خوابگرد قدیم
:: گفت‌وگو با جومپا لاهيری ـ اين ور قضيه و آن ور قضيه
جومپا لاهيری و تصوير رمانش؛ هم‌نامآفرين بر همت بلند پيمان اسماعيلی که چند وقت يک‌بار با يک مصاحبه‌ی آن‌چنانی و يا يک يادداشت آن‌چنانی‌تر غافل‌گيرمان می‌کند. اين‌بار پيمان بيش از شش ماه پی‌گيری کرده تا بالأخره توانسته با «جومپا لاهيري» نويسنده‌ی هندی‌تبار مقيم آمريکا و نويسنده‌ی مجموعه‌داستان «مترجم دردها» و رمان تازه‌منتشرشده‌ی «هم‌نام» گفت‌وگو کند که متن آن را بعدها در يکی از نشريات کاغذی خواهيم خواند. البته در اين گفت‌وگو اميرمهدی حقيقت مترجم شيدای آثار لاهيری و پدرام رضايی‌زاده هم در کنار پيمان بوده‌اند و هر کدام هم تجربه‌ی اين گفت‌وگو را در وبلاگ‌های‌شان روايت کرده‌اند. از برکات اين مصاحبه يکی همين که فهميديم تلفظ دقيق نام اين بانوی نويسنده «جومپا لاهيری»‌ست و نه جامپا ليري و مهم‌تر و زيباتر از آن اين که جومپا ضمن گفت‌وگو، نوزاد سه‌چهارماهه‌اش را هم بغل داشته و درست از متن زندگی پاسخ پرسش‌های‌شان را داده. برای آن‌ها هم که هيچ شناختی از اين نويسنده ندارند بگويم که مجموعه‌داستان او برنده‌ی جايزه‌ی معتبر پوليتزر ادبيات شده، و برای اين که ارزش تلاش پيمان را بدانيد می‌گويم که برآيند مالی صرف اين همه وقت و انرژی برای او نهايتا يک حق‌التحرير ۱۰ تا ۲۰ هزارتومانی‌ست و بس! گزارش شيرين پيمان از اين گفت‌وگو را بخوانيد [+] و روايت اميرمهدی حقيقت را که وبلاگ بسيار خوب ترجمه را می‌نويسد [+] و روايت پدرام را که شيفته‌ی تنهايی لاهيری شده [+].
پس از چند روز که توانسته‌ام برای چند ساعتی به خانه برگردم و ساعتی هم آن‌لاين شوم، با خواندن اين همه پيام شادباش و نغزگويی خوانندگان خوابگرد، خستگی از تنم بيرون رفت. خداوکيلی بدجوری زير ذره‌بين مخاطبانم قرار گرفته‌ام. اين را از خط به خط نظرها می‌توانم بفهمم. مثل هميشه به جز تعظيم کردن به مهربانی همه‌تان کاری ازم برنمی‌آيد. ببخشيد اگر هنوز فرصت به‌روز کردن خوابگرد را نيافته‌ام. تا چند روز ديگر دوباره در خانه (دفتر!) مستقر می‌شوم و همين که بتوانم با نظم جديدی که بر زندگی‌ام حاکم (تحميل!) خواهد شد، کنار بيايم، خوابگرد هم روزی نو خواهد يافت.
:: هرگز پا به دنيا نگذاريد؛ ولی اگر گذاشتيد، بعد از کمی گريه آرام بگيريد و سينه‌ی پرشير مادرتان را بچسبيد.
:: تلاش کنيد کودک باقی بمانيد و بزرگ نشويد؛ ولی اگر بزرگ شديد، به آدم بزرگ‌ها نگاه کنيد و بازی کردن را از آن‌ها ياد بگيريد.
:: به هيچ‌وجه به مدرسه نرويد؛ ولی اگر رفتيد، خوب درس بخوانيد و تنبل‌بازی درنياوريد.
:: هيچ‌وقت به خانواده‌ی خود پايبند نباشيد؛ ولی اگر پايبند شديد، فرزند ـ برادر ـ خواهر نمونه‌ای باشيد.
