خوابگرد قدیم
خوابگرد: امسال که عزم سفر کرده‌ام، نخستین سالی‌ست که دلم عجیب برای کسانی گرفته، که این روزها و شب‌ها را به ناحق، در بازداشت و زندان می‌گذرانند؛ کسانی که یا فعال سیاسی‌اند، یا روزنامه‌نگار، و یا روشنفکران و نویسندگانی که فقط و فقط به دلیل آثار چاپ‌شده و نوشته‌های‌شان، قربانی شرایط بدِ سیاسی و غیرسیاسی شده‌اند و از نعمتِ هم‌نشینی و هم‌کناری خانواده‌های خود محروم‌اند... این حس آن‌قدر آزارم داده در این چند روز، که حتا درست نمی‌توانم درباره‌اش بنویسم. تا کی در رسد باز، بهاری که حتا بوی سبزه‌ی آن هم از یادمان رفته است، چه رسد به لذت آزادی‌اش!

امسال هم برای این‌جا، داستان کوتاهی را برگزیده‌ام به عنوان «عیدی» که بخوانید. محمدحسن شهسواری، دو سه هفته پیش این داستان را داد بخوانم، همان موقع گفتم به او که حیف است این داستان معرکه را خوانندگان خوابگرد نخوانند. حتا اگر اهل داستان نیستید، به جرأت می‌گویم که از خواندنش پشیمان نخواهید شد و بر نویسنده‌اش درود خواهید فرستاد! البته این داستان، چند روز پیش، در ویژه‌نامه‌ی داستان روزنامه‌ی اعتماد هم چاپ شد، که از دید خیلی‌ها پنهان ماند. حوصله کنید و بخوانید و لذتِ تلخ ببرید، تا تعطیلات بگذرد! [ادامـه]
من آن‌قدر احمق نیستم که از برخی ندانم‌کاری‌های فرهنگی و سیاسی یکی دو دهه‌ی‌ اخیر این کشور و پیامدهایش زجر نکشم.
آن‌قدر احمق نیستم که نفهمم، به جای دولت‌مردان، جماعتِ کوچکی چون ما، چه تلاشی می‌کنیم برای جبران گوشه‌ی بسیار کوچکی از آن خطاهای کشدار که، بانی و مسئول‌شان ما نیستیم.
آن‌قدر احمق نیستم که نفهمم این ماییم به جای دولت‌مردان که، درست‌ترین و سریع‌ترین شیوه‌ها را، هرچند با تأثیر گاه بسیار و گاه کم و گاه هیچ، برمی‌گزینیم، در رویارویی با آسیب‌هایی که احساس می‌کنیم به اندام فرهنگی‌مان وارد شده یا می‌شود.
آن‌قدر احمق نیستم که از سر ضربه‌های پی در پی و متداومی که به سببِ هردنبیرکاری‌های آقایان، به «غرور ملی» ایرانیان وارد شده، خودزنی کنم و چشم ببندم و بگویم مثلاً که، از ماست که بر ماست!
آن‌قدر احمق نیستم با همه‌ی اشتیاق به رخوت و انزواطلبی، مثلاً لینک بمب گوگلی علیه فیلم «۳۰۰» را (the movie 300) را این‌جا نگذارم.

و
آن‌قدر هم احمق نیستم که مثلاً بپذیرم دروغ‌های فیلم «۳۰۰»، کاملاً تصادفی‌ست و هیچ عمد و خواسته‌ی تبلیغاتی‌ای پشت آن نیست.
آن‌قدر هم احمق نیستم که مثلاً بپذیرم ساز و کار غربی‌ها برای مقابله با مشکلاتِ ایران، صرفاً در عرصه‌ی سیاست و اقتصاد طراحی می‌شود.
آن‌قدر هم احمق نیستم که متوجه فضاسازی و ذهنیت‌بخشی آن‌ها در عرصه‌ی بین‌المللی، به هر وسیله‌ای، علیه ایران نشوم.
آن‌قدر هم احمق نیستم که مثلاً بپذیرم این مشکل میان دولت آمریکا با حاکمیت ایران است و به من مربوط نیست.
آن‌قدر هم احمق نیستم که همه‌ی هنرمندان امریکایی را انسان‌های پاک و مستقلی بدانم که هیچ ریگی در کفش‌شان ندارند.

