خوابگرد قدیم

به احترام آن‌هایی که سبزه کاشتند و با خون خویش آب‌اش دادند، هم‌چون نوروز ۱۳۹۰ از شادباش‌گویی سال نو می‌گذرم، تا آن هنگام که آن‌ها که هنوز به جای خالی‌شان خیره مانده‌ایم، به خانه‌ی سبز و آزاد خویش بازگردند.

زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم
هرچه بیش‌تر شدند، بیش‌تر گذاشتیم

تا نیفتد از قلم، هیچ‌یک در این میان
روی ساقه‌های‌شان، ضربدر گذاشتیم

از برای احتیاط، احتیاطِ بیش‌تر
بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم

جابه‌جا گماردیم، چشم‌های تیز را
تا تلاش سرو را بی‌ثمر گذاشتیم

کارمان تمام شد، باغ قتل‌عام شد
صاحبانِ باغ را پشتِ در گذاشتیم

سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم
باغِ گُر گرفته را شعله‌ور گذاشتیم

روزِ اوّلِ بهار، سفره‌ای گشوده شد
جایِ هفت‌سین‌مان، هفت سر گذاشتیم

در بیان شاعری، حرف اعتراض بود
هی نگو چرا نگفت، ما مگر گذاشتیم؟

این سؤال دختر کوچکم «بنفشه» بود
چندمین بهار را پشت سر گذاشتیم؟ 
                                                      ـ محمد سلمانی

چهارستاره مانده به صبح: داستانِ این جایزه را می‌دانید؟ برایتان می‌گویم. مؤسسه‌ی مهر طاها یک مرکز خیریه است که از دخترهای بدسرپرست و بی‌سرپرست نگهداری می‌کند. تابستان امسال، این مؤسسه فکر کرد جایزه‌ای راه بیندازد برای تشویق و ترغیبِ بچّه‌ها به کتاب‌خوانی. برای همین، فراخوان منتشر کرد و از ناشرهای کودک و نوجوان خواست تا دو نسخه از کتاب‌های رُمان و داستانی را که در سال ۸۹ برای گروه سنی د و هـ چاپ کرده‌اند برای مؤسسه بفرستند تا دخترهای مهر طاها بخوانند و درباره‌شان نظر بدهند. کمی بعد، کتاب‌ها تهیّه شد و گروهی از دخترها داوطلب شدند تا آن‌ها را بخوانند و داوری کنند. بعد از نزدیک به نه ماه، قرار است در اسفندماه شش کتاب برتر به انتخابِ دخترهای مهرطاها معرّفی شوند؛ سه کتاب در حوزه‌ی تألیف و سه کتاب در حوزه‌ی ترجمه. مراسم پایانی این جایزه در ۲۲ ‌اُم اسفندماه، هم‌زمان با دهمین سالگرد تأسیس این مؤسسه، برگزار می‌شود.


جایزه‌ی کتاب سال مهر


محمّدرضا یوسفی، نویسنده‌ی کودک و نوجوان، دبیر اجرایی این دوره از جایزه‌ی کتاب سالِ مهر است که در نشستِ خبری این جایزه حرف‌های جالبی زده است. مثلاً در باره‌ی اوّلین زنِ بدسرپرست در تاریخ ایران گفته: «وقتی من روی «شاهنامه» کار می‌کردم و به دنبال تبار دختران امروزمان می‌گشتم، به قصه مادر سیاوش برخوردم. در «شاهنامه» قصه‌ای داریم که مادر سیاوش تورانی ست و می‌شود از او به عنوان اولین دختر بدسرپرست تاریخ ایران یاد کرد. او پدر دایم‌الخمری دارد که به دخترش پرخاش می‌کند؛ در نتیجه مادر سیاوش سوار اسب می‌شود و فرار می‌کند و او اولین دختر فراری تاریخ ما ست. البته او سرنوشت خوبی پیدا می‌کند و همسر کیکاووس و مادر سیاوش می‌شود.» باقیِ حرف‌هایش [و گزارش و توضیحات مرجان حسینی] را هم می‌توانید این‌جا بخوانید.  [بازنشر از این‌جا با کمی ویرایش]

پ.ن:
خانم‌ها امراللهی و حسینی،  از اعضای دبیرخانه‌ی جایزه، می‌گفتند که اگر بتوانند از سال آینده، هم دختران دیگر مؤسسه‌های نظیر مهر طاها را به میدان داوری خواهند آورد، هم  با مشارکت دختران بزرگ‌تر آثار داستانی بزرگسال را نیز قضاوت خواهند کرد.