:: اگر جنگی پيش آمد؛ فکر جنگيدن را از سر بيرون کنيد؛ ولی اگر جنگيديد، خود را هميشه يک قهرمان  بدانيد و سرتان را بالا بگيريد.
:: هرگز به سراغ مطالعه نرويد؛ ولی اگر رفتيد، يک کتاب‌خوان حرفه‌ای شويد و تفننی برخورد نکنيد.
:: با هيچ دختر ـ پسری دوست نشويد؛ ولی اگر شديد، دهنش را سرويس نکنيد و گند نزنيد.
:: عضو هيچ انجمن و گروه اجتماعی و سياسی نشويد؛ ولی اگر شديد، با آرمان‌های انجمن ـ گروه خود وفادار باشيد.
:: به هيچ‌وجه به سراغ هنر ـ چه برای تحصيل و چه جز آن ـ نرويد؛ ولی اگر رفتيد، چُسان فِسانش را رها کنيد و بر مبلغ خويش بيفزاييد.
:: برای خودکشی تلاش کنيد؛ ولی اگر موفق نشديد، ديگر به‌هيچ‌وجه به آن فکر نکنيد و آن را حماقت و دون شأن خود تلقی کنيد.
:: در هيچ اقدام سياسی شرکت نکنيد؛ ولی اگر کرديد و دستگير شديد، زير هيچ شرايطی پشيمان نشويد.
:: هيچ شغلی برای خود دست‌وپا نکنيد؛ ولی اگر شاغل شديد، در شغل خود پايدار و آزاده بمانيد و از آن لذت ببريد.
:: در ايران زندگی نکنيد؛ ولی اگر مانديد، سرتان را بالا بگيريد و از کيان آن به هر شکل ممکن دفاع کنيد.
:: مطلقا ازدواج نکنيد؛ ولی اگر ازدواج کرديد، همسر خود را از جان و دل دوست بداريد و همسری ايده‌آل باشيد.
:: مواظب باشيد وبلاگ‌نويس نشويد؛ ولی اگر شديد، به دام روزمرگی نيفتيد و از ابتذال در انديشه‌ورزی و انديشه‌نگاری بپرهيزيد.
:: به مادر خود دلبستگی نداشته باشيد؛ ولی اگر داشتيد و از دنيا رفت، تا می‌توانيد گريه و بی‌تابی کنيد و تا می‌توانيد خاطره‌‌اش را حفظ کنيد.
:: خيال بچه‌دار شدن را از سر بيرون کنيد؛ ولی اگر بچه‌دار شديد، خوب نگاهش کنيد، آرام اشک بريزيد، لبخند بزنيد، اسم خوبی مثل «پارسا» برايش انتخاب کنيد، در آغوشش بگيريد، عاشقانه دوستش بداريد، مراقب مادرش باشيد و به ادامه‌ی زندگی به‌خاطر او و مادرش فکر کنيد.
:: [ادامه‌ی اين يادداشت را احتمالا چند سال ديگر بايد بنويسم...]
:: قاضی‌ها داستان‌نويس نمی‌شوند.
عباس معروفی در صفحه‌ای از وبلاگش اعتراض شرکت‌کنندگان ناراضی و منتقدِ مسابقه‌ی داستان‌نويسی هدايت را ـ بی هيچ داوری پيشاپيشی ـ بازتاب داده. ديروز تلاش زيادی کردم که در پی شنيدن انتقاد برخی شرکت‌کنندگان به شيوه‌ی برگزاری مسابقه، با دست‌ِکم يکی از دست‌درکاران مسابقه هم تماس بگيرم؛ ولی موفق نشدم. قصد داشتم توضيح آن‌ها را هم جويا شوم و بعد از آن موضوع را در خوابگرد طرح کنم. حالا هم دير نشده. از داوران و برگزارکنندکان هر کدام‌شان مايل‌اند، می‌توانند با يک ايميل ساده به من امکان تماس را فراهم کنند. مطمئنا اگر با عباس معروفی هم تماس بگيريد، از توضيحات شما استقبال می‌کند. اگر هيچ‌کدام از اين دو راه را هم نمی‌پسنديد، در سايت مسابقه اين کار را بکنيد. پاسخگويی هر کدام از شما می‌تواند به ترميم اين شکافِ ايجادشده کمک کند؛ راه دوری نمی‌رود. [کليک کنيد]
:: مترجم‌ها فراموش نکنند که «عنوان، تابلوی اثر است».
