خوابگرد قدیم

تصویر جلد آلبوم «روی در آفتاب» علیرضا قربانی

در آخرین روزهای سال که با توقیفِ نه نشریه‌ی دیگر، آخرین عیدی را هم از دولت مهرورزی گرفته‌ایم و کام‌مان از شیرینی ِ زیاد به سوزش افتاده، عیدی دادن‌ ما به خودمان دیگر از آن حرف‌هاست! در این گرفت‌وگیر اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، چه برمی‌آید از ما جز دو کار؟ یکی آن که خویش را با همین کارها سرِ پا نگه داریم و سر حال نشان دهیم، و دیگر آن که از کوچک‌ترین ذره‌های باقی‌مانده‌ی کیان فرهنگی‌مان پاس‌داری کنیم؟ پارسال را یادم است که در بی‌خبری همگان، می‌دانستم یعقوب یادعلی در زندان است و بیم‌ناک جانش بودم و هنوز اجازه‌ی نشر خبر را نداشتم و با دل‌شوره و بغضی سنگین، عیدانه‌ام را گذاشتم و از خاکِ سنگین تهران کندم. امسال، بدتر از پارسال، یعقوب یادعلی هنوز در آستانه‌ی ورودِ دوباره به زندان است، دولتِ مهرورز هر روز هدیه‌ای بی‌نظیر عطایمان می‌کند و چنان حیران شده‌ایم که نه از هفته‌ی دیگر ِمیهن که، از همین فردای خود هم بی‌خبریم! اما، بنا به ضرورتِ همان‌ها که گفتم، یعنی خویشتن‌داری و پاس‌داری، عیدانه‌ی ناگزیرم را تقدیم می‌کنم. بلندگوی کامپیوترتان روشن کنید و در ادامه‌ی این یادداشت، زیباترین ترانه‌ی علیرضا قربانی در آلبوم «روی در آفتاب» را بشنوید، همراهِ دو داستان کوتاهِ زیبا که سر فرصت می‌خوانیدشان. [ادامـه]

تصویر جلد کتاب سال شهروند امروزکتاب‌های سال روزنامه‌ها، بیش‌تر مایه‌ی دردسرند تا لذت! می‌خری و نگه می‌داری برای روزهای ملال‌انگیز نوروزی که چند روزش را به ضربِ مسافرت آسان‌گذر می‌کنی. ولی تا از ساک سفری‌ات درش می‌آوری، هزار تا مشتری پیدا می‌کند که همه هم می‌خواهند نگاهی بیندازند فقط. ولی خب کتاب سال است؛ هم حجیم و هم مثل بقالی، همه جور جنسی در آن ریخته. آخر سر تو می‌مانی که شب‌ها که همه خواب‌اند، به رسم زندگی در خانه، بی‌صدا شروع کنی به ورق زدن و خواندن، و از همه مهم‌تر مروری بر آن‌چه طی یک‌سال اخیر گذشته؛ رویدادهایی عمدتاً تلخ و ناگوار در عرصه‌ی فرهنگ، سیاست، اجتماع، اقتصاد و حتا ورزش! اما، برای به حافظه سپردن این همه بدبختی، بد نیست؛ خصوصاً اگر کتاب سال «شهروند امروز» باشد و افزون بر مرور گذشته، آکنده از خواندنی‌هایی که در هیچ جای دیگری یافت نمی‌شوند. آرزو می‌کنم عمر این هفته‌نامه‌ی خوب، آن‌قدر کوتاه نباشد که سال‌نامه‌ی دوم آن را هم سال دیگر بخوانیم.

از میان ۲۸۰ صفحه کتاب سال «شهروند امروز»، یادداشت خواندنی پدرام رضایی‌زاده را بخوانید که مهم‌ترین حاشیه‌ی ادبی سال، یعنی ماجرای یعقوب یادعلی را روایت کرده با عنوان «شهر امن و امان است». یادداشتِ «جواد مجابی» را هم من در این‌جا می‌گذارم که در چندین سطر، حال و روز وخیم فرهنگ و هنر این ممکلت در این سال‌های تیره را به شیرین‌ترین‌شکل یا درست‌تر اگر بگویم، «تلخ‌ترین» شکل روایت کرده است.

