خوابگرد قدیم

رمان نگهبان پیمان اسماعیلی در چند نگاه

احمدرضا توسلینویسنده‌ی مهمان: احمدرضا توسلی
«نگهبان» داستان نسل‌هایی ست که فرزندان خویش را با چنگ و دندان از میانِ آهن‌پاره‌ها یا گله‌ی گرگ‌ها بیرون می‌کشند و خود را برای آن‌ها فدا می‌کنند. پیمان اسماعیلی نویسنده‌ی مجموعه‌داستان تقدیر‌شده‌ی «برف و سمفونی ابری» در اثر تازه‌اش با ایجاد فضایی گوتیک، روایتی جذاب را از قصه‌ی «سیامک» در سه برش زمانی‌ ـ ‌مکانی تهران، جنوب و گردنه‌های سردسیر کردستان ارائه می‌دهد.

برخلاف فضای دلهره‌آور رمان که ما همواره در آن با طبیعتی خشن و یا فضاهای بسته‌ی تاریک روبه‌رو هستیم، شخصیت‌ها در تلاشی ستودنی برای یافتن زندگی از میان قطعیتِ بی‌رحم مرگ‌ اند و هنگامی این رمان جذاب‌تر می‌شود که با خرده‌فرهنگ‌ها و روایات بومی می‌آمیزد.

اختگی و جاودانگی
در شروع رمان با کیومرث (پدر) و مادرِ سیامک رو‌به‌رو می‌شویم که در تصادفی مرگبار جان می‌دهند اما تنها فرزندشان زنده از حادثه بیرون می‌آید. گرچه جراحت او موجب مقطوع‌النسلی‌اش می‌شود. اختگی که موجب کشمکش‌های برونی و درونی در طول داستان است، در تقابل با «جاودانگی» قرار می‌گیرد. سیامک صورت راننده‌ی کامیونی را که با پیکانِ کیومرث تصادف می‌کند، به شکل حیوانی شبیهِ گرگ می‌بیند و این گرگ در طول رمان نماد تمام درنده‌خویی‌ها ست که به شکار حیات و جاودانگی می‌شتابد. [ادامـــه]

شیرینی زبان ـ ۱۸
رضا بهاری کتابی دارد به نام «به زبان آدمیزاد» که مجموعه‌ی یادداشت‌های او ست در ستایش پاکیزه‌نویسی و نکوهش شلخته‌نگاری در متون اداری و رسمی. می‌خواستم در معرفی این کتاب بنویسم، اما بهتر دیدم چکیده‌ی بخشی از آن را در حد این ستون بیاورم که مربوط است به مشهورترین فعل عتیقه در متون اداری و حتا غیراداری، یعنی «می‌باشد».

فعل‌های عتیقه نوشته‌ی شما را کهنه و ناصمیمی و خشک و بخشنامه‌ای می‌کنند. سعی کنید، در نوشتار هم مثل گفتار، هرگز از آن‌ها استفاده نکنید. اصناف دست‌به‌قلمی هستند که موفق شده‌اند این فعل‌های موذی و بی‌ریخت را در قلمرو قلم‌های خودشان تقریباً به طور کلی قلع و قمع کنند و قال قضیه را بکنند. آن‌هایی که تقریباً موفق شده‌اند روزنامه‌نویسان اند و آن‌هایی که به کلی موفق شده‌اند داستان‌نویسان. [ادامــه]

در حاشیه‌ی رمان «یکی مثل همه» نوشته‌ی «فیلیپ راث»

فیلیپ راثنویسنده‌ی مهمان: رها فتاحی
می‌گویند هر انسانی حداقل یک رمان برای نوشتن دارد: رمان زندگی خودش. اگر این فرضیه را بپذیریم، باید این را هم بپذیریم که به تعداد انسان‌های روی کره‌ی زمین، فرصت برای نوشتن هست. به فرض که تمام این‌ها درست باشد، اما تمام این‌ها فرضیه است؛ حقیقتِ ماجرا را تاریخِ ادبیات داستانی به ‌شکلِ دیگری روشن کرده است: حتا اگر به تعداد تمام آدم‌های روی کره‌ی زمین فرصت برای نوشتن باشد، فرصت برای نویسنده شدن بسیار محدود است. نویسنده شدن به سادگیِ زندگی کردن نیست.

اگر تمام ما انسان‌های روی کره‌ی زمین هر روز به امروزمان، به گذشته و فردایمان فکر می‌کنیم، انگشت‌شمار اند آن‌هایی که هم‌زمان به تمام این‌ها فکر می‌کنند. فکر کردن به امروز و دیروز و فردا هم‌زمان یعنی اندیشیدن به زندگی، به ذاتِ پاکِ حیاتِ انسانی روی کره‌ی زمین. ما در زندگی کردن تا حدودی شبیه هم هستیم. شاید برای نوشتن همین کافی باشد، اما برای نویسنده شدن به چیزی بیشتر نیاز است. [ادامــــه]

در باره‌ی یک مجموعه‌داستان خوب

ضحی کاظمی: مجموعه‌داستان دوم طیبه گوهری به نام «بزرگراه» در نشر گمان منتشر شده که شامل ۱۲ داستان کوتاه است. بعضی ازداستان‌های مجموعه مانند داستان اول آن «تا وقتش برسد» پیشتر جوایز ادبی متعددی را از آن خود کرده‌اند. با این توصیف و توضیحاتِ آخر کتاب در باره‌ی جوایز خانم گوهری و موفقیت کتاب اول‌شان «و حالا عصر است» که سال ۸۸ منتشر شده، انتظار خواننده از کتاب بالا می‌رود. این مجموعه به راحتی این توقع را برآورده می‌کند و داستان‌هایی خوشخوان و جذاب را با نثری روان به خواننده عرضه می‌کند.


