خوابگرد قدیم
نورزو امسال از راه رسيد. حال و هوای چندان خوشی ندارم. سال پيش به چند دليل، به‌خوبی بر من نگذشت؛ اما مهم نيست. برای اين که خودم را بازيابم، به‌ياد می‌آورم که از معدود اتفاقات شيرين و خوب سال گذشته، دات‌کام شدن همين وبلاگ بود. پيش از نوشتن اين يادداشت، آن‌لاين بودم و در همين حال و افکار که رفتم سراغ آرشيو ماهانه‌ و بازشان کردم. مرور آن‌ها برايم خاطره‌انگيز بود. به ذهنم رسيد به‌رسم نشريات و رسانه‌ها که در پايان سال مروری می‌کنند بر مهم‌ترين وقايع سال، من هم «خوابگرد» را تحويل بگيرم و به اين بهانه، برجسته‌ترين و بهترين‌ها را از گورستان آرشيو بکشم بيرون و بعد هم لابد به خودم جايزه بدهم. به‌عنوان آخرين يادداشت سال فکر می‌کنم بد نباشد شما را هم در جريان ريز ماجرا بگذرام. با توجه به اين که احتمالا تا مدتی امکان آن‌لاين شدن ندارم، موقعيت خوبی‌‌ست برای چرخيدن برخی دوستان در «خوابگرد» و خصوصا برای آن‌ها که از آغاز همراه من نبوده‌اند و اين‌طوری فکر می‌کنم با «خوابگرد» و حال و هوايش بيش‌تر آشنا می‌شوند.

بهترين‌های خوابگرد درسالی که گذشت [ادامه]

خوابگرد: عباس معروفی در آلمان رمان «فريدون سه پسر داشت» را می نويسد، آن را برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد می‌سپارد، موارد سانسور در اين رمان عددی سه‌رقمی اعلام می‌شود، معروفی رمان را روی وب منتشر می‌کند، رمان را می‌خوانم؛ داستان نسلی گمشده در تاريخ انقلاب که قصد دارد بازگردد و به خويشتن خويش نگاه کند و خطاهای خود را بازيابد؛ داستاني پر از شخصيت‌های سياسی معاصر از حاکمان فعلی گرفته تا قربانيان همه‌ی گروه‌های سياسی دهه‌ی ۵۰ و ۶۰. شخصيت‌هايی که معروفی اصرار دارد بگويد همه‌شان واقعی‌اند و در اثر او، بی‌پرده در برابرمان عريان می‌شوند. به ظرافت او در اتمام حجت‌کردن پی می‌برم که رمانی چنين جسور و گستاخ را به مميزی‌ها سپرده است و به بازی ظريف اداره‌ی سانسور پی می‌برم که رمان را رسما غيرقابل‌چاپ اعلام نمی‌کند، اما به‌شيوه‌ای سياهه‌ی سانسور را اعلام می‌کند که معروفی را از پی‌گيری منصرف کند. به‌هرحال اين رمان به‌صورت رايگان روی وب منتشر می‌شود و يک پايگاه اينترنتی برای آن درنظرگرفته می‌شود. نمی‌دانم چه تعداد از خوانندگان ادبيات داستانی همت کرده‌اند و آن را خوانده‌اند، اما اين بر عهده‌ی من و دوستانم بود که در اندازه‌ی خويش تلاش کنيم برای ايجاد تحرک در فضای ساکن موجود پيرامون اين رمان. نخست قرار شد هرکدام ما يادداشتی بنويسيم و به‌مرور در اين‌جا منتشر کنيم، اما بعد بهتر ديديم کنارهم جمع شويم و خيلی دوستانه درباره‌ی رمان صحبت کنيم. اين کار هفته‌‌ی پيش در نشستی حدودا ۲ساعته و با حضور سه نفر از دوستان نويسنده و منتقد: «مهسا محبعلی»، «محمدحسن شهسواری»، «پدرام رضايی‌زاده»  و خود من به‌عنوان خواننده‌ی حرفه‌ای انجام شد و اکنون حاصل کار، البته به‌شکلی فشرده و گزيده فراروی شماست.

