خوابگرد قدیم

یا همان «بهاریه»
کتاب‌های سالِ روزنامه‌ها، امسال چندان شوق‌انگیز نبودند؛ از کتاب سال رایگان روزنامه‌ی ایران با طرح جلد سیاه و سرمقاله‌ی عجیب و غریب‌اش به قلم صفار هرندی گرفته تا کتاب سال ۳ هزار تومانی «اعتماد» که زحمت زیادی برای خوب شدن‌اش کشیده‌اند. هر یک را که می‌دیدم، از ذهنم می‌گذشت که اگر «شهروند امروز» توقیف نشده بود، بهترین کتاب سال را اکنون در دست داشتیم؛ نه من و ما که حتا سرمقاله‌نویس کتاب سال «ایران»! با این وصف، به نتیجه‌ای خودبزرگ‌بینانه رسیدم؛ این که به جای بررسی آن‌ها و نقل از آن‌ها در باب وقایع سال گذشته، هم‌چون پنج‌سال پیش، بایگانی یک سال اخیر خوابگرد را مرور کنم و ترین‌ها (از نظر خودم) را بیرون بکشم و پیش رو بگذارم. در ادامه‌ی یادداشت، هم می‌توانید نتیجه‌ی این مرور را بخوانید، هم بلندگوی کامپیوترتان را روشن کنید و بخشی از یکی از قطعاتِ آلبوم دوست‌داشتنی «نغمه‌ی خوابگرد» اثر گروه ضربانگ را بشنوید که ضربی دل‌نشینی ست در راست‌پنجگاه. آن را به عنوان عیدیِ در متن این نوشته گذاشته‌ام. [ادامـه]

شست و پنج سال پیش، میرزاده‌ی عشقی نوشت: "... یک مسئله‌ی دیگر كه بیش از همه موجب دماغ‌سوختگی روزنامه‌نویس است، این است كه در ایران تقریباً می‌توان گفت روزنامه‌خوان نیست. آن‌هایی كه روزنامه می‌خوانند فقط از مقالاتی كه فحش خالی و هتاكی بی‌منطقی داشته باشد، خوش‌شان می‌آید و هر كس پرت و پلا بنویسد، پیش آن‌ها فاضل‌تر به نظر خواهد آمد. در طهران كه پایتخت مملكت شش هزار ساله است، شاید هزار نفر روزنامه‌خوان نباشد..."

میرزاده‌ی عشقی را جوان‌مرگ کردند و نماند تا ۱۱۴ ساله شود و ببیند امروز را تا بنویسد که، مردم وبِ فارسی‌خوان هم نیستند. «بیش‌تر» آن‌هایی که وب فارسی را می‌خوانند، از وبلاگ‌ها و سایت‌هایی خوش‌شان می‌آید که بازار سرگرمی یا فحش‌های سیاسی‌شان گرم است. دیگران، خودِ ماییم که در جامعه‌ای ظاهراً بی‌مرز اما در دایره‌ای تقریباً بسته دور هم نشسته‌ایم و می‌پنداریم که مردم، مخاطبان «بالفعل» ما هستند، و گاه فراموش می‌کنیم که ایشان مخاطبانِ صرفاً «بالقوه»‌ای‌اند که در آخرین روزهای سال می‌شود نمونه‌های فشرده‌ی اجتماعی‌شان را یا در بازار پارچه‌فروشی و دست‌فروشی عبدل‌آباد در جنوب تهران دید یا در صفوف درهم‌فشرده‌ی آجیل‌فروشی تواضع در چهارراه پارک‌وی در شمال تهران.

