگر قرار را صلاح ندانستم و گوش‌هایم را گرفتم و فرار را ترجیح دادم. جوان است دیگر. ساده‌دلانه گمان می‌کند فرهنگ از دل فرهنگ بیرون می‌آید. [ادامـه]
به هوای این که فیلم یکی از دوستان قدیم‌‌ام را تماشا کنم، ناپرهیزی کردم و امروز (دیروز جمعه)، برای اولین بار از جشنواره‌ی فیلم سر درآوردم و فیلم «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» را در سینما عصر جدید دیدم. از این ناپرهیزی پشیمان که نیستم، بسیار هم خشنودم. آن‌قدر که دلم نیامد، مزاحم رشته‌‌ی یادداشت‌های شهسواری نشوم و بر پیشانی یادداشت امروزش این چند سطر را ننویسم! «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» نخستین فیلم سینمایی بهنام بهزادی ست، ولی نه تنها فیلمی ست کاملاً حرفه‌ای، که انصافاً جایش در بخش مسابقه خالی ست؛ هرچند با اوضاع ِ اسفناکِ ممیزی و نگاهِ منفیِ مدیرانِ  کنونی سینما، نبودن این فیلم در بخش «سودای سیمرغ» اصلاً عجیب نیست، که اگر می‌بود، شایسته‌ی برخی سیمرغ‌ها هم می‌شد.

صحنه‌ای از فیلم «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» ساخته‌ی بهنام بهزادی

[ادامــــــه‌ی مطلب]