هم‌چنین
آن‌قدر هم احمق نشده‌ام که متوجه چرایی پدیده‌ای به نام «ده نمکی» در سینمای خودمان نشوم.
آن‌قدر هم احمق نشده‌ام که دلیل ساخته شدن فیلم «اخراجی‌ها» را با آن همه هزینه‌ی مستقیم گزافِ ناگفتنی و پشتیبانی‌های ناگفتنی‌تر، نفهمم.
آن‌قدر هم احمق نشده‌ام که آن همه سر و صدا و حاشیه را جدی بگیرم و متوجهِ طراحی تبلیغات غیرمستقیم برای این فیلم نشوم.
آن‌قدر هم احمق نشده‌ام که بپذیرم در این کشور، ساخته شدن فیلم «اخراجی‌ها» صرفاً یک رویداد سینمایی‌ست، نه چیزی دیگر.
آن‌قدر هم احمق نشده‌ام که اکران سریع و گسترده و، فروش چشمگیرش را صرفاً بگذارم به پای کمدی جنگ بودن‌اش و پرستاره‌بودن‌اش.
آن‌قدر هم احمق نشده‌ام که با هر پدیده‌ی فرهنگی و هنری در این کشور، فقط به عنوان یک پدیده‌ی فرهنگی و هنری روبه‌رو شوم.

اما
کاش احمق بودم و زجر نمی‌کشیدم و، نمی‌کشیدیم:
که ببینیم چنان مردمان غرب را و ما را رودرروی هم ایستانده‌اند که اکنون هم ما به آن‌ها به چشم «دشمن» نگاه می‌کنیم و، هم آن‌ها به ما.
و ببینیم آن‌ها، به عنوان جزئی از یک برنامه‌ و فهرستِ دراز، فیلم ۳۰۰ را می‌سازند و در «دنیا» اکران می‌کنند تا بر جایگاه دون ما در جامعه‌ی بین‌المللی، نشان تأکید بزنند و، هر اقدام درست و نادرستی علیه ایران را شایسته جلوه دهند، و این‌ها فیلم اخراجی‌ها را می‌سازند تا در «ایران» اکران کنند و ضمن زنده نگاه داشتن حال و هوای جنگ، به مردم ایران بقبولانند که در جنگی که از سر گذارندیم، همه با هم بودیم و، اگر مشکلی هم پیش آید، ناگزیر همه با هم باید باشیم.
و ببینیم چه مقیاس‌های ناموزنی، و چه تلاش‌های نابرابری، و چه وضعیتِ اسفناکِ خنده‌داری!
«آن‌ها» با «این‌ها» سر نزاع دارند، «این‌ها» با «آن‌ها» قصد جنگ دارند، و «ما»، حیران میان دو طرف ایستاده‌ایم و، فریاد زندگی، صلح‌طلبی و آرامش‌خواهی‌مان به گوش هیچ‌کدام فرو نمی‌رود!
پس از انتشار پنج داستان برگزیده‌ی مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب، وعده کرده بودم، چند داستان ارزشمندِ دیگر این مسابقه را که «به هر دلیلی» شاید امکان انتشار نیابند، به انتخابِ مشترکِ خودم و محمدحسن شهسواری، در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر کنم. این چند داستان (به ترتیب الفبا) از این قرارند: اشکاف، نوشته‌ی حامد حبیبی ـ قطبِ پنج‌شنبه، نوشته‌ی ایمان اسلامیان ـ گُم‌ورزی، نوشته‌ی سعید شریفی ـ مکاشفه، نوشته‌ی فرزانه سالمی ـ مهمانی، نوشته‌ی ایمان اسلامیان ـ هرزگی‌ها، نوشته‌ی آقای منایی

از این‌ها، نویسنده‌ی داستان «هرزگی‌ها» اجازه‌ی انتشار داستان‌اش را نداد. امیدوارم شما هم از خواندن این داستان‌ها لذت ببرید و آرزو می‌کنم روزی بیاید که نویسندگان قدرتمند جوان، بی‌دغدغه‌ی مسابقه‌ها و بی‌نگرانی از مشکلاتِ نشر داستان کوتاه، و نیز فارغ از گرفت‌وگیرهای سانسور، هر سال با مجموعه‌داستانی تازه، ما را مهمان آثار خود کنند و من درِ این کتابخانه‌ی مجازی را تخته کنم!