دیروز در یکی از بانک‌ها نشسته بودم منتظر نوبت. سی و چهار نفر پیش از من معطل بودند. از چهار باجه‌‌ی بانک، فقط یکی‌شان مشغول کار مشتریان بود. سه دیگر یا به کار دیگری مشغول بودند یا به گپ و گفت با هم. بیست دقیقه گذشت تا فقط سه نفر کارشان راه افتاد. کنار دستی‌هایم زیر لب غر می‌زدند. رفتم به سراغ معاون شعبه و خیلی منطقی اعتراض کردم. پاسخ داد: مگه نمی‌بینی همه نشستن و چیزی نمی‌گن؟ شمام بشین و منتظر باش، بالأخره نوبت‌ات می‌شه!" چیزی نگفتم. برگشتم به سالن و با صدای بلند رو به همه‌ی مشتری‌ها گفتم که معاون شعبه چنین نظری دارد. اگر نمی‌خواهند تا عصر معطل بمانند، بایستند و با هم حرفی بزنند. برخاستند و زدند و دقیقه‌ای بعد، دو باجه‌ی دیگر هم به رفع و رجوع کار مشتری‌ها مشغول شدند!

نمی‌خواهم حکم صادر کنم، ولی من اگر متناسب با فضای وبلاگم، کتابی را معرفی می‌کنم، هر بار که در جمعی از آشنایان خانوادگی قرار می‌گیرم، یکی از همین کتاب‌ها را جلوی چشم دیگران به یکی از نزدیک‌ترین‌ها هدیه می‌دهم و چند دقیقه‌ای توجه همه را به آن جلب می‌کنم. فضای رسانه‌ای ایران، چه روزنامه چه وب، در کنار همه‌ی کارکردهای مثبتی که دارد، این بدی بزرگ را هم دارد که صرفِ حضور در آن، چه با خواندن و چه نوشتن، ما را به شکلی کاذب اقناع و سیر می‌کند؛ اما این همه‌ی غذایی نیست که برای سیر شدن به آن نیاز داریم. در بهترین حالت، بخشی از همین مردم نیز هم‌چون ما می‌خوانند و احساس سیری می‌کنند و می‌گذرند.

باید نوشت، باید تحلیل کرد، باید خواند و باید چرخید در این دایره‌ی بسته‌ی ظاهراً باز. اما فراموش هم نباید کرد که مردم، همه‌ی ما نیستند؛ آن‌ها را باید در تاکسی‌ها، در فروشگاه‌های شلوغ خرید عید، در جاده‌های پرترافیک چند روز آینده‌ی سفرهای نوروزی، و در آبدارخانه‌های اداره‌ها جست و دید و گیر انداخت.

«تویی که سرزمین‌ات این‌جا نیست»، نوشته‌ی محمدآصف سلطان‌زاده (نشر آگه)
مریم مهتدی: تصویر جلد کتاب «تویی که سرزمین‌ات این‌جا نیست» ـ آصف سلطان‌زادهافغان‌های ساکن ایران، در نیمه‌ی دوم سال با قوانین تازه‌ای در کشور روبه‌رو شدند. قوانینی که به کودکان‌شان اجازه‌ی تحصیل نمی‌دهد و یا با کار کردن مردم‌شان مخالفت می‌کند. افغان‌‌ها سال‌هاست در ایران هستند و به گمانم هیچ‌گاه با مهربانی میزبان‌شان روبه‌رو نشده‌اند. چه در زمانی که جنگی در افغانستان نبود و برای آسایش از آزارهای طالبان راهی جز گریز به ایران نداشتند و چه زمانی که افغانستان درگیر جنگ شد و ناامنی بیش از پیش بر شهرهای کشور همسایه سایه انداخت. نویسندگان مهاجرت‌کرده‌ی افغان راوی مصائب مردم‌شان شدند و مخاطبان ادبیات داستانی را با خود آشنا کردند. با این مقدمه، می‌توان مضمون داستان‌های اغلب نویسندگان افغان را دسته‌بندی کرد: داستان‌هایی که دشواری‌های زندگی در افغانستان را شرح می‌دهند و داستان‌هایی که دردسرهای مهاجرت را روایت می‌کنند. «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» نوشته‌ی خالد حسینی نمونه‌های خوبی برای این داستان‌ها هستند که با اقبال مخاطبان ادبیات روبه‌رو شدند.