حاشیه نویسی ِ جشنواره‌ای ِ محمدحسن شهسواری (۶)
از سال شصت و هشت تا همین امروز، مشتری پر و پا قرص مجله‌ی فیلم هستم. آن اوایل منتظر نوشته‌های «احمد طالبی‌نژاد» بودم. برای ما که شهرستانی بودیم، طالبی‌نژاد با آن نثر شیرین و صداقتی که در نوشته‌هایش موج می‌زد، می‌زند، نقطه امیدی بود که تصویر خودمان را در او می‌دیدیم. بعد که سرمان برای مباحث تئوریک درد می‌کرد و خواندن‌اش را کلاس فرض می‌کردیم، «بابک احمدی» و «هوشنگ کاووسی» نویسندگان محبوب شدند. کمی که بزرگ‌تر شدیم و به مباحث روز علاقه‌مند، نویسندگان نسل دوم مجله به خصوص «ایرج کریمی» سلیقه‌مان را نمایندگی می‌کردند. از چهار پنج سال پیش که نظرم نسبت به سینما عوض شد و آن قدر آسمانی نمی‌بینیم‌اش، نویسندگان نسل خودمان، مثل «امیر قادری» و «نیما حسنی‌نسب» شدند جزو محبوب‌ها، و این روزها، این روزها مجله‌ی فیلم را بیشتر برای صفحات «جامپ کات» و «بیست سال در همین ماه» و یا هر صفحه‌ای که «هوشنگ گلمکانی» آن را بنویسد، می‌خرم. [ادامـه]
حاشیه نویسی ِ جشنواره‌ایِ ‌محمدحسن شهسواری ـ ۵
یکی از شعارهای مهم زندگی‌ام که بارها مرا نجات داده نقل قولی است از یک شخصیت داستانی. سرگرد «سایروس اسمیت» را شاید یادتان نیاید. این همان کسی است که در رمان «جزیره اسرار آمیز» نوشته مرحوم «ژول ورن» رئیس گروه گمشدگان بود. او همیشه و در همه حال خونسرد بود و هر اتفاق بدی که می‌افتاد کمتر از بقیه ناراحت می‌شد و برای همین می‌توانست برای هر چیزی راه‌حل پیدا کند. یک روز یکی از اعضای گروه از او پرسید آخر سرگرد چه طور است که شما همیشه و در هر حال، هر چه هم که اتفاق بد بیفتد، باز روحیه دارید و به زندگی ادامه می‌دهید. سرگرد باهوش ما در جواب گفت: «من همیشه در زندگی برای اتفاق‌های آینده بدترین حالت را در نظر می‌گیرم تا برای آینده، وقتی اتفاق، به آن بدی که من منتظرش بودم نیفتاد، شادی ذخیره کنم.» حالا شما باور می‌کنید این شعار طلایی یک سرگرد هم این روزها نتوانسته چاره درد من باشد. تیتر دیروز یادداشتم بود: «روز بی‌اتفاق روز بدی است.» اگر سرگرد سایروس اسمیت بود، با آن ذهن دوراندیشانه، خیلی که خوش‌خیال بود، این تیتر را برای امروز نگه می‌داشت. حالا که هنوز تازه مطلب را شروع کردم همین طور مدام دارم به تیتر دیگری فکر می‌کنم که حال امروز را به قدر وسع نمایش دهد. [ادامـه]
حاشیه‌نویسی‌‌ جشنواره‌ای محمدحسن شهسواری ـ۴
یکشنبه روز بدی بود. اصلا روزهای بی‌اتفاق، بد است؛ روزی که وقتی تمام می‌شود، می‌بینی چیزی به یادت نمانده تا به خاطرش، آن روز را به یاد آوری. الان که ساعت دوازده شب است و نشسته‌ام پشت کامپیوتر و فریدون فروغی دارد می‌خواند، می‌بینم روز بی‌اتفاقی بود چهاردهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و شش. ساعت دو و نیم بعد از ظهر رسیدم سینما. سر گرداندم تا پای غیبتی پیدا کنم تا روزمان را روشن کنیم، اما نبود. این طور موقع‌ها گوش می‌ایستم ببینم غیبت دیگران وقتی دور هم هستند چه سمت و سویی دارد. جالب است امروز نمی‌دانم چرا هر جا که می‌رفتم کله‌پاچه‌ی محمدرضا اصلانی و فیلمش «آتش سبز» را بار گذاشته بودند. دلم سوخت چرا گول میرکریمی و فیلمش را خوردم و آن شب زود رفتم خانه. انگار غیبت‌خورش خوب است این آتش سبز. همه متفق‌‌القول بودند فیلم را به ضرب و زور تا آخر نشسته‌اند و یک جورهایی توی رودربایستی خودشان گیر کرده بوده‌اند. دوست کارگردان ـ نویسنده‌ای البته کمی مهربان‌تر بود و می‌گفت از آن فیلم‌های پدر ِ کارگردان درآر بود که بلافاصله یک نفر حرف بدی زد که در انظار عمومی جای تکرارش نیست. خلاصه که فعلا بزرگترین حسرت من در روز سوم جشنواره، ندیدن آتش سبز است. [ادامـه]
حاشیه نویسی‌ جشنواره‌ای محمدحسن شهسواری (روز سوم)
«به همین سادگی» بودم و تمام روز، در خدمت کانون گرم خانواده تا یک وقتی خدای نکرده مثل مرد آن فیلم به صفت الدنگی متهم نشوم. تا رسیدم، خیلی زود رفتم سراغ قهوه‌ی مفتی «یعقوب» که چند تا دختر و پسر جوان و مودب هستند که هر چه بخواهی به‌ات قهوه می‌دهند. نکته‌ی جالب این که یک نمایشنامه‌ و فیلمنامه‌نویس تقریباً مشهور، گیر داده بود به آن آقا پسره‌‌ی خوش‌تیپِ مؤدب که قهوه نمی‌خواهد، نسکافه ندارید؟ هر چه می‌خواستم توضیح دهم عزیز، این هم همان نسکافه‌ای است که تو می‌خواهی. آن هم قهوه است منتها مال شرکت نستله و این هم قهوه‌ است مال آقا یعقوب که تازه رقیبِ هم هستند. آقا پسر جوان خوش‌تیپ، با نزاکت تمام، نمی‌خواست توضیح دهد که پدرآمرزیده فکر کن آمده‌ای بین تماشاگران پرسپولیس و از آن‌ها تشویق استقلال را می‌خواهی. خوب دست آخر نه من توضیح دادم و نه او و آن هنرمند گرانقدر به زعم خودش از مجبوری قهوه را گرفت و رفت و در حسرت نسکافه ماند. نسکافه را که زدیم و یک دو غیبت مختصر که کردیم، رفتیم داخل سالن و خودمان را آماده کردیم برای فیلم «هامون و دریا» ساخته «ابراهیم فروزش». [ادامـه]
خوابگرد: حاشیه‌ها همیشه جذاب‌ترند؛ به‌خصوص اگر حاشیه‌پرداز محمدحسن شهسواری باشد و متنِ حاشیه، جشنواره‌ی فیلم فجر. این روزها، شهسواری حاشیه‌های فیلم‌دیدن‌اش را برای روزنامه‌ی «کارگزاران» می‌نویسد و چون کارگزاران، سایتِ فعالی ندارد، بنا گذاشتیم، این یادداشت‌های روزانه را، پس از نشر در روزنامه، در خوابگرد هم بگذاریم. حتا اگر مثل من این جشنواره برای‌تان جدی نباشد یا حال و حوصله‌‌اش را نداشته باشید، از خواندنِ این‌یادداشت‌ها لذتِ فراوان خواهید برد.

