خوابگرد قدیم

روح‌الله شهسوار: اگر از یک فارسی زبان بپرسیم «اپلیکیشن» چیست، به احتمال زیاد به ما این پاسخ را می‌دهد: «همونیه که روی موبایل‌ها هست و باهاش برنامه‌ها اجرا می‌شن.» اما اگر همین را از یک انگلیسی یا فرانسوی‌زبان بپرسیم به احتمال زیاد این پاسخ را خواهیم شنید: «ابزاری ست که به‌وسیله‌ی آن ما یک عمل را انجام می‌دهیم.» شاید در نگاه اول این پاسخ‌ها خیلی به هم شبیه باشند، اما تفاوت زیادی بین این دو نگاه هست. می‌خواهم پیشنهاد نهایی را همین اول بگویم. واژه‌ی «کاراَنداز» را جایگزین «اپلیکیشن» کنیم. اما ببینیم چرا؟ [ادامــه]

در باره‌ی رمان «بازدم» نوشته‌ی «آنیتا یارمحمدی»

نویسنده‌ی مهمان: رها فتاحی
۱. ماجرای تقابل نسل‌ها از مباحثِ پایان‌ناپذیرِ تاریخ است. چالشی که به فراخورِ تغییر نسل، شکل و پرسش‌ها و پاسخ‌های آن هم تغییر می‌کند، اما ماهیتش نه؛ ماهیت هم‌چنان همان است. همان‌طور که از کلمه‌ی تقابل برمی‌آید، تقابل نسل‌ها یعنی روبه‌رویی و رویارویی و این اصلاً به معنای مبارزه یا جنگ نیست. هر نسل، گفتمانِ خود را دارد و تا زمانی که آن نسل حاکم بر جامعه باشند، گفتمان‌شان نیز گفتمانِ غالب است. اما با تغییر نسل، این گفتمان عوض می‌شود در حالی که نسل پیشین هنوز در همان جامعه زندگی می‌کند. نسلِ گذشته باید خود را با گفتمان جدید تطبیق دهد و نسلِ جدید می‌خواهد گفتمان خود را غالب کند. این درست همان‌جایی ست که رویا‌رویی آغاز می‌شود؛ همان‌جایی که تقابل شکل می‌گیرد و این ویژگی تمام جوامع بشری ست. [ادامــه]

شیرینی زبان ـ ۲۰
بعد از دو هفته چاپ نشدن این ستون از سر اضطرار، مجبورم فتیله‌ی توجه به مسائل روز از زاویه‌ی زبان فارسی را کمی پایین بکشم و به جای زدنِ پنبه‌ی این و آن، بی‌خیال پهلوان‌پنبه‌های روزگار بشوم و به شیرینی زبان خودمان بپردازم. اصلاً چرا نروم سراغ همین پهلوان‌پنبه و امر جذابِ پنبه زدن که حکایت مشهور آن چیست و این اصطلاح از کجا وارد زبان روزمره شده است. ایرانیان در گذشته‌های دور، ملتی بودند اهل جشن و سور و شادمانی به هر مناسبت آیینی و فصلی و مرتبط با طبیعت. پر و پیمان‌ترینِ این جشن‌ها، جشن نوروز بود با کلی حاشیه و مقدمه و مؤخره. یکی از آن‌ها هم همین حاجی‌فیروز که حالا برای ما شده تماشای دست‌فروشانی که در بی‌ریخت‌ترین شکل ممکن لای ماشین‌ها وول می‌خورند و به جای وعده‌ی بهار، جلوه‌ی پست‌مدرن به گدایی می‌دهند. [ادامـه]

محمدحسن شهسواری: سید خوابگرد، موجی راه انداخت از تاریخ شخصیِ وبلاگ‌نویسی و من را هم همان ابتدا دعوت بدین امر کرد. این روزها، مثل بسیاری از روزهای گذشته‌ام، چنان شلوغ ام که تمرکز بر چنین امر خطیری آن‌گونه که درخور و جذاب هم باشد، نزدیک به محال است. اما از آن سو، امتثال نکردن امر خوابگرد هم به همان میزان ناممکن. پس مجبورم تقلب کنم و به جای تاریخ وبلاگ‌نویسی، بخش کوچکی از وبگردی‌ام را بیاورم.