اما خواندن مجموعه‌داستان‌ها و یا مجموعه‌شعرهای افغان‌هایی که زمانی در ایران ساکن بوده‌اند (و بعد به اجبار به کشوری پذیراتر مهاجرت کرده‌اند)، نگاهی دیگر می‌خواهد. در بسیاری از آن‌ها نویسندگان از مشکلات بی‌پایان‌شان در ایران نوشته‌اند. محمدآصف سلطان‌زاده یکی از این نویسنده‌هاست که داستان‌هایش خواننده را با گوشه‌ای از مشکلات مردم افغانستان آشنا می‌کند. «تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست»، تازه‌ترین مجموعه‌داستان سلطان‌زاده که نخستین چاپ‌اش بهار امسال به بازار آمد، هشت داستان دارد که درون‌مایه‌ی آن‌ها، مثل آثار قبلی او مشکلات مردم کشورش است. از میان داستان‌های این مجموعه، «تویی که سرزمین‌ات اینجا نیست» داستان قابل تاملی ست. این داستان برشی از زندگی یک کارگر خیاط‌خانه در ایران است که برای فرار از اقامت غیرقانونی در ایران، مجبور به جعل شناسنامه می‌شود؛ شناسنامه‌ای با اسم یک مجرم سابقه‌دار و تحت تعقیب! «سردار» به خاطر قوانین ایران برای کار کردن افغان‌ها در ایران درگیر مشکلاتی می‌شود که در نهایت او را وادار به جعل شناسنامه می‌کند. توانایی نویسنده در بازگویی این مشکلات، خواننده را تا آخر داستان به دنبال خود می‌کشد.

داستان‌های این کتاب از نظر کیفی در یک سطح نیستند و خواننده در کنار داستان‌های خوب، با آثار ضعیف هم مواجه می‌شود، اما این‌که نویسنده با وجود استفاده از مضمون‌های تکراری در حوزه‌ی زندگی افغان‌ها، از پس پرداختی خوب بر آمده، می‌تواند خواندن مجموعه را برای خواننده‌ی ادبیات لذت‌بخش کند. [ادامـه]

رضا ساکی: مرگ‌اندیشی یکی از موضوع‌های همیشگی ادبیات است. شاعران و نویسندگان در طول تاریخ ادبیات، بارها و با شیوه‌های گوناگون به مرگ نگریسته‌اند. مرگ به عنوان حقیقی‌ترین اتفاق زندگی آدم‌ها مورد توجه دائم هنرمندان است و به جرأت می‌توان گفت که در حوزه‌ی ادب، کم‌تر شاعر یا نویسنده‌ای یافت می‌شود که به مرگ توجه نکرده باشد و آن را برای خود تفسیر نکرده باشد. در ادب نمایشی هم، مرگ از سوژه‌های تکرارشدنی ست. فلسفه‌ی مرگ در بسیاری از داستآن‌ها، رمآن‌ها، نمایش‌ها و شعرها حضور دارد و به ویژه در مقاطعی چون سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، جزءِ جدایی‌ناپذیر ادبیات می‌شود، به طوری که در روح و پیرنگ اغلب آثار، مرگ حضور دارد. [ادامـه]

می‌شود به اعتبار فرهنگ معین، کلمه‌ی «مختلف» را برای واژه‌هایی چون «گوناگون» و «جور واجور» هم به کاربرد. حتا برخی آن را به جای «متعدد» و «پرشمار» هم به کار می‌برند، و از آن بامزه‌تر، برخی آن را در پی برخی واژ‌ها می‌آورند بی آن‌که ضرورتی داشته باشد. به کارگیری یک واژه در معانی گوناگون به خودی خود اشکالی ندارد، چه این کاربرد ریشه در گذشته‌ی زبان داشته باشد، چه اکنون پدید آمده باشد. ولی اگر این کاربرد صرفاً از روی تنبلی ذهن باشد و نمی‌خواهید که مثل خیلی‌ها دایره‌ی واژگان‌تان روزبه‌روز تنگ‌تر شود، سعی کنید کلمه‌ی «مختلف» را در جای خودش به کار ببرید، یعنی در مفهوم اصلی و درستِ آن که ریشه در «اختلاف، ناموافق بودن و تضاد» دارد. از این منظر، کلمه‌ی «مختلف» حتا با «متفاوت» هم یکی نیست. هم‌چنان که مثلاً دو تحلیل‌گر می‌توانند نظریات «متفاوتی» در باره‌ی یک موضوع داشته باشند، ولی این دو نظریه لزوماً «مختلف»  به معنای دقیق کلمه نباشد.