دامون مقصودی که دغدغه‌ی ترجمه دارد و اهل بخيه (ادبيات و سينما) هم هست در اين يادداشت جذابش نتوانسته هيچ استدلال محکمی در رد پيشنهادهای ترجمه‌ی اسم فيلم Million Dollar Baby بياورد و فقط گفته است نچسب است و يا به ياد نمی‌ماند؛ با اين حال مطالعه‌ی يادداشتش ـ فارغ از مصداق بحث ـ برای آن‌ها که دغدغه‌ی ترجمه دارند، به‌گمانم سودمند باشد. دامون جان! تو که اين همه زحمت کشيدی، کاش پيشنهاد خودت و يا بهترين گزينه را هم معرفی می‌کردی. [کليک کنيد]
:: ثبت موسيقی رديفی ايران در يونسکو
محمد سرير گفته در کنار اسناد مربوط، يک فيلم ده دقيقه‌ای هم بايد برای يونسکو تهيه شود که خودش خسرو سينايی را پيشنهاد داده که هم مستند‌ساز مطرحی‌ست و هم شناخت دقيقی از موسيقی دارد. خانه‌ی موسيقی «درويشي» را هم به‌عنوان نامزد ايرانی بهترين موسيقی‌دان سال جهان به يونسکو معرفی کرده. [+]

:: حسین علیزاده صدرنشین جدول فروش
آثاری چون موسیقی فیلم «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند» و «به تماشای آب‌های سپيد» از ساخته‌های حسين علیزاده بالاترین فروش را در بین دیگر آلبوم‌ها داشتند. گزارشی که می‌خوانيد مربوط است به پايان بهمن‌ماه. دو آلبوم عليزاده هم در طبقه‌بندی نوع موسيقی خود پرفروش شده‌اند و هم نسبت به ساير آلبوم‌ها در انواع ديگر موسيقی. [+]

:: پس از اعتراض همسر «فرهاد»، تلويزيون بيش‌تر صدای او را پخش می‌كند.
چند ماه پيش نامه‌ای از شورای موسيقی صدا و سيما به آرشيو مرکزی فرستاده شد که در آن پخش چند ترانه‌ی مشهور فرهاد مجاز اعلام شده بود. بلافاصله پس از آن، بيش‌تر تهيه‌کننده‌های راديو خوشحال از اين خبر شروع کردند به استفاده از ترانه‌های فرهاد؛ به‌خصوص در راديو پيام. معمولا تلويزيون از راديو عقب‌تر است، هم در اجرا و هم در عقب بردن خطوط قرمز. ولی بالاخره تلويزيون هم شروع کرد به پخش اين ترانه‌ها. اين وسط دو نکته هست: نخست اين که مقياس حرام و حلال (مجاز و غيرمجاز) در پخش موسيقی در صدا و سيما کاملا بی‌بنياد است. يک دستورالعمل چندخطی می‌تواند به حرامی چندين ساله، حرمتی ذاتی عطا کند! خيلی مايل‌ام استدلال اعضای اين شورا و شوراهايی از اين دست را بشنوم و ببينم چه جوابی دارند براي همه‌ی سال‌هايی که حلال امروزشان حرام بوده؟ دوم اين که اعتراض همسر فرهاد بيش‌تر معطوف است به تلويزيون تا راديو. موضوع فقط گل و بلبل نشان دادن به‌جای تصوير خواننده و ساز نيست؛ بلکه آدم می‌ترسد لطف و صفای ترانه‌های فرهاد هم به سرنوشت ترانه‌های جاودان «محمد نوري» در تلويزيون تبديل شوند که جز در مناسبت‌های انقلابی و سياسی و بدون تصويرگذاری‌های خاص کم‌تر شنيده می‌شوند و ديده می‌شوند. پوران گلفام همسر فرهاد از پخش فيلم «آمين، فرهاد» در شبکه‌ی ويديوی خانگی هم خبر داده و نيز شکايت از نشر آبی به‌خاطر دروغ‌های فراوانی که در کتاب «يادواره‌ی فرهاد» منتشر کرده. [+]

:: گزارشی از وضعيت موسيقی مذهبی در ایران
نوای محزونی که اين روزها می‌شنويم، کوچک‌ترين وجه تشابهی با موسيقی مذهبی تاريخی ایران ندارد. هيچ قانون و تبصره‌ای هم برای تصحيح اين موسيقی‌ها در دست نیست.

