خوابگرد قدیم
نمایی از فیلم «سگ آندلسی»لوئیس بونوئل را اگر خیلی‌ها به خاطر فیلم‌های سورئالیستی و ساختارشکنش دوست دارند، برای من، به خاطر کتاب «با آخرین نفس‌هایم» بسیار دوست‌داشتنی‌تر است. یادش به خیر؛ بیش از ده سال می‌گذرد از وقتی که کتاب خاطرات بونوئل «با آخرین نفس‌هایم» برای من و برخی دوستانم شده بود کتاب مقدس. بالای دست می‌گرفتیمش و سینه می‌زدیم برایش! کار آن‌قدر بالا گرفته بود که حتی یادم است قرار شد یعقوب یادعلی ـ که الان دیگر داستان‌نویسی حرفه‌ای شده ـ رمانی بنویسد به اسم «انجمن سگ‌های خوابگاه»؛ داستان درهم‌لولیدن‌های شبانه‌روزی‌مان با افتخار به این که همگی بونوئلیست‌ایم! آن روزها به بدی این روزها نبود. آن روزها هنوز انرژی هسته‌ای حق مسلم‌مان نشده بود، احمدی‌نژاد احتمالا هنوز در اردبیل بود و گاهی برای پیگیری شکایتش از روزنامه‌ی «سلام» به تهران می‌آمد و می‌رفت، هاشمی به فکر ساختن سوئیس ایران در شهرکرد بود و خاتمی در اتاق سانسور ارشاد را تخته کرده بود و کتاب پشت کتاب بود که چاپ می‌شد... روزهای خوبی بود برای من حداقل. محمدحسن شهسواری با پوشیدن زیرپوش‌های سفید چرکی که سیخ‌سیخ موهای سینه و پشتش از تار و پود آن می‌زد بیرون، به گرمای اتاق‌های خوابگاه دهان‌کجی می‌کرد و می‌گفت اگر هم یادعلی این رمان را ننویسد، خودش حتما می‌‌نویسد. هیچ‌کدام هم البته ننوشتند، مثل خیلی داستان‌ها و رمان‌های دیگر که ننوشتند و ننوشتیم و نوشته نخواهند شد.

انجمن سگ‌های خوابگاه اعضای زیادی داشت، یکی از یکی بونوئلی‌تر که الان هر کدام گوشه‌ای دارند مثل من خاطرات آن روزها را مرور می‌کنند لابد. یکی‌شان در عراق مشغول فیلمبرداری‌ست، دیگری در زنجان چاقوی تلویزیون زنجان را دسته می‌کند، آن یکی گاهی اسمش را در تیتراژها به اسم طراح صحنه می‌بینیم، و... اعضای افتخاری هم داشتیم؛ یکی‌اش محمد ارژنگ، که از همه مرتب‌تر بود و منظم‌تر بود و درس زبانش بیست بود و هنوز سیگار نمی‌کشید و زیرشلوارش را هم حتا اتو می‌کرد و کفر ما را درمی‌آورد. یکی از کارهای خیلی حاشیه‌ای که ارژنگ هنوز انجام می‌دهد، ترجمه است. پیش از این فیلمنامه‌ی فیلم «زندگی دوگانه‌ی ورونیک» کیشلوفسکی را حتما دیده‌اید که با ترجمه‌ی ارژنگ و توسط نشر نی منتشر شد. حالا هم زحمت کشیده و «سگ آندلسی» بونوئل را به فارسی برگردانده. «سگ آندلسی» در واقع نخستین شاهکار هنری بونوئل است که به نظر من جایی میان سینما، نقاشی و ادبیات ایستاده، فیلمی ۱۵دقیقه‌ای و صامت که فیلمنامه‌اش را با کمک «سالوادور دالی» نوشته بود. بعد از گذشت حدود ۸۰ سال از ساخته‌شدن این فیلم، تماشای آن هنوز تکان‌دهنده است. اگر فیلم‌های بونوئل را ندیده‌اید، خواندن این فیلمنامه‌ی ساختارشکن ۱۵ دقیقه‌ای را توصیه می‌کنم و خواندن کتاب «با آخرین نفس‌هایم» را که یک‌جور اتوبیوگرافی‌ست با ترجمه‌ی «علی امینی نجفی». ارژنگ به‌خاطر این که امکان چاپ متن کامل این فیلمنامه (هم به دلیل شرح برخی صحنه‌ها و هم به‌خاطر حجم کم برای یک کتاب) وجود ندارد، آن را برای انتشار به کتابخانه‌ی ضدسانسور خوابگرد سپرده که اکنون در اختیار شماست. از حالا تا پایان تعطیلات نوروزی فرصت دارید آن را بخوانید! [متن کامل فیلمنامه‌ی سگ آندلسی]
تغییرات خاصی که از شروع ترم اخیر در فضای فرهنگی یکی از دانشگاه‌های بزرگ ایران رخ می‌دهد، فعالان فرهنگی دانشگاه را بر آن می‌دارد که در جلسه‌ای با مسئولان دانشگاه، از طریق گفتگو به حل و فصل مسائل بنشینند. نمایندگان کانون‌های مختف فرهنگی و هنری دانشجویی ایرادهای خود را به طور صریح با مسئولان طرح می‌کنند. پس از آن‌ها سرپرست دانشگاه نیز با صراحت پاسخ می‌دهد و در بخشی از سخنانش چنین می‌گوید:

قرار است نوحه‌گر تربیت کنم
"... من نه آدم سیاسی هستم نه آدم اجرایی. من یک معلم هستم. من نیامده‌ام که شما را مجبور کنم مبلغ کانون‌های اسلامی باشید. اما این حق را به من بدهید که به عنوان مدیر دانشگاه وظیفه‌ای دارم. شما یا شاخص‌های اسلامی را نمی‌شناسید یا با آن بد هستید. بروید! چون این‌جا جای شما نیست. تشکیلاتی که شما الان عضو آن هستید، وظیفه‌ی قانونی‌اش این است که پیوندهایی بر محور اسلامیت را تقویت کند و خلاف آن را ردکند... من بحث کلی کردم که شما دقیقاً بدانید اوضاع از چه قرار است. رک می‌گویم دوستان، من به عنوان رئیس دانشگاه قرار است مسجد درست کنم، قرار است هیأت درست کنم، قرار است سینه‌زنی درست کنم، قرار است نماز راه بیندازم، قرار است کانون قرآن راه بیندازم، قرار است مجلس هفتگی روضه‌ی زنانه راه بیندازم، قرار است نوحه‌گر تربیت کنم. یادتان هست شما جشنواره‌ای به نام اقوام ایرانی به راه انداخته بودید، من با آن مخالف‌ام چون قومیت‌گرایی اسلامی نیست. من اگر درست کنم، همه‌ی اقوام ایرانی را جمع می‌کنم و می‌گویم نشان بدهید برای حسین چطور سینه می‌زنید..."