اشکاف ـ حامد حبیبی
شب سردی بود، شاید دو سه سال پیش. از کنار خانم کمالی رد می‌شوم. تصویرم از میان دستانش سُر می‌خورَد و می‌گذرد، دارد آینه‌ای را با احتیاط از پله‌ها پایین می‌آورد. یقه‌ام را صاف می‌کنم. از آن شب‌هایی بود که دوست‌ داشتی یقه‌ها را بالا بدهی، در پالتویت فرو روی و بگریزی. توی کوچه، قبل از این که کلیدم را دربیاورم، چیزی زیر پایم صدا کرد؛ مثل صدای شکستن استخوان. بشقابی شکسته از کنار کیسه‌ی زباله بیرون زده بود. در را که باز کردم، خواستم چراغِ راهرو را روشن کنم که نور زاویه‌داری از لای در آپارتمان همکف به زیر پایم سرید. صدای وحشت‌زده‌ی خانم هاتف را شنیدم که می‌گفت: آقای حبیبی شمایین؟ [متن کامل داستان]

قطبِ پنج‌شنبه ـ ایمان اسلامیان
حضرت قطب، پنج‌شنبه‌ی گذشته از چاکر ناراحت بودند؛ پالوده‌ای که از سرداب برای‌شان برده بودم، زیر دندان‌شان صدا نمی‌داد، همه می‌‌دانند که پالوده‌ی گرم، له می‌شود، خود آقا در خوردن تعلل کردند، حتم حکمتی بوده که تناول پالوده را عقب انداختند، ثبت وجوهات متبرک طول می‌کشد. حضرت، عادات خاصی دارند، هر وقت طبع‌شان چیزی می‌خواهد‌، طفل می‌شوند، پا به زمین می‌کوبند، عصبی و بهانه‌گیر می‌شوند، سر پالوده غیظ کردند، برای برگرداندن ظرف به اتاق خلوت رفتم، آقا نگه‌ام داشتند، تا همان وقت گونه‌ی خانم‌ها را بازدید کنند؛ هر کار کردم منصرف‌شان کنم، نشد، مهم‌ترین کار پنج‌شنبه‌ها، بازرسی صورت زن‌هاست... [متن کامل داستان]

گُم‌ورزی ـ سعید شریفی
زن به زردیِ دری محکم کوبید. کوبید. مرد در بعدی را با مشت به در می‌کوبید. کوچه‌ها دراز و باریک بودند. در خود قوس برمی‌داشتند و می‌پیچیدند. در تاریکیِ نیمه‌شب به هزارکوچه‌ی دیگری متصل می‌شدند که هیچ‌کدام به جای معلومی منتهی نمی‌شد. مرد پشت به دیوار یله داد و سُر خورد. روی زمینِ خیس که نشست گفت: «لامصب بس کن، بس کن دیگه.» [متن کامل داستان]

مکاشفه ـ فرزانه سالمی
از همان روز اولی که پایم به دفتر باز شد، گوشی دستم آمد. همان روز که مثل آدم آهنی سر جایم ایستاده بودم و نمی‌دانستم با دست‌هایم چه کار کنم؛ که آمدی و خب، آن‌ها حساب‌هایی بودند که باید بررسی می‌کردم؛ و شک نداشتم هر کسی را راهنمایی نمی‌کنی... [متن کامل داستان]

