خوابگرد قدیم

این چند روز را یک‌سر به ترانه‌ها پناه آورده‌ام. دردی مزمن در همه‌ی جانم بیدار شده که از همه چیز انداخته است مرا. جز این نبوده که بنشینم فقط به زیر و رو کردن بایگانی موسیقی‌ام، از ترانه‌های دلتنگی هایده گرفته تا چاووش‌های انقلابی و ناله‌های کمانچه‌ی کلهر و ترانه‌های سبز این روزها، و این یکی از کریس‌دی‌برگ که هربار آن را می‌شنوم، آتش به جانم می‌افتد. ویدئوکلیپ آن را این‌جا ببینید و ترجمه‌ی ترانه‌اش را در ادامه بخوانید:

جاده‌ی آزادی (The  Road To Freedom)
حس می‌کنم که باد از میان درگاه می‌وزد
صدای وزش باد به من می‌گوید که تابستان رفته است
و زمستان در سایه در انتظار است
در انتظار آمدن با طوفان

من پیر شده‌ام و استخوان‌هایم فرتوت گشته‌اند
و پسرم همه‌‌ی آن چیزی‌ست که دارم
اما او رفته است تا برای آزادی بجنگد
و مرا با قلبم تنها گذاشته است

در تمام طول زندگی‌ام این سرزمین را دوست داشته‌ام
به روی آن با دست‌هایم کار کرده‌ام
اما آیا این آزادی می‌تواند باران را فرو بفرستد
هنگامی که بذرها در زمین کاشته شده‌اند؟
اما این آزادی می‌تواند دردها را التیام بخشد
و پسرم را بار دیگر به من بازگرداند؟

آن‌ها را نگریستم هنگامی که از میان صخره‌ها شناور بودند
همچو دریایی از خروشی بی‌پایان
چه بسیار که در راه آزادی فروغلتیده‌اند
و به روی سنگ‌ها جان باخته‌اند

دیشب، در انتهای شب هم‌چنان که دنیا در خواب بود
خواب پسرم را دیدم، که مرا از آن دورها صدا می‌زد
در جنگلی تاریک گم شده بود

و برف بود که می‌بارید
به روی زمین می‌بارید...

حامد بهداد در نمایی از فیلمفیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» را بهمن قبادی، کارگردان‌اش حلال کرده برای همه که به هر شکلی می‌خواهند تهیه کنند و به دیگران هم بدهند. برای او، دیده شدن این فیلم که به شکل زیرزمینی آن را ساخته، بسیار مهم‌تر از حقوق فیلم و حواشی آن است. اولین بار است که از دیدن فیلمی از بهمن قبادی تقریباً بی‌دردسر لذت برده‌ام. اگر از پایان‌بندی نامتناسب و سطحی فیلم بگذریم که در نام فیلم هم جلوه کرده و اگر بتوانیم پیوند بزنیم میان بازی‌های «هدایت‌شده»‌ی نابازیگران فیلم با بازی «شیرین» و پرجلوه‌ی حامد بهداد که هرجا می‌خواهیم بلند شویم (برای ریختن چای مثلاً) نگه‌مان می‌دارد؛ تماشای این فیلم هم لذت‌بخش است هم ما را وارد دنیایی تلخ و در عین حال شورانگیز می‌کند که زیر پوست این شهر در نزدیکی ما جریان دارد. دنیایی کوچک که بی‌شباهت به دنیای ظاهراً بزرگ زندگی خود ما هم نیست!

اما این فیلم، یک ویژگی منحصربه‌فرد دارد که سبب شده شرایط بیرونی بر موضوع درون فیلم کاملاً منطبق شود و خواسته یا ناخواسته انسجامی درخور به کل فیلم ببخشد. بهمن قبادی این فیلم را به اجبار، زیرزمینی ساخت، موضوع فیلم هم موسیقی زیرزمینی ایران است، فضای بصری عمومی فیلم هم واقعاً در زیرزمین‌ها و دخمه‌های پایتخت می‌گذرد، موسیقی فیلم هم، چه موسیقی متن و چه ترانه‌های آن، همه از نوع زیرزمینی‌اند، بازیگران فیلم هم به جز حامد بهداد، جملگی نوازندگان و آهنگسازان زیرزمین‌های ایران‌اند، حامد بهدادش هم به شکل زیرزمینی در این فیلم بازی کرده است. خلاصه، شما با فیلمی تماماً زیرزمینی روبه‌رویید که انگار ایده و داستان کم‌رنگ و فضای بصری و موسیقی و حتا فیلمبرداری و تدوین آن همه و همه، ساختاری هم‌آهنگ و منسجم را ایجاد کرده‌اند.