این خبر را بر اساس گزارش کامل یکی از نشریه‌های دانشجویی این دانشگاه نوشتم. اگر کامل آن را می‌خواهید، صفحه‌های مربوط به آن، با فرمت PDF در این لینک‌هاست: صفحه‌ی ۱ ـ صفحه‌ی ۲
نویسنده‌ی مهمان: محمود اروج‌زاده
در اسپانیا و در روزهایی از سال، جشنی به پا می‌شود كه تا به یاد دارم، برای من مبهم و نامفهوم بوده است. گروهی از مردم، در خیابان‌های شهر ـ كه از اطراف مسدود شده‌اند ـ شروع به دویدن می‌كنند، و در همین حین، گروهی گاو وحشی نیز به ناگاه در همین خیابان‌ها رها می‌شوند. در مسیری كه فقط رو به جلو باز است، و مردمی كه در پیش روی گاوها می‌دوند، و مردم هیجان‌زده دیگری كه در اطراف و ساختمان‌های مشرف به مسیر، به داد و فریاد مشغولند، چه اتفاقی می‌تواند بیفتد؟ هیچ، غیر از این كه حیوان‌ها، خشمگین و غران، دوندگان را تعقیب می‌كنند، و به هر كدام كه برسند، بهشان حمله‌ور می‌شوند، و جسم هر كدام را كه بتوانند، همچون پارچه سبكی به دور شاخ‌های خود می‌چرخانند، و سپس جسد خونین‌شان را به گوشه‌ای پرتاب می‌كنند. البته تعدادی معدود هم هستند كه می‌توانند از پیش شاخ‌های كشنده و ضربات مرگبار گاوهای كف به لب آورده، جان به در برند، یا از دیوارهای حاشیه خیابان بگریزند، یا احتمالا به انتهای مسیر برسند. ولی چیزی كه در پایان مانده، مقادیری جسد آش و لاش، و تعدادی مجروح خونین و نالان است.

تا مدت‌های مدید، با این كه بارها با دقت فیلم را می‌دیدم، بر ابهامم افزوده می‌شد، براستی چرا عده‌ای همزمان، اینچنین خود را در معرض مرگ می‌گذارند، دسته‌جمعی به ضیافت خودكشی می‌روند، و وارد كارزاری می‌شوند كه امید به زنده ماندن در آن، چندان نیست؟ راستش این سؤال و ابهام، هر چه بیشتر رنگ و بوی فلسفی می‌گرفت، ناكام‌تر می‌ماند.

اما چند سالی است كه توجه به مراسم معادلی در ایران، آن را برایم روشن كرده است؛ چهارشنبه سوری، كه با استحاله از یك مراسم ساده دیرین، تبدیل به یك حركت كاملا متفاوت شده است. این نظرم، با گذشت یكی دو سال و با شكل‌گیری صورت جدید چهارشنبه سوری، كاملا راسخ شده است. راستی چه چیزی در بطن جشن اسپانیایی نهفته است، كه می‌تواند توجیهی خوب از انگیزه این دیوانگی عمومی بدست دهد؟ و در جشن ما چه؟

آن‌چه انگیزه حركت دیوانه‌وار مردم اسپانیاست، و همه ـ چه دوندگان و چه تشویق‌كنندگان ـ را به این جشن مبهم فرامی‌خواند، فقط و فقط «تهور» است. گویی برق شجاعت و نترسی است كه در چشمان همه موج می‌زند، و همه را به پیش می‌راند. به نظر می‌رسد همه قرار گذاشته‌اند تا در زمان و مكان معینی، به هم‌افزایی تهور بپردازند. راستی در مراسمی كه نه برنده و بازنده‌ای دارد و نه مدالی در آن توزیع می‌شود، چه چیزی جز روح بی‌باكی، و لذت از به رخ كشیدن آن می‌تواند چنین مردم را به خیابان بكشاند تا در انبوه بدن‌های پاره پاره، سرخوشانه جشن بگیرند؟ جامعه و ملت هم همانند فرد، خصلت‌های مشخص رفتاری دارند و گاه از خود بروز می‌دهند؛ ملتی می‌تواند دیوانه شود، همانگونه كه می‌تواند نشانه‌های تهور از خود بروز دهد.

چهارشنبه سوری چه؟
به نظر من آن‌چه صورت اصلی مراسم چهارشنبه سوری ایران امروز را تشكیل می‌دهد، خاستگاهی در نقطه مقابل جشن اسپانیایی دارد. مؤلفه اساسی مراسم ایرانی، ترس است و ترسانیدن. لذتی كه در ترسانیدن دیگران در چشمان همه دیده می‌شود، مانند مراسم اسپانیایی، غیرمنتظره و شوك‌آور و دیوانه‌وار، ولی واقعی و حقیقی است. صحنه‌های بی‌شمار و بی‌توجیه از اجزای این جشن، ترس نهفته در دل خود را عیان می‌كند. جالب این كه هر كسی گاهی می‌ترسد، و گاهی هم می‌ترساند، همه هم با هم سازگارند!

ترس از چه؟ از هر چه؛ از حال و سرانجام؛ از ناامنی و تزلزل؛ از زور و سلطه‌ی ذهنی و عینی موجود؛ از تشتت و بحران هویت؛ از هرچه. جشن «شبانه» ایرانی، جشن تقسیم ترس است.

در یكی از صحنه‌های پایانی فیلم «چهارشنبه‌سوری»، كه در آن، سیمین در افكار خود غوطه‌ور است و به وضعیت پیچیده و مبهمش می‌اندیشد، به ناگاه دو جوان موتوری جلویش می‌پیچند و نارنجك دست‌سازی را در پیش پای او می‌اندازند و با غریو دیوانه‌وار شادی، می‌گریزند، تا چند لحظه بعد با انفجار مهیب آن، زن از افكار پریشان خود به دنیای پیچیده و بی‌رحم واقعی پرتاب شود. لابد با خودش فكر می‌كند كه من با این دو نفر چه نسبتی دارم؟ اوج این سكانس، زمانی است كه سیمین با تانی به كوچه خلوتی خیره می‌شود كه در انتهای آن، پیرمردی لرزان با واكر و به كندی در حال قدم زدن است؛ نگرانی و دلشوره‌ای در نگاه زن موج می‌زند، و همه منتتظریم كه تا چند لحظه دیگر، انفجاری پیرمرد را سرنگون كند، ظاهرا این عاقبت محتوم اوست.
از شما چه پنهان، گاهی وقت‌ها ناامید می‌شوم؛ ذهنم دوپاره می‌شود. پاره‌ای می‌گوید چه سود از این سرفروانداختن و پیش‌رفتن در غباری که فرهنگ و هنر این کشور را فرا گرفته، پاره‌ی دیگر می‌گوید گول نخور، راه درست همین است. پاره‌ای می‌گوید گمان کن هیچ اتفاقی نیفتاده، بنویس، مشورت بده، ایده بده، طرح نو درانداز و پیش برو؛ پاره‌ی دیگر می‌گوید چرا خودت را گول می‌زنی؟ دارد به یغما می‌رود اندوخته‌ی چندین سال زحمت و خون‌دل تا فضا کمی بازتر شود، آن‌وقت تو نشسته‌ای و می‌خواهی به چرخ شکسته و زنگ‌زده‌ی فرهنگ روغن بزنی؟