داستان‌های «بزرگراه» هر کدام به تنهایی ساختار روایی، فرم و موضوع و محتوای مستقلی دارند، که نشان از خلاقیت نویسنده دارد. این تکراری نبودن و تکثر در انتخاب داستان‌های مجموعه، به آن تنوع می‌بخشد؛ تنوعی که نه‌ تنها در فضای داستان‌ها، شخصیت‌پردازی‌ها وموضوعات، بل‌که در ساختار داستان‌ها نیز مشاهده می‌شود. [ادامـه]

شیرینی زبان ـ ۱۷
در مکتب‌خانه‌های قدیم، وقتی می‌خواستند کلمه‌ای را مثال بزنند که چند معنای متفاوت داشت، می‌گفتند «جعفری دیدم که سوار بر جعفر، جعفری می‌خورد و از جعفر می‌گذشت.» که جعفر هم اسم آدم بود، هم سبزی، هم پل و هم چهارپا. بعد مثالش برای اهل ادب شد همان شعر شیرِ معروف مولانا:

کار نیکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
آن یکی شیر است اندر بادیه
آن دگر شیر است اندر بادیه
آن یکی شیر است کآدم می‌خورد
وآن دگر شیر است کآدم می‌خورد


البته در زمان مولانا شیرِ آب هنوز ساخته نشده بود، وگرنه مولانا برای این شعر زیبا به دردسر می‌افتاد. حالا چند سالی ست که یک «شیر» دیگر هم از زبان انگلیسی به این سه تا اضافه شده به معنای «به اشتراک‌گذاری» یا همان Share، با این تفاوت که هر کس آن را جوری می‌نویسد که به نظر خودش به تلفظ اصلی آن نزدیک‌تر است: شِیر، شی‌ر، شئر، شر.

اگر Share در فارسى اين‌قدر بدخوان و نارسا نوشته نمی‌شد، شايد مثل لایک و کلیک و پست و کامنت، در نوشتار هم مثل محاوره جا مى‌افتاد و در زبان فارسی خوش می‌نشست. اما این یکی واژه نه صورت املایی واحدی پیدا کرده نه معادل‌های آن نیرومند اند و همه‌گیر؛ معادل‌هایی نظیر «به اشتراك گذاشتن» که وقتى می‌خواهيم آن را در قالب‌هاى متفاوت به كار ببریم، به دردسر می‌افتیم. یا «هم‌خوان» و «بازنشر» و «دست‌به‌دست» کردن که سوای تعدد، در مشتق‌گرفتن هم آدم را به دردسر می‌اندازند. مثلاً به آن‌چه Share شده چه بگوییم؟ به اشتراک‌گذاشته‌شده؟ به Resahre چه بگوییم؟ به کسی که Share می‌کند چه؟ و قِس علی هذا.

در مشورتی که یکی از رسانه‌های معروف با داریوش آشوری انجام داده، او معادل تازه‌ای برای این واژه پیشنهاد کرده است. آشوری زبان‌شناسى ست كه سابقه‌ای طولانی در پيشنهاد معادل‌هاى موفق و همه‌گير دارد. هرچند، معادل‌های زیادی هم دارد که همه‌گیر نشدند. پیشنهاد آشوری «هم‌رسانى» به جای Sahre است به معناى چيزى را به هم‌ديگر رساندن. به نظر نامأنوس می‌رسد؟ من هم موافق ام، اما از تازگیِ آن است نه از بد بودنش. «هم‌رسانی» بر خلاف «به اشتراک‌گذاری» دراز نیست. می‌توان از آن مشتق گرفت و مثلاً گفت هم‌رسان، هم‌رساننده، هم‌رسانده، بازهم‌رسانی و... می‌توان آن را هم به صورت بسیط صرف کرد و گفت «هم‌رساندن» یا «هم‌رسانیدن» و هم با فعل کمکیِ «کردن».

با دردسرهای زیادی که در زبان نوشتار و گفتار فارسی با آن روبروییم، معادلِ «هم‌رسانی» برای Share و «به اشتراک‌گذاری» معقول‌تر و مقبول‌تر به نظر می‌آید. اما موفقیت یک واژه‌ی جدید فقط به این چیزها نیست. تا مردم آن را در گفتار و نوشتار به کار نبرند، هر معادلی تا اطلاع‌ ثانوی یک معادل شکست‌خورده است. اما سوای معرفیِ یک واژه، لازم است رسانه یا رسانه‌هایی فراگیر (در این مورد خاص در حوزه‌ی وب و اپلیکیشن‌ها) آن را به کار بگیرند و بعد بنشینیم منتظر، ببینیم مردم با آن چه می‌کنند. دست‌به‌نقد این متن را اگر دوست دارید، «هم‌رسانی» کنید تا بعد!

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+     


***

 

مقایسه‌ی سه کیبورد فارسی در iOS 
محمد ارژنگ: با صدور اجازه‌ی اپل به برنامه‌نویسان برای ساخت کیبورد، بی‌توجهی این کمپانی معظم به زبان فارسی، از طریق برنامه‌نویسان دیگر امکان جبران یافت. در زمانی اندک تعدادی کیبورد فارسی وارد اپ‌استور شد که نمونه‌های اولیه چندان کارآمد نبودند به شکلی که نیم‌فاصله و یا حتا برخی حروف را در خود نداشتند. اما رفته‌رفته چند صفحه‌کلید به بازار آمد که از بین آن‌ها، به نظر من، سه صفحه‌‌کلید نسبت به همتایان خود حرفه‌ای‌تر و کامل‌تر اند. برای آن‌هایی که حوصله‌ی خواندن بقیه‌ی متن را ندارند نام این سه کیبورد را می‌گویم : Bkack keys و FarsiPad و FarsTap. و برای آن‌ها که اصلاً حوصله‌اش را ندارند هم همین‌جا می‌گویم به نظر من کیبورد FarsTap از همه‌ی صفحه‌‌کلید‌های موجود بهتر است.

این هم لینک دانلود هر کدام:
Black Keys:
https://appsto.re/us/630O1.i
FarsiPad:
https://appsto.re/us/Z_6K4.i
FarsTap:
https://appsto.re/us/dvaO2.i
 


اما مقایسه و توضیحات [در ادامــه]

موضوع اصلی فعالیت مؤسسه‌ی فرهنگی و هنری «خرد، جانِ جهان» مطالعه، تحقیق و پژوهش در زمینه‌‌ی فعالیت‌های فرهنگی و هنری، ادبی و اجتماعی ست، که برای رسیدن به این اهداف تأسیس شده است.

ـ کارآفرینی، آسیب‌شناسی و همکاری در رفع معضلات و مشکلات با ارائه‌ی طرح‌های هدفمند، کارآمد، ضروری و نو برای سازمان‌ها.
ـ شناخت استعدادها و پتانسیل افراد در جامعه و بالا بردن بنیه‌ی فرهنگی و هنری در جامعه.
ـ ایجاد انگیزه و بالا بردن سطح فرهنگی از طریق نقش‌آفرینی در امور ادبی، فرهنگی و هنری به طور خاص در استان گیلان.