مرگِ مخاطب مجهول
جواد مجابی: اتفاق افتاد که پیش از پایان سال، کتابی خواندم به نام «مخاطب مرگ مجهول». داستان مردی به نام «بهمن» تندیس‌گر، که گفته بود: موقعی ما کارهامان را عرضه کردیم که در غرب خریدار نداشت و در وطن نوظهور بود. او مجسمه‌ای می‌سازد به نام «نی‌نواز» که سال ها جلو تئاتر شهر بوده، بعد به دلیل قلمبگی بت‌وارش، از جا می‌کنند و اره‌ا می‌کنند و می‌اندازند تهِ انبار. تندیس‌گر اسم‌اش را عوض می‌کند که شاید سرنوشت و بخت‌اش را عوض کند. از آن پس «پرویز» نامیده می‌شود، اما مجسمه‌ي او را هم از پارک برمی‌دارند، تکه‌تکه می‌کنند و چال می‌کنند زیر زمین.

این بار حرفه‌اش را عوض می‌کند و فیلم‌ساز می‌شود و نامش را می‌گذارد «داریوش» و فیلمی می‌سازد به هزار والذاریات و پانصد میلیون هزینه، به نام «سنتوری». مجوزهای معتبری برای برای هر مرحله می‌گیرد که در آخر به یک حمله، نامعتبر می‌شود. فیلم ممنوع و کپی‌های قاچاق آن آزاد و تهمت‌هایی هم به راه.

فیلم‌ساز به شعر رو می‌آورد، یعنی یاغی و باغی و طاغی می‌شود و اسم‌اش را می‌گذارد «جواد». پس از پنجاه سال کار و شست‌تایی کتاب، وامی‌دارندش از یک مجموعه اشعار ۱۴۴ صفحه «شعر تأمل» را حذف کند. مجموعه قبلاً اجازه گرفته و چاپ شده بود و با انتشار آن ـ در این عالم لاکتاب ـ نه آسمان به زمین می‌آمده، نه بنیانی زیر و زبر شده بود.

می‌گوید برویم داستان‌نویس شویم. حالا اسم‌اش «یعقوب» است و «آدب بی‌قراری» او پس از سه ماه زندان به یک سال ارتقا می‌یابد. اسم‌اش را می‌گذارد «صادق». می‌پرسند هدایت یا چوبک؟ می‌گوید چه فرقی می‌ند وقتی به هیچ کدام‌شان اجازه‌ی ظاهر شدن نمی‌دهید. جوان می‌شود کتاب‌اش را چاپ نمی‌کنند، پیر می‌شود به‌اش مجوز چاپ نمی‌دهند. اعتراض می‌کند، پاسخ می‌شنود: برو فکر پیر داشته باش تا هم کتاب‌ات چاپ شود هم جایزه بگیری.

باری این «بهمن» که از دگردیسی به ستوه آمده، در گشت و گذارش به جماعتی انبوه برمی‌خورد که بر بالای فلات نشسته، مناسکی دارند. می‌پرسد شما کیستید و چرا چنین چنین بر سرنوشتِ خویش گریه ساز کرده‌اید؟ یکی از آن‌ها معترض که چرا قلمبه ـ سلمبه حرف می‌زنی؟ ما مشتری کارهای کارهای شما بودیم. فیلم می‌دیدیم، کتاب می‌خواندیم، گاهی تئاتر می‌رفتیم. اما حالا یک بیماری به جان ما افتاده به نام «مرگ مخاطب». عده‌ای از پزشکان می‌گویند علت‌اش هواست، هوا وارونه شده، بر اثر تشویش روزافزون این وارونگی، نه کسی حوصله و ذوقی دارد که به بازار هنر و ادبیات سر بزند، نه گرفتاری‌های زندگی چنین مجالی به او می‌دهد.

تازه، پس از این همه تکه پاره کردن اثر و نگفتن‌های اجباری و اختیاری شما، آن‌چه عرضه می‌شود ـ اگر بشود ـ چیزی از واقعیتِ این جامعه و حقیقتِ هنر در آن باقی نمانده که دردی از خودتان و ما دوا کند. ادبیات لذتِ هم‌دلی و هم‌سخنی ست، اما... «بهمن» می‌پرسد: این که اسفند است، بهار که آمد چی؟ مخاطب مجهول، با کوله‌بار زمستانی‌اش، به قلب بهار می‌رود.

وارد شدن حتا یک نفر از اصلاح‌طلبان به مجلس هشتم با «رأی من»، با همه‌ی نقدهایی که به ایشان دارم، برای من بسیار مهم‌تر از «پیش‌نمایش» اقتدارگرایان در بررسی صلاحیت‌ها، و بسیار مهم‌تر از تعبیرهای «بی‌ربط» و «بیهوده»‌ی ایشان از «رأی دادن» من است.