همین که می‌خواهم حاشیه‌ای بنویسم بر گفت‌وگوی رضا امیرخانی با شرق و بگویم آن‌چه را ناگفتنش را جور می‌دانم، در نخستین سطر دستم شل می‌شود. که چه؟ که چی؟ بازی می‌کنی؟ می‌خواهم از کسائی، نی‌نواز محبوبم بنویسم که امروز دو سه‌خاطره‌ی ناب از او خوانده‌ام، ولی در نخستین جرقه‌ی نگارش، پرتاب می‌شود ذهنم به دانشگاه شریف؛ جایی که استخوان‌های پوسیده‌ی دوست دوران جنگ مرا به نام شهید گمنام، و به ضرب باتوم و اشک‌آور در آن‌جا خاک کرده‌اند امروز؛ فرسنگ‌ها دورتر از مادری که سال‌هاست بر سر گور بی‌جنازه‌ی فرزندش گریه می‌کند. می‌خواهم داستانی را از مجموعه‌داستان احمد دهقان در کتابخانه بگذارم و بازگویم برای آن‌ها که نمی‌دانند برخورد ناشایستی را که دوستان او با او کردند؛ ولی هنگام تایپ داستان، یادم می‌افتد به «حق مسلم ما» که غریب افتاده گوشه‌ی نطنز و به‌خاطرش فرداست که مردم از همه‌جا بی‌خبر زجر تحریمش را بکشند یا از کف‌شان برود بخش عظیم دیگری از ثروت‌شان در معامله‌ای دیگر که باز هم از آن بی‌خبر خواهند ماند.

تکلیف چیست؟ چه باید بکنم؟ گاهی به هفتان که نگاه می‌کنم، به نظرم بازیچه‌ای می‌آید. «از هفت‌آسمان فرهنگ و هنر، چه خبر؟» چه شوخی بی‌مزه‌ای! کدام آسمان؟ کدام فرهنگ، کدام هنر؟ چه عبث! یا نه، درست همین است؟ درست این است که ما کار خویش کنیم؟ نمی‌دانم؛ دست‌ِکم اکنون، در این لحظه نمی‌دانم. هنگام دوپارگی ذهنم است. شاید اگر امشب کمی بیش‌تر بخوابم و خستگی درکنم، فردا پشیمان شوم از این ناامیدی لحظه‌ای. اما اکنون است که از فرط سرگردانی، دندان قروچه می‌کنم، مضطرب می‌شوم، عصبی می‌شوم، سیگار پشت سیگار می‌کشم و به خودم، خودش، خودمان، خودشان لعنت می‌فرستم. راستی تکلیف چیست؟ چرا باید تلاش کنم تا آن‌چه از من بروز می‌کند، بوی تنهایی فرهنگ و هنر بدهد؟ نمی‌خندند به من؟ نمی‌خندید به من؟ راستگو باشید.

وقتی دوره‌ای را به سکوت می‌گذرانم و راه خود می‌روم، بر من خرده می‌گیرند که چرا سر فرو کرده‌ای و خود را به کری زده‌ای؟ وقتی گاه واکنشی نشان می‌دهم، گروهی دیگر بر من خرده می‌گیرند که چرا به اشتباه می‌افتی و از کار اصلی خویش بازمی‌مانی؟ وقتی می‌بینم نه تنها حکومت که اهالی فرهنگ و هنر هم، وبلاگستان به این عظمت و تنوع را فقط از دریچه‌ی سیاست نگاه می‌کنند، به گروه نخست حق می‌دهم؛ ولی وقتی می‌بینم غریبه‌ای از فلان رسانه‌ی کاملا سیاسی فارسی‌زبان در ینگه‌دنیا ایمیل می‌زند و تلفن می‌خواهد و تماس می‌گیرد، و سراغ «غلطنامه»‌های بعدی‌ام را می‌گیرد، به گروه دوم حق می‌دهم. اه که چه گندی پاشیده شد بر صورت‌مان از جهالت مردمان اکثریت و برخی نخبگان بی‌خاصیت! شما بگویید؛ بگویید راه درست چیست؟ چه خاکی باید بر سر بریزم؟ خسته شدم از بس نوشته‌های تازه‌ام را نصفه‌نیمه ذخیره می‌کنم تا وقتی که از تناسب زمان بیرون می‌روند و بیهوده می‌افتند. و خسته شدم از بس هر روز به خواندن خبری تلخ (از جنس خبرهای این‌روزها) درونم برمی‌آشوبد و سرکوب می‌کنم میل به بروز واکنش را. چه مصیبتی‌ست سرگردانی! کدام یک این‌ها بازی‌ست؟ جای من کجاست؟ نمی‌دانم... گیج‌ام... ذهنم می‌لرزد... از بغض و عصبانیت نزدیک است به فروپاشی خود لبخند بزنم... خسته‌ام... خوابم می‌آید... عجیب خوابم می‌آید...

چه بلایی سر سایت کتاب خبرگزاری میراث فرهنگی آمده؟ این بخش از سایت میراث از وقتی فعال شد تا مدتی توانست با تولید خبرها و گزارش‌های اختصاصی، جذاب و گاه بکر، توجه همه را به خود جلب کند و در میان انبوه خبرهای تکراری ـ و اصطلاحا فکسی ـ خبرگزاری‌های ریز و درشت، به این فضای نیم‌مرده‌ی خشکیده اندک طراوتی ببخشد. اشکالاتی در کارشان البته بود که البته‌تر به انتقادها هم گوش می‌کردند و رفع نقص می‌کردند؛ مثل ذکر منبع گزارش‌های ترجمه. تازه‌ترین خبرهای نشر را می‌شد از این سایت دریافت کرد، در کنار آن‌ها گفت‌وگوهای اختصاصی را و این اواخر میزگردهایی را که خبرگزاری‌های دیگر کم‌تر به سراغ این کارها می‌روند یا اگر می‌روند، به شکل دست و پا شکسته. حالا نمی‌دانم چند وقتی‌ست که انگار خاک مرگ روی این سایت پاشیده شده!