رسیدن به چنین اهداف بزرگی بدون آموزش و آگاهی‌رسانی صورت نخواهد گرفت. جامعه‌ی ادبی و فرهنگی گیلان به یک مکان ادبی نیاز دارد تا صاحب‌نظران ادبی با هنرجویان مشتاق به تبادل نظر بپردازند. در حال حاضر ایجاد یک اتاق فکر، برگزاری همایش­های ادبی و جلسات شرح و تفسیر مثنوی در دستور کار مؤسسه قرار گرفته است.

هم‌چنین مؤسسه در نظر دارد در کنار کارهای پژوهشی خود یا به سفارش دیگران و دیگر مراکز و مؤسسات، کارگاه‌هایی آموزشی را با حضور کارشناسان باتجربه برگزار کند که برخی از آن‌ها هم‌اکنون در حال برگزاری ست. از جمله:

داستان کوتاه، رمان، زندگی‌نامه و خاطره‌نویسی، داستان و طنز، ویراستاری، نقد ادبی، متون کهن و داستان، تاریخ ادبیات داستانی، ترجمه‌ی ادبی، سینما و داستان



برای خلاص شدن از دردسرهای کیبورد عربی و فارسیِ اپل، سه ماه پیش بود که کیبوردی را با نام سیبورد معرفی کردم. سیبورد مزایایی داشت و کاستی‌ها و معایبی. معایبش را هم من و هم برخی دوستان برشمردیم و ردیف کردیم، اما بسی در حیرت فرو غلتیدم که طراح و مجری آن کیبورد نه تنها هیچ نسخه‌ی جدیدی از آن ارائه نکرد که هیچ واکنشی هم به آن همه ایراد نشان نداد. کاَنّهُ با درز دیوار حرف زدیم یا با جلبکِ دریا!

گذشت تا حدود یک ماه پیش، طراح دیگری کیبورد فارسی تازه‌ای رو کرد به نام «فارسی‌پد» که آن هم پر از ایراد بود. من که از هم‌کلامی با جلبک دریا خسته نشده بودم، کاستی‌های این یکی را هم برای طراح آن نوشتم و پیشنهادهایی هم برای جابجایی برخی نشانه‌ها دادم. باز هم متعجب شدم، این بار اما چون صاحب کیبورد بلافاصله جواب داد و مکاتبه‌ای در گرفت و در مدت‌زمانی کوتاه، نسخه‌ی تازه‌ای از آن ارائه کرد که ‌مشکلات قبلی را ندارد. فارسی‌پد (farsipad) همانند کیبورد انگلیسیِ اپل، ساده و زیبا و کاربردی به نظر می‌رسد و من یکی از آن راضی ام و به داشتنِ آن خرسند و با جلبک‌ها هم دیگر حرف نمی‌زنم.

لینـک سـایت رسـمی فارسی‌پد [+]
• لینک دانلود مستقیم فارسی‌پد از آی‌تیونز [+]
• لینک خرید فارسی‌پد با واسطه از داخل ایران [+]
حجم: کمتر از ۷ مگابایت ـ قیمت: 0.99 دلار

مزایای فارسی‌پد:
• سرعت ظاهرشدن آن بسیار زیاد و چشمگیر است.
• نیم‌فاصله در آن کلید اختصاصی دارد و در بهترین جای ممکن قرار گرفته: سمتِ راست اسپیس.
• شش فونت متفاوت برای آن در نظر گرفته شده و انواع سلیقه‌ها را پوشش می‌دهد.
• تمام نشانه‌ها و علائم فارسی مورد نیاز را دارد.
• نشانه‌های عربی چون انواع همزه و ي و ك عربی و ة را هم دارد.
• هم‌چون کیبورد استاندارد اپل:
• با دو بار اسپیس می‌توان نقطه گذاشت.
• صدای تایپ را هم می‌توان شنید و حتا می‌توان نوع صدا را عوض کرد.
• با زدن کلید اسپیس از صفحه‌ی دوم کیبورد به صفحه‌ی اول منتقل می‌شوید.

کاستی‌های فارسی‌پد
• نشانه‌ی «آ» در تایپ فارسی بسامد زیادی دارد، اما در این کیبورد، هم در صفحه‌ی دوم قرار گرفته و هم در آن صفحه‌ی دوم، درست زیر نشانه‌ی «الف» نیست ـ که خلاف عادت ذهن است.
• تنها جایی که این کیبورد درست عمل نمی‌کند، در قسمت تایپ «نام مخاطب» در مسیج آیفون است. البته بسیار کم پیش می‌آید، ولی به هر حال یک نقص است.
• موارد احتمالی دیگر را هم که من متوجه نشده‌ام، شاید دیگران کامنت بگذارند.

***

 

نویسنده‌ی مهمان: بهمن دارالشفایی
امسال در نمایشگاه کتاب، در غرفه نشر ماهی می‌ایستادم. تقریباً هر روز چند نفر می‌آمدند و می‌پرسیدند «کتابی شبیه دوست بازیافته ندارید؟» من هم به بعضی‌هایشان می‌گفتم ما نداریم، اما بروید غرفه‌ی نشر قطره و «گیرنده شناخته نشد» را بخرید که فضایی شبیه این کتاب دارد و در مجموع حتا شاید بهتر هم باشد. شب سوم یا چهارم بود که در کتابخانه‌ی خودم دنبال کتاب نشر قطره (با ترجمه‌ی شهلا حائری) گشتم که دوباره نگاهی بهش بیندازم. دیدم نیست. فردایش رفتم تا خودم هم کتاب را از غرفه‌ی قطره بخرم ولی گفتند چاپ کتاب تمام شده و وقتی پرسیدم کی تجدید چاپش می‌کنید گفتند فعلاً که چنین قصدی نداریم.

وقتی ماجرا را برای محمد واشویی (مدیر نشر ماهی) تعریف کردم و پیشنهاد کردم یکی از ترجمه‌های قدیمی کتاب را تجدیدچاپ کند، گفت اگر کتاب خوبی ست چرا خودت ترجمه‌اش نمی‌کنی؟ در اینترنت گشتی زدم و فهمیدم که اصل کتاب انگلیسی ست (چون خانم حائری کتاب را از فرانسوی ترجمه کرده بود، تصور من این بود که اصل کتاب هم فرانسوی ست). خلاصه تصمیم گرفتم ترجمه‌اش کنم.

اولین باری بود که کتابی داستانی ترجمه می‌کردم و اعتمادبه‌نفس نداشتم. رضا رضایی عزیز اولین نمونه‌های کارم را دید و گفت از پس آن برمی‌آیم. بعد از تمام شدن ترجمه هم کل کتاب را با انگلیسی تطبیق داد که اگر وقتی که او گذاشت نبود، قطعاً نتیجه‌ی نهایی اشکالات زیادی می‌داشت (نه که حالا نداشته باشد ولی کلی از ایرادهایش گرفته شده).

