خوابگرد قدیم

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۵)
نویسنده: مهسا امرآبادی

باید به سرعت چمدان‌هایم را ببندم. تا یکی ـ دو ساعت دیگر دوستانم برای خداحافظی به این‌جا می‌آیند. وقت چندانی ندارم. اما دلم می‌خواهد این نامه را بنویسم...

مسعود روبه رویم نشسته است و ساعات پایانی مرخصی به سرعت سپری می‌شوند. هردو نفرمان تصمیم گرفته‌ایم به روی خودمان نیاوریم که چه قدر همه چیز تغییر کرده است! چه قدر زندگی عادی خوب است! چه قدر دردهای مردم بغض گلویمان شد، به روی خودمان نیاوریم که چه قدر با هم بودن شیرین است حتی اگر موقتی و کوتاه باشد و باز زندان و میله‌هایش تصویر جدایی را نقاشی می‌کنند!

اجازه بدهید بدون هیچ شعار و ادعایی اعتراف کنم که غمگینم! غمگینم از اینکه مسعود را دوباره پیدا کرده بودم و حالا مجبورم او را‌‌ رها کرده و دوباره بین زندان و دیوار‌هایش گم شوم. غمگینم از اینکه بازداشت حیرت انگیز روزنامه نگاران فرصت یک ملاقات کوتاه با همکاران سابق را هم از من گرفت.

غمگین‌تر شدم وقتی شهر و مردمش را دیدم. وقتی که ترس از تحریم و شرم از تنگدستی را در چهره‌هایشان حس کردم. گاهی اوقات در زندان آرزو می‌کردم،‌ ای کاش حالا که آزادی نیست، حداقل اندکی ازرفاه اقتصادی برای مردم وجود داشته باشد. هر چند که گه‌گاه در ملاقات‌های هفتگی و در لا به لای اخبار پراکندهٔ ملاقات از وضعیت نا‌به هنجار اقتصادی با خبر می‌شدم. اما تصور چنین سرنوشتی هم برایم دشوار است. اعتراف می‌کنم که گمان نمی‌کردم اوضاع تا این حد اسفناک و دردآلود باشد و چه قدر تماشای عرق شرم بر پیشانی مردمانی که از فقر کلافه شده‌اند؛ برایم سخت بود...

حالا در گوشه‌ای از آپارتمان کوچکمان نشسته‌ام و سخت مشغول نوشتن هستم. مسعود که خودش هم فعلا در مرخصی از زندان به سر می‌برد؛ حسابی عصبی است، نوشتن مرا نگاه می‌کند و سیگار می‌کشد.

همسرعزیزم؛ سلام!
اول از همه بگذار برایت از تجربه‌های منحصر به فرد زندگی مشترک‌مان بگویم. تجربه‌ای جدید درباره رابطه‌مان پس از چند سال جدایی و دوری...!

اقرار می‌کنم که این بار آمدنت برایم سر شاراز شعف بود و البته کمی هم ترس! ترس از اینکه دیگر تو را نشناسم. می‌ترسیدم از تغییرات تو و ناتوانی خودم در کشف دوباره‌‌ همان لحظات ناب عاشقانه! اما خوشبختی به سرعت راه خودش را باز کرد؛ وقتی فهمیدم تغییرات تو مثبت بوده و همه‌شان برایم خوشایند بود. وقتی دستانم با دستانت آشتی کردند!

همسرم! ناراحت نباش از اینکه مجبورم به زندان بروم. چرا که تا وقتی تو به زندان بازنگشتی خوشحالم. خوشحالم از اینکه هنوز چراغ خانه‌مان روشن است و بگذار بگویم که گاهی وقت‌ها در زندان احساس می‌کنم آزاد‌تر هستم.‌‌ رها از دست بغض‌هایی که در شهر‌‌ رهایم نمی‌کردند. زمانی که این شغل را انتخاب کردیم و زمانی که دل‌هایمان را همراه با آرمان‌هایمان به یکدیگر پیوند زدیم، می‌دانستیم. می‌دانستیم که مشکلاتی خواهیم داشت. و با وجود آگاهی از این مشکلات روزنامه‌نگاری حرفه‌مان شد. روزنامه‌نگاری در کشوری که حتی ناتوانی مدیرانش هم گناه ما محسوب می‌شود. در کشوری که همه مشکلات حتی تورم و گرانی هم تقصیر روزنامه‌نگاران است پس ظاهرا‌‌ همان بهتر که روزنامه‌نگاران در زندان خاطره نویسی کنند.