آن‌چه می‌خوانيد نه ميزگرد ادبی‌ست، نه نقد فنی صرف است، نه کالبدشکافی جامع آن است و نه هيچ چيز تخصصی ديگر؛ فقط گپ‌و گفتی کاملا خودمانی‌ست درباره‌ی اين رمان که به پيشنهاد من، هم سطح دانش عمومی بخش عمده‌ی مخاطبان خوابگرد در آن لحاظ شده و هم فارغ از محدوديت‌های آزادی بيان در عرصه‌ی غيروب انجام شده است. «فريدون سه پسر داشت» آکنده است از آدم و حادثه و رابطه و سرنوشت‌های گوناگون، واين موضوع باعث شده بود همه‌ی ما کمی گيج باشيم در چگونگی اداره‌ی بحث. از طرف ديگر وجهه‌ی پررنگ سياسی اين اثر نيز باعث شد تا سر و ته خيلی از حرف‌هايمان به حواشی رمان و صاحب آن مربوط شود که خواهيد خواند. اگر «فريدون سه پسر داشت» را خوانده‌ايد، يقين دارم که خواندن اين گپ‌وگفت برايتان خالی از فايده نخواهد بود؛ اگر هم تاکنون نخوانده‌ايد، با مطالعه‌ی اين گپ‌وگفت، گمان می‌کنم در اولين فرصت به سراغ آن خواهيد رفت و آن را خواهيد خواند. و خوانش اين اثر که در محاق توقيف قرار گرفته ـ فارغ از نقاط قوت و ضعف اثر ـ برای ما و نويسنده، ارزنده‌ترين دستمزد خواهد بود. شما نيز دوستان خود را به خواندن دعوت کنيد. [متن کامل گپ‌وگفت]

اين يکی را مشهدی‌ها نخوانند
مشهد و کلا استان خراسان، آن‌قدر که ديار شاعران بزرگ بوده، داستان‌نويس چندانی در آن رشد نکرده. اين سال‌ها فضا‌ی بسته‌ی سياسی هم البته تاثير خودش را گذاشته تا داستان‌نويسی در اين منطقه چندان پانگيرد. در چنين فضا و جايی، احتمالا غنيمتی‌ست که يک جايزه‌ی ادبی داستان‌نويسی آن‌هم از نوع خراسانی‌اش برگزار شود. سه نفر علاقه‌مند يعنی هدايت گواهی، فريبا مرادی و معصومه مرادی پا پيش گذاشته‌اند و با حمايت دو انتشارات «پاندا» و «کامبيز» در مشهد، مسابقه‌ی داستان‌نويسی «سمر» را برای همشهری های خود راه انداخته‌اند. شرايط مسابقه از اين قرار است:
هرکسی که آدرسی ثابت در مشهد دارد، بدون محدوديت سنی می‌تواند با هر تعداد داستان کوتاه در اين رقابت ادبی شرکت کند. داستان‌ها بايد حتما روی صفحه‌ی A4 تايپ يا نوشته شده باشند و از هر داستان هم حتما ۳ نسخه را بايد بفرستند. داستان‌ها قبلا نبايد به عنوان بخشی از کتاب چاپ شده باشند. پشت پاکت نامه‌ها هم بايد اسم و فاميل، ميزان تحصيلات و آدرس و تلفن تماس خود را بنويسند و نهايتا تا ۱۰ارديبهشت‌ماه ۱۳۸۳به آدرس [مشهد، صندوق پستی 5985 - ۹۱۳۷۵] بفرستند. داوران جايزه‌ی «سمر» هم از این قرارند: عبدالله کوثری، ميترا الياتی، سيامک گلشيری، سروش ظفرمقدم، محسن ميهن‌دوست و محمدحسن شهسواری که بچه‌ی‌ مشهد است و عامل نفوذی اين مسابقه در «خوابگرد» برای اعلان رايگان!

