خوابگرد قدیم

خوشحال از تماشای برفی که همه‌ی زمستان بر تهران نبارید، نشسته بودیم در قهوه‌خانه‌ی ایستگاه پنج توچال به خوردن چای و خرما. ذوق‌زده‌تر از ما، پارسای پنج‌ساله‌ام بود و دختر کوچکِ دوست‌مان که برف به همه‌ی تن‌شان رفته بود از بس غلت زده بودند و سُر خورده بودند و آدم‌برفی درست کرده بودند و گلوله‌ی برفی به ما زده بودند. جمعه بود و ایستگاه و قهوه‌خانه شلوغ از همه جور آدم.

برق ایستگاه رفت، فضا نیمه‌تاریک شد. به رسم ایرانی‌مان، صدای هوووو اوج گرفت و فرود آمد. برق اما نیامد. سکوت شد لحظه‌ای. چند ثانیه بعد، صدایی رسا از گوشه‌ای بلند شد که «یا حســــــین». و بی‌لحظه‌ای مکث، قهوه‌خانه از صدای مردم رفت به آسمان که «میرحســـــــین». برقی در نگاه پارسا جهید. «یاحسین، میرحسین» هم پرواز کرد و به زمین نشست. پارسا که روی لوله‌ی گرم شوفاژ نشسته بود، سر پا شد، دستش را مشت کرد و به هوا برد، و با صدای جیغ‌اش سکوت را شکست: «مرگ بر تیکتاتور!»

در انفجار خنده‌ی جمع کسی متوجهِ آمدن برق نشد. پارسا بلندتر و پی‌درپی فریاد کشید: «مرگ بر تیکتاتور!» مادرش هراسان شد. خنده‌ی جمع هم با هر شعار او بیش‌تر می‌شد. مادر خنده‌اش را قورت داد، خیز برداشت طرف پارسا و نگاهش را دوخت به نگاه او که هنوز شعار می‌داد. پارسا از نگاه مادر چیزی فهمید؛ ترس نه، وحشت نه، تشر نه، توبیخ هم نه، شاید این که «الان وقتش نیست». پارسا ساکت شد. دستش اما مشت و برافراشته بود هنوز. سریع نگاه از مادرش گرفت و به جمع داد که خیره‌اش بودند با لب‌های هنوز از خنده باز. خودش را بالاتر کشید و شروع کرد به خواندن: «تولد، تولد، تولدت مبارک... مبارک، مبارک، تولدت مبارک.» و هم‌چنان مشتِ گره‌کرده‌اش را در هوا تکان می‌داد...

سال سبز به سرخ‌آغشته‌ی ۸۸ سرانجام پا از سینه‌مان برداشت. همه‌ی آن‌ها که از «هووو»ی شعف آغاز کرده بودند و به حماسه‌ی «یاحسین...» رسیدند و خشم و نفرتِ «مرگ بر...» را زیر دندان جویده‌اند، اکنون چه چاره‌ای دارند جز «عید مبارکی» گفتن با مشت‌های گره‌کرده؟ به شاگردیِ پسر پنج‌ساله‌ام، در آستانه‌ی سال ۸۹ که سالِ «صبر و استقامت» نام گرفته، لبخند می‌زنم به همه‌ی سبزان و مردمانِ زجرکشیده‌‌ی تماشاگر و منتظر، و حتا به سرخان و زعمای ایشان. ‌و چون می‌خواهم چند روزی شهر و متعلقاتش را رها کنم، پیشاپیش با مشتی گره‌کرده می‌گویم: «تولدِ عیدِ شما مبارک!»



:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

در آخرین روزهای سال ۱۳۸۸ که برای جوایز ادبی هم سالی بود دشوار، جایزه‌ی هوشنگ گلشیری سرانجام برترین مجموعه‌ داستان‌های نهمین دوره‌اش را اعلام رسانه‌ای کرد، با این امید که با فراهم آمدن امکان برگزاری مراسم عمومی، در بهاری که در راه است جشن داستان را با حضور نویسندگان و خوانندگان و علاقه‌مندان ادبیات داستانی معاصر ایران برگزار کند و جایزه‌ی نقدی، تندیس و لوح تقدیر را هم به برندگان اهدا کند.

برترین مجموعه داستان اول (مشترک):
«آویشن قشنگ نیست» نوشته‌ی حامد اسماعیلیون، نشر ثالث و «مرگ‌بازی» نوشته‌ی پدرام رضایی‌زاده، نشر چشمه.

برترین مجموعه‌داستان (مشترک):
«آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»، نوشته‌ی حامد حبیبی، انتشارات ققنوس و «برف و سمفونی ابری» نوشته‌ی پیمان اسماعیلی، نشر چشمه.