وقتی فیلم را تماشا می‌کردم و به این موضوع فکر می‌کردم، این هم به ذهنم رسید که اکنون در اوضاعی قرار گرفته‌ایم که حتا آن‌چه بیرون از زیرزمین‌ها در کف خیابان‌ها و درون خانه‌ها هم می‌گذرد، زیرزمینی‌ترین شکل ممکن را یافته‌اند. موسیقی زیرزمینی که هیچ، این روزها مداد شمعی سبزرنگ فرزند خردسال‌ات را هم باید از میان جعبه برداری و پنهان کنی تا مبادا شبی را در خانه بی‌پدر سر کند! انگار که اصلاً جملگی و در همه حال، در «زیرزمین» روزها را از پی هم می‌گذرانیم. با این وصف، ناچارم از نام فیلم هم خوشم بیاید تا بتوانم از آن کمک بگیرم برای بیان این همه احساس غریبی و تنهایی متکثر در این سرزمین (که در نقشه‌ی جهان به «گربه» شبیه است)، و بگویم: کسی از گربه‌ی ایران خبر ندارد!


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

ششم دی‌ماه آروین صداقت‌کیش (منتقد و پژوهشگر موسیقی) و حامد رجبی (فیلمساز) در خیابان دستگیر شدند. پانزدهم دی‌ماه بهرنگ تنکابنی، (سردبیر) و کیوان فرزین (مدیر مسئول) مجله‌ی تخصصی موسیقی «فرهنگ و آهنگ» در دفتر این نشریه بازداشت و به محل نامعلومی منتقل شدند. بیست و یکم دی‌ماه محمدعلی شیرزادی (مستندساز) هنگام ورود به منزل‌اش دستگیر شد. بیست و دوم دی‌ماه مهرانه آتشی (عکاس هنری) و همسرش مجید غفاری در منزل‌شان بازداشت شدند. از وضعیت این دو خبری در دست نیست. سی‌ام دی‌ماه، لی‌لی فرهادپور (نویسنده و مادر بهرنگ تنکابنی) در حالی که فقط یک روز از مرخص شدن او از بیمارستان به علت عارضه‌ی قلبی می‌گذشت، در خانه بازداشت شد.

فرهنگ و هنر ایران را حضور اعضای آن معنا می‌بخشد. نمی‌توان از بالندگی ایران معاصر سخن گفت، آینده‌اش را در سر پروراند و پاره‌های این تن را به بند کشید. نمی‌توان از تعهد اجتماعی گفت و رابطه‌ی هنرمند را با اجتماع سد کرد. هنرمند به اقتضای آن چه می‌‌کند شاهدی ست بر آن چه پیرامون‌اش می‌گذرد. ادراک روح زمانه حرفه‌ی اوست و این تنها با حضور او در جامعه ممکن می‌شود.

ما امضاءکنندگان این نامه خواستار آزادی همکاران خود هستیم. روشن‌شدن اتهام، اطلاع دقیق از وضعیت کنونی آن‌ها، امکان ملاقات و برخورداری از وکیل انتخابی حداقل حقوق مسلم قانونی و انسانی ایشان است. [اسامی بیش از دویست نفر از امضاکنندگان در ادامـه]

روز اولی که پیش از انتخابات، محافظ اصلی میرحسین را رودررو همراه‌اش دیدم، به چشم یک مزاحم دیدم. انتخابات برگزاریده شد! روزها از پی هم گذشت، عکس‌ها و فیلم‌ها از مراسم گوناگون منتشر شد، سیاه پوشید، بلندگو به دست گرفت، دوید، دشنام شنید، بیداری کشید، دوید، نجوا کرد، خیره ماند، بغض کرد، اشک ریخت و امید بخشید. در همه‌ی آن‌ها به مرور دیدم که او فقط محافظ‌اش نیست، که عضوی از خانواده‌ی اوست؛ عضوی که فرقش با ما و وجه اشتراک‌اش با آن‌ها، فقط آن بی‌سیم پنهانی ست که سیم پیچ‌خورده‌ی گوشی‌اش را می‌توان در چرخش گاه به گاه سرش دید.