معذرت‌خواهی
اين‌جانب سيدرضا شکراللهی فرزند پدرم و صاحب وبلاگ خوابگرد، از همه‌ی کسانی که نوشته‌هايم هيچ ربطی به آن‌ها ندارد، و از همه‌ی کسانی که ميل شديدی به عذرخواهی شنيدن دارند، پيشاپيش و پساپس و رسما پوزش می‌خواهم. اين عذرخواهی عطف به ماسبق از جمله يادداشت پيشينم «بازار خودفروشی در تهران کجاست؟» نيز می‌شود!

پی‌نوشت
انگار من حتا حق معذرت‌خواهی هم ندارم؛ هرچند اين‌طور که من معذرت خواستم به درد عمه‌ام می خورد، ولی برای اين که بفهميد چرا به اين شکل خاص معذرت‌خواهی کردم برگرديد و دوباره به کامنت‌ها نگاه کنيد و ببينيد موضع‌گيری خانم‌ها چه‌قدر منطقی‌تر از شماری از آقايان است.

از سال‌ها پيش اين تصور در ميان شهرستاني‌ها رواج يافته که درخيابان‌های تهران پول روی زمين ريخته؛ آدم می‌خواهد که جمع کند. کف خيابان‌های تهران اما جز دست‌انداز و ته‌سيگار و آشغال چيز ديگری ديده نمی‌شود. پول شايد باشد، آن‌قدر که بتوانی نهنگ شوی؛ آن‌چنان‌که شده‌اند. اما کجاست اين پول؟ نشانی‌اش را من يکی نمی‌دانم، فقط می‌دانم آن که در جستجويش باشد، پيدايش می‌کند، حتا اگر شهرستانی باشد. حالاحکايت بازار خودفروشی در تهران است. اين ۶۰۰هزار زن و دختر خودفروش کجايند؟

اگر اين، بازار است و مغازه‌هايش هم کنار خيابان‌ها، پس لابد بايد در هر خيابان رديفی دختر و زن ايستاده باشند به چشم‌دوانی پیِ مردان رهگذر؛ با ماشين يا بی‌ماشين. اما من يکی که کسی را نمی‌بينم، چه رسد به اين که سن‌شان هم رسيده باشد به زير ۲۰سال. شايد خيابان را اشتباه آمده باشم. به خيابانی ديگر می‌روم. گهگاه می‌بينم دخترانی را که زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب از کنارم می‌گذرند، اما نشانی از کاسبی در آن‌ها نمی‌بينم. پس کو اين ۶۰۰هزار زن و دختر خودفروش؟ دروغ است آقا، دروغ. يکی از دوستان نويسنده‌ام مدت‌ها دربه‌در پيدا کردن يکی از همين زن‌ها بود تا چندساعتی را فقط با او حرف بزند برای شناختن يکی از شخصيت‌هاي رمانش. زمين و زمان را بسيج کرد، اما مگر پيدا شد يکی؟ اين‌طوری راه به جايی نمی‌برم. [متن کامل]