به برخی از این کابردهای نابه‌جا دقت کنید:
«شهرهای مختلف ایران» به جای «شهرهای ایران» (اگر منظور شمار آن‌هاست، می‌شود «برخی» یا «بیش‌تر» را پیش از آن به کار گرفت.)
«دستگاه‌های مختلف موسیقی»  به جای «دستگاه‌های گوناگون موسیقی»
«کتاب‌های مختلفِ نویسنده» به جای «کتاب‌های متعدد نویسنده» (وقتی از چند کتاب یک نویسنده حرف می‌زنیم)
«آثار مختلف» به جای «آثار پرشمار» (وقتی شمار زیاد یک چیز مد نظر باشد)

این‌ها «باید» نیست و تکرار می‌کنم که به کارگیری یک واژه در معانی گوناگون به خودی خود اشکالی ندارد. بل‌که این‌ها پیشنهادهایی ست به کسانی که نمی‌خواهند روزبه‌روز از شمار واژه‌هایی که به کار می‌برند کاسته شود و از تنبلی در فکر کردن به واژه‌ها از روی عادت هم گریزان‌اند. بلایی که بدجوری گریبان روزنامه‌نگاران و نگارندگان رادیو و تلویزیون را گرفته و دامان نویسندگان و ادیبان را هم آلوده کرده است.

یادداشت‌هایی از این دست:
:: در ستایش «کردن»
:: بیش‌تر از بالای متجاوز
:: فقدان و فاقد
:: هردن‌بیر و هردم‌بیل

محمدحسن شهسواری: هنر روایی مدرن، بر شخصیت استوار شده است. به همین سبب شخصیت‌پردازی در درام اهمیت قدر اولی پیدا کرده است و «دراماتورژها» در سده‌ی اخیر بسیار در باره‌ی آن بحث کرده‌اند. یکی از مباحث مهم در شخصیت‌پردازی اصل «تخاصم» است.

این اصل می‌گوید: «جذابیت فکری و گیرایی عاطفی قهرمان و داستانش، بستگی کامل به نیروهای مخالف دارد.» بر اساس این اصل و بر مبنای اصول روانشناسی، همواره و به ترتیب سه نیرو، رو به روی انسان قرار دارد که هر یک از قبلی قوی‌تر است. در مرحله‌ی اول نیروی «مخالف»، سپس نیروی «متضاد» و در مرحله‌ی آخر که جان‌فرساتر از همه است، نیرویی ست که از آن به نیروی «ویرانگر» یاد می‌کنند. دراماتورژها توصیه می‌کنند برای آن که شخصیت تمام انرژی درونی خود را بیرون بریزد و در نتیجه، دراماتیک شود و جذاب برای مخاطب، نویسندگان نباید به نیروهای مخالف و متضاد بسنده کنند و حتما نیروی ویرانگر را هم وارد داستان کنند.

این روزها وقتی به اهل فرهنگ می‌نگرم، بیش‌تر به یاد نیروی ویرانگر می‌افتم. در اصل تخاصم و ذیل امر دراماتیک عشق، گفته شده است که، نیروی مخالف هر عاشق، معشوقی ست که نسبت به او بی‌تفاوت است. نیروی متضاد رو به روی او، معشوقی ست که از او متنفر است. در مرحله‌ی بعدی، به توصیه دراماتورژها باید نیروی ویرانگر را که «تنفر از خود» است، وارد داستان کرد. یعنی عاشقی که هم معشوق از او متنفر است و هم خود.