جليل شهناز: "روش‌های امروزه برای اجرای موسيقی مذهبی، اصلا صحيح و اصيل نيست و متاسفانه صدا و سيما هم به آن دامن می‌زند..."
حسن ناهيد: "روند اين موسيقی نه تنها پس از انقلاب پيشرفت نکرده که پسرفت هم داشته. درحال حاضر چيزی به نام موسيقی مذهبی به طور خالص سراغ ندارم. درقدیم گوشه‌های موسيقی مذهبی را در تلويزيون درس می‌دادند و اجرا می‌کردند، اما الان کسی را سراغ نداريم که با اين موسيقی آشنايی کافی داشته باشد..."
مجيد اخشابی: "چندی است روی ملودی‌های لس‌آنجلسی، اشعار مذهبی گذاشته می‌شود..." البته اخشابی روند اين موسيقی را بعد از انقلاب ـ بدون هيچ استدلال روشنی ـ رو به رشد دانسته.
هوشنگ جاوبد: "تا ابتدای سال ۱۳۳۰ آهنگ‌سازان کار نوحه‌خوانان را می‌دیدند و نوحه‌خوانان خود مؤلف آواز بودند، اما درحال حاضر آنان تنها تقليد می‌کنند و به جای آن‌که خود اثری را پديد آورند، روی ترانه‌های مبتذل شعر مذهبی می‌گذارند که زيبنده‌ی کار مداحی نيست."
محمد سرير: "موسيقی مذهبی ما در واقع همان موسيقی ايرانی ماست که در شرايطی مجبور بوده به دليل محدوديت‌ها، به شکل موسيقی مذهبی بروز پیدا کند، اما متأسفانه درحال حاضر اين موسيقی بيش‌تر تم‌ها و موتيف‌های موسيقی عربی را به خود گرفته است. درست است که ما شيعه هستيم و با ورود دین اسلام، زبان و فرهنگ عربی هم وارد ايران شد، اما دليلی ندارد که ما هويت، فرهنگ و تمدن خودمان را فراموش کنيم و موسيقی اصيل ايران را از ياد ببريم." [+]

ببينيد سياست حذف و قبض و بگير و ببند در عرصه‌ی موسيقی طی نزديک به سه دهه‌ی اخير چه آشفته‌بازاری فراهم آورده که حالا بايد برای موسيقی مذهبی يک کشور مدعی مذهب هم مرثيه‌سرايی کنيم! برای اين که اين لينک‌نگاری به ناراحتی خاطرتان ختم نشود، لينک زير را هم می‌آورم تا لبخندی هم بر لب مبارک‌تان بنشيند:

:: مجلس هفتم به داد موسیقی ایران برسد.