من، خودشیفته، چهل و چهار سال دارم
تا دو سه سال پیش، تقریباً هر بار که آنلاین می‌شدم اسم خودم را گوگل می‌کردم. البته نه که حالا کمتر خودشیفته باشم. چون در دو سه سال گذشته اثری منتشر نکرده‌ام و از سوی دیگر، خاله زنکي‌های ادبی هم به فیس‌بوک منتقل شده و از سرچ نامم برای پیدا کردن واکنش‌ها و نظرات خوانندگانم، چیز دندان‌گیری نصیبم نمی‌شود. برای همین، الان گاه تا هفته‌ای یک بار چنین می‌کنم. چیزهای جالبی در این وبگردی‌ها به تورم افتاده که واقعاً نمی‌شود همه‌اش را بازگفت. در این نوشته فقط می‌خواهم به یکی از آن‌ها اشاره کنم، اما نمی‌توانم هم از یکی از جالب‌ترین‌هایشان بگذرم. [ادامــه]

خوشبختانه توپ بازیِ تاریخ‌نویسی وبلاگ‌ها به گردش درآمد و هر روز یادداشت تازه‌ای منتشر ‌شد، اغلب هم بسیار خواندنی و گاه حتا غافلگیرکننده. چی از این شیرین‌تر که وبلاگ‌نویسی قدیمی گشته و رمز عبور وبلاگش را پیدا کرده و بعد از حدود ۹ سال یادداشتی پراحساس نوشته و خودش را از نو یافته و به خودش قول داده در اولین خانه‌انتخابی‌اش که بهترین انتخاب او ست، از نو بنویسد!

برای دسترسی آسان به همه‌ی این یادداشت‌ها، که در حال تبدیل شدن به منبعی روایی از دوران پرشکوه وبلاگ‌نویسی در ایران است، این مجموعه را بی‌هیچ‌ترتیبی گرد هم آورده‌ام. باقی یادداشت‌ها را هم به مرور به آن اضافه خواهم کرد. شما هم اگر وبلاگ‌نویس هستید یا روزی وبلاگ‌نویس بوده‌اید، به این بازیِ جدی و کمی سخت دعوت اید. اگر نوشتید، با ایمیل یا کامنت یا هر راه دیگر، لینک مطلب‌تان را برایم بفرستید، برای ثبت در این مجموعه‌ی ارزشمند. [ادامــه]

شیرینی زبان ـ ۱۹
یک روز اگر خواستید مردم ایران زبان‌شان به حرف زدن نچرخد و یکهو بشوند گنگ و لال و زبان‌بسته، کافی ست فقط ضرب‌المثل‌ها را از ایشان بگیرید. به همین سادگی. کدام ایرانی ست، از مردم کوچه و بازار گرفته تا مثلاً رئیس‌جمهور که بتواند یک روزش را بدون ضرب‌المثل به شب رساند؟ چه وقتی که ضرب‌المثل‌ها حول کلمه‌های لولو و آب و سوزش و پاره شدن قطعنامه‌دان بچرخد، چه بوی خاکِ باران‌خورده و کشیدن نقشِ مار به جای نوشتن کلمه‌‌ی آن.

انبوه ضرب‌المثل‌های عامیانه و نیز ادیبانه از نوع شعر، نه فقط در زبان گفتار ما کاربرد دارد که بدون آن‌ها حتا فکر هم نمی‌توانیم کرد. در یک کلام، ضرب‌المثل‌ها هم به زبان فارسی شیرینی بخشیده‌اند و می‌بخشند، هم بزرگ‌ترین یاریگر ما در بیان مقصود اند؛ حتا اگر بی‌خبر باشیم از شأن نزول واقعی آن‌ها یا حکایت‌ها و متل‌های مشهوری که در ریشه‌یابی ضرب‌المثل‌ها به آن‌ها می‌رسیم. مثل همین «چه کشکی، چه پشمی» که امروزه بیشتر آن را به صورت «چه کشکی، چه دوغی» به کار می‌بریم. [ادامــه]