برای ویرایش کتک نخورده بودم که شکر خدا نمردم و خوردم. آن هم از نویسنده‌ی متنی با جمله‌هایی از این دست: "علاقه‌ی مخاطب تائتر به قصه‌پردازی و ساختار جاذب موضوعات پشرو در عرصه اجتماع و پیرامون آن، باعث شده است که این موضوعات دست مایه بسیاری از آثار باشد هر چند برخی از آنها تنها هنر صحنه‌ای بودن و بس؛ حال آن که این روایات و حکایات به گذشته‌های دور و نزدیک برگردد و یا این که از اتفاقات و پدیده‌های حال بهره‌برداری شده باشند، توفیر چندانی ندارد." [عین جمله]

نویسنده اصرار می‌کرد که این جمله هیچ ایرادی ندارد و کاملاً مفهوم است و مشکل، نفهمی ویراستار است. و برای این که حقانیت خود را ثابت کند، گردنِ دراز و خوش‌دستِ ویراستار را چسبیده، وی را به دیوار اتاق کوفته، پس آن‌گاه با حرکت شدید دو دست، سر وی را نیز محکم به دیوار کوبانده و در جمیع این حالات، اجازه‌ی نفس و نطق کشیدن به وی نداده و او را بر جای خویش نشانده، سپس برفتندی!

در گفت‌وگوهای دوستانه هر وقت کسی در زمینه‌ای با من همدردی می‌کرد، همیشه به شوخی می‌گفتم: بادمجان دراز آفت ندارد. امروز اما به کشف جدیدی رسیدم: بادمجان بم آفت ندارد؛ بادمجان دراز، عافیت!

در حاشیه‌ی اسکار «جدایی نادر از سیمین»

می‌پنداشتم از وقوع پیاپی و زنجیره‌ای این همه تلخی در دو سه سال اخیر و شنیدن ناباورانه‌ی هر روز یک خبر عجیب و دایم لعنت فرستادن و هی دست بالا بردن و خسته شدن و آه کشیدن، دیگر کرخ شده‌ایم و بی‌حس و از همین کرخی ست که انگار بی‌رگ هم شده‌ایم حتا اگر امروز خبر از دست رفتن کسی را بدهند که روزها و شب‌هایی در خیابان حنجره‌مان را پاره می‌کردیم برای فریاد کردن نامش. اما انگار فقط این نیست؛ کرخ که بشویم، می‌شود همین که، رویدادی را که می‌توانست همه‌ی ما را در ساعت شش صبح به خیابان‌ها بکشاند برای هلهله و فریاد شادی، نهایت با تلفنی یا نتی یا پیامکی یا پستی در وبلاگی از سر می‌گذرانیم.

اصغر فرهادی و بازیگرانش روی فرش قرمز


حکایت بی‌حسی موضعی ست: دستی را اگر بی‌حس کنند تا به آن چاقو بزنند، فقط درد بریدن نیست که حس نمی‌شود؛ اگر دست نوازش هم بر آن بنشنید، حسی در آن برنمی‌انگیزد. نهایت اگر نگاه کند، ادای اثرپذیری درآورد، هم‌چون ما مردم در این روزگار که دل‌مرده‌مان کرده‌اند. بار سنگین تورم که هیچ، شور و شوق زندگی و نفس کشیدن به نشاط را نیز آن‌قدر در ما کشته‌اند و چنان فرسوده گشته‌ایم در این چند سال که کل ساختار حسی وجودمان از کار افتاده انگار. تا حدی که این‌جور وقت‌ها گویی از خود خجالت می‌کشیم و ادای شاد بودن درمی‌آوریم.

نمی‌دانم؛ نگاهم شاید زیاده تلخی داشته باشد. شاید هم حکایتِ فیلم اصغر فرهادی و تاج افتخاری که امروز بر پیشانی مردم ایران و دوستاران فیلمش گذاشت، حکایت معکوس بیماری باشد که مرضی لاعلاج دارد و د محضر عزیزانش آرام آرام به سوی مرگ می‌رود تا از پله‌ی آخر هم می‌گذرد. این مرگ‌های تدریجی اما، بزرگ‌ترین موهبت برای بازماندگان است که فرصتِ دل کندن از از محتضر می‌یابند و گاه حتا مرگش را آرزو کنند تا خلاص شود مگر! «جدایی نادر از سیمین» تا خودِ امروز که اسکار گرفت، ۵۷ جایزه از جشنواره‌های خارجی گرفته و آخریش همین دیروز بود. کمباین جایزه‌بگیری‌ این فیلم جوری حرکت می‌کرد و جوایز را یکی یکی می‌بلعید که اسکار گرفتنش بیش از آن که غافلگیرکننده و شادی‌بخش باشد، حق مسلم آن فرض می‌شد تا حدی که اگر نمی‌گرفت توقع غمبادِ عمومی می‌رفت!