بسیار دیده‌ام که اهل فرهنگ، وقتی پای صحبت‌هایشان می‌نشینم، علاوه بر این که به درستی فهمیده‌اند آن‌ها از ما متنفرند، متأسفانه از خودشان هم متنفرند. نمی‌دانم چرا تنفر از خود این قدر باب شده است. یادمان باشد که ما در سرزمین فردوسی و حافظ زندگی می‌کنیم. کاری نکرده‌ایم، یعنی تتوانسته‌ایم بکنیم که از خود متنفر باشیم. حواس‌مان باشد که در صحنه‌ی نمایش نیستیم و قرار نیست برای آن‌ها جذاب باشیم که تن به تنفر از خود داده‌ایم.
بگذارید در زندگی عادی، دراماتیک و جذاب نباشیم.

صحنه‌ای از فیلم «میلیونر زاغه‌نشین»در فیلم زیبای «میلیونر زاغه‌نشین» صحنه‌ی استعاری و تکان‌دهنده‌ای هست که جمال، قهرمان خردسال فیلم، برای دیدار بازیگر محبوب‌اش آمیتا باچان و امضا گرفتن از او، مجبور می‌شود از سوراخ مستراحی که بر بلندی بنا شده بیرون بپرد. عکس آمیتا باچان را از جیب‌اش درمی‌آورد، آن را بالا می‌گیرد، با دست دیگرش بینی‌اش را می‌گیرد و خودش را از داخل سوراخ مستراح به چاله‌ی پر از گه می‌اندازد. از پا تا سر در کثافت فرو می‌رود، ولی دست‌اش بیرون می‌ماند و عکس آلوده نمی‌شود.

سرانجامِ این سکانس، حضور او با همین سر و وضع در میان دیگر زاغه‌نشینان است که گردِ آمیتا باچان حلقه زده‌اند، و او تنها کسی ست که موفق می‌شود از آمیتا باچان (که البته ما فقط دست او را می‌بینیم) برای روی عکس‌اش امضا بگیرد. و نمای آخر این صحنه، جمال است که با سر و لباسی آمیخته با گهِ بدبوی ماسیده، در میان جمع می‌ایستد، عکس را بالا می‌گیرد و در مقام فاتحی بزرگ و زیر نگاه برادر منفعت‌طلب‌اش، فریاد پیروزی سر می‌دهد.

این صحنه، شاید کلیدِ اصلی درک سایر وضعیت‌هایی باشد که پس از آن در طول زندگی جمال رخ می‌دهد. جمال عاشق‌پیشه، برای وصل محبوب و نجات‌اش، هر بار به آب و آتشی می‌زند که بی‌شباهت به آن مستراح و چاله‌‌ با تصدی‌گری برادرش نیست. او هنگام روبه‌رو شدن با کثافت‌های پیرامون آرمان‌اش، نه تنها کنار نمی‌کشد که به درون آن می‌پرد یا می‌خزد، اما هر بار نیز دست خود را تا جایی که می‌تواند بالا می‌گیرد تا لکه‌ای بر دامان آن‌چه در پی نجاتِ آن است، ننشنید.

گفتم ای جان و جهان دفتر گل عیبی نیست | که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایانِ رهِ عشق درین بحر عمیق | غرقه گشتند و نگشتند به‌ آب آلوده  ـ حافظ ـ

سرآخر، جمال با لباسی پاکیزه، در جایگاه یک میلیونر و با محبوبیت و شهرتی ملی به آرمان همه‌ی زندگی‌اش دست می‌یابد، ولی حتا همین پایان دلنشین و رؤیایی هم نمی‌تواند تلخی پایان همان سکانس مستراح را بکاهد. سکانس مستراح با پلانی از فریاد پیروزی جمال پایان می‌گیرد، ولی نقطه‌ی انجام آن در صحنه‌ی بعد گذاشته می‌شود؛ هنگامی که برادرش عکس امضاشده‌ی آمیتا باچان را دور از چشم جمال به یک آپاراتچی سینما می‌فروشد.

آن‌چه شوریدگانِ آرمان‌گرای امروز به آن نیاز دارند، گاهی نه فقط خزیدنِ عاشقانه در میان آلودگی که در عین حال بالا نگاه داشتن دستِ خویش است. نه یک بار و چند بار که همواره. البته اگر بشود همچنان از «آرمان» سخن گفت و  فروشنده‌ای هم در این نزدیکی نباشد!




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.