روزنامه نگاری را انتخاب کردیم چون باور داریم تنها راه نجات از استبداد ایرانی، آگاهی است و شاید به قول مهندس موسوی آگاهی تنها راه حل ماست. اگرچه این بار زندگی ما، حرفه ما و شاید سرنوشت ما تبدیل به مسابقه دوی امدادی شده است، کسی از حبس‌‌ رها می‌شود و بلافاصله عده‌ای به زندان می‌روند.

مسعود بگذار برایت بگویم که به ناچار زندگی ما شبیه دیالوگ‌های فیلم آژانس شیشه‌ای است. گویا تقدیر چنین است که باید معنای «گروهان برود و گردان برگردد» را لمس کنیم. من برگشتم اما تعدادی از همکارانم رفتند...

حالا به زندان برمی گردم و خودم را آماده می‌کنم که امشب را در کنار هم‌بندی‌هایم سپری کنم. امشب در کنار همسفره‌ای‌هایم یعنی فائزه هاشمی؛ ژیلا بنی یعقوب و شیوا نظر آهاری شام خواهم خورد. چهره همهٔ بچه‌های زندان در ذهنم می‌چرخد. مهوش شهریاری و فریبا کمال‌آبادی که هریک به ۲۰ سال زندان محکوم شده‌اند. لوا خانجانی دختری هم سن و سال من که آرزو می‌کنم او هم بتواند لحظاتی با همسر جوانش طعم زندگی مشترک را بچشد.

بسمه زن عراقی تباری که یکسال و نیم است صدای بچه‌هایش را نشنیده و در آرزوی شنیدن صدای کودکانش گاهی چشمانش‌تر می‌شوند. نوشین خادم، فاران حسامی و منیژه نصرالهی که به جرم انسان بودن و فقط به خاطر بهایی بودن در زندان هستند. نسیم سلطان بیگی دوست روز‌های دلتنگی، میترا زحمتی و مریم جلیلی در کنار منیژه نجم عراقی و نسرین ستوده که مهربانی‌ها و خوش قلبی‌هایشان تحمل زندان را برایم راحت‌تر می‌کند. همه زنان و دخترانی که در زندان اوین گرفتارند و کمتر از آنان یادی می‌شود. آنان این بار زندگی را خارج از مرزبندی‌های سیاسی وعقیدتی و تنها بر اساس اصل زندگی وهمزیستی تجربه می‌کنند.

به پدر و مادرم و مسعود تاکید کرده‌ام که برای بدرقه‌ام به اوین نیایند. برای همسرم تعریف کرده‌ام که وقتی یک روز زندانی را به زندان تحویل می‌دهی و از مقابل در زندان به خانه برمی گردی؛ چه حالی خواهی داشت. آن روز دلتنگ‌ترین غروب زندگی‌ات را تجربه خواهی کرد و شاید نتوانی اشک‌هایت راکنترل کنی.

مسعود نمی‌پذیرد و می‌گوید: در طول این سال‌ها تا کنون چندین بار تو برای بدرقه من به مقابل در زندان آمدی و این بار نوبت من است! او سعی می‌کند با شوخی و خنده جنبه تلخ ماجرا را کاهش دهد؛ اما من نگرانم. نگران لحظاتی هستم که مسعود پس از خداحافظی از من؛ تنها در اتوبان راهی خانه خواهد شد.

دیشب آلبوم عکس سال‌های دور را ورق می‌زدم، احساس می‌کردم که پیر‌تر شده‌ایم. من و مسعود هنوز در جستجوی جوانی هستیم وخود را متعلق به نسلی می‌دانیم که آینده را انتظار می‌کشد.

به زندان برمی‌گردم و دلشوره‌های زیادی را با خود به همراه می‌برم. دلشوره برای خانهٔ کوچکمان. برای تنهایی‌های مسعود. دلشوره ی اینکه مسعود می‌ماند؟ آیا او و بقیهٔ زندانیانی که چهار سال است رقص حاجی‌ فیروز را در خیابان‌های این شهر ندیده‌اند، می‌مانند؟ دلم شور می‌زند. دلم شور آن‌هایی را می‌زند که درزندان و تبعید و حصر مانده‌اند. آیاآنان هم می‌آیند؟ می‌آیند تا ترافیک شب عید و دایره زدن بچه‌های خیابانی را تماشا کنند؟ در پیاده‌رو‌های شلوغ آخر اسفند قدم بزنند؟

آرزو می‌کنم نوروز امسال، سال نو شودبرای خانه‌های کوچکی که می‌شناسمشان. خانه‌هایی که ساکنانشان مدت‌هاست در آرزوی تماشای عزیزشان کنار سفرهٔ هفت‌سین‌اند. هنوز گیجم. هنوز نمی‌دانم چگونه دعا کنم؟ دعا برای خودم که زندان را در زندگی تجربه می‌کنم و یا دعا برای آنانی که زندگی را برایشان به یک زندان بزرگ تبدیل کرده‌اند.