اشاره: روزگاری این وبلاگستان، ناصر خالدیان را داشت که وبلاگ «نقطه تهِ خط» را می‌نوشت. از خواندنی‌ترین وبلاگ‌ها بود، به‌خصوص که طنز می‌نوشت. اسلوبی شخصی داشت و از هیچ موضوع به‌روزی هم نمی‌گذشت. ناصر سال‌ها ست که دیگر وبلاگ نمی‌نویسد و به زیست نباتی خود در فیس‌بوک ادامه می‌دهد! اما مدتی ست ککِ وبلاگ دوباره به تنبانش افتاده و اگر زورمان بهش برسد و سختی‌های روزگار هم بگذارد، عن‌قریب دوباره آلوده خواهد شد و خوشحال‌مان خواهد کرد. در ‌فراخوان تاریخ‌نویسی برای وبلاگ‌ها، ناصر هم دست به قلم شده و متنی نوشته و فرستاده که برای تشویق بیشتر او به وبلاگ‌نویسی، آن را در خوابگرد منتشر می‌کنم. در روزگار سرعت و فیس‌بوک و وایبر و... این یادداشت روشنگر زوایایی ست که شاید برای برخی‌ها تاریک باشد. [ادامــه]

نویسنده‌ی مهمان: اسدلله امرایی
یاشار کمال رفت. مثل خیلی‌های دیگر که می‌روند. یاشار کمال گردن‌کش بود. بارها به زندان افتاد تا ننویسد، اما نوشت. برای او انسانیت مهم‌ترین عنصر زندگی بود. به همین علت هم یوغ نظامیان و ناسیونالیست‌ها و کمالیست‌ها را نپذیرفت. از ظلم علیه کردها همان‌قدر برمی‌آشفت که نادیده گرفتن کشتار ارمنیان و این اواخر از دودوزه بازی کردن اردوغان در ماجرای داعش. او ادیب بود اما ادبیات را وارد سیاست کرد. [ادامــه]

این یک بازی وبلاگی ست، از نوع جدی و کمی سخت
پارسادیروز پریروز برای پسرم، پارسا، شب‌هایی را مرور می‌کردم که نه تنها بی‌پستانک نمی‌خوابید که یکی دیگر هم باید توی دستش می‌گرفت تا چشم ببندد. خوابش که سبک می‌شد، پستانکِ توی دهانش را درمی‌آورد و آن یکی را که هوا خورده و خنک مانده بود، می‌چپاند توی دهان کوچکش و دوباره غرقِ خواب می‌شد. دو هفته‌ی دیگر ده سالش تمام می‌شود و می‌رود توی یازده‌سالگی. و این روزها یا تعداد گل‌های زده‌اش توی فوتبال مدرسه را به رخ من می‌کشد یا گیتارش را می‌آورد و به قول خودش ریتم تازه‌ای را که ساخته و درآورده اجرا می‌کند. وبلاگ خوابگرد حدود سه سال از او بزرگ‌تر است. برای پسرم خیلی کارها کردم و از خیلی کارها پرهیز کردم تا بالید و بزرگ شد و به امروز رسید. حکایت خوابگرد اما فقط «برای» نبود. هم «برای» او و هم «با» او چه کارها که در این همه سال نکردم. نمی‌خواهم از کارکردها و خوبی‌ها و پیامدهای وبلاگ‌نویسی بگویم، قصدم انداختنِ نیم‌نگاهی ست به تاریخ شخصی وبلاگ خودم.

اعتراف می‌کنم که از نخستین روز، رفتارم در وبلاگ‌نویسی و اداره‌ی خوابگرد جاه‌طلبانه بوده است.... [ادامــه]

زمانی برای خودکشی فریتس راداتس در دقیقه‌ی نود
فریتس راداتسحبیب حسینی‌فرد:
۱۳ سالی را در آلمان شرقی به سر آورد، و مدیر یک انتشاراتی بزرگ بود. اما تحمل نتوانست کرد و راهی آلمان غربی شد. مدت‌ها سرویراستار یکی از بزرگ‌ترین انتشاراتی‌های آلمان غربی بود و بعداً ۷ سالی سردبیر بخش فرهنگی هفته‌نامه‌ی «سایت» [دی‌تسایت] شد. هنوز هم گفته می‌شود که هیچ‌کس به اندازه‌ی او بر حیات و ممات و گسترش نفوذ تسایت و ارائه‌ی شکل جدیدی از بخش فرهنگی در نشریات تأثیر نداشته است. او بود که پای بسیاری از نویسندگان و هنرمندان اروپای شرقی و آمریکا را به تسایت باز کرد و در این زمینه با مصاحبه‌هایش معیارگذار شد. [ادامــه]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.