نخستین تغییر ـ به‌نظرم ـ این بود که عمده‌ی خبرهای این سایت شد خبر درباره‌ی صنعت نشر و مسائل فنی و اقتصادی و سیاسی نشر؛ خبرهایی که دایره‌ی مخاطب آن بسیار کوچک‌تر از دایره‌ی مخاطبان خبرهای بازار کتاب و دنیای نویسندگان و مسایلی مثل زبان و ترجمه است. اخیرا هم که دیگر به زحمت می‌شود خبر یا مطلب دندان‌گیری در این سایت پیدا کرد. این را از سایت هفتان و یا صفحه‌ی ادبیات روزنامه‌ها هم می‌شود فهمید. تا چند وقت پیش روزی نبود که دستِ‌کم دو سه لینک به این سایت در هفتان منتشر نشود و یا دو سه خبر از آن در روزنامه‌ها، ولی حالا این آمار به دو لینک در طول چند روز تبدیل شده و به زحمت روزی یک خبر در روزنامه‌ها.

چند روز پیش از دوست روزنامه‌نگاری که حدس می‌زدم بی‌اطلاع نباشد از چند و چون ماجرا (و احتمالا راضی نیست که اسمش را این‌جا بیاورم) پرسیدم که چه بلایی سر این سایت آمده؛ چیز زیادی نگفت، ولی دستِ‌کم گمان این را که تغییرات از بالا اعمال شده، باطل کرد. هرچه هست گویا مربوط است به خود کارکنان و مدیران داخلی سایت کتاب. این‌ها را نوشتم تا دو چیز را بگویم؛ یکم این که اگر واقعا از «بالا» هیچ نظر خاص و محدودکننده‌ای «دستور» نشده، لطفا اجازه ندهید سایت کتاب از جایگاه برجسته‌ای که به آن رسیده بود، پایین بیاید؛ والله حیف است. دو دیگر این که اگر کسی (بدون این که اسم ببرم و برخی‌شان دوستان خود من‌اند) از مصیبتی که بر سر این سایت آمده اطلاعی دارد، لطفا این‌جا (با حفظ حرمت اشخاص) بنویسد تا دست‌ِکم این فضای مبهم قدری روشن شود.
منتقدان هنری (ادبی یا غیرادبی فرقی نمی‌کند) همیشه در کشور ما فحش‌خورشان ملس بوده. همیشه از طرف مؤلفان و هنرمندان نقدشده مفتخر شده‌اند به صفت‌هایی چون بی‌سواد، عقده‌ای، علاف، شهرت‌طلب و... فکر نکنید می‌خواهم دفاع کنم، نه. اتفاقا من خودم جزو کسانی هستم که شمار زیادی از کسانی را که به آن‌ها می‌گویند منتقد، اصلا منتقد نمی‌دانم؛ برای همین چنین صفت‌هایی را هم برای‌شان خرج نمی‌کنم. ولی جالب این است که همین مؤلفان و هنرمندان (از نویسندگان گرفته تا فیلمسازان) به تک تک جملاتی هم که منتقدان درباره‌شان و درباره‌ی اثرشان می‌نویسند، عجیب حساسیت نشان می‌دهند و با خواندن نقدی منفی خواب شب‌شان حرام می‌شود و با خواندن نقدی مثبت، از خوشی خواب به چشم‌شان نمی‌آید. این را بی‌خود نمی‌گویم، مثلا هم در میان نویسندگان دیده‌ام این حالت را و هم در بین سینمایی‌ها.

در هر جبهه‌ای که ایستاده باشیم، این وضعیت خود نشانی‌ست بر ضعف و بیماری «نقد ادبی و هنری» در ایران؛ به‌خصوص وقتی که می‌بینیم مرز بین هنرمندان با منتقدان کمی درهم رفته. شمار زیادی از منتقدان خود آفرینشگرند و بالعکس. در این گیر و دار، هنرمندان و نویسندگان اتفاقا دربه‌در کسانی‌اند که به معنای واقعی و حرفه‌ای منتقدند و از خدای‌شان است که درباره‌ی اثرشان بنویسند؛ مثبت یا منفی. نکته این است که در این بازار ـ که به خاطر افزایش شمار و گسترش تنوع رسانه‌های مکتوب و دیداری و شنیداری، به بازاری تقریبا آشفته تبدیل شده ـ بازیابی و بازشناسی نقد درست و برتر، از نقد ضعیف و یا آن‌چه فقط نام نقد دارد، می‌تواند به هر دو طرف ماجرا کمک کند.

برگزاری «همایش نقد برتر» و اهدای نخستین جایزه‌ی نقد ادبی ـ هنری در ایران توسط «خانه‌ی نقد» می‌تواند نوید روزهای بهتری را به ما بدهد، به‌خصوص که قرار است ادامه هم داشته باشد و سالانه برگزار شود. این همایش روز ۲۲ اسفندماه برگزار می‌شود و دبیر آن عبدالعلی دستغیب است، و شامل حوزه‌هاى ادبيات، هنرهاى تجسمى، سينما - سيما و تئاتر، موسيقى و مبانى تئوريك نقد؛ چی از این بهتر؟ شاهرخ تندروصالح، دبیر اجرایی این همایش خبر داده که محمد حقوقى، اميد روحانى، مسعود كوثرى، فتح‌الله بى‌نياز، مديا كاشيگر و سيما وزيرنيا شوراى سياستگزارى و هيات داورى این همايش را تشکیل می‌دهند و در روز ۲۲ اسفندماه، در کنار اعلام برندگان نقد برتر در حوزه‌هایی که گفتم، از دو چهره‌ي شاخص هم به‌شکل ویژه تقدیر خواهد شد.