مسعود عزیز! من در حالی زندگی را می‌گذارم و به زندان می‌روم که همچنان یک رویای شیرین در سینه دارم. ما به زندان می‌رویم تا مردم زندگی کنند و‌ای کاش بتوانند رفاه و شادی را در اغوش بگیرند. مسعود جان در ملاقات‌های هفتگی منتظرت هستم.

مهسا امر آبادی /  بهمن ماه ۹۱ ـ [ متن کامل نامه]

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید.

این، بخشی از فصل «فمینیسم تعریف‌گریز» است از یک کتاب در دست انتشار به قلم شهلا زرلکی، که به خواهش من آن را، به مناسبت روز جهانی زن، برای انتشار در خوابگرد فرستاد. امیدوارم با صدور مجوز نهایی این کتاب، به زودی آن را در دست بگیریم و بخوانیم.


فمینیست تعریف‌گریززن جهان امروز به زبانی که هنوز قواعد دستوری و ویرایشی خود را طبق دستور نظریه‏پردازانش تکمیل نکرده، در آستانه‌ی جهان می‏ایستد و می‏گوید: من از قدرت زایش برخوردارم. من به زبان خودم حرف می‏زنم. من در اجتماع و خانه کار می‏کنم. این زن قدرتمند از به دست آوردن حقوقی که همجنسانش در یکی دو قرن قبل احیاء کردند، خرسند است. او امروز هم دستمزد کار بیرون از خانه را می‏گیرد و هم وظیفه تربیت فرزندان را به عهده دارد. امور مربوط به خانه‏داری را بر خود هموار کرده است. از یک سو تکنولوژی به یاری امور آشپزخانه آمده است و از طرفی تبلیغات فمینیسم نو به او می‏گویند کدبانوگری و مادری برازنده‌ی اوست.

زن امروز مثل زن دهه‌ی شصت میلادی که هیجان‏زده‌ی تساوی و تشابه با مرد بود، از بارداری و شیردهی هراسی ندارد. پیشرفت‏های تازه‌ی علم و فناوری به او اطمینان داده‏اند که زیبایی اندام زنانه‏اش در معرض خطر نیست. این زن از دوگانگی وظایف خود راضی به نظر می‏رسد و حاضر نیست از یکی به خاطر دیگری چشم‏پوشی کند. با شکم برآمده به اجتماع می‏رود. از دردهای قاعدگی و محدودیت ماهانه خود به عنوان امری طبیعی حرف می‏زند و در منازعات و مباحثات سیاسی و اقتصادی کشورش فعالانه وارد حیطه‌ی نقد و نظر می‏شود.

زن در جامعه‌ی جهانی پذیرای نقش‏های چندگانه شده است. او بی‏آن‌که همچون زنان چند دهه قبل، از نقش‏های زنانه‌ی خود به سود اکتساب نقش مردانه بکاهد، پذیرای همه‌ی نقش‎ها با هم شده است. کار بیرون از خانه با گستردگی دامنه‏ای که دارد به کار خانه اضافه شده. شوهر و بچه‏ها مسائل خودشان را دارند و محیط کار دغدغه‏ها و آسیب‏های روانی خودش را. بازتاب افراط موج دوم را در سال‏های اخیر به شکل خشونت‏های اجتماعی در محیط کار و بیرون از آن می‏بینیم. چنین تظاهرات و نشانه‏هایی که در مرور گذرای اکثر اجتماعات امروزی دیده می‏شود، همه‌ی ماجرا نیست. به عهده گرفتن نقش‏های مختلف نیازمند قدرت و انرژی است. زنی که امروز از به دست آوردن و بازسازی نقش‏های متفاوت خوشنود است، آیا چنان قدرتمند هست که بتواند از پس همه مسوولیت‏هایی که پذیرفته برآید؟