«خاطره پروانه» که بيش از ۴۵ سال پيشينه‌ی خوانندگی آواز فولکلور ايران دارد، خنده‌دارترين گفت‌وگوی سال را انجام داده و گفته: "اوضاع موسیقی بانوان به شدت به هم ريخته و اين آشفتگی ما فعالان موسيقی بانوان را نااميد کرده است. تنها در صورتی که مجلس [هفتم] از حقوق بانوان موسيقی‌دان دفاع کند، ما می‌توانيم فعاليت‌مان را بيش‌تر کرده و در جايگاه واقعی خودمان بايستيم." به‌نظر من فقط با يک اقدام انقلابی می‌شود به اوضاع موسيقی بانوان کمک کرد و مجلس هفتم به‌عنوان انقلابی‌ترين نهاد کشور بهترين متولی اين انقلاب خواهد بود! [+]

غالب نظراتی که درباره‌ی برگردان فارسی نام فيلم Million Dollar Babe  ـ برنده‌ی ۴ اسکار امسال ـ طرح شد، تأکيد دارند که ترجمه‌ی اين اسم در فارسی دشوار است؛ برخلاف مواردی چون ترجمه‌ی «شنل» از زبان روسی برای اثر معروف گوگول که در اين گير و دار پيمان اسماعيلی در وبلاگش نوشت که مترجمان قديمی سال‌ها ما را به اشتباه انداخته‌اند و به جای «پالتو»ی گوگول به ما گفته‌اند «شنل» گوگول! کاربرد واژه‌ی Babe در انگليسی و در فرهنگ آمريکايی حالتی دوپهلو و حتا چندپهلو دارد که معادل تک‌واژه‌ای برای آن در زبان پارسی نمی‌يابيم. هرچند نظر اکثريت، انتخاب واژه‌ی «عزيز» در برگردان نام اين فيلم است، ولی از بين نظرهای تحليلی به‌زعم من پژمان ـ با اشاره به تذکر زيتون ـ تحليل دقيق‌تر و درست‌تری ارائه کرد. بر اساس تحليل او که به بخش «ميليون دلاری» نام فيلم هم توجه کرده، اساسا در چنين مواردی بايد عنوان ديگرگونه‌ای برای فيلم برگزيد و از خير واژه‌گزينی تک‌به‌تک گذشت. او با اتکا به نقد يک منتقد معروف آمريکايی درباره‌ی اين فيلم و با الهام گرفتن از ديالوگ شاخصی از متن فيلم، «خوشگل آشغالی که يک دنيا ارزش داشت» را برای نام فيلم پيشنهاد می‌کند و البته آخر سر هم می‌گويد: "يا چيزی در اين مايه‌". من هم جسارت می‌کنم و آن را اين‌طور تکميل و پيشنهاد می‌کنم: خوشگل آشغالی که يک دنيا می‌ارزيد
پيوند:
تحليل کورش پورزرتشت هم درباره‌ی برگردان نام اين فيلم و چند فيلم مشهور ديگر خواندنی‌ست. [+]

پی‌نوشت:
دارم حاصل نظرات پرشمار و مفصل خوانندگان را درباره‌ی موضوعات طرح‌شده در يادداشت پيشينم هم جمع‌بندی می‌کنم تا دست‌ِخالی از آن فاصله نگيرم، نگيريم. همين که فرصت کنم، منتشرش می‌کنم.
دختر بوکسوری که محبوبه‌ی من بود و عجب تيکه‌ای بود!
حالا که نه تکليف‌مان با جنگ احتمالی آمريکا با ايران روشن شد و نه کسی به داد آن بنده خدای محکوم به ۱۴ سال حبس رسيد و نه توانستيم اربابان فيلترينگ را مجبور کنيم کمی با ما راه بيايند؛ دست‌ِکم تکليف اسم بهترين فيلم اسکار ۲۰۰۵ را برای ما روشن کنيد. BBC فارسی نوشت "در عنوان Million Dollar Baby واژه‌ی نوزاد (baby) به عنوان اصطلاحی عاميانه برای اشاره به زنان به کار برده شده." پس اسم فيلم «دختر ميليون‌دلاري»‌ست. خبرگزاری مهر نوشت «بچه‌ی میلیون دلاری». يک خبرگزاری ديگر که الآن يادم نيست کدام بود، نوشت «محبوبه‌ی ميليون‌دلاری». يکی از منتقدان سينما ديدم که نوشته «تيکه‌ی ميليون‌دلاری». بهمن فرمان‌آرا هم که پوز همه را زد و نوشت «بوکسور ميليون‌دلاری». تو را به هر که دوست داريد، تکليف ما را با اين يک مورد کوچولو دست‌ِکم روشن کنيد. بالأخره اين وبلاگستان بايد به يک دردی بخورد يا نه؟