:: دو سه روز گذشته را بيش‌تر پيش مادرم بوده‌ام. آورده بوديمش تهران. ديشب حرف از «امامزاده صالح» زد و «شاه عبدالعظيم». می‌دانستم که امامزاده صالح برايش دشوار می‌شود؛ از بس که شلوغ است هميشه و به‌خصوص اين‌روزهای پايان سال و تجريش و بازار و... عصری راه افتاديم طرف شاه‌عبدالعظيم. به مادرم گفتم که در عمرم يک‌بار بيش‌تر به شهرری نرفته‌ام و هيچ‌بار هم به شاه‌عبدالعظيم. پشت بازارچه‌ای پارک کردم، زير بغلش را گرفتم و به طرف صحن بردمش. بازويش که زمانی گوشتی بر آن بود، اين‌بار زير دستم به استخوانی می‌مانست و پوستی بر آن؛ و لرزه‌ای که باعث می‌شد دايم از او بپرسم: «می‌تونی بيای ننه؟» و چند قدم جلوتر ديگر نتوانست. نشاندمش روی سکويی. چند دقيقه بعد دوباره ايستاد و نامتعادل و ساکت جلو رفت. می‌خواست دوباره بايستد که ديدم جلوی در صحن رسيده‌ايم. کنار در ايستاد. سکويی برای نشستن نبود. دستش را به در بلند چوبی گرفت و من دويدم و صندلی دربان صحن را به التماسي در چهره گرفتم و برايش آوردم. نشست. دقيقه‌هايی بعد دوباره بلند شد و گفت: «بريم ننه.» وارد صحن شديم. به طرف در رفتيم. گفت: «اگه برم تو حرم، بشينم، ديگه نمی‌تونم بلند شم؛ چی‌کار کنم؟» سپردمش به خواهرم و همسرم که او را به کنار ضريح، جايی که آرزويش را کرده بود ببرند و بياورند، بی‌آن‌که بنشينند. رفتند. در صحن، جلوی وردی حرم ايستادم به انتظار. فضای صحن عجيب بوی غربت و کهنگی می‌داد. نفهميدم چشم‌هايم کی خيس شد. نشستم گوشه‌ای، عينکم را درآوردم، سرم را روی زانو گذاشتم و گريه کردم...

:: همه‌ي مردم در روزهای پايانی سال، می‌افتند به شاش‌دارم شاش‌دارم که به همه‌ی کارهايشان برسند. اين وسط، من يکی بي‌کارتر از هميشه می‌نشينم پای اين قوطی و هی ورمی‌روم. حاصل وررفتن‌های اين چند روز هم شد راه انداختن صفحه‌ی پيوندها. اين صفحه را بيش‌تر برای استفاده‌ی خودم ساخته‌ام. سايت‌ها را دسته‌بندی کرده‌ام و شمار زيادی وبلاگ دوست و آشنا و غريبه را هم يک‌جا زيرهم گذاشتم. شما هم نگاهی به‌ آن بيندازيد، بد نيست. اگر کسی از قلم افتاده، پيش از آن که عصبانی شود، به من يادآوری کند. لينک پيوندها، هم در رديف زير لوگو هست و هم بالای لينک‌های سمت چپ که می‌بينيد؛ با عنوان همه‌ی پيوندها.

:: حدود يک ماه طول کشيد تا توانستم سه دوست داستان‌نويس و منتقد را کنارهم جمع کنم برای اين که بنشينيم و فارغ از محدوديت‌های مطبوعاتی، گپی درباره‌ی رمان «فريدن سه پسر داشت» نوشته‌ی عباس معروفی بزنيم. گپ و گفت و خوبی بود. گزيده‌ی اين ميزگرد دوستانه را تا چند روز ديگر قرار است همين‌جا منتشر کنم. پيشنهاد می‌کنم اگر هنوز اين رمان را که در ايران غيرقابل‌چاپ است نخوانده‌ايد، بخوانيد. چون بحث بي‌پرده‌ای که ما کرديم برای آن‌ها که رمان را خوانده‌اند، به‌دردبخورتر خواهد بود. فوقش هم اگر نخواستيد آن ميزگرد را بخوانيد، يک رمان «مهم» را خوانده‌ايد؛ چی از اين بهتر؟

:: يقين بدانيد اگر محمدحسن شهسواری دوست نزديکم نبود و اين همه خاطر او را نمی‌خواستم، هرگز نمی‌گذاشتم به‌روز کردن پنجره‌ی پشتی را اين‌قدر عقب بيندازد. اما در ميان گرفتاری‌های انبوه و بی‌حوصلگی‌های دامنه‌داری که محاصره‌اش کرده‌اند، امروز يک خبر خوب به او و به من رسيد. رمان «پاگرد»، نخستين رمانی که او برای چاپش اقدام کرده، پس از حدود ۱۰ ماه دوندگی در وزارت ارشاد به دنبال گرفتن مجوز نتيجه داد و حضرات ارشاد اجازه‌ی چاپ آن را با حذف مواردی از آن صادر فرمودند. «پاگرد» رمانی‌ست که هسته‌ي مرکزی وقايعش به حوادث ۱۸تير مربوط می‌شود، اما گريزهای بسياری هم دارد به موقعيت‌های گوناگون اجتماعی و سياسی ايران معاصر و آدم‌های معاصر. اميدوارم انتشارات طرف قرارداد با او که برای گرفتن مجوز اين رمان هيچ تکان مختصری هم به خود نداد، آن را برای نمايشگاه کتاب سال آينده منتشر کند و اين محمدحسن ما رستگار شود!