آمار کلینیک‏های روان و اعصاب همچنان زنان را بیشترین مشتریان روانشناسی و روانپزشکی معرفی می‏کند. مانند دوران اولیه آزادی زنان در سال‏های پس از انقلاب صنعتی، همچنان زنان بیمارترند. فشار و استرس زندگی‏های دوگانه بر پیکر شکننده زن سنگینی می‏کند. تطابق و هماهنگی نقش رئیس یا کارمند با نقش‏های مادری و خانه‏داری چندان آسان نیست. این تعویض چهره، رفتاری روزمره است که به خستگی‏های زن دامن می‏زند. افسردگی‏ها و اضطراب‏های ماهانه و چرخه کاستی و فزونی هورمون‏های تعیین‏کننده رفتار، مزید بر علتند. طبیعت و اجتماع توامان می‏شوند. زنی که تازه به خواسته‏های توامان رسیده، نه حاضر است از یکی به نفع دیگری بگذرد و نه تاب و توان مدیریت همزمان هر دو را دارد.

تبلیغات و انگاره‏های فمینیستی جدید با اعطای نقش‏های مختلف، زن را هیجان‏زده کرده‏اند. زن از به دست آوردن این همه امتیاز هم شاد است و هم غمگین. موج سوم فمینیسم با همه‌ی اصلاحات و اعتدلال‏گرایی‏‎اش هنوز زن را به مرز رضایت و سلامت کامل نرسانده است. هنوز همه‏چیز همچنان در مرحله‌ی گذار است. گذارهای پی در پی، زن و نظریه‏پردازانش را خسته کرده است. پا گرفتن هر مرحله‏ای نیازمند زمان است و تجربه.

موج دوم با همه عصیان و خشم و خروشش سی ساله شد. در مرز سی سالگی بود که به عصیان مرگبار خود پی برد. موج دوم فمینیسم موج سهمگینی بود که زنان بسیاری را در خود غرق کرد. موج دوم، موج آزادی مطلق بود و گریز از همه نقش‏هایی که طبیعت برای زن در نظر گرفته است. گریز از قانون طبیعت بهای سنگینی داشت. زنان آن را پرداختند و وارد جهان نو شدند. جهانی که به نوعی واپس‏روی به گذشته بود. آن‌ها آن قدر جلو آمده بودند که لازم بود اندکی عقب‏نشینی کنند. این اوج و فرود و این پیش‏روی و عقب‏گرد، نوسان تاریخی سرگیجه‏آوری است که به سراسیمگی و هول و هراس زن دامن می‏زند.

حالا صدایی از پس و پشت همه‌ی نظریه‏ها و تئوری‏ها به گوش می‏رسد: زمان آرامش و تثبیت کی فرا می‏رسد؟ آیا زن آینده نزدیک خواهد توانست با عبور از همه‌ی امواج فمینیستی به ساحلی برای غنودن و آرامیدن در طبیعت زنانه خویش برسد؟ آیا اصلاح موج سوم و انقلاب موج دوم زن را به وضعیتی پایدار می‏رساند؟ آیا موج سوم خود نیازمند اصلاح موج چهارمی نخواهد بود؟

:: تیتر از خوابگرد است و الهام‌گرفته از شعری از شاملو

بامداد دومشماره‌ی دوم از سری دوم مجله‌ی بامداد، گاهنامه‌ی تخصصی بر و بچه‌های دانشکده‌ی سینما و تئاتر دانشگاه هنر، به سردبیری «احمد حسن‌زاده»، با تمرکز بر پرونده‌ی حیوانات در ادبیات، منتشر شد. از حیوانات در آثار همینگوی و کافکا در این پرونده هست تا حضورشان در توتم‌ها و نشانه‌شناسی آنان و دیگر مطالب.

اما به نظر خود من، هدیه‌ی اصلی این شماره به خوانندگان، نمایشنامه‌ی بسیار مشهور «زن نانوا» نوشته‌ی «مارسل پانیول» به ترجمه‌ی مترجم ارجمند «داود نوابی» است. خاطرم هست اول بار با «یعقوب یادعلی» در سال‌های دانشجویی با داستان این نمایشنامه آشنا شدیم. تاریخ سینمای «ژرژ سادول» را می‌خواندیم که به خلاصه‌ی فیلمی برخوردیم که بر اساس این نمایشنامه ساخته شده بود. از همان زمان عاشق ایده‌ی این نمایشنامه شدیم.