مهمانی ـ ایمان اسلامیان
فکر می‌کنید لازم است، باز همه چیز را بگویم: ... من و آقایان آبی و زرد در خانه‌شان را زدیم، البته قبل‌اش می‌دانستند که ما می‌رویم، قرمز از در بالا آمد، کوچه خلوت بود، من خودم دقت کردم، محال است کسی او را دیده باشد. قرار شد پشت درخت‌های انبوه حیاط منتظر باشد، تا اگر مشکلی پیش آمد عمل کند. درخت‌ها در عکس‌های شناسایی مشخص‌اند... ما را راحت قبول کردند، عادی عادی و حتا صمیمانه، البته مشکوک بودم، شما که نبودید، نمی‌توانم حالم را توضیح بدهم. آخر در همان اول صحبت، ننشسته، برای‌مان شربت پرتقال آوردند، آن هم توی لیوان‌های دسته نقره‌ای، که نمونه‌اش را در دکورشان چیده بودند... بله فقط خودش بود و زنش، همین دو نفر، نه هیچ‌کس دیگری... [متن کامل داستان]
از «کردن» چه بدی دیده‌ایم که تاب نمی‌آوریم‌اش و، این‌قدر خجالت‌زده دنبال جایگزین می‌گردیم برایش و، به‌جای این که «بکنیم»، «می‌نماییم» یا «می‌داریم»؟ چند هفته پیش که در حضور جنابِ رضا سیدحسینی هم همین موضوع را طرح کردم (نمودم)، گفت که حتا به اعضای شورای عالی ویرایش ـ از جمله او ـ اعتراض کرده‌اند (داشته‌اند) و گفته‌اند که چرا اصرار می‌کنید (دارید)، کلمه‌ای را که در گویش عوام بوی رکاکت می‌دهد، به سر جایش برگردانید؟! و مگر نبوده در ادبیات دیوانی یا حتا نظم و نثر قدما که دست‌ِ‌کم «نمودن» و نماییدن» را به جای «کردن» به‌کار برده‌اند؟!

یکی از معیارهای ادیبان و زبان‌شناسان و ویراستاران برای پذیرش کاربرد تازه‌ای از یک واژه، یا کاربردِ جایگزینِ واژه‌ای به جای واژه‌ی دیگر، فراوانی آن در بیان عموم مردم است؛ ولی اکنون، با حضور روزافزون رسانه‌های گروهی خصوصاً تلویزیون در زندگی مردم و نیز نقشی که به عنوان «مرجع» بازی می‌کنند (می‌نمایند) این «فراوانی آدم‌ها» جایش را عوض کرده (نموده) با کانال‌های تلویزیونی، رادیوها، روزنامه‌ها و مجله‌ها. یعنی اگر به سراغ مردم بروید، کم‌تر کسی را می‌یابید (پیدا می‌نمایید) که در صحبت کردن (نمودن) معمولی و ساده و روان‌اش، به جای این که بگوید "بریم نیگا کنیم، ببینیم این چیه"، بگوید "بریم یه نیگا داشته باشیم ببینیم، این چیه"، یا " بریم یه نیگا بنماییم ببینیم، این چیه". ولی شماری مجری برنامه‌های زنده، شماری سخنران، و شماری کارشناسِ دست‌به‌قلم و متأسفانه شماری ادیبِ دل‌بسته به زبان دیوانی، تا دل‌تان بخواهد در تلویزیون و رادیو و روزنامه و مجله و سخنرانی‌ها، به جای کردن، می‌نمایند و می‌دارند و، نوعی «فراوانی» کاذب را القا می‌کنند (می‌نمایند)، تا کار به جایی برسد که وقتی یک مغازه‌دار ساده هم جلوی دوربین می‌ایستد، بگوید: سلام دارم خدمتِ هم‌وطنان عزیزم.

سلام کردنی‌ست، نه داشتنی و نه عرض نمودنی؛ بازی کردنی‌ست، نه داشتنی؛ مرور کردنی‌ست، نه داشتنی و نه نمودنی؛ زندگی کردنی‌ست نه داشتنی؛ دعوا کردنی‌ست نه داشتنی؛ بیان کردنی‌ست، نه داشتنی و نه نمودنی، نگاه کردنی‌ست، نه داشتنی و نه نمودنی؛ توجه کردنی‌ست، نه داشتنی‌ و نه نمودنی؛ نقد کردنی‌ست، نه داشتنی؛ اعتراض کردنی‌ست، نه داشتنی و نه نمودنی. و بر همین قیاس گیرید هر آن چه کردنی‌ست، ولی تازگی‌ها، حتا در نوشته‌های وبلاگی‌مان، یا می‌داریم‌شان یا می‌نماییم‌شان!
قرار است در اواخر فرودین سال ۱۳۸۶، پاتوق فرهنگی تهران (سینما ایران)، همایشی برگزار کند با موضوع «ادبیات ایران و جهانی‌شدن»  با حضور کارشناسان و صاحب‌نظران، که دبیر و مدیر اجرایی این همایش علیرضا محمودی ایرانمهر است. حدود یک ماه پس از آن هم قرار است، تله‌کنفرانس‌های خاصی هم با همین موضوع، در این پاتوق برگزار شود؛ یعنی ارتباط مستقیم حاضران و کارشناسان در تهران با کسانی چون نیلوفر طالبی در امریکا. نیلوفر طالبی مؤسسه‌ای را اختصاصاً برای ترجمه و نشر آثار ادبی ایرانی در آمریکا راه اندخته و آن را مدیریت می‌کند. این همایش و این تله‌کنفرانس‌ها شاید بتواند بخشی از کاستی‌های موجود در این راه را روشن و تعریف کند و  بسا به نتایج  کاربردیِ خوبی هم برسد.