بنیاد گلشیری در بیانیه‌ی خود از یونس تراکمه، محمد حسینی، علی خدایی، علی شروقی، محمدحسن شهسواری، عبدالعلی عظیمی، فرهاد کشوری، مهسا محب‌علی، نسترن موسوی به خاطر داوری (نظرخواهی) مرحله‌ی نخست تشکر کرده است. داوران نهایی نهمین دوره، کامران بزرگ‌نیا، محمود حسینی‌زاد، علی خدایی، رضا دانشور و لی‌لی گلستان بوده‌اند.

همان‌طور ‌که پیش‌تر نیز اعلام شده بود، بنیاد گلشیری تا فراهم آمدن شرایط مطلوب‌تر، جایزه‌ی گلشیری را به‌صورت دوسالانه برگزار می‌کند. بنابراین، امسال فقط مجموعه‌ داستان‌های منتشرشده در سال 1387 بررسی شدند و دوره‌ی بعدی جایزه به بررسی دو سال رمان اختصاص خواهد داشت.

امیرحسین خورشیدفر: داستان کوتاه « اشتها» قرار بود روز چهارشنبه ۱۲ اسفندماه ۸۸ در صفحه‌ی ادبیات روزنامه‌ی «اعتماد» منتشر شود که روزنامه توقیف شد و این ترجمه هم منتشر نشد. این داستان، دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش در هفته‌نامه‌ی نیویورکر چاپ شد و روی سایت مجله هم قرار گرفت. سعید صیرفی‌زاده، نویسنده‌ی امریکایی ایرانی‌تبار پیش از این داستان‌های کوتاهی دیگری در مجله‌های گرانتا و پاریس ریویو منتشر کرده است. او نمایشنامه‌نویس هم هست و پیش از این چندین نمایشنامه‌اش در سالن‌های مختلف شهر نیویورک اجرا شده است. صیرفی‌زاده در بروکلین از پدری مسلمان و مادری یهودی به دنیا آمد و و در پنلسوانیا بزرگ شد. او خویشاوند مارک هریس رمان‌نویس امریکایی ست.  صیرفی‌زاده مشاهدات خود از زندگی در نیویورک و مقاله‌های کوتاهش را در سایت ادبی Mr. Bellers Neighborhood منتشر می‌کند. او هم‌چنین سال گذشته رمان اتوبیوگرافیکال  «وقتی اسکیت برد آزاد خواد شد، خاطرات یک کودکی سیاسی» را نوشت. روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز بعد از انتشار این رمان با او گفت‌وگو کرد.
 
داستان «اشتها» را «میلاد زکریا» به فارسی برگردانده است. از این مترجم تا کنون کتاب‌های: «فرنی و زویی» از جی .دی سلینجر، «آواز عاشقانه» نوشته‌ی جان چیور، «تی صفر» و «کمدی‌های کیهانی» از ایتالو کالوینو و « پدی کلارک» نوشته‌ی رودی دویل منتشر شده است. زکریا همچنین مجموعه‌داستانی از «یان مک ایوان»، نویسنده‌ی معاصر امریکایی ترجمه کرده که به زودی نشر نی آن را به بازار عرضه خواهد کرد.

نسخه‌ی Word ترجمه‌ی داستان «اشتها» را از این‌جا دانلود کنید.

از روز سه‌شنبه که نیروی انتظامی اعلام کرده، از این به بعد در سراسر کشور به جای واژه‌ی «پليس» از واژه‌ی «پاس‌ور» استفاده می‌شود، بنا به طبع طناز ایرانی‌ها به وفور می‌بینیم که مردم با چسباندن «پاس» و «ور» به هم و خواندن آن به‌سان «پاسور»، چه شوخی‌ها که نکرده‌اند و چه بازار خنده‌ها که راه نینداخته‌اند! بسیار پیش آمده که مردم در مقابل یک‌واژه‌ی جدید در برابر واژه‌ای که سال‌ها به کار برده‌اند، مقاومت یا طنازی کرده‌اند؛ اما این بار ماجرا کمی فرق دارد.

یکی آن که مصداق واژه‌ی جدید، «پلیس» است که در نه ماه اخیر، بار عاطفی بسیار متفاوتی برای جامعه‌ی ایران پیدا کرده و می‌توان حس کرد که غلظتِ این خنده‌بازار، ریشه در واکنش درونی ایشان به مصداق ماجراست. دیگری این که آن‌چه دست‌مایه‌ی طنازی و هجو‌های این‌چنینی شده، قرابت شکلی کلمه‌ی «پاس‌ور» با چیزی ست که دقیقاً از منظر پلیس ایران، هم نمونه‌ی سنتی و دیرپای یک کالای غیرقانونی ست و هم از نگاه تعصب‌آمیز متشرعان، آلت «قمار».