کلیک کنید تا عکس را هم به شکل کامل هم در اندازه‌ی بزرگ‌تر ببینید

امشب با دیدن این عکس که محافظ میرحسین در مراسم اربعین شهدای عاشورا، همسر خواهر میرحسین را این‌طور فشرده و همدلانه بغل کرده و هم‌زمان یک چشم‌اش نگران جان میرحسین است، یک‌سر به او فکر می‌کنم؛ به همه‌ی سال‌ها همراهی‌اش با میرحسین موسوی، و به آن بی‌سیمی که پس از سال‌ها سکوت و فش و فش خالی، چندماهی ست عجیب‌ترین و هول‌آورترین و ناشنیدنی‌ترین خبرها را دم گوش او می‌خواند. و به خودِ او فکر می‌کنم که جایگاه‌اش در این میانه کجاست؟

و به نقش «داستانی» او فکر می‌کنم؛ شخصیتی اصلی که ظاهراً هیچ جای این رمان پرکشش و هنوزناتمام حضور داستانی ندارد؛ اما شاید بهترین ««زاویه دید» و «راوی» باشد برای روایت رمانی که این روزها در میان دستان رنجور اما پرامید مردم نوشته می‌شود. او نه «اول‌شخص» است، نه «دانای کل» و نه «سوم‌شخص محدود»، فقط محافظ میرحسین هم نیست، او «راوی خاموش» و در عین حال «داستانی‌ترین» شخصیت داستانِ این روزها ست که ما حتا نام‌اش را هم نمی‌دانیم.

جواد ماه‌زاده، نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار که بیش از دو ماه پیش بازداشت شده بود و در زندان بود، به چهار سال حبس تعزیری محکوم شد. گویا روحیه‌ و حالش خوب است و امیدوار. یقیناً به این حکم اعتراض هم خواهد کرد. جزییاتی بیش از این فعلاً نمی‌دانم.

درست است که اهل ادبیات و شمار زیادی از اهل هنرهای دیگر از مخاطبان همیشگی این‌جا بوده‌اند و هستند هنوز. اما انگیزه‌ی اصلی من از ادامه دادن خوابگرد، احترام به مخاطبانی از این دست است که متن ایمیل شوق‌انگیز یکی از آن‌ها را می‌خوانید.

:::: آقای شکراللهی، من یکی از خوانندگان خوابگرد شما هستم و با سبک و سیاق وبلاگ‌نویسی شما نزدیک به ۶ سال آشنا هستم. می‌توانم بگویم هر موقع به نت می‌آیم از مطالب وبلاگ شما و هم‌چنین لینک‌های روزانه‌ی شما بسیار لذت می‌برم.

آقای شکرالهی روزی که خوابگرد فیلتر شد، بسیار غمگین شدم. علت فیلترینگ شما هنوز برایم آشکار نشده؛ اما بعد چند روز خواستم به شما این ایمیل را بزنم و بگویم افرادی مانند من کم نیستند که از هر طریقی برای خواندن خوابگرد می‌آیند.

حال می‌خواهم خاطره‌ای برای شما بگویم. سال‌ها پیش من و برادرم وبلاگی داشتیم به نام زولبیا. دقیقاً ۷ سال پیش و در پرشین‌بلاگ بود و بعد‌ها به زولبیا دات‌نت تغییر مکان دادیم. یادم می‌آید آن روزها جی‌میل به عده‌ی محدودی می‌دادند [دعوت‌نامه‌ای بود]. برادرم برای شما ایمیلی زد که کاش می‌شد در لینک‌های روزانه به ما هم لینکی بدهید و اگر دعوت‌نامه‌ی جی‌میل دارید برای من بفرستید. چیزی که برای من بسیار جالب بود، شما همان شب در لینک‌دونی، نام وبلاگ ما را به نام زولبیا لینک دادید و یک جی‌میل برای ما فرستادید. دو سال بعد از آن روز وبلاگ ما در راستای فیلترینگ بدون آن‌که علت آن را بدانیم فیلتر شد و دیگر تنها به خواندن وبلاگ‌ها و آشنایی با عقاید دیگران اکتفا کردیم.

حال دانشجوی فوق لیسانس هستم و تقریبا ۶ سال است که معمولا روزانه به اینترنت می‌آیم و از مطالب وبلاگ شما لذت می‌برم. حال از فیلتریگ وبلاگ شما بسیار ناراحتم، اما این را بدانید طرفداران خوابگرد کم نیستند. هم با استفاده از گوگل‌ریدر و با هم با استفاده از آنتی‌فیلتر تمامی مطالب وبلاگ شما و لینک‌های روزانه‌ی شما را مطالعه می‌کنم.
با تشکر
مهیار امینی

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

چون خوابگرد فیلتر شده، خواهش می‌کنم این متن را برای دیگران بازنشر یا هم‌خوان کنید.