هرکس حق آزادی عقيده و بيان دارد و حق مزبور شامل آن است که از داشتن عقايد خود بيم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار، و در اخذ و انتشار آن به تمام وسايل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.
عادت کرده‌ایم که ديگر از هيچ چيز تعجب نکنيم. ۷سال پيش که يک فيلمنامه‌ی تصويبی با درجه‌ی «ب» را به انجمن سينمای دفاع مقدس بردم تا برای ساخت آن، از آن حمايت کند، جناب «شفق» و انصار و اعوانش تکه کاغذی به اندازه‌ی پاکت سيگار دستم دادند که رويش نوشته شده بود؛ از تصويب آن در ارشاد تعجب کرده‌اند و اساسا فاقد ارزش است. آن موقع آن‌قدر تعجب کردم که نزديک بود با لگد از حياط انجمن بيرون بيندازند مرا. حالا اما وقتی می‌‌خوانم اين انجمن صراحتا اعلام کرده که تنها در صورت سانسور فيلمنامه‌ي «چای تلخ» در ساخت آن مشارکت می‌کند، اصلا تعجب نمی‌کنم. حتا تعجب نکردم وقتی ديدم از ۷ فيلم بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی فجر که مضمون جنگی‌ داشتند، هيچ‌کدام‌شان از کيسه‌ی پر از پول و امکانات دولتي انجمن بهره‌ای نبرده‌اند.

«انجمن سينمای دفاع مقدس» چه‌جور انجمنی‌ست؟ ماجرای استعفای «عبدالحسن برزيده» از رياست انجمن چه بود؟ چرا انجمن از فيلم تقوايی حمايت نمی‌کند؟ مگر تهيه‌کننده‌ی آن، «حاج سعيد حاجی‌ميری» نيست؟ رياست انجمن الان با چه کسی‌ست؟ رابطه‌ی انجمن با «روزنامه‌ی کيهان» چيست؟ رابطه‌ي «سانسور» با «منفعت مالی شخصی و گروهی» چيست؟ [متن کامل]