برای این که یک پست صرفاً سیاسی ننوشته باشم، حکایتی را که امروز در گلستان سعدی می‌خواندم، این‌جا می‌آورم. البته کاملاً آشکار است که این حکایت هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد و فقط به سعدی علیه‌الرحمه مربوط است!

گلستان سعدی، باب اول، در سیرت پادشاهان، حکایت ۲۱، تصحیح دکتر محمد خزائلی
مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که مَلک را بر آن لشکری، خشم آمد و در چاه‌اش کرد. درویش اندر آمد و سنگ بر سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلان‌ام و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاه‌ات، اندیشه می‌کردم، اکنون که در چاه‌ات دیدم، فرصت غنیمت شمردم.

ناسزایی را که باشد بخت یار | عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخنِ درنده تیز |  با ددان آن به، که کم گیری ستیز
هرکه با پولاد بازو پنجه کرد | ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار | پس به کام دوستان مغزش برآر

در روزهایی که  همه چیز مملکت به خوبی و خوشی پیش می‌رود، تا انرژی هسته‌ای یک گام بیش‌تر نمانده، یعقوب یادعلی قرار نیست به زندان بیفتد، انتخابات مجلس با شکوه بسیار برگزار خواهد شد، گوشت گوسفند کیلویی ده هزار تومان نیست، قرار است قدرت اول اقتصادی شویم، ناشران ادبیات و فلسفه و... هفتاد تا هفتاد تا کتاب در ارشاد ندارند، نویسنده‌ها چند ماه چند ماه بلاتکلیف نمانده‌اند، وزیر ارشاد معتقد است اصلاح نژاد شده‌ایم، کنسرو ماهی تن هزار و پانصد و پنجاه تومان نشده، روزنامه‌ها از فرط آزادی بیان دیگر حرفی برای گفتن ندارند، مدیران فرهنگی، اقتصادی و سیاسی از نخبه‌ترین و آگاه‌ترین آدم‌های روزگارند، هیچ کس در بازداشتِ غیرقانونی نیست، اراذل و اوباش از صفحه‌ی روزگار محو شده‌اند، مترو تا تنگ‌ترین کوچه‌های تهران هم ایستگاه زده، دانشگاه‌ها از شدت نشاط در حال ترکیدن هستند، چکمه‌ها‌ی خانم‌ها جملگی درون شلوارهای‌شان رفته، تحریم هیچ اثری بر هیچ جای‌مان ابداً نگذاشته و نخواهد گذاشت، و خلاصه در روزهایی که همه چیز در عالی‌ترین و عادی‌ترین و بی‌مشکل‌ترین وضع ممکن قرار دارد، برای پرهیز از یک‌نواختی، و برای این که تحولی عظیم در این کشور پدید آورم، تصمیم گرفتم این همه عادی بودن اوضاع را تکانی بدهم و لباس تازه‌ای به خوابگرد بپوشانم.

البته روزی که این خانه‌تکانی شروع شد، هنوز سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور بود و اوضاع کشور بسیار وخیم بود و بدحال و آشفته و نابسامان و افتضاح. و اکنون، پس از این همه صبوری برای طراحی، اجرا و نصب، بسیار شادمانم که گشایش خوابگرد جدید، در روزهایی رخ می‌دهد که خدا را شکر خاتمی رئیس جمهور نیست، اوضاع کشور هم اصلاً وخیم، بدحال، آشفته، نابسامان و افتضاح نیست. در چنین اوضاعی بس یک‌نواخت، گشایش خوابگردِ نو قطعاً رخداد بزرگی محسوب می‌شود!

پی‌نوشت:
از آرش خاکپور، که نمی‌دانم اکنون کجاست و به چه پروژه‌ی سنگینِ دیگری مشغول است، بسیار سپاسگزارم که زیبایی این صفحه، نتیجه‌ی طراحی اوست. و از آیدین نصیری عزیزم ممنون‌ام که مثل همیشه مهربانانه و بی‌دریغ یاری‌ام کرد در اجرای فنیِ طراحی. و تعظیم می‌کنم به سرجهازی خوابگرد، نوید خادم که خوابگرد نو هم با پشتیبانی برنامه‌ی «اسپ‌سوار» او در اختیار من و پیش رویِ شماست. و آخر این که، هنوز بخش‌هایی از امکاناتِ جانبی خوابگردِ نو ایراد دارد که به مرور رفع خواهد شد.