اگر می‌خواهید تازه‌ترین لینک‌های لینکده‌ی خوابگرد را که گویا طرفداران زیادی دارد، در وبلاگ خودتان ببینید و دیگران هم استفاده کنند، کدِ زیر را یک‌جا کپی کنید و در قالب وبلاگ خود (به عنوان یک باکس جداگانه)، یا در بخش تنظیماتِ وبلاگ (برای بلاگفایی‌ها در قسمتِ کدهای اختصاصی) بنشانید. به این سان، تیتر تازه‌ترین لینک‌های لینکده‌ی خوابگرد، همواره در وبلاگ‌تان نمایش داده خواهد شد و شما و خوانندگان‌تان را مستقیماً به منبع لینک‌ها هدایت خواهد کرد.

کد برای نمایش تیتر تازه‌ترین لینک‌های لینکده‌ی خوابگرد:

<script type="text/javascript" src="http://www.google.com/reader/ui/publisher-en.js"></script>
<script type="text/javascript" src="http://www.google.com/reader/public/javascript/user/06117739795067855108/label/لینکده‌ی خوابگرد?n=20&callback=GRC_p(%7Bc%3A%22khaki%22%2Ct%3A%22%5Cu0644%5Cu06CC%5Cu0646%5Cu06A9%5Cu062F%5Cu0647%5Cu200C%5Cu06CC%20%5Cu062E%5Cu0648%5Cu0627%5Cu0628%5Cu06AF%5Cu0631%5Cu062F%22%2Cs%3A%22false%22%2Cn%3A%22true%22%2Cb%3A%22false%22%7D)%3Bnew%20GRC"></script>

 


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

برگزاری مراسم جایزه‌ی روزی روزگاری در شرایطی روی می‌دهد که تا کنون زمان و مکان آن چند بار تغییر کرده و نهایتاً به همین مکان، یعنی چهاردیواری دبیر جایزه که تازه معلوم هم نیست چه‌قدر اختیاری ست، رضایت داده است. با این حساب شاید بتوان نام جایزه را نیز به «چه روزی! عجب روزگاری!» تغییر داد.

تغییرات زمانی و مکانی اهدای جوایز نشان‌دهنده‌ی دربه‌دری هنر و ادبیات است. دربه‌دری هنر و ادبیات از جفرافیای میهنی به جهانی ممکن است در موارد استثنایی به تولید آثار برتری بینجامد، ولی هنرمندی که در درون خود مدام در حال اسباب‌کشی ست و چهارچشمی مراقب است که «چه» و «چگونه» بنویسد که هم به‌روز باشد و هم متأثر از روزگار، پیشاپیش به سرنوشت جایزه‌ی روزی روزگاری گرفتار است.

پریشب، در مراسم اجباراً خصوصی جایزه‌ی روزی روزگاری، این چند خط را عنایت سمیعی در مقدمه‌ی سخنرانی‌اش در باره‌ی «مشیت علایی» خواند. گزارش مراسم را در این‌جا می‌توانید بخوانید.

مریم مهتدی: ای آقا! از وقتی یادم می‌آید می‌گفتند چسبیده‌ای به یک کنج انزوایی برای خودت و هیچ‌کس را نمی‌پذیری. یعنی از وقتی شناختم‌ات درباره‌ات گفتند که نویسنده‌ی بداخلاقی هستی. که هرکس سراغت می‌آید مزاحم است و کارش فقط به‌هم زدن خلوت تو. که می‌گفتند سالیان سال است که مصاحبه‌ای نکرده‌ای و از این حرف‌ها.