اگر مایل‌اید اطلاعات بیش‌تری درباره‌ی این همایش دریافت کنید، می‌توانید به باشگاه نويسندگان و هنرمندان خانه‌ی نقد مراجعه کنید و يا با شماره‌های‪ ۲۲۸۰۲۰۴۳‬و ‪ ۲۲۸۰۲۰۵۸‬ تماس بگيرید. روز ۲۲ اسفند احتمالا قرار است نقطه‌عطفی برای تاریخچه‌ی لاغر نقد ادبی و هنری در ایران شکل بگیرد. هزینه‌ی برگزاری این همایش و جایزه از پول‌هایی تأمین می‌شود که من و شمای شهروند به شکل‌های مختلف به شهرداری می‌دهیم و بخشی از آن صرف امور فرهنگی و هنری می‌شود. فقط خدا کند نخستین دوره، آخرین دوره نباشد!
چند وقتی‌ست تلویزیون کلیپی را پخش می‌کند که سرود آن، بازآفرینی سرود مشهور «ای ایران» است. این کلیپ را من دستِ‌کم دوبار در شبکه‌ی ۵ دیده‌ام. شنیدن این سرود، روح هر ایرانی‌ای را، از هر قوم و طایفه‌ای با هر مسلک و مرامی در هر موقعیت و مکانی، قلقلک می‌دهد؛ چه با صدای بنان باشد، چه سرشار و چه دیگران. این سرود از مرز یک اثر هنری فراتر رفته و اکنون دیگر یک سرمایه‌ی ملی، فرهنگی، هنری و حتا سیاسی‌ست. سرودی که روی این کلیپ شنیده می‌شود، توسط سیدبهنام ابطحی بازآفرینی و ضبط شده و تنظیم چندان شایسته‌ای ندارد. خواننده‌ی آن هم آدم چندان مشهوری نیست (دستِ‌کم من نمی‌شناسمش و اسمش را هم فراموش کردم). اما تغییر ظریف و مهمی در شعر این سرود ایجاد شده که مسئولیت آن نخست با مرکز موسیقی سازمان صدا و سیماست و سپس با سیدبهنام ابطحی. چون در شناسنامه‌ی‌ اثر، تنها نام ابطحی‌ست که به عنوان صاحب اثر ذکر می‌شود. تغییر این است: بند مشهور «مهر تو چون شد پیشه‌ام / دور از تو نیست اندیشه‌ام»، تبدیل شده به «مهر تو چون شد پیشه‌ام / ایمان و دین اندیشه‌ام».
مسابقه‌ی بهرام صادقی رحمةالله علیها را که هنوز یادتان مانده؟ ضمیر مؤنث «ها» را معلوم است که برای «مسابقه» به‌کار برده‌ام، چون قرار است اگر خدا قبول کند، همگی با هم به بهرام صادقی هم فحش بدهیم! چند نفر دیگر از داستان‌نویسانی که آثارشان به مرحله‌ی نهایی راه نیافت، داستان‌های‌شان را برای محمدحسن شهسواری ـ از دست‌نشانده‌های بهرام صادقی ـ فرستاده‌اند که آن‌ها را در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر کرده‌ایم. یادداشت معرفی و درخواست شهسواری را بخوانید؛ خصوصا شرکت‌کنندگان در مسابقه‌ی مرحومه و نیز داستان‌نویسان و منتقدانی که کمی حال و حوصله‌ی بیش‌تر دارند و می‌توانند به فضایی که شهسواری می‌خواهد ایجاد کند، کمک کنند.

:: دوباره از مسیر بهرام صادقی / درخواست آقای شهسواری [لینک مطلب]
:: داستان کوتاه «فواره و باد» نوشته‌ی ناصح کامگاری [لینک داستان]
:: داستان کوتاه «مردان رقصان» نوشته‌ی سروش چیت‌ساز [لینک داستان]
:: داستان کوتاه «راننده‌ها» نوشته‌ی امیر مهاجر [لینک داستان]

و اما فحش؛ با توجه به این که متأسفانه یا خوشبختانه دکان ناسزاگویی و بازار تهمت و توهین در سایت هفتان از دیشب بسته شده و از این پس فقط اعضای سایت هفتان حق کامنت گذاشتن دارند، و با عنایت به این که به‌این واسطه ـ‌دستِ‌کم ـ من و شهسواری لعنة‌الله علینا از لذتی عظیم محروم شده‌ایم، کامنت این یادداشت را بازمی‌گذارم تا کسانی که خلاقیت‌شان در ایجاد فرم‌های مدرن در ناسزاگویی‌ست، در همین‌جا هنر خویش بنمایند. پس هر گونه کامنت بی‌ربط در پنجره‌ی پشتی پاک خواهد شد، اما در این‌جا تیغ سانسور به روال گذشته، فقط به کامنت‌هایی خواهد خورد که در آن‌ها از واژه‌های رکیک استفاده شده باشد یا این که تهمت و توهین به دیگرانی باشد که من از ناراحت‌نشدن‌شان یقین ندارم. بسم‌الله!

[اگر احیانا هنگام ارسال کامنت در این‌جا و پنجره‌ی پشتی، با خطای خاصی مواجه شدید، لطفا صفحه را رفرش (F5) کنید و دوباره کامنت را ارسال کنید. این سیستم آنتی فلادینگ ما گاهی وقت‌ها آدم‌های واقعی را هم با غیرآدم‌ها اشتباه می‌گیرد!]
محمدحسن شهسواری که روزنامه‌نگار «شرق» نیست، مقاله‌ای را در نقد و معرفی چند کتاب داستانی چاپ‌شده در سال ۱۳۸۴ می‌نویسد و به عنوان «دومین» مقاله‌اش در طول عمر «شرق» تا کنون، چاپ می‌کند. در این مقاله داستان‌هایی از فرخنده آقایی، بلقیس سلیمانی، پیمان اسماعیلی، بهرام مرادی و علیرضا محمودی معرفی و نقد می‌شوند. لینک این مقاله در سایت هفتان منتشر می‌شود. مشتی «بزدل تنبل بی‌خاصیتِ بازنده» که شهامت بیان نام خود را هم ندارند و حقد و حسرت و حسادت سراسر وجودشان را فراگرفته، فضای هفتان را با دیوار توالت خانه‌شان اشتباه می‌گیرند. به کسی که با اسم مستعار به دیگران ناسزا بگوید، جز «بزدل» چه می‌توان می‌گفت؟ «تنبل بی‌خاصیتِ بازنده» هم از آن رو که هرزنویسی وقت و حوصله می‌خواهد، و چنین نعمت مصیب‌باری تنها نصیب کسانی‌ست که بیکارند، و بیکاران این عرصه آن‌هایند که توانایی و یا عرضه‌ی کار ندارند و نهایتا چون انگلی بی‌خاصیت می‌مکند و آسیب می‌رسانند و همیشه هم حضور نحس‌شان را چشمک می‌زنند.

در پی انتشار این لینک در هفتان، نمایندگان این گروه بزدل تنبل بی‌خاصیت بازنده هجوم می‌آورند به فضای کامنت لینک این مطلب در سایت هفتان و از روزنامه‌ی «شرق» گرفته تا احمد غلامی (دبیر ادب و هنر روزنامه)، مهدی یزدانی‌خرم (مسئول صفحه‌ی ادبیات)، محمدحسن شهسواری (نویسنده‌ی نقد)، نویسندگان محترمی که آثارشان نقد شده، سایت هفتان، مدیر سایت هفتان که من باشم، همکاران من در اداره‌ی هفتان و کسان محترم دیگری را که گمان دوستی‌شان با ما می‌رود، یک‌جا به باد ناسزا و توهین و تهمت اخلاقی می‌گیرند. و فاجعه آن که فضای سالم هفتان را به گند می‌کشند با نثار دست‌ودل‌بازانه‌ی رکیک‌ترین ناسزاها و هولناک‌ترین تهمت‌ها به چهار پنج داستان‌نویس محترمی که نوشتن و کلنجار رفتن با زندگی و حکومت را به بزدلی و بی‌خاصیتی ترجیح داده‌اند. این که چرا سایت هفتان که صرفا محلی برای لینک دادن به جاهای دیگر توسط اعضای سایت است، باید جایگاه چنین لجن‌پراکنی‌ای شود، اگر فهمیدید، مرا هم بی‌خبر مگذارید.