گله‌ی وبلاگی ۱
چندی پيش برای عليرضا تمدن که وبلاگ بر ما چه گذشت را می‌نوسد، اين‌ را نوشتم که «هر وبلاگی به‌خاطر هويت مستقلی که دارد، براي من ارزشمند است؛ ولی مگر مي‌شود همه‌ی آن‌ها را در صفحه‌ی وبلاگ ثبت کرد و خواننده‌ی هميشگی آن‌ها بود؟ براي همين من شخصا بخشی از وبگردی‌هايم را از طريق لينک‌های موجود در وبلاگ‌های ديگران، به‌طور تصادفی انجام می‌دهم. اما نمي‌دانم تازگي‌ها اين چه روشی‌ست که برخي وبلاگ‌نويسان از جمله خود تو پيش گرفته‌ايد و ليست وبلاگ‌های‌تان را در پايين‌ترين و دور از دسترس‌ترين نقطه‌ی ممکن قرار مي‌دهيد و به جای آن انبوهی تاريخ آرشيو و نوشته‌های آخر و خرده‌ريز‌های ديگر را بالاتر از آن مي‌گذاريد. من اين وضعيت را يک اشکال مي‌دانم.» [ادامـه]

گی دو موپاسان داستان‌نويس فرانسوی اندرز زيبايی را از استاد همه‌ی عمرش «فلوبر» همواره به ياد داشت؛ اين که: «نویسنده نباید چیزی جز آثارش از خود بر جا بگذارد.» آثار پرشمار اين استاد قرن نوزدهی هنوز هم خواندنی‌اند. از سال‌های دور کتاب‌های زيادی از او در ايران چاپ شده که در اين سال‌ها کم‌تر اجازه‌ی چاپ می‌يابند. داستان کوتاه «مارتين» از آن داستان‌هاست که من ردی از آن در کتاب‌های چاپ‌شده و در اختيار پيدا نکردم؛ روی وب نيز. دامون مقصودی زحمت ترجمه‌ی اين داستان را برای انتشار در کتابخانه‌ی خوابگرد کشيده و اکنون در دسترس شماست. پيش‌تر هم گفته‌ام که منتقدان مي‌گويند برتری موپاسان در ژانر داستان كوتاه، بيش‌تر به‌خاطر نوع سوژه‌های انتخابی و شيوه‌ی نگارش او بوده كه موضوع بيش‌تر آن‌ها را هم از ماجراهای واقعی‌ای انتخاب می‌کرده كه در شب‌نشيني‌ها تعريف مي‌شده. موپاسان متولد ۱۸۵۰ است و پس از يک زندگی بسيار پر فراز و نشيب و ناآرام، از سال ۱۸۹۱ يعنی چهار سال پس از نوشتن «هورلا»، روان‌پريش می‌شود تا جايی که دست به خودکشی می‌زند اما موفق نمی‎شود. پس از آن او را به يک آسایشگاه روانی می‌برند و در همان‌جا در سن ۴۳ سالگی می‌ميرد. داستان مارتين را همراه با داستانی ديگر و نيز مروری بر زندگی و آثار او بخوانيد. [+]

پی‌نوشت۱
دامون مقصودی در وبلاگش تجربه‌ی ترجمه‌ی اين داستان را نوشته؛ خواندنی‌ست. اگر می‌خواهيد درباره‌ی ترجمه‌اش هم نظر بدهيد، به ايـن‌جـا برويد: [+]

پی‌نوشت۲
بازهم به کسانی که دستی در ترجمه دارند و مايل‌اند اثری ادبی و درخور را روی وب منتشر کنند، می‌گويم که کتابخانه‌ی خوابگرد با همه‌ی امکانات ناچيزش در اختيار آن‌هاست. دست دوستان داستان‌نويسی را هم که در جستجوی چنين امکانی هستند، فشرده‌ام و خواهم فشرد. کافی‌ست فقط سوت ـ ببخشيد ـ ايميل بزنيد!