از این چیزها که خوب خبر داشتی. نداشتی؟ وقتی خودت را بردی یک گوشه‌ای پنهان کردی و نوشتی و کاری به کار خاله‌زنک‌های دنیا نداشتی، لابد می‌دانستی پشت سرت هزارتا حرف می‌زنند. اما می‌دانستی یک طرف دنیا، جایی که هیچ نزدیک به خلوت تو نیست و کسی از آن‌جا نمی‌تواند مزاحم‌ات بشود، نوجوان‌ها و جوان‌هایی هستند که یکهو ناتور دشت‌ات می‌شود کتاب بالینی‌شان؟ که خودشان را مثلاً یک هولدن کالفیلد بدبختی تصور می‌کنند و هی تصمیم‌های ناجور می‌گیرند با آن لحن ِ همه‌چیز مسخره کن ِ جذاب؟ یا مثلاً می‌دانستی یک دوره‌ای، یک عالمه نوجوان و جوان توی یک کشور جهان‌سومی که کمیته داشته و کوپن و بدبختی... می‌شوند یک عضو خانواده‌ی گلس؟ یا اصلاً راه دور چرا... همین خیابان چهل و هشتم بغل گوش‌ات، یک عالمه آدم نقاش شدند و دل‌شان تنگ شد برای هزار و یک چیز که تو خودت بهتر می‌دانی؟

ای آقا! اصلاً آقای نویسنده! آن موقع اگر نمی‌دانستی الان که همان کنج خلوتت را هم ول کرده‌ای و رفته‌ای به ناکجا، لابد می‌فهمی همه‌ی این‌هایی که نویسنده‌ی محبوب‌شان تو بودی، امشب یک گوشه‌ی دل‌شان غمگین شده با خبر رفتن‌ات. که این‌قدر خبری ازت نبود و نبود و نبود... که آخرش این‌طوری اسم‌ات توی خبرگزاری‌های دنیا مخابره شد. که ول کردی رفتی بی‌خیال این همه آدم که سرذوق می‌آمدند با داستان‌ها و رمان‌هایت و ته دل‌شان غنج می‌رفت برای شخصیت‌هایی که خلق کردی.

هی آقای سلینجر! نه این‌که قرار باشد الان برایت روضه بخوانم و مثلاً بگویم ای وای جای خالی‌ات را چه کسی پرخواهد کرد و این مرثیه‌های تکراریِ نخ‌نماشده. ولی تو می‌دانی یک نوع خاص دل‌گرمی چطوری ست؟ ببین مثلاً من ِ دوستدار مارکز، الان ته دلم گرم است که نویسنده‌ی دوست‌داشتنی‌ام یک گوشه‌ی دنیا نشسته و دارد می‌نویسد برای خودش. و مثلاً فکر می‌کنم یک جای این دنیا نفس می‌کشد، عشق‌بازی می‌کند، مست می‌شود، صبح‌ها سگ‌اخلاق بیدار می‌شود و بالأخره یک ساعاتی از روز یک چیزهایی هم می‌نویسد که من بعدها بخوانم و لذت ببرم. این یک نوع دلگرمی خاص است.

درست مثل وقتی که ته دلم گرم بود نویسنده‌ی محبوب دوران اوج کتاب‌خوانی‌ام یک گوشه‌ای در انزوای خودخواسته‌ی خودش، اخم‌هایش را کرده توی هم و مثلاً صبح‌ها قهوه‌ی تلخ‌اش را می‌خورد و سیگارش را می‌کشد و با هر زنگ دری یک فحش اول نثار خبرنگار جماعت می‌کند، حتا اگر پشت در خدمتکار هفتگی خانه باشد. دل‌گرمی ابلهانه‌ای ست، قبول دارم. ولی حالا که نیست... دعوایی هم نداریم. تو بلند شده‌ای همان یک گوشه‌ی گم و گورت را ول کرده‌ای و رفته‌ای، و حالا می‌دانی که ما این سر دنیا ته دل‌مان غم گرفته و ناراحت‌ایم که تو آن سر دنیا به امثال ما فحش نمی‌دهی.

راستی آقای سلینجر! از بچگی توی کله‌ی ما کرده‌اند که شب اول قبر مسیحی و مسلمان ندارد، یک نکیر و منکری می‌آیند سراغ مرده‌ها و یک سری سوال جواب می‌کنند که برای آخرت خودِ مرده خوب است. راست و دروغش گردن آن‌هایی که این‌ها را کرده‌اند توی گوش ما. فقط می‌توانم بگویم اگر بودند و امدند، خیالت راحت، خبرنگار نیستند. راحت مردگی‌ات را بکن حالا دیگر... آقای نویسنده.

پیوند:
خیلی چیزها در باره‌ی جی.دی. سلینجر  J.D. Salinger

امروز کتاب «نهیب و نجوا»، ‌شامل سه دفتر شعر دکتر «پگاه مصلح» را مرور می‌کردم که نشر ثالث آن را همین امسال منتشر کرده است. پگاه مصلح پزشک است و دکترای علوم سیاسی هم دارد.  سه سال پیش کتاب «نخبه‌گرایی مشارکتی: مفهوم نخبه در گفتمان دموکراتیک» در حوزه‌ی‌ اندیشه‌ی سیاسی به قلم پگاه مصلح منتشر شد.

