هوشنگ گلشيری

با كمال شعف به اطلاع دوستان و آشنايان می‌رساند كه بهرام صادقی زنده است.

بله، زنده و حی و حاضر، همانطور كه بود: بلند و باريك و با زهرخندی بر لب. اصلا شوخی كرده است، با همه‌ی ما. مگر پس از ۱۳۴۰، حتا از همان ۴۰، سال چاپ ملكوت، همين كارها را نمی كرد، با تو، يا با هركس؟ـ پيغام می‌گذاشت كه: "حتما حتما ببينمت، كار واجبی است." روز و ساعت و حتا جای دقيق وعده را هم متذكر شده بود: "همان ميز كه سه كنج طرف راست فيروز است."
بعد هم نمی آمد. يك هفته‌ای هيچ‌جا نمی آمد، گاهی حتا ماهی هيچ‌كس نمی‌ديدش. به هر جا كه سر می‌زديم، بی‌فايده بود. بالاخره روزی در جايی پيدايش می‌شد، می‌خنديد. گاهی حتا سر چهارراهی و به ناگهان درنگی می‌كرد، چيزی يادش آمده بود، می‌گفت: دو دقيقه همين جا باش بر می‌گردم.
از خم كوچه كه رد می‌شد، باز برمی گشت: "جايی نروی ها." نمی‌آمد، می‌‌دانستيم كه نمی آيد. اما می‌ايستاديم. آن قدر كه به قول خودش در سراسر حادثه:

در اوايل جوان كريمی بود كه به وعده‌اش وفا می‌كرد، ساعت‌ها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر می‌ايستاد و پابه پا می‌كرد و از آن جا كه دوستانش دير می‌آمدند، به بيماری واريس دچار شد.

سنگر و قمقمه های خالی (ص ۱۳۹)

هميشه هم وقتی بالاخره می‌ديدمش، كاری تازه نوشته بود. راه می‌رفت و يك بند می‌گفت: "وقتی كامبوزيا را خاك كردند، خاك گور انداختنش بالا."
می‌بافت، جسد می‌افتد روی خاك و كفن، تكه تكه، باز می‌شد، مثل زرورق هايی كه از دور و بر يك شكلات باز می‌كنيد، لخت و عور. خوب، می‌برند و در رودخانه می‌اندازنش. موج های آب انداختنش بيرون."
همه چبز را با ذكر جزئيات می‌گفت و با وقفه هايی در كلام و حركات دست و سكنات چشم و گونه و ابرو موكد می‌كرد، مبادا كاما يا نقطه‌ی نوشته ای كه می‌ خواند، از قلم بيفتد: "رفتند اسب آوردند و آن بدن سرد و لخت را انداختند پشت اسب و بردند يك جايی و وقتی آتش درست و حسابی سركشيد، مرده را انداختند وسط آتش."
آتش هم نپذيرفته بود، می‌گفت: "تفش كرد بيرون!"
بعد هم قرار می‌گذاشت همين فردا، ساعت هشت ربع كم، صبح، نسخه‌اش را بگذارد پيش كی. بار ديگر اگر می‌ديدی‌اش، يادش نبود كه چيزی به شكل مكتوب خوانده است، از بس كار می‌كرد: "يك كار تازه دارم كه…"
از كتاب هايی هم كه خوانده بود، می‌گفت: اگر هوس روشنفكرانه كسی را به پليسی خوانی كشانده بود، می‌شنيد كه او هم علاقمند است. از خيلی پيش هم می‌ خواند، اين را از آثارش می‌شد فهميد. بعد می‌گفت كه اخيرا كتابی خوانده است، از كی اسمش را می‌برد، نشنيده بوديم، ترجمه نشده بود، می‌گفت: "چطور، نمی شناسی‌اش؟ معركه است." بعد داستان را، نه خلاصه را كه همه‌ی كتاب را سطر به سطر و با شرح و بسط همه‌ی جزئيات می‌گفت. كتاب نبود، و چنين نويسنده‌ای وجود نداشت.
در بحث ها‌ی هم ديگر همين طور بود، طرفی را می‌گرفت، آن هم در زمانه ای كه:

يك روز «اشی» و «مشی» و ميرزا سليمان دور هم نشسته بودند، اشی چشم های قی آلودش را پاك می‌كرد و مشی دست تو بينی اش می‌برد و ميرزا سليمان گوشش را می‌خاراند.