خيلی کم پيش می‌آد، آن‌لاين چيزی بنويسم. الان دارم اين کار رو می‌کنم. چون می‌ترسم اگه قطع کنم، ديگه نتونم کانکت بشم. عصبانی‌ام. چند روزيه که يا نمی‌تونم آن‌لاين بشم، يا اگه هستم، سرعت، اون‌قدر پايينه که حتا ايميل‌هام رو هم به زور چک می‌کنم. از اشتراک البرز استفاده می‌کنم، چون از همه ارزونتره. نمی‌دونم اين چند روز چه اتفاقی افتاده که اين قدر مشکل پيدا کرده. امکان وبگردی ندارم. مثل قبل نمی‌تونم اين‌جا رو هم به‌روز کنم. پيدا کردن دو تا لينک، خودش حاصل کلی وبگردی و حوصله و مطالعه است. اونايی که واسه ADSL به من تبريک می‌گفتن، بدونن که هيچ خبری از ازش نيست که نيست. ADSL بخوره توی سرم، دريغ از يک کارت اينترنت چند ساعته. اوضاع که اين‌جوريه، [همين الان دوباره DC شدم! بقيه رو آف‌لاين می‌نويسم و اگه تونستم آن‌لاين بشم، خواهيد خوند. يه نگاه به ساعت انتشار بندازين!] آره، اوضاع که اين‌جوری باشه ديگه چه حوصله‌ای می‌مونه برای يادداشت نوشتن؟ متاسفانه من نه مثل برخی دوستان محل کار خاصی دارم که از اشتراک رايگان و پرسرعتش استفاده کنم، نه مثل بعضی‌های ديگه با شبکه‌ها ارتباط دارم که بتونم اشتراک رفاقتی و... بگيرم. حقيقتش بيش از اين هم نمی‌تونم پول بدم واسه کارت‌های مختلف. به‌جز کارت، پول تلفن همين‌جوری‌ش داره خدا تومن می‌آد. شايد آدم خودخواهی باشم، ولی شما قضاوت کنيد که انصافا «خوابگرد» با اين وضعيتی که داره و توش خودم‌رو کشته و بيرونش مردم‌رو، آيا بايد با اين وضعيت فلاکت‌بار اداره بشه؟ امشب می‌خواستم يه يادداشت بلندبالا بنويسم درباره‌ی يک موضوع سينمايی ـ سياسی، ولي اون‌قدر کلافه‌ام از اين وضعيت که ديگه نمی‌تونم. گند بزنند به اين خراب‌شده که هيچ غلط فرهنگی رو نمي‌شه توش درست انجام داد. اينم از حکايت وبلاگ‌نويسی و وبلاگ‌داری من در اين روزها... کی بود می‌گفت می‌گفت من بهتره برم الاغ‌چرونی‌م رو بکنم؟
از سال ۱۹۷۸ انتشارات Houghton Milfflin Company  گزيده‌ای از داستان‌هايی را كه در طول يك سال در مجله‌های آمريكا و كانادا چاپ شده، در كتابی با عنوان بهترين داستان‌های سال به انتخاب و ويراستاری يك نويسنده يا منتقد معتبر چاپ می‌كند. نويسنده‌هايی مثل «جان آپدايك» در سال ۱۹۸۴، «ريموند كارور» در سال ۱۹۸۶، «آن بيتی» در سال ۱۹۸۷، «آليس آدامز» در سال۱۹۹۱، «توبياس وولف» در سال۱۹۹۴، «اي.ال.دكترو» در سال۲۰۰۰ از جمله ويراستارهای اين مجموعه بوده‌اند. در سال ۲۰۰۲ «سو ميلر» ـ داستان‌نويس ـ انتخاب بيست داستان سال آمريكا و كانادا را به عهده می‌گيرد. داستان بولداگ نوشته‌ی «آرتور ميلر» از همين كتاب است که «اکرم کبيری» آن را برای انتشار در خوابگرد، انتخاب و ترجمه کرده است. کبيری قصد دارد گزيده‌ای از داستان‌های اين مجموعه را که مشکل سانسوری ندارند، در سال ۱۳۸۳ منتشر کند.

و اما بولداگ:
آرتور ميلر درباره‌ی داستان بولداگ گفته است: «بولداگ سفری به گذشته است، به بروكلين؛ جايی كه از خيلی قبل می‌شناسمش. ماجراي اين داستان صددرصد برايم اتفاق نيفتاده؛ آميزه‌ای از خاطره و تخيل است كه درهم گره‌خورده‌اند. درحقيقت، شايد بولداگ تحت‌تاثير بويی كه از يك كپه برگِ نمناك برمي‌خيزد، پديد آمده باشد.»

حيطه‌ی اصلی فعاليت آرتور ميلر نمايشنامه‌نويسي است. او در سال ۱۹۱۵ در نيويورک به دنيا آمده و فارغ‌التحصيل دانشگاه ميشيگان است. آرتور ميلر را همراه ويليام اينگ، تنسی ويليامز، و ادوارد آلبی چهار نمايشنامه‌نويس بزرگ بعد از جنگ جهاني دوم می‌دانند. ميلر علاوه بر نمايشنامه‌های معروفي مثل «مرگ فروشنده»، «همه‌ی پسران من» و «نگاهي از پل»، داستان و فيلمنامه و مقاله‌های متعددی هم نوشته است.