در کتاب شعر پگاه مصلح که شعرهای از سال ۸۱ تا ۸۶ او را دربرمی‌گیرد، از شعرهای تغزلی خبر چندانی نیست، اما تا دل‌تان بخواهد، مضامین اجتماعی، سیاسی و اندیشه‌ورزانه فراوان است، نکته‌پردازی‌ها و شوخ‌زبانی‌های گاه چشمگیری هم دارد. از میان شعرهایش، چند تکه را در این‌جا می‌آورم و اعتراف می‌کنم که در گزینش آن‌ها، فضای ذهنی این روزهایم بسیار مؤثر بوده است!

نشانه‌ی بد
خیال می‌کردم وقتی شعر می‌گویم
اسرافیل اسرافیل سرود از زبانم می‌بارد
                                        (و می‌بارید)
اما حیف که گورستان
ازارییل ازراییل سکوت در جانم می‌کارد.

نه نرم، نه رام
گسترش دریا
حاصل نرمش ساحل نیست
حاصل خروش و پافشاری آب است

برای پروراندن نهنگ
باید اقیانوس بود
...
دریا با فراخی سینه
اقیانوس می‌شود

نه نرم، نه رام
                پرخروش
                          آرام.

اگر نبود...
این روزها
           من زائده‌ای شده‌ام
                                    بر نعره‌ی خودم.

اگر نبود آن آشیانه بر شانه‌ی شاخه‌ام
                                    که بیفتم می‌افتد
                 ریشه برمی‌کشیدم از اعماق
                                                   تقدیم تبَرَت.

تدبیر نیست
هرچه گفتم طوفان
               هرچه گفتم باد
        گفتید نه، نسیم
پس این شما و
                   دود و دشنه و سیم.

تحویل پوشالی
...
ای یار!
اگر آمدی برایم کلاه و چشم‌بند بیار
یا یکی از آن عینک‌ها
                   که کمر نور را می‌شکنند

ای هم‌پیمان!
اگر پشت مهره‌هایم را می‌شکنی
   نرم و آهسته بشکن
   مبادا که ترک بردارد
                   بلور نازک باور دیگران
و حفره‌ضعف احساسم را
     پر کن از سه‌حرفی رو به زوال
                 در لحظات پوشالی تحویل سال.

از روزی که هفتان فیلتر شد، خیلی چیزا تهِِ دلم موند تا شاید یه وقتِ دیگه بیاد رو، حالا که خوابگرد هم فیلتر شده، یکی از اون خیلی چیزا بدجوری سر دلم مونده که این یکی رو تا نگم، انگار خلاص نمی‌شم. آقای فیلترکن؛ وقتی یه سایت غیرادبی رو فیلتر می‌کنین، به من ربطی نداره چه پیغامی نشون می‌دین، ولی دستِ‌کم تو اعلان فیلتربودن سایت‌هایی که جنبه‌ی ادبی دارن، این «نمی‌باشد» رو تو رو خدا بکنین «نیست»؛ بدجوری آزار می‌ده و می‌ره رو اعصاب، لاکردار. بدبختی «نیم‌فاصله» هم نداره که!

حدود هشت ماه از زمانی که جایزه‌ی روزی روزگاری باید برگزار می‌شد، می‌گذرد. نشد. امروز بیانیه‌ی پایانی این جایزه منتشر شد تا هم برندگان را بشناسیم، هم به‌اختصار از روند تأسف‌باری که طی شد تا به این‌جا رسید، آگاه شویم. در کنار آن، نامه‌ی کاشیگر به پل استر و نیز پیام استر به جایزه هم امروز منتشر شده که در ادامه می‌توانید بخوانید.

برگزیدگان جایزه:
مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» پیمان اسماعیلی
نمایشنامه «پاتوغ اسماعیل‌آقا» حمید امجد
رمان «بیژن و منیژه» جعفر مدرس صادقی
رمان «موسیقی شانس» پل استر

:: متن کامل بیانیه‌ی پایانی سومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی روزی روزگاری
:: متن کامل نامه‌ی مدیا کاشیگر به پل استر
:: متن کامل ترجمه‌ی پیام پل استر به جایزه‌ی روزی روزگاری




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.