بامداد را می‌توانید از کتاب فروشی‌های ثالث، نیلوفر، بیدگل، چشمه، افق، توس و آگورا بخرید. معرفی شماره‌ی قبلی بامداد، ویژه‌ی «ادبیات شهری» را هم می‌توانید در این لینک ببینید و بخوانید.
محمدحسن شهسواری

بازگشت به تنهایی میرحسین موسویترتیب قرارگرفتن داستان‌ها بر اساس شماره‌هایی ست که خود میرحسین روی کپی‌ داستان‌ها نوشته بوده. تاریخ دقیق انتخاب‌ها روشن نیست، ولی شروعش دست‌کم به چند سال پیش از انتخابات برمی‌گردد. ضمن این که معلوم نیست این پانزده داستان همه‌ی انتخاب میرحسین از میان داستان‌های کوتاه فارسی ست تا قبل از زندانی شدن در خانه‌‌اش، یا قرار بوده بیش‌تر باشد.

در این کتاب، داستان‌های «حفاظ سرد» اثر حسین مرتضاییان آبکنار، «شن باد» اثر ابراهیم خدادوست، «دیوار» اثر داوود غفارزادگان، «راه دور» اثر محمد بهارلو، «نوروز مرگ» اثر ابراهیم‌ زاده گرجی، «در مهتاب پس از باران» اثر محمد رحیم اخوت، «جادوی خواب و خیال» اثر حسن خادم، «کبریت‌های خیس» اثر باقر رجبعلی (محمدباقر رضایی)، «در انبوه مه» اثر محمد عزیزی، «داستان سوم شخص مفرد غایب در گذشته » اثر محمدرضا پورجعفری، «پیش از خواب » اثر حسین راستی، «دوباره خداحافظ » اثر حسن نجفی عنصرودی، «استخر» اثر فرهاد کشوری، «رد پای مرد کهربایی» اثر ابوتراب خسروی و «روزی که خورشید سوخت» اثر فیروز زنوزی جلالی گردآوری و منتشر شده است. [+]

:: لینک دانلود فایل پی‌دی‌اف این کتاب از سایت کلمه
:: لینک دانلود فایل پی‌دی‌اف این کتاب از سایت گوگل

این ایده را دوستی نادیده با نام مستعار «لا دری» چند روز پیش در گوگل‌پلاس نوشت و دیگران پای آن نظر دادند. برای گسترش طرح در فضایی عمومی‌تر و رساندنِ ایده به جامعه‌ی ناشران و نویسندگان، متن ایده و نظرهای پای آن را با اندکی ویرایش در این‌جا بازنشر می‌کنم. [+]


لا دریاین را تصور کنید:
من وارد وب‌سایتی می‌شوم٬ فهرستی از نویسنده‌ها و کتاب‌هایی را که «خواهند» نوشت، می‌بینم. از هر کتاب یکی دو فصل اولش هم رایگان موجود است. از کتابی خوشم می‌آید و دوست دارم بعد از کامل شدنش آن را بخوانم.

تمام مراحل پرداخت را انجام می‌دهم٬ اما ناشر قول می‌دهد فقط در صورتی که تا تاریخ مشخصی کتاب تمام شد، پول را از حساب من برداشت کند (امکان بانکی‌اش در ایران وجود دارد؟ وجود دارد: حواله‌ی بانکی مدت‌دار. نظرها را ببینید.)

همین طور ناشر یا نویسنده می‌تواند بگوید فقط در صورتی که مقدار پول جمع‌شده تا تاریخ فلان به بهمان تومان رسید، کار کتاب را شروع می‌کنیم. اگر از آن حد کمتر بود بی‌خیال می‌شویم و از کسی پولی نمی‌گیریم.

وقتی که کتاب تمام شد، برای کسانی که پولی داده‌اند نسخه‌ی پی‌دی‌اف (یا کتابخوان یا چاپی٬ بسته به پولی که داده‌اند) ارسال می‌شود.