نقد و مرور داستان‌های برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب
نشستِ ویژه‌ی این بررسی، در سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش ۳۰ بهمن‌ماه، برگزار شد. ماجرای تلخ یعقوب یادعلی باعث شد نشر این گزارش عقب بیفتد؛ ماجرایی که هنوز به نتیجه‌ی امیدوارکننده‌ای نرسیده و نزدیک است که زمان معرفی یادعلی به زندان فرا برسد و برای اولین بار در تاریخ ایران، یک داستان‌نویس، به دلیل سطرهایی از داستان‌اش رسماً، هرچند غیرقانونی، به مدتِ یک‌سال زندانی شود. فعلاً بگذریم...

برای کسانی که داستان‌های برگزیده را خوانده باشند، این نقد و مرور، شایان توجه خواهد بود. اگر هم نخوانده‌اید، در ابتدای سخنان هرکس، نام داستان را به متن آن لینک کرده‌ام. ابتدا داستان را بخوانید و سپس این نقد و نظرها را. آقای سیدحسینی هم در این نشست حضور داشت و چند جمله‌ای هم در باره‌ی داستان‌ها و نظرها گفت که در پایان این گزارش می‌خوانید. همان‌طور که پیش‌تر گفته بودم، در آینده، شمار دیگری از بهترین داستان‌های این مسابقه را نیز در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر خواهم کرد. از دوستانی هم که پیش از این نقد و نظرشان را در باره‌ی این داستان‌ها در این‌جا نوشتند، سپاسگزارم. ترتیبِ نقد و نظرها در این‌جا، ترتیبی ست که در نشست پیش آمد. [ادامـه]
یعقوب یادعلی - بهمن ۸۶عجایبِ محکومیتِ یک داستان‌نویس به استناد داستان‌های چاپ‌شده‌اش، تمامی ندارد. دادگاه بدوی او را به سه ماه حبس تعزیری و ۹ ماه حبس تعلیقی مشروط به نوشتن چهار مقاله‌ی سفارشی محکوم کرده بود. پس از اعتراض، دادگاه تجدید نظر که قانوناً یا باید حکم را تخفیف دهد یا نهایتاً آن را ابرام کند، در یک اقدام بی‌سابقه و عجیب، ضمن حذف شرطِ نگارش چهار مقاله‌ی سفارشی، او را به تحمل یک سال حبس تعزیری محکوم کرده است.

از ابتدای پیش آمدن این ماجرا، همه‌ی امیدمان این بود که دستگاه قضایی و امنیتی کشور متوجهِ این خطا بشوند که محکوم کردن یک داستان‌نویس با اتهام نشر اکاذیب و توهین، آن هم در کتابی که با مجوز ارشاد چاپ شده و هم‌اکنون هم در بازار کتاب رسماً فروخته می‌شود، می‌تواند افزون بر آسیب‌های بسیار زیادی که به خودِ نویسنده وارد می‌کند ـ که تا کنون کرده ـ تبعاتِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بدی هم داشته باشد. ولی دیدیم که دادگاه بدوی، بی‌توجه به این موضوعات، او را به اتهام نشر اکاذیب در داستان‌اش، به سه ماه حبس تعزیری و ۹ ماه تعلیقی محکوم کرد که واکنش‌های بسیاری هم  داشت. مثل این نامه‌ی سرگشاده‌ی نویسندگان و مترجمان، یا حتا واکنش کیومرث پوراحمد که اعلام کرد قصد دارد، کتاب یادعلی را به فیلم تبدیل کند.

حالا، بحثِ این موضوعات انگار در درجه‌ی دوم اهمیت قرار گرفته و بنا به توضیحات نیکبخت، وکیل یادعلی، دادگاه تجدیدنظر که قانوناً حق تشدید مجازات را ندارد، این نویسنده‌ی حبس‌کشیده‌ی از کار بی‌کار‌شده‌ را قرار است روانه‌ی زندان یاسوج کند؛ زندان شهری که دادگاه مدعی ست، داستان‌نویس در کتاب‌اش، به مردم آن شهر و دیار توهین کرده است. هیچ می‌دانید، روزهای آخر بازداشت یادعلی در زندان یاسوج، زنده بیرون آمدن او از زندان به معجزه شبیه بود؟!