کمی هم در مورد خود کتاب بگویم. «گیرنده شناخته نشد» روایت نامه‌نگاری دو دوست ۴۰ ساله‌ی آلمانی ست که سال‌ها در امریکا کنار هم زندگی کرده‌اند و حالا یکی از آن‌ها به آلمان برگشته. آن هم درست هم‌زمان با به قدرت رسیدن هیتلر. آن دوستی که در امریکا مانده یهودی ست و دوستی که به آلمان برگشته، به تدریج طرفدار نازی‌ها می‌شود. بقیه‌اش را خودتان بخوانید. خوبی کتاب این است که کلاً ۶۴ صفحه بیشتر نیست، آن هم در قطع جیبی، و خواندنش قطعاً کم‌تر از یک ساعت وقت می‌برد. و خوبی بزرگ‌ترش این‌که داستان پرکششی دارد و بعید می‌دانم کسی دوستش نداشته باشد.

گیرنده شناخته نشد، کاترین کرسمن تیلور، بهمن دارالشفایی، نشر ماهی، ۳۵۰۰ تومان 

 ***

 

جلسه‌ی بیست و سوم از این رشته هم‌اندیشی با موضوع «ویرایش ترجمه، متون علوم انسانی» با حضور و سخنرانی کامران فانی، خشایار دیهیمی و نیره توکلی برگزار می‌شود. برای شرکت در این برنامه لازم است از قبل ثبت‌نام کنید.

 

شیرینی زبان ـ ۱۶
نامه‌ی آقای رحیمی که هفته‌ی پیش خطاب به آقای احمدی‌نژاد منتشر شد، یک جمله‌ی نفس‌گیر داشت که جان می‌داد برای آموزش ویراستاری. آدم معاون اول رئیس‌جمهور هم که باشد، وقتی می‌خواهد رنج‌نامه بنویسد و روضه بخواند، بهتر است نوشته‌اش را بدهد دستِ یک ویراستار تا هم به متنی شیواتر برسد، هم روضه‌اش اثرِ عمیق‌تری بر خواننده بگذارد و جان‌سوزتر شود. جمله‌های خیلی بلند این بدی را دارند که نویسنده را در به‌کاربردن فعل‌ها گمراه می‌کنند. مثلاً در همین جمله، یکی از پار‌ه‌جمله‌ها بدون فعل رها شده و کل جمله هم آن‌قدر فشرده و درهم و برهم است که باعث می‌شود خواننده به جای آهِ هم‌دردی کشیدن، اوُه و پوف بدهد بیرون. حتا اگر این خواننده، آقای احمدی‌نژاد باشد. البته خداناکرده خیال نکنید دارم بازارگرمی می‌کنم برای خودم. این بنده‌ی کمترین حاضرم داوطلبانه و بی‌نام برای هر معاون اول رئیس‌جمهوری ویراستاری کنم. ولی نه اگر رئیس‌جمهورش تا این حد محبوب باشد و نه اگر معاون اولش به جرم فساد مالی و به حکم دادگاه، در مسیر زندان!

جمله‌ی نفس‌گیر محمدرضا رحیمی:
"اما از دوستی که از پنج سال پیش در جریان رنج‌هایی که بر خود و خانواده‌ام رفته است، و از نزدیک اشک دختران، رنجوری همسر، سکتة منجر به مرگ مادر، سکتة خواهری که افتخار دارد شهیدی را نثار انقلاب اسلامی کرده است و اشک چشم برادری که هنوز از ترکش خصم التیام نیافته است را دیده، و من بخاطر تداوم دوستی با او از خودگذشتگی‌ها کرده ام و تا امروز که بیانیه دو پهلویش را در دفاع از خودش دیدم، کلامی در تضعیفش بر زبان نیاورده‌ام، این انتظار نمی‌رفت که از مضمون بیانیه دو صفحه‌ای اش، جز برائت از رحیمی، استنباط نشود."

ویراستاری‌ حداقلی با چند نَفَس اضافه:
"اما از دوستی چون شما اصلاً این انتظار نمی‌رفت که تنها مضمون بیانیه‌ی دوصفحه‌ای‌اش، برائت از رحیمی باشد. آن هم دوستی که از پنج سال پیش از نزدیک در جریان رنج‌هایی بوده‌ که بر من و خانواده‌ام رفته است. دوستی که از نزدیک اشک دخترانم را شاهد بوده و رنجوری همسر و سکته‌ی منجر به مرگ مادر و سکته‌ی خواهرم را دیده که خود افتخار دارد شهیدی را نثار انقلاب اسلامی کرده است. و دوستی که ناظر اشک‌های برادرم بوده‌ که زخم‌هایش از ترکش خصم هنوز التیام نیافته است. و مهم‌تر از همه، دوستی که من به خاطر دوامِ دوستی با او چه از خودگذشتگی‌ها که نکرده‌ام و تا امروز که بیانیه‌ی دو پهلویش را در دفاع از خودش دیدم، کلامی در تضعیفش بر زبان نیاورده‌ام."

پی‌نوشت:
به جای «دوام» در عبارت «تداوم دوستی با او» می‌توان «پایداری» هم گذاشت، ولی خب بعضی واژ‌ه‌ها در بعضی دوره‌ها بدجور جنبه‌ی سیاسی دارند و متأسفانه «پایداری» یکی از همین واژه‌ها ست و عقل سلیم حکم می‌کند حواس‌مان به این جور جنبه‌‌ها هم باشد. اصلاً ویراستاری را چه به سیاست!

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+    

بوی برف
صدای مرد مهربان بود. مهربان‌تر از صدای زنی که بعد از برگرداندن او از دستشویی، یک لیوان چای داغ را داده بود دستش و گفته بود: «مواظب باش نسوزی» گفت: « من درک‌تون می‌کنم خانم. اصلاً نگران نباشین. همه‌ی ما همین طوریم، کم‌کم یه چیزهای کوچیکی یادمون می‌آد... چیزایی که ظاهراً مهم نیستن اما کنار هم که بذاریم مهم می‌شن. مثلاً همون شبِ کذایی توی قبرستون... پرونده‌ی شما و اون پسر... یا اصلاً چرا راه دور بریم؛ قرار ملاقات توی داروخونه...»

چشم‌های زن زیر چشم‌بند سوزن‌سوزن شد. باز تاریکی و سرمای شبِ قبرستان بود و صدای دورگه‌ی مردی که فریاد می‌زد: «بی‌پدرو مادرها هر روز به اسم یکی می‌ریزن تو خیابون تا آخر شب بیان این‌جا...»