و بالاخره اين که خانم کبيری با پيشنهاد و همت والای دوست نويسنده‌ام «يعقوب يادعلی» ترجمه‌ی داستان بولداگ را در اختيار من گذاشت تا آن را منتشر کنم. از هر دو ممنون‌ام و مثل مجری‌های مزخرف تلويزيون، شما را به خواندن داستان بولداگ دعوت می‌کنم! 
حسين جان، دلت خوش است، نه؟
نوشته‌ای «گروه صنفی برای دفاع از حقوق کاربران اينترنت در ايران» راه بيندازيم. نوشته‌ای دومين جديد وبلاگت را فيلتر کرده‌اند، سايت «امروز» را هم بسته‌اند. نوشته‌ای گروه راه بيندازيم، سازمان‌بدهيم، عضو بگيريم، انتخابات برگزار کنيم، سخنگو انتخاب کنيم، در کشورهای مختلف نماينده انتخاب کنيم، بيانيه بدهيم به فارسی و انگليسی، و از اين جور کارها. نوشته‌ای از راه لابی با سازمان ملل و کشورهای اروپايی، آمريکا و کانادا به حکومت ايران فشار بياوريم. نوشته‌ای حالا که راست‌ها آمده‌اند سر کار، حاضرند هر امتيازی بدهند.

حسين‌جان، دلت خوش است به‌خدا!
 مردِ حسابی کک می‌اندازی توی تنبون ما که چی؟ به اين سادگی‌ها که تو فکر کرده‌ای، حضرات نمی‌توانند امتياز بدهند. مگر می‌توانند صاف بايستند توی روی جماعتی که تيتر روزنامه‌ی امروزشان اين است که مجلس هفتم قرار است «اصلاحات عاشورايی» انجام بدهد؟ مگر نخواندی که «حداد عادل» صراحتا گفته است که از وزارت ارشاد در دوره‌ی مديريت قبل راضي نبودند، اما با تغيير مديريت‌ها کمی راضی شده‌اند و در آينده راضی‌تر هم خواهند شد؟ مگر نمی‌دانی که آزادای‌های فردی و اجتماعی و آزادی تفکر و بيان از ديد غربی‌ها يک مقوله بيش‌تر نيست، اما اين‌ها مقوله‌ی تفکر و آزادی بيان را از آزادی‌های فردی و اجتماعی جدا می‌دانند؟ مگر نفهميده‌ای هنوز که منکرات از ديد اين‌ها يعنی فکر کردن و حرف زدن؟
[متـن کـامـل]

تابستان ۱۹۴۵، صحنه‌ای در برلين
نويسنده: ماکس فريش
مترجم: ناصر غياثی
:: برگرفته از «بوطيقای نو»، شماره‌ی ۱، بهار ۱۳۷۴::

کسی از برلين گزارش می‌دهد: دوجين زندانی ژنده‌پوش به فرماندهی يک سرباز روسی از خيابانی می‌گذرند. يحتمل از قرارگاهی دور می‌آيند و جوان روس بايد آن‌ها را به جايی برای کار يا به اصطلاح، بيگاری ببرد؛ جايی که آن‌ها از آينده‌شان هيچ‌چيز نمی‌دانند. آن‌ها ارواحی‌اند که همه‌جا می‌توان ديد. ناگهان از قضا، زنی که به‌طور اتفاقی از خرابه‌ای بيرون می‌آمد، فرياد می‌کشد، به طرف خيابان می‌دود و يکی از زندانيان را در آغوش می‌کشد.
دسته‌ی کوچک از حرکت بازمی‌ماند و سرباز روس هم طبيعی‌ست که درمی‌يابد چه اتفاقی افتاده است. او به طرف زندانی می‌رود، که حالا آن زن را که از گريه به هق‌هق افتاده در آغوش گرفته است. می‌پرسد:
ـ زنت؟
ـ بله.
بعد از زن می‌پرسد:
ـ شوهرت؟
ـ بله.
سپس با دست به آن‌ها اشاره می‌کند:
ـ رفت، دويد... دويد، رفت.
آن‌ها نمی‌توانند باور کنند، می‌مانند. سرباز روس با يازده زندانی ديگر به راهش ادامه می‌دهد تا آن که چندصدمتر بعد به رهگذری اشاره کرده و او را با مسلسل مجبور می‌کند وارد دسته بشود، تا آن يک دوجين سربازی که حکومت از او می‌خواهد، دوباره کامل شود.