فقط این را هم بگویم که در یادداشت شماره‌ی یکِ او، سخن از کارتی خبرنگاریِ «مهرداد فرید» به میان آمده  که در سال ۱۳۷۱ دبیر ادب و هنر روزنامه‌ی سلام بود. شرح ماجرا را خواهید خواند که همین یک کارت، چگونه چندین نفر را آباد می‌کرد. این را گفتم که یادآوری کنم به شهسواری، مهرداد فرید و دیگر دوستانِ آن زمان که، اصل این کارت هنوز نزدِ بنده محفوظ است!
تا پایان جشنواره، هر روز، شماره‌ی تازه‌ای از این یادداشت‌ها را در این‌جا خواهید خواند. [ادامـه]
مدیا کاشیگر: احمد بورقانی هم رفت... بعضی نام‌ها فراتر از یک اسم کوچک و یک اسم خانوادگی‌اند. چه کسی رفت؟ انسانی انسان که شاید در طول عمرم دست‌بالا سه بار دیدم، اما هر بار در برابرش، در درونِ وجودم، سر را به نشانه‌ی احترام پایین می‌آوردم: نه چون اولین باری که دیدمش نماینده‌ی مجلس بود، اما چون بار دوم و سوم که دیدمش باز همانی بود که پیش از انتخاب‌شدن‌اش به نمایندگی مجلس بود: آرشیکتِ آزادی بیان و مطبوعات در ایران، آرشیتکتی که نگذاشتند خانه‌ای را به ساختمان برساند، که نقشه‌ی استوار و زیبایش را با دقت با جان و دل کشیده بود.

پس غمگین‌ام، آن‌قدر غمگین که هرگز تصور نمی‌کردم بتوانم در دهه‌ی پنجم عمرم غمگین باشم و کم کشته و مرده نداشته‌ام در این سال‌ها.
ساده‌انگاری ست اگر بپندارم نامه‌ی سرگشاده‌ی اعتراضی ِ سینماگران به سیاست‌های فرهنگی‌ای که روندِ حذف سینمای فرهنگی را سرعت بخشیده، اثری زود و هویدا خواهد داشت، ولی انتشار این نامه از نظر من، آن هم به امضای سینماگران که همواره و معمولاً محافظه‌کارترین و دست‌به‌عصاترین هنرمندان بوده‌اند، رخداد مهمی ست که جای درنگ دارد. انتشار نامه‌هایی این‌چنین و واکنش‌های جمعی و رسانه‌ای از این دست، کم‌ترین امکانِ موجود برای حفظِ فضای انتقاد به اقتدارگرایان در عرصه‌ی فرهنگ و هنر است. عجیب است وقتی اصحاب قدرت در روندی فرسایشی، بنا را بر خسته و ناامید کردن اهل فرهنگ و هنر گذاشته‌اند، خودِ اهل فرهنگ و هنر نیز به پیشباز این وضع رفته‌اند و کم‌ترین امکان ایستادن را هم از خود دریغ کرده‌اند و می‌کنند. می‌پندارم که مهم‌ترین نتیجه‌ی نامه‌ی اعتراضی ِ سینماگران، فارغ از موضوع و آثار مستقیم‌اش، ایستِ به‌جایی ست در مسیر عقب‌گردی که منزل آخرش به کنج خزیدن است و سکوت و رخوت و مرگ. استفاده از این امکان حداقلی را، این یک بار، باید از این سینماگران آموخت که آرام‌ترین، امن‌ترین و خیرخواهانه‌ترین شیوه‌‌ی اعتراض را به دیگران نیز یادآوری کردند.
از شرح جزییات مزاحمتِ فنی‌ای که از سه شبِ پیش برای خوابگرد ایجاد کرده‌اند و هنوز هم ادامه دارد، فعلاً به دلایل اخلاقی و نیز امنیتی (از نظر فنی) حرفی نمی‌زنم تا پی‌گیری‌های قضایی‌ام به سرانجام قطعی برسد. اکنون فقط این را می‌گویم که خوابگرد فقط به همتِ نوید خادم عزیز و تلاش ِ شبانه‌روزی اوست که از یکی دو ساعتِ پیش دوباره در دسترس شما قرار گرفته  است. سپاسگزاری خالصانه‌ام را از او که مدیریت فنی خوابگرد و هفتان را به عهده دارد، در این‌جا نیز بیان می‌کنم. و باز آرزو می‌کنم خداوند، ریشه‌ی ستم را از این دیار برکند!
می‌خواستم چند سطری بنویسم در باره‌ی غزه و مردمان‌اش، یادم آمد تیرماه پارسال هم در مصیبتی که در حاشیه‌ی حمله‌ی اسرائیل به لبنان، بر سر مردمان غزه فرود آمد، دقیقاً همین احساس را داشتم و چیزکی هم در همین‌جا نوشتم. باز که خواندم‌اش، دیدم جانِ حرفم همان است که بود. بهتر دیدم بازنویسی‌اش کنم این‌جا، تا کمی از این احساس خفگی رها شوم، شاید.