رمان بوی برف، شهلا شهابیان، ۱۹۱ صفحه، نشر ققنوس، ۸ هزار تومان


***


وارونگی
گند بزند به این بچگی. به این خاطرات که یعنی حتا یک لحظه نبوده که بخواهم یادم بماند برای همیشه و به آن دلخوش باشم و بگذارم پسرخاله‌ام با هر چند تا دختر قشنگ هر جا خواست برود. لحظه‌ای که به یادش دلم غنج برود و پلکم بی‌هوا بسته شود و این قدر توی خواب و بیداری، نخ روزهای گذشته را لابه‌لا نکنم که شاید روزی بوده و من یادم نمانده. شاید جایی لبخند زده باشیم به هم و او گفته باشد که به نظرش من زشت نیستم. این همه سراب‌های نمور و نیمه‌تاریک. راه‌پله‌های خلوت و عصرهای بلند تابستان. یکی که دستم را گرفته و لبش را آرام آورده جلو...

رمان وارونگی، عطیه راد، ۱۲۴ صفحه، نشر چشمه، ۷۰۰۰ تومان


***


محاکمه‌ی دیگر
فرانتس کافکا در ۱۹۱۲ در پراگ با فلیسه باوئر آشنا می‌شود. یک ماه پس از این آشنایی او نخستین نامه را به فلیسه می‌نویسد. نامه‌نگاری‌های کافکا و فلیسه افت‌و خیزهایی دارد، ولی تا سال ۱۹۱۷ ادامه می‌یابد؛ سالی که رابطه‌ی این دو به طور کامل قطع می‌شود. فلیسه دو سال بعد ازدواج می‌کند و در سال ۱۹۳۶ با همسر و فرزندش به امریکا مهاجرت می‌کند. او در ۱۹۵۰ از روی تنگدستی ناگزیر می‌شود به فروش نامه‌ها؛ نامه‌هایی که نخستین بار در سال ۱۹۶۷ با عنوان «فرانتس کافکا ـ نامه به فلیسه» انتشار می‌یابد. تا امروز هزار و پانصد نامه و کارت‌پستال از کافکا خطاب به افراد مختلف به دست آمده که پانصد و یازده تای آن‌ها خطاب به فلیسه بوده است.

محاکمه‌ی دیگر (نامه‌های کافکا به فلیسه)، الیاس کانه‌تی، ترجمه‌ی ناصر غیاثی، ۱۳۴ صفحه، نشرنو، ۱۰هزار تومان


***


پل‌ها
آن‌وقت‌ها که حالم خوش بود یک شب خواب دیدم لنین و معشوقه‌اش اینسه آرماند، آمده‌اند خوابگاه‌مان. جواب نمونه‌برداری نیامده بود و هنوز نمی‌دانستم گردوی توی پهلویم خوش‌خیم است یا بدخیم. لنین اورکتِ امریکایی تنش کرده بود. اینسه مانتوی سفید کمرکرستی پوشیده بود و روی سرش شال انداخته بود. لنین موهایش را بلند کرده بود و لبخند می‌زد. اینسه هم. چشم‌های لنیی شادتر از چشم‌های بعد از انقلابِ اکتبرش بود. از او پرسیدم: چرا خیانت کردی؟ جوابم را نداد. خندید. وقتی می‌خندید، دو طرفِ دهانش چال می‌افتاد. خنده که تمام شد، سیگار بهمن کوچکش را آتش زد و با اینسه رفت. شال اینسه هم‌رنگِ یکی از کلاه‌گیس‌های من بود. یکی دو درجه پایین‌تر از خرمایی. همین کلاه‌گیسی که حالا روی سرم گذاشته‌ام...

مجموعه‌داستان پل‌ها، احمد ابوالفتحی، ۱۰۹ صفحه، نشر چرخ، ۷۲۰۰ تومان


***


آب،‌ آسمان
بالا: سون؛ باد، آرام. / پایین: ک. اون؛ زمین، پاسخ‌گو.
دست‌ها طبق آیین شسته شده، اما هنوز قربانی نکرده‌اند.
فقط دو تکه لباس زیر تنش بود. روی تخت‌خواب نشسته بود و گریه می‌کرد. بهترین جهتِ تخت‌خواب برای پروین، شمال غربی ست. شوهرش را نمی‌دانم. نشستم کنارش. سینه‌ی نداشته‌اش را نشانم داد و گفت: فکر می‌کنی برای اینه؟»
خیلی پست است اگر برای این باشد. نگفتم.
«همه‌ش می‌گفت نرو سر کار. گوش نکردم. فکر می‌کردم کمک‌خرج خونه‌م. فکر می‌کردم استقلال مادی برای خودمم خوبه. همیشه از این روز می‌ترسیدم. می‌ترسیدم منو ول کنه. بره با یکی دیگه. می‌بینی؟ همینم شد.»

رمان آب، آسمان ـ آذردخت بهرامی، ۳۰۹ صفحه، نشر چشمه، ۱۶هزار تومان

ابراهیم نبوی: همه‌ی کسانی که آندره مالرو را می‌شناسند، می‌دانند که او به مدرسه‌ی «السنه‌ی شرقیه» در پاریس می‌رفت. البته طبیعی ست که اسم مدرسه‌ای که مالرو به آن می‌رفت، در فرانسه السنه‌ی شرقیه نبود و چیزی بود که فرانسوی‌ها به آن « اکول د لانگ اورینتال» (École des Langues Orientales ـ School of Oriental Languages)می‌گفتند و چون این کلمه صد سال قبل به فارسی ترجمه شد و در آن زمان فارسی خیلی هم شکر نبود و بیش از امروز عربی در آن وجود داشت، همین اسم مدرسه ترجمه شد به مدرسه‌ی السنه شرقیه، بعد هم شصت سال قبل یا هفتاد سال قبل، یک شیرپاک‌خورده‌ای یک زندگی‌نامه برای آندره مالرو نوشت و در آن چنین آورد که « آندره مالرو به مدرسه‌ی السنه‌ی شرقیه رفت.» از آن تاریخ تا همین امروز، همان مطلبی که همان شیرپاک‌خورده در باره‌ی آندره مالرو نوشته شده، همه آن را عیناً کپی و پیست کرده‌اند و به عقل یک نفر نرسیده که بعد از شصت سال حداقل این مدرسه‌ی «السنه‌ی شرقیه» را بگذارد مدرسه‌ی «زبان‌های شرقی».