البته در هر دو این نگاه‌ها نمی‌توانم چشم پوشید از تأثیر شدید و گسترده‌ی رسانه‌ی ملی بر عامه‌ی مردم و سانسور بفرموده‌ی شدید که جدایی نادر از سیمین در این رسانه از آن بهره‌مند بوده و هست! اما با مردمی و خودی که من می‌بینم، فردا هم اگر تیم ملی فوتبال ایران با تیم ملی فوتبال برزیل بازی کند و پنج‌ ـ هیچ لهش کند، بیش‌تر این مردم آن‌قدر فرسوده و آسیب‌دیده و کرخ شده‌اند که جز رد و بدل کردن نگاه‌ها از پشت شیشه‌های بالاکشیده‌ی ماشین‌هاشان و بازفرستِ چند پیامک در سکوت خلوت‌شان کاری دیگر نخواهند کرد.

کاش مخاطبان اصلی سخنان اصغر فرهادی در امریکا و هم ایران گوش‌شان را باز می‌کردند و می‌شنیدند که بر صحنه‌ی اسکار گفت: «ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌ اند و گمان می‌کنم خوشحال ‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلم‌ساز. آن‌ها خوشحال ‌اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می‌شود، نام کشورشان ایران از دریچه‌ی باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى و کینه بیزار اند.»

پ.ن:
:: گویا قرار است برنامه‌ی زنده‌ی هفت‌اقلیم امروز رادیو فرهنگ، ویژه‌ی این رویداد باشد. این برنامه از ساعت ۱۷:۱۵ تا ساعت ۱۹ روی موج اف‌ام فرکانس ۱۰۶ و نیز اینترنتی پخش می‌شود.

«قبرستان سقف ندارد» مجموعه‌داستانی ست که پاییز امسال منتشر شد. نویسنده‌اش دو سال پیش مصرانه از من خواست داستان‌های این مجموعه را همه‌جوره ویرایش کنم تا به گفته‌ی خودش «اگر روزی تصمیم به چاپ آن‌ها در یک کتاب» گرفت، در «بهترین وضع ممکن» به ناشر ارائه کند. پذیرفتم و کار را به انجام رساندم و قرارمان شد این که  هنگام چاپ کتاب «حق معنوی من با ذکر نام در جایی از کتاب» ایفا شود. پس از مدتی، کتاب را با توجه به رفاقت قبلی‌اش با مدیر نشر چشمه ـ بی دخالت من ـ به ایشان سپرد. و آن زمان، من نیز ویراستار همین نشر بودم.

سرانجام کتاب منتشر شد، اما مدیر محترم نشر به دلایلی که برای من مبهم ماند، هم از گردش و انجام کار به شیوه‌ای که حق  من در شناسنامه ایفا شود سر باز زد؛ هم به گفته‌ی نویسنده، به وی اجازه نداد این کار را، مثل کاری که پدرام رضایی‌زاده در «مرگ‌بازی» کرد، در صفحه‌ی تقدیم مجموعه صورت ببخشد. به این ترتیب، حق معنوی من از دست رفت.

مدتی پس از آن، نویسنده‌ ضمن عذرخواهی برایم نوشت که «اگر مصاحبه‌ای شد، اگر جايی حرفی زدم، توضيح می‌دهم، به تفصيل. عين همان چيزی که بود.» پس از چند ماه که سامان آزادی، نویسنده‌ی محترم مجموعه در مصاحبه‌هایش توضیحی در این باره نداده است، ناگزیر شدم این توضیح مختصر را به منظور حفظِ حق معنوی خود در خوابگرد بنویسم.

وقتی که حکمرانِ چمن، باد می‌شود
اول‌تبر حواله‌ی شمشاد می‌شود

دیگر چه مکتب و چه مرام و چه مسلکی
در گلشنی که قبله‌نما باد می‌شود

بلبل خموش، غنچه گرفتار، گل ملول
یعنی چمن، مدینه‌ی بیداد می‌شود

جایی که سنگ، زمزمه‌ی عشق سردهد
آن‌جاست که تیشه قاتل فرهاد می‌شود

یک عمر آن که بود مجلد به جلد دوست
درگیر و دار حادثه جلاد می‌‌شود
                                                           ـ محمد سلمانی




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.