یعقوب یادعلی و وکیل‌اش، قطعاً هر اقدامی را که بتوانند، برای اعتراض به این حکم خلافِ قانون انجام خواهند داد، ولی با اوضاعی که اکنون جامعه‌ی روشنفکری و نویسندگان درگیر آن هستند، نمی‌دانم واکنش آن‌ها به این رخداد عجیب و اسف‌ناک چه خواهد بود. جالبِ توجه است که «انجمن بین‌المللی قلم»، از ابتدای پیش آمدن این ماجرای ناراحت‌کننده، پرونده‌ی ویژه‌ای را به عنوان یکی از پنج پرونده‌ی ویژه‌ی امسالِ خود، برای یعقوب یادعلی تشکیل داده و وضع او را به طور اختصاصی پی‌گیری می‌کند.

انجمن بین‌المللی قلم، در بخشی از گزارش خود در نوامبر ۲۰۰۷ نوشت: "پانزده نوامبر هر سال از طرف PEN  به عنوان «روز نویسنده‌ی زندانی» نام‌گذاری شده تا نویسندگان از مصایب و گرفتاری‌های همکاران خود در سراسر جهان اطلاع پیدا کنند، تقاضای فرجام بنویسند، این وقایع تلخ را نشان بدهند و به عنوان نویسنده از قدرت اتحاد و همبستگی خود برای ایجاد تحول و تغییر در این وضع ناگوار استفاده کنند. در همین راستا، امسال پنج مورد از این تعقیب و فشارها بر نویسندگان انتخاب شده تا نمادی باشند برای نشان دادن این‌که فشارها بر نویسندگان در جهان در حال گسترش است."

انجمن جهانی قلم، سرنوشت و پرونده‌ی این پنج مورد را که از کشورهای کوبا، برمه، گامبیا، ازبکستان و ایران هستند، به صورت ویژه زیر نظرگرفته و وضع آن‌ها را پی‌گیری می‌کند. پرونده یعقوب یادعلی یکی از این پنج مورد است و انجمن جهانی قلم در همین راستا پیشنهاد کرده، نویسندگان سراسر جهان نامه‌هایی را به عالی‌ترین مقام‌های ایران بنویسند و بر اساس ماده‌ی ۱۹ میثاق حقوق مدنی و سیاسی (که ایران یکی از امضاکنندگان آن است)، بخواهند که تعقیبِ یعقوب یادعلی متوقف شود.

به زندان افتادن یعقوب یادعلی، به اتهام سطرهایی از داستان‌‌اش، به نظرم اشتباه فرهنگی و قضایی بزرگی ست که در صورتِ عملی شدن، می‌تواند زین‌پس، دامنگیر هر نویسنده‌ای از هر قشر و سنخی باشد. حالا که وزارت ارشاد ترجیح داده در عین حال که با خودِ کتاب‌های یادعلی کاری ندارد، در این پرونده دخالتی نکند، هم‌چنان امیدوارم در دستگاه قضایی یا امنیتی کشور، آدم آگاه و مؤثری پیدا شود که بتواند جلوی این خسارت را بگیرد.
نمایی از پوستر فیلم سنتوری داریوش مهرجویی پس از هشت سال توقیفِ فیلم «بانو»، وقتی اکران شد، همه با یک فیلم درخشان روبه‌رو شدیم. برای تماشای «سنتوری» انتظارمان به یک سال هم نکشید. این روزها در باره‌ی قاچاق فیلم «سنتوری» زیاد حرف می‌زنند، ولی من می‌خواهم در باره‌ی خودِ فیلم نظر شما را بدانم. داریوش مهرجویی که فیلم‌هایی چون گاو، هامون، اجاره‌نشین‌ها و خصوصاً شاهکاری به نام «بانو» را ساخته، حالا پس از ساختن فیلم تلویزیونی ِ زیبایی مثل «مهمان مامان»، رسیده به فیلم ِ ظاهراً سینمایی و در واقع تلویزیونی ِ«سنتوری». خیلی دوست دارم بدانم نسبتِ این فیلم را با مهرجویی در چه چیزهایی می‌دانید؟ موضوع صحبتم ابداً سانسور و توقیفِ این فیلم نیست، کاری هم به ترانه‌های زیبای فیلم و صدای دل‌نشین چاووشی ندارم. فقط  بگویید از مهرجویی ِ «بانو» تا مهرجویی ِ «سنتوری» چه فاصله یا تفاوتی می‌بینید. راستی هیچ تصور کردید که اگر ترانه‌ها و صدای چاووشی را از فیلم حذف کنید، از فیلم «سنتوری» جز یک فیلم آشفته و دمِ‌دستی چه می‌ماند؟ اگر هم معتقدید، مهرجویی هنوز همان موجود عجیب و درخشانی ست که بوده، باز هم برایم بنویسید.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.