کرخت و بی‌عار مشو!
آدم دردش می‌گیرد وقتی می‌بیند حاصل چندین و چند سال تبلیغات ایدئولوژیکِ رسانه‌های رسمی ایران در مورد فلسطین و اسرائیل، می‌شود این که وقتی به هر بهانه و دلیلی، اسرائیل می‌افتد به جان مردم بی‌گناه و می‌ریزدشان زمین، در ایران اسلامی کک کسی هم نمی‌گزد. آن‌قدر در ایران همه چیز به شکل فرمایشی برگزار شده که از آن همه احساس و شور انسانی به نام مسلمانی که قرار بود همه‌ی دنیا را فرا بگیرد، مانده فقط نگاهی به خبرهای تلویزیون و آخیش آرامی که عوام به زبان بیاورند و نگاه خون‌سرد و حتا مشکوکی که دیگران به چهره بیندازند. اگر روزی دست کودکی در بوسنی می‌شکست، فغان از همه جای ایران بلند می‌شد، اما دستگاه ناموزون تبلیغاتی ایران، از سر بی‌سامانی و بی‌اندیشگی و آویزانی به ایدئولوژی، چنان کرده با این مردم که اکنون، که دم‌دست‌ترین خبرها خبر خون است و گرسنگی و تاریکی و مرگ، مردم پس از شنیدن خبرها، به رختخواب می‌روند تا صبح زود از سرویس اداره و مترو و اتوبوس جا نمانند؛ همین.

درست همان بلایی ‌ست که بر سر بزرگی و شرافت شهدا و رزمندگان آوردند و کاری کردند با تبلیغات رسمی و ایدئولوژیک که دیگر هیچ چیز بوی وطن، انسان و آزادی نمی‌دهد، تا کسی شاید هنوز تهِ دلش بلزرد. برای مبارزه با کرختی و بی‌عاری، به سرعت کرخت و بی‌عارمان کردند!

این دستگاه تبلیغاتی، هم‌اکنون هم از بی‌دانشی و آویزانی رنج می‌برد. هر چه چرخ می‌زنم جز خبرهای دست‌چین‌شده‌ی ناقص، سرودهای عربی تکراری بر تصاویر تکراری‌تر، و شعارها و سخنرانی‌های ملال‌‌آور چیزی نمی‌بینم. کدام ِ این‌ها می‌تواند باز هم اثرگذار باشد؟ من یکی نمی‌خواهم در این یک مورد، سگِ پاوولف از نوع عوضی‌اش باشم و واکنش شرطی ِ معکوس نشان بدهم به شعارها و ندانم‌کاری‌های تبلیغاتی، و چشم ببندم بر آن چه پیش‌تر نمی‌بستم. هیچ کاری هم برنمی‌آید ازم. اما می‌توانم هی بزنم بر خودم که کرخت مشو، بی‌عار مشو، گهی هم اگر نمی‌توانی نوش جان کنی، دست‌ِکم آزاده باش و بلرز! ابلهان و قلدران و منجیان یک گوشه‌ی جهان به جان هم افتاده‌اند، ابلهان و قلدران و منجیان گوشه‌های دیگر هم به هواخواهی یقه می‌درانند؛ ولی خونِ زیر دست و پای‌شان، بوی کودکان و زنان بی‌گناه را می‌دهد.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.