علیرضا محمودی ایرانمهر از هم‌اکنون پی‌گیر فراهم کردن مقدمات برگزاری این همایش و تله‌کنفرانس است و برای طرح موضوع میان اهل ادبیات، نگاه خود به این موضوع را هم در قالب ِ یادداشتی که می‌خوانید، بیان کرده. خودِ من هرچند اصل دغدغه‌ی او را قبول دارم، و آن‌چه را هم که او پیشنهاد کرده، مؤثر می‌دانم، ولی معتقدم ادبیات داستانی ایران، دچار آسیب‌های دیگری هم هست که این آسیب‌ها بیش‌تر به زیستگاه اندیشگی و اجتماعی ادبیات و خصوصاً جغرافیای روشنفکری در ایران مربوط می‌شود و نیز این که، هرگونه جهش از بیرون مرزها را صرفاً یک درمان تکمیلی می‌دانم که به موقع درباره‌اش حرف خواهم زد. به هر حال، از علیرضا سپاسگزارم که طرح موضوع کرده، و همایشی هم که وعده‌اش را داده، موقعیت مناسبی‌ست برای طرح همین موضوع‌ها و بحث درباره‌ی آن‌ها. شما هم اگر نظری دارید (موافق یا مخالف)، همین‌جا بنویسید.

علیرضا محمودی ایرانمهر: زمانی که «کارلوس فوئنتس» نخستین نسخه‌ی رمان «صد‌سال‌تنهایی»، اثر سترگ «گابریل گارسیا مارکز» را خواند، در جایی نوشت: "این کتاب همه‌ی ما را نجات خواهد داد." و واقعاً هم چنین شد، هرچند پیش‌تر نویسندگان بزرگی چون «میگل آنخل آستوریاس» ادبیات آمریکای جنوبی را به جهانیان معرفی کرده بودند و مردمان حدود سی کشور اسپانیولی‌زبان، خوانندگان بالقوه‌ی این ادبیات به شمار می‌رفتند، اما تنها بعد از ترجمه و انتشار آثاری چون «صدسال‌تنهایی» بود که ادبیات داستانی آمریکای لاتین به معنای واقعی کلمه، جهانی شد و توانست حرفی برای تمامی مردم جهان داشته باشد. [ادامـه]
از بین هفتاد داستانی که به مرحله‌ی دوم مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب رفتند، داوران نهایی، جایزه‌ی‌ نخست را به پیمان اسماعیلی دادند به خاطر داستان میان حفره‌های خالی، که آن را در کتابخانه‌ی خوابگرد گذاشتم و، خواندید.  وعده کرده بودم، چهار داستان برنده‌ی دیگر را هم منتشر کنم. این چهار داستان را هم به عنوان داستان‌های دوم و سوم مسابقه بخوانید که رتبه‌شان برآیند نظرهای پنج داور نهایی‌ست. می‌دانید، ولی برای بی‌دقت‌ها می‌گویم که اولاً نتیجه‌ی هر داوری، برآیند نظر «اکثریت» آرای داوران است، نه لزوماً «اتفاق» آرا، و دیگر آن که معیارهای داوری هر مسابقه‌ای ناگزیر «سلیقه‌»ی داوران را هم در خود دارد. از این رو دعوتِ من به مراسم داستان‌خوانی‌ست و اگر مایل بودید، نقد داستان؛ نه دعوت به مراسم پنبه‌زنی و گردن‌زنی آدم‌ها، آن هم در فضای کامنت این‌جا که می‌دانید و دیده‌اید اجازه‌ی توهین آشکار به غیر خودم را در آن نمی‌دهم و در این باره (یعنی توهین به‌جای نقد)، دست به سانسورم اصلاً بد نیست!