یعنی آدم نمی‌فهمد که این ویکی‌پدیای فارسی کلاً برداشته همه‌ی لغت‌نامه‌ی دهخدا را کلمه به کلمه نقل می‌کند و اصلاً به عقل‌شان هم نمی‌رسد حداقل اشکالات و اشتباهات را اصلاح کنند. یا دائرةالمعارف اینترنتی آریانیکا هم دهخدا را طابقُ النّعل بِالنّعل کپی و پیست می‌کند. یعنی می‌بینی فلان کتاب که در سال ۱۳۲۶ چاپ شده و دو تا غلط چاپی دارد، این غلط ها در تمام متن‌های موجود در کتاب‌ها و روزنامه‌ها و فضاهای دیجیتال عیناً تکرار شده.

خود من برای پیدا کردن زندگی‌نامه‌ی فرخی یزدی به صد تا منبع مراجعه کردم و نهایتاً متوجه شدم که همه‌ی آن زندگی‌نامه‌ها بر اساس یک مقاله از خود فرخی یزدی نوشته شده. و تمام این زندگی‌نامه اشتباهات منطقی دارد و اصلاً سروتهش به هم نمی‌خورد. مقاله طوری نوشته شده، انگار فرخی یزدی یک زورو بود در اواخر قاجاریه و اوایل حکومت پهلوی.

همین کلمه‌ی السنه‌ی شرقیه در ویکی‌پدیای فارسی، تبیان، پیشخوان، کتاب‌نیوز، نگاهی دوباره، کتاب بلاگ، تی‌نیوز، فارس، انجمن کتاب ایران، ایبنا، نیویدار، مردم‌سالاری، لی‌لی پاد، کمیاب آنلاین، واضح، جوابگو و بقیه همین‌جوری تکرار شده، در واقع تنها جاهایی که دیدم که به جای «السنه‌ی شرقیه» از عبارت «زبان‌های شرقی» استفاده کرده‌اند، دو وب‌سایت نگاه دات کام و آی کتاب هستند. در واقع به نظر می‌رسد که کلا ملت همین‌طوری کپی و پیست می‌کنند.

همین گلستان سعدی که در حال حاضر در اینترنت به صورت پی‌دی‌اف وجود دارد، حداقل سیصد غلط تایپی دارد و هر متنی هم که از گلستان در فضای مجازی وجود دارد، عیناً همان اشتباهات را دارد. اصلاً کسی به عقل ناقصش هم نمی‌رسد که لااقل کپی و پیست می‌کند، یک بار متن را بازخوانی و تصحیح کند. متن رباعیات مهستی گنجوی حداقل ۵۵ درصد با رباعیات اصلی‌اش تفاوت دارد. یعنی مقدار اشتباهش بیش از مقدار صحیحش است.

همین الآن در صفحه‌ی ناصر مکارم شیرازی در فیسبوک که ۲۷۰۰ لایک هم دارد، اولین کلمه‌ای که نوشته شده در جریان کپی و پیست، به جای «حضرت آیت‌الله» نوشته شده «ضرت آیت‌الله» و این مطلب از چهارم دسامبر تا همین الآن روی صفحه است و معلوم است که نه کسی مطلب را می‌خواند و نه اصلاً کسی ممکن است غلط را اصلاح کند. دو هفته قبل به طرف مسیج دادم که این غلط را اصلاح کنید، هیچ خبری نشده. معلوم است که احتمالاً پسرخاله‌ی فلان آیت‌الله هر دو ماه یک‌بار به صفحه‌ی آقا سر می‌زند. شاید اصلاً هم نداند که اینباکسی وجود دارد. یعنی در واقع این دیجیتال شدن مان هم معجزه‌ی ویژه‌ای ست که فقط خودمان می‌توانیم از آن سر دربیاوریم. جداً بیخودی نمی‌گفت که بابا دیجیتالم کجا بود؟

حالا این‌ها که خوب است؛ طرف در ترجمه‌ی کتاب «بادبادک‌باز» خالد حسینی که خودش هم فارسی بلد است، نوشته «سگ چوپان آلمانی همسایه». هر چه فکر کردم «چوپان آلمانی» چه نوع سگی ست، متوجه نشدم. بالأخره هفته‌ی بعد یک سگ «ژرمن شپرد» دیدم و متوجه شدم این چه نوع سگِ چوپانِ آلمانی ست.

با اندکی ویرایش 

شیرینی زبان ـ ۱۵
یادش به خیر، روزگاری بود که به هر کس که غلط املایی توی دست‌نوشته‌اش داشت، می‌گفتند بی‌سواد یا کم‌سواد. روزگاری را می‌گویم که اینترنت و وبلاگ و فیسبوک و وایبر و واتس‌آپ و ایمیل نبود و همه‌ی مردم در کارِ نوشتن نبودند. بعد گفتند بی‌سواد کسی ست که کار با کامپیوتر و این جور ابزارها را بلد نباشد. حالا همه به شدت باسواد شده‌اند، ولی کم‌سوادی در املای کلمه‌ها به همان شدت قبل باقی مانده و تازه جلوه پیدا کرده است.

انواع نوشته‌های مردم در همه جور پیغام و پسغام پر است از انواع غلط‌های املایی. از مشهورترین‌شان «بزاریم» به جای «بذاریم» گرفته که عمدی در آن‌ها نیست تا غلط‌های عمدی طنزآمیزی چون «خعلی» به جای «خیلی» و «کصافط» به جای «کثافت». البته غلط املایی با غلط تایپی فرق می‌کند. کسی که مثلاً «کوثر» را تایپ می‌کند «کوصر»، کم‌سواد نیست؛ در تایپ بی‌دقت است. چون جای کلیدهای ث و ص در صفحه‌کلید فارسی کنار هم است.

در دنیای غلط‌ها، بر عامه‌ی مردم شاید حرجی نباشد، اما کم نیستند روزنامه‌نگاران و نویسندگانی که از این جور غلط‌ها زیاد دارند. شترِ غلط املایی پشت درِ خانه‌ی هر کسی ممکن است نشسته باشد یا شاید هم خوابیده باشد که بلند کردنش کار حضرت فیل است. حتا پشت درِ کسانی که کارشان نوشتن است. و چون این جماعت را در طبقه‌ی فرهیختگان جامعه می‌نشانند، غلط‌هایشان هم فرهیخته‌وار است! چند مورد از این غلط‌های فرهیخته‌وار را در این جا ردیف می‌کنم:



خورد و خرد:
بسیار دیده‌ام نویسندگانی را که به جای پولِ خرد یا خرده‌نان می‌نویسند پول خورد و خورده نان. وقتی شکسته می‌نویسیم، هیچ؛ اما جز در این حالت، این «خرد» است که معنای کوچک می‌دهد و «خورد» ریشه‌اش همان «خوردن» است که هیچ ربطی به کوچکی و بزرگی ندارد. حالا این که بعضی غذا می‌خورند و بعضی هم حق مردم را و بعضی هم زمین می‌خورند یا فقط غصه، بماند!