چرا؟ [ادامـــه]

به شیوه‌ی کیان فتوحیهادی معصوم‌دوست چند سال پیش داستان «به شیوه‌ی کیان فتوحی» را نوشت که مثل خیلی از رمان‌های دیگر در این سال‌ها، زیر دستان بررسان اداره‌ی سانسور وزارت ارشاد جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. چندوچون سقط شدن آن را هم معصوم‌دوست در رنج‌نامه‌ای نوشت و حدود شش ماه پیش در خوابگرد منتشر شد. و شاید شما هم جزو کسانی بودید که با خواندن آن رنج‌نامه بر او تاختید که این همه پی‌گیری و برو و بیا و عذاب و تحقیر در اداره‌ی کتاب ارشاد چرا؟

معصوم‌دوست حالا نوزاد سقط‌شده‌اش را جانِ دوباره بخشیده و رمان خوش‌‌خوان و خوش‌نام‌ «به شیوه‌ی کیان فتوحی» را با حمایت انتشارات نوگام، روی اینترنت منتشر کرده و در اختیار همه‌ی علاقه‌مندان داستان‌های امروز قرار داده تا بخوانند لذت ببرند و ردی هرچند باریک هم به جوی کم‌آب ادبیات مستقل افزوده شود.


>> برای دانلود این رمان کوتاه این‌جا را کلیک کنید. <<


هادی معصو‌م‌دوست که متولد ۱۳۶۴ است و لیسانس گرافیک دارد و فوق‌لیسانس ادبیات نمایشی، خودش در باره‌ی خودش می‌گوید: همه‌ی دغدغه‌ی من قبل از هر کار دیگری، اول نوشتن است و بعد سینما، و موضوع بی‌ربط آن‌که از همان اولش می‌دانستم قرار نیست پولدار شوم!

او در باره‌ی داستان‌نویسی‌اش هم می‌گوید: کافی ست موقع پیچیدن توی یکی از فرعی‌ها اشتباه کنی تا سر از یک اتوبان یک‌طرفه در بیاوری. اتوبانی که از همان لحظه‌ی ورود می‌دانی که راه را اشتباه آمده‌ای، ولی تا یک مسافت طولانی هیچ دوربرگردانی در کار نیست. پس مجبوری اذیت شوی و راه اشتباه را آن‌قدر ادامه بدهی تا وقتی برسی به یک بریدگی. آن وقت اگر زوری برایت مانده باشد برگردی راهِ آمده را.

هادی معصوم‌دوست - عکس از مهدی شهسوارداستان «به شیوه کیان فتوحی» هم جلوه‌گر همین مضمونِ نه‌چندان تازه است، اما با روایتِ اختصاصی و در برخی زمینه‌ها منحصربه‌فرد هادی معصوم‌دوست. کیان، شخصیت اصلی داستان، دهه‌ی سی‌سالگی‌اش را می‌گذراند. همسر دارد و پسری پنج‌ساله. گاهی فیلمبردار عروسی‌ها ست و گاهی فیلم‌های خارجی را برای پخش در ایران بی‌خطر می‌کند. زندگی کیان از روزی تغییر می‌کند که در یکی از عروسی‌ها با ناهید آشنا می‌شود. و اولین عدول کیان از زندگی خط‌کشی‌شده‌اش آغاز فوران دردناک سال‌ها سرکوب و تحمیق‌شدگی ‌ست.

ناشر این رمان در معرفی آن هم‌چنین نوشته: معصوم‌دوست در به تصویر کشیدن میل به شورش و فرار و تسلیم که زاییده‌ی خشونت روابط قدرتی آدم‌ها ست موفق عمل می‌کند. اختلاف طبقاتی را به خوبی نشان می‌دهد، به تغییر آرام درک و فهم رایج از مسئله‌ی جنسیت می‌پردازد، نیم‌نگاهی می‌اندازد به معنا و تعریف زن سنتی و زن مدرن و بالأخره در روایت داستانش جایگاه دشنام و کارکرد آن را در زندگی پایتخت‌نشین‌ها به خوبی نشان می‌دهد.

انتشارات نوگام نسخه‌ی کامل و رایگان این رمان را برای دانلود روی سایت خود گذاشته است، هم به صورت پی‌دی‌اف هم با فرمت ویژه‌ی EPUB. «به شیوه‌ی کیان فتوحی» را بخوانید و اگر از خواندن آن لذت بردید، آن را به دیگران هم معرفی کنید.

پیوندها:
:: وبلاگ هادی معصوم‌دوست
:: صفحه‌ی معرفی نویسنده و داستانش، با لینک‌های دانلود
:: دانلود مستقیم داستان «به شیوه‌ی کیان فتوحی» با فرمت پی‌دی‌اف
:: دانلود مستقیم داستان «به شیوه‌ی کیان فتوحی» با فرمت EPUB
:: چندوچون سقط شدن این داستان در اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.