بارها گفته‌ام که توهین‌هایی که به خود من می‌شود را تا وقتی رکیک نباشند، نه تنها تحمل می‌کنم که مایه‌ی خرسندی‌ام‌اند. اما  اجازه نمی‌دهم در سایت فرهنگی و عمومی هفتان، به دیگران ـ هرکس که باشد ـ توهین شود. انتقاد چرا، ولی توهین نه. چه رسد به رواداشتن تهمت‌های سنگین اخلاقی و سیاسی و حرف‌های رکیک؛ آن هم به نویسندگان و داستان‌نویسان و روشنفکران و هنرمندان و روزنامه‌نگارانی که به جای قهر یا تنبلی یا خودخواهی یا بی‌خاصیتی، در دل این معرکه جان می‌کنند شب و روز تا هر کدام گوشه‌ای از پر فرهنگ و ادبیات این دیار را بالا نگه‌ داشته باشند. پیش‌تر به جماعت بزدل تنبل بی‌خاصیتِ بازنده، محترمانه و رسمی توضیح داده بودم که کامنت در هفتان بیش‌تر برای ثبت نظرهای «تکمیلی»‌ست، در ادامه‌ی کار هم به مدارا (ویرایش کامنت‌ها) گذرانده‌ایم؛ اما اکنون می‌گویم که آخرین فرصت را دوباره می‌دهیم به بزدلان تنبل بی‌خاصیتِ بازنده که فضای سالم فرهنگی هفتان را آلوده نکنند. اگر در این فرصت باز هم آدم نشدند و اصرار داشتند تا ثابت کنند که شایسته‌ی آزادی نیستند و اندک فضا برای طرح انتقادشان را هم نخواستند که بماند، ناگزیر راه ثبت کامنت را برای غیراعضای سایت هفتان مسدود خواهیم کرد. اگر چنین شود، تنها کسانی خواهند توانست در هفتان کامنت بگذارند که عضو سایت هفتان باشند. در آن صورت اگر کسی در کامنت گذاشتن، حرمت اشخاص و ادب و متانت را رعایت نکند، عضویت او بلافاصله لغو خواهد شد؛ بی‌هیچ اغماضی.

اکنون که نیمه‌شب است و من پس از چندین روز کار فرسایشی کارمندی و چندین شب‌بیداری پی‌درپی برای نوشتن و ویرایش و رسیدگی به امور هفتان و خوابگرد، و پس از یک روز تمام این سو و آن سو شدن برای گامی جلوتر رفتن، خسته و له‌شده به خانه رسیده‌ام و می‌بینم که در سایتی که به نام فرهنگ و هنر برپاکرده‌ایم به ساحت انسانی چند نویسنده و روزنامه‌نگار چنین بی‌حرمتی شده، به‌رغم تلاش مؤثر دو تن از همکارانم حسین جاوید و شهاب مباشری در حذف و ویرایش فحاشی‌ها و تهمت‌ها، احساس شرمندگی می‌کنم. می‌دانم که امشب را به سختی به صبح می‌رسانم. اما دم غروب پدری را دیدم که کلام نغزی را داشت با پسرش واگویه می‌کرد. کلام او اکنون در ذهنم می‌آید و مرا آرام می‌کند کمی. می‌گویم تا عزیزانی هم که در این یکی دو روز در سایت هفتان در معرض لجن‌پراکنی مشتی بزدل تنبل بی‌خاصیت قرار گرفته‌اند، خیال‌شان آسوده‌تر شود.

پدر به فرزند نوجوانش که سودای نویسنده‌شدن دارد، می‌گفت: "راهت را برای آینده انتخاب کن. یا می‌خواهی انسان موفقی باشی که در آن صورت هزار دشمن خواهی داشت، و یا می‌خواهی انسانی شکست‌خورده و بازنده باشی که در آن صورت هیچ دوستی نخواهی داشت! خداوند بر شمار دشمنان نویسندگان و روزنامه‌نگارانی که نوشتن در لجن را به لجن‌پراکنی در نوشتن ترجیح می‌دهند، بیفزاید!

غلط ـــــ نامه [۶]
مقدمه
: این یادداشت، هیچ ربطی به موضوع ویراستاری و شیوه‌ی نگارش و رسم‌الخط و... ندارد. مدت‌های طولانی از انتشار «غلط ـ نامه‌ها» می‌گذرد، ولی هنوز هستند خیلی‌ها که مقدماتی‌ترین الفبای فنی نگارش در کامپیوتر و برای وب را یا نمی‌دانند، یا می‌دانند و رعایت نمی‌کنند. هنوز هستند کسانی که از من می‌پرسند چگونه می‌توانند «نیم‌فاصله» ایجاد کنند یا اصلاً «نیم‌فاصله» یعنی چه؟ نقطه‌گذاری درست یعنی چه؟ مگر پرانتز و گیومه گذاشتن هم شیوه‌ی خاصی دارد؟ این یادداشت، چکیده‌ی غلطنامه‌های پیشین است که طی آن بدون وارد شدن به موضوع رسم‌الخط و ویرایش، الفبای فنی نگارش در کامپیوتر و برای وب را به «ساده‌ترین» زبانی که بلدم، می‌نویسم.

پس دو نکته را یادآوری می‌کنم؛ نخست این که مخاطبان این دستورالعمل کسانی‌اند که یا متوجه غلط‌های فنی نگارشی‌شان (در وب) نیستند، یا کسانی‌اند که متوجه‌اند، ولی هنوز دقیقاً نمی‌دانند چه باید بکنند. و دوم این که این نکات دقیقاً «الفبا»ست. اگر نوشتن روی کاغذ نیازمند دانستن الفبای نگارش است، برای نوشتن در کامپیوتر و برای وب (یا وبلاگ) باید چند نکته‌ی فنی زیر را هم بر آن الفبای نخستین اضافه کنید؛ در غیر این صورت، آدم یا وبلاگ‌نویس بی‌سوادی محسوب می‌شوید (با عرض معذرت از دوستان بزرگوار و فرهیخته‌ای که هنوز در این مورد تنبلی می‌کنند).