توجیه و ترجیح:
در ارتکاب این اشتباه، به نویسنده‌ها کمی تا قسمتی حق می‌دهم، چون در صورتْ بسیار شباهت دارند. اما این توجیهِ خوبی نیست برای این‌که «ترجیح» را «ترجیه» بنویسم و «توجیه» را توجیح».

منغّص:
این کلمه هم از کلمه‌هایی ست که اهل فرهیختگی بدشان نمی‌آید آن را همه جا خرج کنند. اما شباهت معنای این کلمه به «نقصان» شما را به اشتباه نیندازد. منغص با غین یعنی تیره و ناگوار و ناخوش، ربطی هم به نقص ندارد. عبارت مَثَل‌شده‌ی «عیش منغص» هم از سعدی خدابیامرز است که ‌فرمود: ای مَعشَرِ یاران که رفیقان من اید / عیشِ خوش خویشتن منغص مکنید

این ستون دیگر جا ندارد که موارد دیگر را هم ردیف کنم. پس با همین سعدی تمامش می‌کنم که نمی‌دانم اگر امروز زنده بود و سری به نوشته‌های ما می‌زد، باز هم همان گلستان را می‌نوشت یا یک کتاب راهنمای املا و نگارش؟ چه خوب که نیست!

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+   

جستاری در حاشیه‌ی رمان «زیباتر» سینا دادخواه
نویسنده‌ی مهمان: پدرام رضایی‌زاده

پدرام رضایی‌زاده۱ـ
 تیراژ رمان اول سینا دادخواه «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم) مایه‌ی حسرت خیلی‌ها ست. با شرایطی هم که بازار کتاب دارد، بعید می‌دانم فعلاً کسی بتواند جایش را بگیرد. این یادداشت اما در باره‌ی شهرت او، ریشه‌های آن، و البته حضور پررنگ‌ سینا در جلسات و دور‌همی‌های فرهنگی نیست. مسئله‌ی اصلی من، این‌جا، ماجرای «فقر و تکرار» است و ترکیب بی‌هویت و معناباخته و نوظهور ادبیات داستانی امروز: «رمان شهری». ترکیبی که بعضی‌ها آگاهانه یا ناآگاهانه آن را به هر دو رمان سینا دادخواه سنجاق کرده‌اند.

۲ـ از اوایل دهه‌ی هفتاد شروع شد؛ کافی بود دستت را دراز کنی و بی‌توجه به نام نویسنده، یک مجموعه داستان ایرانی را از قفسه‌ی کتابفروشی‌ها بیرون بکشی و نگاهی به داستان‌هایش بیندازی. هیچ کتابی ناامیدت نمی‌کرد. داستان‌های ـ مثلاً ـ پست‌مدرن همه جا بودند؛ از مجموعه داستان‌ها و مجلات ادبی گرفته تا جلسات داستان‌خوانی و نقد. پارانویا، جعل تاریخ، از بین بردن مرز واقعیت و تخیل، دخالت نویسنده در داستان، کلاژ، زمان‌پریشی و... اسم شب و رمز ورود به جلسات داستان‌خوانی آن روزها بودند و راه میان‌بر رسیدن از یک جامعه‌ی قبیله‌ای و کاملاً سنتی به دنیای متمدن. ادبیات ایران با مخاطبان و نویسندگان «فقیری» سر و کار داشت که در نبودِ نمونه‌های اصلی، درک‌شان از پست‌مدرنیسم محدود بود  به سه چهار داستان از براتیگان و بارتلمی، چند یادداشت و مصاحبه در حاشیه‌ی جهان داستانی آن‌ها و آن‌چه در جلسات نقد مدام «تکرار» می‌شد. [ادامــه]

یک مجموعه‌ی متفاوت از نویسندگان جوان
«ادبیات بی‌ربطی» مجموعه‌ای ست از داستان‌های تجربی نوگرایانه که در انتشارات کتاب مس منتشر شده است. در این مجموعه، کلمات در هر خط خود را می‌شکنند. نه تنها خود را که کلمه‌ی بعدی را. نه تنها کلمه‌ی بعدی را که جمله‌ی بعد را که جملات و پاراگراف و مفاهیم را، که فرم را، که بی‌فرمی را، ایسم و ژانر درون داستان را. داستان در داستان خود را می‌شکند و استواری دال و مدلولی را به پی‌ریزی شکننده‌ی بی‌ربطی تبدیل می‌کند. نشانه‌ها نشانی از نشانه‌های معمول زندگی روزمره ندارند. نشانه‌ها مرجعی ندارند و دستور زبان نیست که دستور می‌دهد بلکه فضای شکننده‌ی ذهن راوی سرکش است که این ارابه‌ی بی‌مرجع را به جلو می‌راند.


در این مجموعه سعی شده است آثاری با ساختار بسیار جذاب و متفاوت با ادبیاتی که تاکنون در ایران به چاپ رسیده، زیر عنوان «ادبیات بی‌ربطی» گردآوری و منتشر شود. هر کتابی از این مجموعه خصوصیاتی منحصر به فرد دارد و تشابهات و یا تفاوت‌هایی با بقیه‌ی آثار این مجموعه پیدا می‌کند که آن را، هم به توضیحاتی که در ابتدای این نوشته آمد شبیه یا شاید هم باز به نوعی «بی‌ربط‌تر» می‌کند.

بیشتر نویسنده‌های این مجموعه پیش از این هم بسیار نوشته‌اند و حتا جوایزی هم دریافت کرده‌اند، ولی اغلب تمرکزشان بر وبلاگ‌نویسی یا نوشتن داستان‌هایی در روزنامه‌ها و مجلات ادبی و هنری بوده است. هرچند، بعضی نیز کتاب‌های منتشرشده‌ای داشته‌اند. البته این باعث نشده است که هیچ کدام آن را امتیازی نسبت به دیگری برای خود بداند و بخواهد خود را در این مجموعه، جدا از بقیه بینگارند. زیرا این از خصوصیات نسل فرهیخته‌ی این زمان نیست و همین است که این نسل را از نسل ادیب گذشته‌ی خود جدا و برتر می‌کند. بنابراین بد نیست اشاره شود که ترتیب انتشار کتاب‌های این مجموعه، نشانی از هیچ برتری یا کهتری ندارد و صرفاً به ترتیب آماده شدن آن‌ها ست.