مقصودم این است که اکنون ما با صرفاً مقاومتِ همیشگی و معمول در برابر یک واژه‌ی جدید روبه‌رو نیستیم، بل‌که این واژه، با گویشی متفاوت که قطعاً در میان مردم رواج خواهد یافت، به‌خودی خود تعریف جدیدی از نگاه مردم به پلیس ایران به دست خواهد داد که دیگر هیچ تناسبی با اقتدار، پاس‌داشت قانون و نظم و امنیت‌بخشی نخواهد داشت! [متن کامل خبر را حتماً بخوانید]

از این که بگذریم، دیروز هم خواندم که قرار است یک طرح بزرگ اینترنتی اجرا شود که «ظاهراً» کار خوبی به نظر می‌رسد و کاری به جزییات آن ندارم، ولی اسم این طرح را خودتان بخوانید و لبخند بزنید: پورتال طرح «کنسرسیوم صاحبان محتوای کشور» راه‌‌اندازی می‌شود.

پی‌نوشت:
دقیقه‌ای پس از انتشار این متن، متوجه شدم که حدود یک ساعت پیش این خبر منتشر شده که واژه‌ی «پاس‌ور» که با پیشنهاد نیروی انتظامی به تصویب آیت‌الله خامنه‌ای رسیده بود و اعلام عمومی شد، پس از نامه‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی به رهبر، از دور خارج شد و قرار شد به جای پلیس، همان پلیس گفته شود.


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

پوستر فیلم عیار ۱۴ ـ پرویز شهبازیاگر «نفس عمیق» پرویز شهبازی را دیده باشی و دوست‌اش داشته باشی، با تماشای «عیار ۱۴» کمی گیج می‌شوی. که چطور باید این فیلم را دوست بداری، بی آن که حواس‌ات به «نفس عمیق» باشد. شهبازیِ «مسافر جنوب» و «نجوا» با فیلم «نفس عمیق» کارگردانی خلاق و باهوش جلوه کرد که نه فقط پای اثرش که در جزء‌جزء فیلم‌‌اش «امضای شخصی» می‌گذارد. و مشکل فقط این است که «عیار ۱۴» فیلمی ست که امضای شهبازی را بیش‌تر در «اجزای» خود دارد تا «پای» آن.

«عیار ۱۴» فیلمی ست پر از ظرافت و خلاقیت هم در فیلمنامه هم در فضاسازی هم در شخصیت‌پردازی و هم در کارگردانی، اما «مضمون» کلی فیلم چیزی نیست که بشود آن را در ردیف دغدغه‌های به تعبیری روشنفکرانه و به تعبیر دیگر و درست‌تر، «امروزی» قرار داد. همین است که امضای شهبازی را از «پای» فیلم برمی‌دارد. و همین است که برای لذت بردن از فیلم او باید بی‌خیال نام سنگین شهبازی‌ای بشویم که دوست داشتیم بعد از نفس عمیق ببینیم. «عیار ۱۴» یک فیلم قصه‌پرداز کاملاً تکنیکی و تا حدی حتا «مکانیکی» ست. همان چیزی که سبب می‌شود احساس متناقضی در تماشاگر دل‌بسته به شهبازیِ «نفس عمیق» ایجاد شود. اما از این احساس که فاصله بگیریم و «عیار ۱۴» را به اصطلاح طلبگی «بماهُوَ عیار ۱۴» تماشا کنیم، راه برای کشف قدرت و خلاقیتی که در اجزای این فیلم موج می‌زند، به‌سادگی باز می‌شود.

شهبازی خودش پیش‌تر گفته بود این فیلم «درامی مردانه» است. اما عنصر «شر» در این درام مردانه به رغم همه‌ی قدرتِ عظیمی که در شکل‌گیری داستان و خصوصاً پیشرفت آن دارد، به دست شهبازی و به‌مرور، هویتی برعکس می‌یابد و عاقبت به جایی می‌رسد که خیر و شر جا عوض می‌کنند و «فروتن» که به قاعده باید همسایه‌ی عطوفت‌خانه‌ی تماشاگر باشد، جایش را به «دیرباز» می‌دهد که با آن شمایل کلاسیکِ «بدمنی» جان تماشاگر را می‌گیرد تا مبادا سانتی‌متری به او نزدیک شود! این اتفاق فقط در داستان نمی‌افتد. شهبازی این توانایی را دارد که بتواند با به‌کارگیری آن فضای عجیب برفی که انگار آینه‌ی نوپرداز بیابان‌های یک‌دست سینمای وسترن است، و با حفظ فاصله‌ی تماشاگر با «دیرباز» و نمایش رفتاری که در انتهای فیلم همه معنای جدیدی می‌یابند، به چنین موفقیتی در خلق «‌اشتباهی‌ترین بدمن» سینمای ایران دست یابد.