:: ممنون‌ام از کاربران اينترنت که خوابگرد را بهترين وبلاگ بخش «فرهنگ و انديشه» شناختند و باعث شدند کميته‌‌ی برگزاری مراسم وبلاگ‌های برگزيده، يک فقره اشتراک يک ساله‌ی ADSL از طرف شرکت «تراشه سبز» به بنده تحويل بدهند. البته اين سرويس فعلا فعال نشده و تا چند ماه ديگر چشمم به جمال آن روشن خواهد شد! فقط نمی‌دانم آيا تا آن هنگام باز هم اجازه خواهم داشت «خوابگرد»گردانی کنم يا نه؟ اميدوارم که بتوانم. در مورد مراسم ديشب هم چيزی نمی‌نويسم، چون می‌دانم هم صدای وبلاگ‌نويسان عزيز درخواهد آمد و هم کميته‌ی برگزاری. تا حالا به اندازه‌ی کافی شر درست کرده‌ام! در ضمن به داريوش مهربان و انديشمند هم به‌خاطر برنده شدنش شادباش می‌گويم و نيز به‌خاطر اجلال نزول بانوی گرامی‌شان به سرزمين کفر و زنادقه! و شادباش برای نويد خادم ـ صاحب اسپ‌سوار ـ که هر جولانی می‌دهم به‌ کمک اسب راهواری‌ست که او در اختيارم گذاشته.

:: خيلی خوشحال‌ام که از صفحه‌ی ضدسانسور اين‌قدر استقبال شده. راستش به‌جز دو اثر، باقی آثاری که در اين صفحه معرفی شده‌اند مربوط به سايت‌های ديگر است و من هم فقط قصد داشته‌ام برای خوانندگان خوابگرد اين امکان را فراهم کنم که به اين آثار به‌صورت متمرکز دسترسی داشته باشند. برای همين نمی‌دانم آيا بايد پيشنهاد پدرام را عملی کنم که همه‌ی آثار اين بخش را در صفحات ويژه‌ای، در فضای خوابگرد «بازنشر» کنم و به سايت اصلی هم لينک بدهم يا نه، صرفا به صورت لينک به سايت اصلی باقی بمانند. شما اگر پيشنهادی داريد برايم بنويسيد.

:: مدير سايت ادبکده هم زحمت کشيده و دوتا لوگوی خوشگل برای اين بخش طراحی کرده و فرستاده. واقعا سپاسگزارم. به‌خاطر زحمت ايشان لوگوی کوچک‌تر را برايتان می‌گذارم که اگر خواستيد کد آن را کپی کنيد و هرجا دل‌تان خواست بگذاريد.


:: امروز، شنبه ۲ اسفند، ساعت ۴ بعدازظهر در سالن همايش‌های مركز تحقيقات مخابرات ايران [انتهای اميرآباد شمالی] خواهم بود؛ به‌خاطر اين...

:: چند ساعت پيش، لينک دو داستان غيرقابل چاپ ديگر در ايران را به ليست صفحه‌ی ضدسانسور اضافه کردم؛ يکی «سنگی بر گوری» نوشته‌ی جلال آل‌احمد که خواندنش بدجوری حال آدم را می‌گيرد، و ديگری يک داستانک با ترجمه‌ی اسدالله امرايی که آن را در وبلاگش منتشر کرده و خواندنش دو سه دقيقه بيش‌تر طول نمی‌کشد. اميدوارم شما هم اين بخش تازه‌ی خوابگرد را به دوستان‌تان معرفی کنيد، و درضمن اگر به اثر غيرقابل چاپ ديگری در ايران که روی وب باشد دسترسی داريد، به من اطلاع بدهيد.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.