نویسنده‌ی مهمان: آزیتا قهرمان
آزیتا قهرمانکتاب «زمین مادران» دومین رمان شهزاده سمرقندی ست که نشر «اچ‌اند‌اس‌مدیا» آن را منتشر کرده است. وقتی کتاب را دست گرفتم، پیش از همه، طرح آبستره‌ی روی جلد، شمایلی مینیاتوری از ترکیب چهره‌ی زن و غوزه‌ی پنبه، با نام کتاب برایم هماهنگی معنادار و دلنشینی داشت. رمان قبلی او «سندرم استکهلم» نیز نوعی اتوبیوگرافی در باره‌ی چشم‌انداز زندگی یک زن، تردید‌ها و پرسش‌های او در آستانه‌ی مادر شدن است.

 

میلان کوندرا در مقاله‌ای، فراموشی را نیروی حذف و حافظه را قدرت دگرگونی می‌‌داند. این موضوع دستمایه‌ای ست که او در آخرین کتاب خود به آن پرداخته است. رازی که جان‌مایه‌ی حیات و رمز حضور آدمی‌ بر خاک است. تنها در تداوم زمان، حوادث معنا می‌‌گیرند و تجربه به آگاهی و نیستی به هستی بدل می‌‌شود.

 

آغاز داستان

مادر در نیم‌روز تابستان کنار مزرعه رو به آسمان خوابیده. در حال به دنیا آوردن من است. کنارش مرد فربه راست‌راست راه می‌‌رود و کاری هم از دستش بر نمی‌‌آید. این رئیس کالخوز ما ست. دستان مادر به پایهی باریک پنبهای پیچیده است. ص۱

من دو پدر دارم و دو مادر، رئیس و دایه. ص۲

چشم‌اندازی از آسمان و زمین و زنی همچون الهه‌ای بدوی که بر گوشه‌ای از خاک مزرعه کنار بوته‌های پنبه زایمان می‌‌کند، آغاز داستان است. برگی از دفتر خاطرات و یادهای مادر. این تصویر مانند تابلویی شگفت ما را با خود به درون داستان می‌‌کشد. [ادامـــه]

شیرینی زبان ـ ۱۴
زمانی نه چندان دور، به کسانی که راحت و زیاد دروغ می‌بافتند، می‌گفتند «دروغ حناق نیست که بیخ گلوت رو بگیره.» ولی این مَثَل انگار در این روزگار بیشتر کاربرد دارد. دروغ که از بزرگ‌ترین گناهان دینی و آبروبرترین گناه‌های اجتماعی ست، حالت نقل و نبات یافته و شوربختانه هر قدر روی صندلی بزرگ‌تری نشسته باشی، هم بزرگ‌تر دروغ می‌گویی هم آسان‌تر. دروغ‌هایی که نه تنها حناق نمی‌شود تا گلو را بگیرد، که با آن‌ها انگار راحت‌تر نفس می‌کشی و لابد می‌خندی به ریش دیگران یا حتا جامعه‌ای که دروغ و دروغ‌های تو شده است بلای جان‌شان. اصلاً این حناق چیست؟

حُنّاق با ح و تشدید روی نون، در اصل خناق بوده است با خ و بی‌تشدید. بعید نیست از زبان پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها آن را خُناق یا خِناق شنیده باشید. خناق واژه‌ی عربیِ همان بیماری معروفِ دیفتری ست که از طب قدیم به زبان فارسی راه یافته و در گذر از این راه دراز، کم‌کم نقطه‌ی خ آن در فارسی افتاده و تبدیل شده به حناق. دیفتری هم از بیماری‌هایی ست که در قدیم، اغلب کودکان و کهن‌سالان به آن دچار می‌شدند. باکتری دیفتری وقتی به بدن انسان راه می‌یابد، قسمت بالایی دستگاه تنفسی را دچار مشکل می‌کند و به مرور با درگیر کردن قلب و سیستم عصبی، بیمار را به مرگ می‌کشاند. از نشانه‌های آن که به بحث شیرین دروغ خودمان هم مربوط می‌شود، گلودرد و صدای گرفته و دشواری در بلعیدن است. خلاصه و خودمانی‌‌اش می‌شود خفه شدن آدم.

این خناق در قدیم در معنای مجازی هم زیاد به کار می‌رفته است. حتا شاعرانی چون عطار و نظامی و منوچهری و وحشی بافقی و خاقانی و بیدل دهلوی و از همه‌بیشتر مولانا «خناق» را در کلام‌شان به معنای خفگی به کار برده‌اند. این دو بیت از مولوی از بهترین نمونه‌ها ست:
خون به جوش آمد ز شعله‌یْ اشتیاق  /  تا پدید آمد بر آن مجنون، خِناق
و این یکی:
تو خونِ تکبر ار نریزی  /  خون جوش کند، خِناق خیزد

ولی کاربرد آن به همین مقدار محدود نیست. مصدر عربی «اختناق» در دو معنای خفه کردن و خفه شدن هم با خناق هم‌ریشه است که اتفاقاً در فارسی هم از پرکاربردترین مصدرهای قدیمی و هنوززنده است. هم در دانش پزشکی از اختناق تنفسی گرفته تا اختناق رحم، هم در ادبیات سیاسی به معنای رعب و وحشتی که یک حکومت برای جلوگیری از آزادی مردم در جامعه ایجاد می‌کند. نمونه‌های آن هم که بسیار است، از برخی حکومت‌های اسبق اروپایِِ امروز‌آزاد تا مثلاً همین کره‌ی شمالی خودمان که مدرن‌ترین و ناباورترین نمونه‌ی اختناق سیاسی را به جامعه‌ی جهانی معرفی کرده است.

در زمانی نه خیلی دور، در نکوهش کسی که آشکارا و بی‌پروا دروغ می‌بافت، می‌گفتند «دروغ که خناق نیست، گلوت رو بگیره.» در آن زمان خناق بیماری شایعی بود و قضاوتی هم به گستردگی امروز در کار نبود. امروزه اما هر قدر این بیماری ریشه‌کن و کنترل شده، قضاوت عمومی نیرومندتر و گسترده‌تر شده و خناق اگر گلوی دروغگو را نگیرد، رسوایی و بی‌آبرویی یقه‌اش را سفت می‌چسبد و رها نمی‌کند؛ دست‌کم نه به این سادگی!

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+   




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.