از این داستان‌ها، خانم زهره نصر، داستان‌اش «قرقیزی‌ها هم شکلی دارند برای خودشان» را متأسفانه به صورت Pdf  فرستاده که ناچار شدم آن را به همان شکل منتشر کنم. و سرانجام این که به‌زودی، چند داستان دیگر را هم به انتخابِ مشترک (اتفاق آرای) خودم و محمدحسن شهسواری، به عنوان دعوت به مراسم خواندن چند داستان ارزشمند که شاید امکان نشر کاغذی نیابند، منتشر خواهم کرد.

شکارچیان در برف ـ نسیبه فضل‌اللهی |  برنده‌ی مشترکِ جایزه‌ی دوم
قرار شد آن‌ها دوتایی؛ شب، فرش‌های هال را جمع کنند و بخاری را بردارند. اما شب قهر کردند و زود خوابیدند. صبح، نقاش، فرش‌های هال را جمع کرد و بخاری را برداشت. بعد گچ‌های آشپزخانه و هال را تراشید و به دیوار حمام بتونه زد. زن از اتاق که درآمد، هال لخت بود. فقط یک جفت دمپایی دم در بود و بقیه‌ی هال خالی بود. نقاش، توی آشپزخانه سیگار می‌کشید و رنگ می‌زد... [متن کامل داستان]

قرقیزی‌ها هم شکلی دارند برای خودشان ـ زهره نصر |  برنده‌ی مشترکِ جایزه‌ی دوم
شب بود. زن دکمه‌ی پالتوش را بست. پسر تکیه داد به زن. دختر دستش را کرد توی جیب بارانی مرد و اعلامیه‌ی روی دیوار را خواند.
ـ شاد...رو...ان
زن گفت: تو زیادی حساس شدی.
مرد گفت: نمی‌تونم بی‌رگ باشم.
پسر خندید: هی بلد نیست بخونه.
دختر گفت: خوبم بلدم حسود.
مرد برای تاکسی دست تکان داد... [متن کامل داستان ـ PDF]

حجله‌های خاموش ـ مه‌ناز رونقی |  برنده‌ی مشترکِ جایزه‌ی سوم
نگاه می‌کنم در آن همه آینه و نگاهم تکرار می‌شود و بازمی‌گردد، عجب هنری می‌خواهد چیدن آن همه آینه کنار هم و آن گنبد دوار و آن عکس که لانه کرده در دل آن همه آینه و تکرار می‌شود با هر نگاه، ‌نگاهش به من است و نی نی‌های عسلی درهم می‌رود، نی نی های عسلی محمود، صدایی می‌آید. صدای زمین می‌آید، خون می‌پاشد بر کفنِ سفید، ‌همه صدایش می‌زنند، پیرمردی آن کنارتر افتاده است، ‌سفیدی ریشش سرخِ سرخ است، رنگ می‌گیرد آینه‌های روبرو،‌ "حسین" را می‌کشد میان دو دندان فاصله‌دارش... [متن کامل داستان]

آواز ـ نرگس قندچی |  برنده‌ی مشترکِ جایزه‌ی سوم
صدای بلبل می‌آید. به نظرم اتاق آبی تیره است. تا چند دقیقه‌ی دیگر سر و صدای شیر حمام بلند می‌شود و یکی در را به هم می‌زند و شاید این بار هم یادش رفته که قرار نیست همه را بیدار کند. فکر کنم تا دو سه دقیقه‌ی دیگر اذان ساعت اتاق مامان با سکسکه‌ای خانه را پر کند و بعد از الله الله گفتن ادامه بیابد. یا زمین افتاده یا باتری‌اش دارد تمام می‌شود. سوغات مکه است و تایوانی ست... [متن کامل داستان]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.