نیم‌فاصله چیست؟
برای ایجاد فاصله میان کلمات، ما از کلید Space استفاده می‌کنیم که به آن اصطلاحاً می‌گوییم «فاصله». اما یک نوع فاصله هم برای ما فارسی‌‌نویسان هست که به آن می‌گوییم «نیم‌فاصله» که با زدن هم‌زمان دو کلید Shift و Space ایجاد می‌شود. استفاده‌ی هم‌زمان از این دو کلید، بدون این که از نظر ظاهری میان دو کلمه فاصله ایجاد کند، باعث می‌شود این دو کلمه به هم نچسبند. در غالب ویندوزها «نیم‌فاصله» یا همان Shift + Space عمل نمی‌کند که به آن هم می‌رسیم.

دقیق‌تر بگو نیم‌فاصله چیست؟
معمولاً «فاصله» را میان هر دو کلمه‌ی مستقل ایجاد می‌کنیم، مثل همین فاصله‌هایی که بین کلمات این سطر می‌بینید. اما برخی کلمه‌ها هستند که از چندپاره تشکیل شده‌اند، ولی در مجموع یک کلمه محسوب می‌شوند، مثل «می‌شود»، «رفته‌اند»، «دست‌ها»، «همه‌ی» یا همین کلمه‌ی «نیم‌فاصله». اگر دقت کنید، می‌بینید که مثلا کلمه‌ی «می‌شود» از دو بخش «می» و «شود» تشکیل شده، ولی برای ایجاد فاصله میان آن‌ها از Space استفاده نشده. به عبارت ساده‌تر این دو بخش هم جدا هستند و هم کنار هم نشسته‌اند چون از Shift + Space برای ایجاد فاصله میان آن‌ها استفاده شده.

چه فایده‌ای دارد؟
وقتی میان اجزای یک کلمه، به جای Space از Shift + Space استفاده کنیم، هم ظاهر متن‌مان زیباتر می‌شود و از شلختگی پرهیز کرده‌ایم، و هم اتفاق بزرگی برای ماشین زبان‌نفهمی به نام کامپیوتر می‌افتد که تقریباً از آن غافل‌ایم. کامپیوتر هر کلمه‌ای را که با Space از دیگری جدا شده باشد، یک واحد مجزا حساب می‌کند، ولی اگر در میان این کلمه از «نیم‌فاصله» یا همان Shift + Space استفاده شده باشد، همه‌ی آن را یک واحد مجزا محسوب می‌کند. با دوبار کلیک کردن روی کلمات مختلف می‌توانید این وضعیت را آزمایش کنید.

اگر مایل نیستید متن‌تان از نظر ظاهری زیبا و منظم به نظر برسد و این خاصیت کامپیوتر هم برای‌تان مهم نیست، دست‌ِ‌کم به این نکته توجه کنید که نمایش نوشته‌های شما در وب کیفیتی نسبی دارد. اگر خود را به مرور مقید کنید که «فاصله» و «نیم‌فاصله» را به‌جا استفاده کنید، خواهید دید که پایان سطرهای نوشته‌ی شما در وبلاگ یا سایت‌تان، این‌قدر آشفته نمی‌شود. همین الان نگاهی به سایت یک خبرگزاری بکنید یا یک وبلاگ دم‌دست؛ می‌بینید که «می» فعل‌های مضارع در انتهای سطرها جدا افتاده یا مثلا کلمه‌ای در پایان سطر آمده و «ها»ی جمع آن افتاده اول سطر پایین و... در حالی که اگر این فاصله‌ها به «نیم‌فاصله» تبدیل شوند، اجزای کلمه‌های واحد در هر شرایطی کنار هم می‌ایستند، بدون که به هم چسبیده باشند.

موارد کاربرد نیم‌فاصله چیست؟
«می» افعال مضارع، «ها» جمع، پسوند فعل‌ها، و کلمه‌هایی که از دو یا چند جزء تشکیل شده‌اند. به‌خصوص کسانی که در نوشتن از قاعده‌های گوناگون «جدانویسی» پیروی می‌کنند، بیش‌تر به این «نیم‌فاصله‌»ی نازنین نیاز دارند.

کامپیوتر من «نیم‌فاصله» ندارد، چه کنم؟
روی این لینک کلیک کنید و یک برنامه‌ی بسیار سبک را (به اسم تری‌لی‌آوت) دانلود کنید. این یک فایل zip است. آن را از حالت زیپ خارج کنید و روی آیکون برنامه کلیک کنید. بلافاصله به سمت راست نوار پایین Desktop شما یک علامت تازه اضافه می‌شود. بدون نیاز به وارد شدن به این برنامه، از این پس شما در هر محیطی از ویندوز که تایپ کنید (نت‌پد یا ورد یا هر محیط دیگر) امکان ایجاد «نیم‌فاصله» را نیز دارید؛ کافی‌ست به جای زدن کلید Space کلید Shift را بگیرد و هم‌زمان کلید Space را بزنید و از زندگی لذت ببرید. احتمالا تا چند روز کمی کند خواهید بود ولی اگر تحمل کنید، خیلی زود عادت خواهید کرد.

برنامه‌ی «تری‌لی‌آوت» فقط به همین درد می‌خورد؟
علاوه بر امکان ایجاد «نیم‌فاصله»، با این برنامه می‌توانید حتی کلیدهای کیبورد خود را به دلخواه خود تعریف کنید. کافی‌ست روی آیکون برنامه راست‌کلیک کنید و بعد از انتخاب گزینه‌ی «آرایش صفحه کلید» قولنج کیبوردتان را بگیرید. به این ترتیب که بعد از کلیک روی «آرایش صفحه کلید» تصویری از کیبورد شما ظاهر می‌شود. روی کلید هر کاراکتر که می‌خواهید جای آن را تغییر دهید، کلیک می‌کنید، در صفحه‌ی جدید که باز می‌شود تمام کاراکترها در دسته‌بندی‌های مختلف در اختیار شما قرار می‌گیرد. کاراکتر دلخواه‌تان را انتخاب می‌کنید، سپس روی گزینه‌ی «قبول» کلیک می‌کنید؛ به همین سادگی! اگر به سراغش رفتید، توصیه می‌کنم اعداد ردیف بالای کیبورد خود را یکی یکی با اعداد فارسی جایگزین کنید و هنگام تایپ از آن‌ها استفاده کنید تا اعداد میان نوشته‌های شما روی وب، در هر ویندوزی به شکل فارسی دیده شوند.

هر بار باید روی آیکون این برنامه کلیک کنم تا اجرا شود؟
ابتدا از آیکون اجرایی برنامه که پیش چشم شماست، با راست‌کلیک‌کردن یک شرت‌کات در همان پنجره‌ای که هستید، بسازید. بعد از روی شرت‌کات، یک کپی بگیرید. بعد،  اگر ویندوزتان XP است، در درايوی که ويندوز XP نصب شده (غالباً C) اين مسير را دنبال کنید:
Documents and Settings / All Users / Start Menu / Programs / Startup
حالا آن کپی را که گرفته‌اید، در فولدر Startup پيست کنید، بعد هم ری‌استارت. از این پس نیازی به هربار اجرای برنامه نخواهید داشت.