يکی به نعل
اين که بيش‌تر نويسندگان در واکنش [+ و + و +]  به اعلام نشدن کتاب سال رمان از طرف وزارت ارشاد، تلاش می‌کنند اعتبار آن را به هيچ انگارند و تأثيرات آن را يکسره انکار کنند، کمی بوی بد می‌دهد. وقتی بيش‌تر آن‌ها نسبت به چاپ يک يادداشت چندخطی هم در هر رسانه‌ای درباره‌ی کتاب‌شان آن‌قدر حساس‌اند که گاهی شب خواب‌شان نمی‌برد، من يکی از اين‌جور واکنش‌ها خنده‌ام می‌گيرد. يا بيش‌تر ايشان دوست دارند هم‌چنان در خود فرورفته باقی‌ بمانند و برای هر رويداد بيرون از فضای ذهنی‌شان تره هم خرد نکنند و هيچ تعاملی با محيط واقعی پيرامون خود نداشته باشند و لاجرم گره از کار فروبسته‌ی خويش (که آن را هم قبول ندارند) نيز نگشايند، يا اين که با اين‌جور واکنش‌ها می‌خواهند صرفا بر پز اپوزيسيونی خويش بيفزايند و روغن ريخته را نذر امامزاده کنند. در هر دو حال، اين وضعيت چندان خوشايند نيست. در ميان ايشان ظريف‌ترين واکنش را حسين سناپور نشان داد که خود و اثرش «نيمه غايب» يکی از قربانی‌های همين ماجرايند. او می‌گويد: «نبايد مساله را فقط به گردن متوليان بخش‌های مربوط در وزارت ارشاد انداخت. چون... در چند سال اخير نگاه كلي حاكم بر اين وزارتخانه اين بوده كه تا حد امكان از برخورد سياسی با اهل ادب و انديشه دوری شود. اما البته در عمل دوباره داريم برمی‌گرديم به همان رفتارهای سال‌های پيش از دوم خرداد.» اما سناپور نيز در پايان حرف‌هايش با ديگران هم‌نوا می‌شود و تلاش می‌کند با استدلالی سست، اعتبار جايزه‌ی بهترين رمان سال را انکار کند و حتا آن را مايه‌ی بی‌اعتباری تلقی کند. آقايان و بانوان نويسنده! خيلی مايل‌ام بدانم اگر کتاب شما به عنوان رمان سال ايران (حتا از طرف ارشاد) معرفی شود؛ آيا هيچ‌جای‌تان مور مور نمی‌شود؟ بحث اهميت فرهنگی و اجتماعی و نسبت اين رويداد با تثبيت تاريخی جايگاه روشنفکری، به کنار. (ببخشيد اين‌قدر صريح گفتم. واقعا آدم را عصبانی می‌کنيد!)

يکی به ميخ
و اما اين وضعيت باعث نمی‌شود که موضع ارشاد را هم نسبت به علنی‌شدن پشت پرده‌ی اعلام کتاب سال صادقانه بدانيم. ستاد خبری کتاب سال گفته: «نام‌ها و سايه‌ها نوشته‌ی آقای محمدرحيم اخوت نيز به مرحله‌ی دوم داوری راه یافت، اما در جمع بندی نهايی و با توجه به مجموع آرای واصله و شرايط و ضوابط انتخاب کتاب‌های برگزيده، هيچ کتابی شايسته‌ی دريافت جايزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شناخته نشد.» اين «مرحله‌ی دوم»ی که از آن نام برده‌اند، در واقع مرحله‌ی دوم داوری نيست؛ مرحله‌ای غيررسمی اما از نان شب واجب‌تر است که در آن برای اعلام اثر ـ فقط يک اثر ـ معرفی‌شده از طرف داوران تصميم می‌گيرند؛ که آن را اعلام کنند يا نکنند. حالا در اين مرحله که ستاد خبری از آن به عنوان مرحله‌ی دوم ياد کرده، ساز و کار نانوشته‌ای وجود دارد که برای آشنايی و درک آن پيشنهاد می‌کنم يادداشت پيشين مرا بخوانيد. کاش متوليان گيرکرده در محذورات سياسی کتاب سال، به‌رغم ناتوانی در ايستادن در برابر نگرش‌های گروه فشار، دست‌ِکم اين‌چنين با الفاظ بازی نمی‌کردند و ناراستی پيشه نمی‌کردند. واقعيت را نگفتن مثل دروغ گفتن است، ولی آن که واقعيت را نمی‌گويد بيش‌تر قابل‌درک است تا آن که دروغ می‌گويد.