از آن سو، شخصیت اصلی فیلم  و ظاهراً خوب ماجرا در فرار نیم‌روزی خود چنان از دل تماشاگر می‌گریزد که عاقبت تلخ او هیچ احساس رقتی در تماشاگر برنمی‌انگیزد! و شهبازی این هوشمندی را هم دارد که هم آغاز فیلم را ساختارشکنانه با حمل جنازه‌ی فروتن آغاز کند، هم پایان‌بندی فیلم را آن پلان طولانی چشم‌نواز بگذارد تا لذت کشف چگونگی پایان درگیری «فروتن» با خود و نه با «دیرباز»، بر جان تماشاگر بنشیند و رسوب کند.

«عیار ۱۴» آکنده است از جزییاتی دقیق، زیبا، خلاقانه و لذت‌بخش با امضای پرویز شهبازی. از فضای مبهوت‌کننده‌ی برفی فیلم و رابطه‌ی عاشقانه‌ی شخصیت اصلی گرفته تا حتا دیالوگ‌هایی که هم نگارش و هم اجرای واقع‌گرایانه‌ی آن‌ها یکی از مهارت‌های اصلی شهبازی ست. گیرم که امضای شهبازی «پای» مضمون فیلم نباشد. ولی آیا نمی‌شود ریشه‌ی همین را هم در ساختار ممیزی سینمای ایران جست که کارگردانی مثل او را وامی‌دارد از میان چندین سوژه و فیلمنامه‌ی نزدیک‌تر به دنیای ذهنی شهبازی، فیلمنامه‌ای را دست بگیرد که فقط به او اجازه‌ی قدرت‌نمایی تکنیکی در قصه‌پردازی خلاقانه با لحن و زبان خاص او می‌دهد؟ «عیار ۱۴» ادامه‌ی «نفس عمیق» نیست، ولی ادامه‌ی قدرتمند پرویز شهبازی در فضای کنونی سینمای ایران است.

این را هم دلم نمی‌آید نگویم که این فیلم یکی از طلایی‌ترین دیالوگ‌های سینمای ایران را دارد. کامبیز دیرباز روبه‌روی پوریا پورسرخ نشسته. هم‌دیگر را نمی‌شناسند. دیرباز می‌گوید: «بهترین لحظه‌ی زندگی‌ت همینیه که توش هستی و مهم‌ترين آدم زندگی‌ت همينيه که جلوت نشسته.»


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

تصویر جلد رمان «شب ممکن» محمدحسن شهسواریرمان تازه‌ی محمدحسن شهسواری را یکی دو هفته است که نشر چشمه به بازار کتاب فرستاده. این رمان، چهارمین اثر داستانی شهسواری ست پس از مجموعه‌داستان «کلمه‌ها و ترکیب‌های کهنه» (۱۳۷۶)، رمان «پاگرد» (۱۳۸۳) و مجموعه‌داستان «تقدیم به چند داستان کوتاه» (۱۳۸۶). احتمالاً این رمان بحث و گفت‌وگوهای خوب و حتا شاید تندی درخواهد انداخت، اما بدون این که پیش‌داوری بدهم، می‌توانم این را فقط بگویم که در خوش‌خوان بودن این رمانِ تقریباً متفاوت هیچ شکی نیست. گفتنی‌های دیگر خودم بماند برای بعد.

بخشی از متن این رمان که در پشت جلد آمده از این قرار است:

به خاطر کاغذهای مچاله‌ی کنار سطل آشغال اتاقم است که نمی‌دانم به رمانت به چشم یک منتقد نگاه کنم یا یکی از شخصیت‌ها. همه‌ی این کاغذپاره‌ها نوشته‌هایی هستند که در آن‌ها سعی کرده بودم در برابر رمانت ـ نمی‌دانم بنویسم رمانت، رمانِ هاله یا رمانم ـ نقش منتقدی خارج از گود را بازی کنم. نمی‌شود، نشد. شاید نگه‌شان دارم تا از خواندن‌شان سر ذوق بیایی که جناب آقای استاد دانشگاه، منتقد و ویراستار بسیار جدی، همین که به اسم هاله می‌رسد، به رغم همه‌ی تلاشی که می‌کند، باز هم نمی‌تواند جلوِ احساساتش را بگیرد... بگذریم. نوش‌داروی پس از مرگ سهراب، همیشه و در هر زمان تلخ‌ترین بیهوده‌ی جهان است.

شب ممکن ـ نشر چشمه ـ ۱۶۰ صفحه ـ ۳۲۰۰ تومان




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.