الفبای نگارش در کامپیوتر و برای وب فقط همین نیم‌فاصله بود؟
نه! دو تا نکته‌ی بسیار مهم دیگر هم هست. نخست علامت‌های نگارشی مثل نقطه، ویرگول، نقطه‌ویرگول، علامت سؤال، علامت تعجب، سه‌نقطه و... شیوه‌ی تایپ این علائم بسیار ساده است. فاصله انداختن بين علامت‌هايی چون [.  ،  ؛  :  ؟  !] با کلمه‌ی قبلی غلط است و فاصله نينداختن بين آن‌ها و کلمه‌ی بعدی‌شان هم به هم‌چنین. درست اين است:

[کلمه] [علامت نقطه‌گذاری] [فاصله يا همان space] [کلمه‌ بعد]

پس متوجه باشید که قبل از یکی این علامت‌ها کلید Space را نزنید، و نیز متوجه باشید که بعد از علامت‌ها حتما کلید Space را بزنید. رعایت اين شيوه، هم شکل ظاهری متن را زيباتر می‌کند و هم باعث می‌شود نقطه‌گذاری‌های متن شما در هر حالتی از دیده شدن در مونيتور و يا چاپ شدن روی کاغذ، به هيچ وجه از انتهای سطر پايین نيفتند. هنگام استفاده از سه‌نقطه [...] هم بدون هیچ فاصله‌ای از کلمه‌ی قبل، سه‌ نقطه (دقیقا سه نقطه، نه کم‌تر و نه بیش‌تر) پشت سر هم تایپ کنید؛ این جوری...

نکته‌ی دوم یادت رفت!
دومی و در واقع آخری مربوط است به استفاده از علامت‌هایی مثل پرانتز، کروشه، آکولاد و گیومه ("«[{}]»"). برای این‌ها هم دقیقاً یک فرمول بسیار ساده وجود دارد، دقت کنید: هر یک از این علامت‌ها را که باز می‌کنید، قبلش باید Space را زده باشید تا با کلمه‌ی قبلی فاصله ایجاد شود، اما بعد از علامت به هیچ‌وجه کلید Space را نزنید و فاصله ایجاد نکنید. برای بستن علامت هم دقیقا برعکس عمل کنید؛ یعنی بدون هیچ فاصله‌ای از کلمه‌ي قبلی، علامت را ببندید، ولی بعد از آن کلید Space را بزنید و به نوشتن ادامه دهید. نمونه‌ی این شیوه را می‌توانید در جملاتی از سطرهای بالا که داخل پرانتز آمده‌اند، ببینید. به این مثال هم می‌توانید توجه کنید تا دقیقاً دریابید ماجرا چیست: «برای نگارش در کامپیوتر و برای وب باید اصول آن را (به‌عنوان الفبا) رعایت کرد.»

در جمله‌ی بالا هم به وضعیت گیومه دقت کنید و هم به وضعیت پرانتز. این توضیح تکراری‌ست که رعایت این شیوه هم علاوه بر زیبا کردن ظاهر متن، باعث می‌شود این علامت‌ها همواره و در هر حالتی از نمایش و پرینت، سر جای اصلی‌شان باشند و تکان نخورند.


تصویر راهنمای تری‌لی‌آوت در ویستانیم‌فاصله‌ی نازنین در ویستا
شمار فارسی‌زبانانی که از ویندوز ویستا استفاده می‌کنند، روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود. برخی از دوستان ناراحت بودند که برنامه‌ی «تری‌لی‌آوت» در ویندوز ویستا اجرا نمی‌شود و از نعمتِ ایجاد «نیم‌فاصله» به شکل اصولی، محروم‌اند و زندگی بر ایشان تلخ گردیده! پاسخی برای‌شان نداشتم تا یکی از خودِ ایشان راه حل را یافت و برایم نوشت، به این قرار:

ابتدا به پوشه‌ای بروید که برنامه‌ی «تری‌لی‌آوت» را در آن گذاشته‌اید. روی آيکون اجرایی برنامه راست‌کلیک کنید. سپس روی گزینه‌ی Properties کلیک کنید. برگه‌ی Compatability را انتخاب کنید و در بخش Compatability Mode جلوی عبارتِ Run This Program in Compatability Mode For را تیک بزنید، اوکی کنید و دوباره از زندگی لذت ببرید.

نیم‌فاصله در ویندوز ۷
عین روش بالا عمل کنید. یعنی ابتدا به پوشه‌ای بروید که برنامه‌ی «تری‌لی‌آوت» را در آن گذاشته‌اید. روی آيکون اجرایی برنامه راست‌کلیک کنید. سپس روی گزینه‌ی Properties کلیک کنید. برگه‌ی Compatability را انتخاب کنید و در بخش Compatability Mode جلوی عبارتِ Run This Program in Compatability Mode For را تیک بزنید،Windows XP Servis Pack 3 را انتخاب کنید، اوکی کنید و دوباره از زندگی لذت ببرید.

نیم‌فاصله در مکینتاش
برای این سیستم عامل، نیم‌فاصله پیشاپیش تعریف شده و نیازی به این همه جنگولک‌بازی ندارد. فقط کافی‌ست که گزینه‌ی زبان فارسی را در تنظمیات سیستم خود تیک بزنید و بعد با گرفتن دکمه‌ی شیفت و زدن اسپیس، از وجود نیم‌فاصله در همه‌ی محیط‌های آن بهره‌مند شوید.


تمام شد؟
به عنوان الفبای فنی، بله تمام شد. ممنون که با دقت خواندید و ممنون که از این پس رعایت می‌کنید و ممنون که به دیگران هم توصیه می‌کنید رعایت کنند. تکرار می‌کنم که این یادداشت هیچ ربطی به موضوع ویرایش و رسم‌الخط و درست‌نویسی ندارد، بلکه صرفاً مربوط است به ابتدایی‌ترین قوانین تایپ کردن، خصوصاً برای وبلاگ‌نویس‌ها. شخصاً نمی‌توانم تصور کنم کسی برای نوشته‌اش اهمیت و جدیت قائل باشد، ولی به ظاهر و آداب نوشتن اهمیتی ندهد. من یکی، نوشته‌هایی این‌چنین را همیشه از سر بی‌حوصلگی می‌خوانم، چون احساس می‌کنم این نوشته‌ها آن‌قدر برای مؤلف‌شان اهمیت نداشته که با ظاهری درست و خوشایند آن را تحویل من بدهد، من چرا باید آن را جدی بگیرم؟




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.