سيبستان: با همه‌ی بيگانگی‌ها که حکومت دينی ميان مردم و دين و باورهای دينی افکنده است، عاشورا هنوز بدون تغييری در بنيان‌های خود، مردم ما را عميقا به خود مشغول می‌دارد. آيا چيزی در عاشورا هست که فراتر از دست‌اندازی حکومت است و خواست و ناخواست او؟ هست. حکومت‌ها در برابر باورهای عميق و ريشه‌دار مردم هيچکاره می‌شوند. تسلط قدرت قاهره بودن دولت به معنای قرن بيستمی آن ـ که قرن دولت بود و اقتدار آن ـ در اذهان، اين تصور را ايجاد می‌کند که آن‌ها بايد توانسته باشند بر بسياری از اين باورها تاثير بگذارند ولی آن‌چه در عمل می‌بينيم با حکومت و بی حکومت به راه خود ادامه می‌دهد چون حکومت را در آن راهی نيست. عاشورا مظهر محدود بودن قدرت دولت است در فرهنگ. نوروز هم چنين است. من کمی بعد به رابطه‌ی عاشورا و نوروز بازمی‌گردم.

عاشورا صحنه‌ی کاملی از فرهنگ ايرانی‌ست. رمز تداوم آن هم همين است. می‌کوشم فهرست‌وار نکاتی را که در يک بررسی اجمالی به نظر می‌رسد برشمرم تا معنای اين گزاره را روشن کرده باشم. در اين نکات نه تقدم و تأخر خاصی را الزاما رعايت می‌کنم و نه طبعا همه‌ی نکات را جمع می‌کنم، بلکه مسير ايرانی عاشورا را ترسيم می‌کنم؛ باقی را خواننده به فراست می تواند دريابد و بيفزايد. [ادامه در سيبستان]
هرچند وزارت ارشاد مصمم بود در غروب غم‌انگيز دولت خاتمی، محض آخرين ژست فرهنگی هم که شده، در عرصه‌ی رمان هم کتاب سال خود را معرفی کند؛ ولی نه تنها در برابر گروه فشار تا کمر سر خم کرد و هيچ رمانی را به عنوان کتاب سال معرفی نکرد که حتا بی‌هيچ پروای فرهنگي و يا اخلاقی انتظار مشتاقان را با واکنشی دور از صداقت پاسخ گفت. يک خبر ساده: هيأت داوران اثری را برنگزيده‌اند. ولی مديران دبيرخانه‌ی کتاب سال حساب ابوالحسن نجفی را نکرده بودند که پيرمردی‌ست آردبيخته و الک‌آويخته و ديگر از او گذشته که بخواهد زير فشار کام فرو بندد و يا اهل بازی کودکانه‌ی «تکذيب» باشد. نجفي تنها داوری که رسما عضويت خود را در اين گروه اعلام کرده بود، در گفت‌وگويی کوتاه اعلام کرد «در جلسه‌ی نهايی هيات داوران، همه متفق‌القول بودند که جايزه را به اين کتاب [نام‌ها و سايه‌ها ـ محمدرحيم اخوت] بدهند... نمی‌دانم چطور شد که جايزه را به رمان " نام‌ها و سايه‌ها" ندادند.» بنا ندارم روايت نقش پنهان و مؤثر گروه فشار عرصه‌ی ادبيات داستانی ايران را بازخوانی کنم. روی سخنم هم به‌شيوه‌ی پيش‌ترهايم نه شخص وزير است و نه مديران مربوط؛ بلکه تلاشم اين است که رفتار ارشاد را نسبت به کتاب سال ايران در عرصه‌ی ادبيات، طی چند دوره‌ی اخير بازخوانی کنم تا ببينم اين رفتار به کدام قطب ميل کرده؛ مثبت يا منفی؟ [ادامـه]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.