همان كتاب (ص ۴۱)

خوب پس از اعمالی چنين مهم، ديگر چه فرق می‌كرد، كدام بگويند: "خوب، حالا چه كار كنيم؟". يا حتا هر سه بپرسند؟ چنان هم استدلال می‌كرد كه آدم واقعا مرعوب می‌شد، نمی شد جدی نگرفت، دست و بال می‌زدی، گرچه می‌دانستی بال بال زدنت برای او فقط مهم است.
كی بود، كجايی بود اين آدمی كه می‌توانست حتا در شفاهيات و در حضور چند لحظه ای اش چنان چهره ای از زندگی آن روز و هر روزی چون آن روزگار ترسيم كند كه وقتی مخاطب به خانه می‌رسيد بايست كاری می‌كرد، انصراف خاطری می‌جست تا مبادا به ديدن طنابی يا دری نيمه‌باز به مهتابی مشرف به خيابان، كاری دست خودش بدهد؟ اگر هم خسته بود، می‌گفت: "امشب حالش را ندارم، وگرنه كاری می‌كردم تا خودكشی كنی."
تازه مگر در آن ده، يا گيريم يازده سالی كه نوشته بود (از ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۶) بهترين چهره پرداز همان سال ها و حتا سال های پس از آن نبود:

من همه چيز و همه كس را شناخته ام و حنای هيچ كس برايم رنگی ندارد، چه چيزی بار ديگر مرا به آن دنياهای انسانيت و بشريت و بزرگی و علو پيوند خواهد داد؟ سرشت من و حقيقت زندگی و سرنوشت من در اين نيست كه يك راه معين را دنبال كنم. چه سقوط باشد و چه صعود، بلكه آن است كه دائم معلق بزنم، در برزخ باشم، نوسان كنم، خودم را به اين طرف و آن طرف بكشانم و همين روزگاری می‌تواند مرا از سقوط و فساد نجات بدهد.

همان (ص۲۰۲)

و باز :

نمی گويم همه‌ی راه‌ها مسدود است، نه اينها بی‌معنی است، همه چيز وجود دارد و از اين پس هم وجود خواهد داشت ـ حتی همه چيز درست خواهد شد، به اين نكته ايمان دارم ولی… با من فقط گذشته‌ی من باقی است و امروز؟ می‌ترسم كه به دام امروز بيفتم، وای بر من اگر به دام امروز بيفتم! روزی كه فقر و بيچارگی، خود را شاعرانه پنهان می‌كند تا به قول تو اشرافيت، در همان جلوه گاه های پر زيوری كه بيش از اين هم بوده است خودش را تبرئه كند، خودش را محق قلمداد كند، روزی كه عوام فريبی تا حد دانش اجتماعی پيش رفته است، روزی كه مفاهيم عوض شده است، روزی كه به برادرت و به دوست چندين ساله ات و به زنت اطمينان نداری. بگو هوا بارانی است. رعد خشمش را بر سرت فرو می‌ريزد. بگو آفتاب سوزان و درخشانی است، نيزه‌های نور بدنت را خواهد گداخت. معامله كن، پس‌انداز كن، زمين بخر، دروغ بگو، كرنش كن…

همان (ص ۲۰۲ و ۲۰۳)

و حال ديگر همان گونه می‌زيست كه نوشته بود، و ما بايد ويرانی شكست پس از ۳۲، اصلا عواقب هر شكست، يا حداقل جلوه‌ی عام همه‌ی شكست های اجتماعی را در آثار او بجوييم. به روزگاری كه:

ديشب طبق گزارش خبرنگار مخصوص اطفال، كودك يك ساله‌ای ملقب به اشكبوس، همانطور كه در بغل مادرش بوده است ناگهان خود را به ميان حوض آب پرتاب و در دم به هلاكت می‌رسد…

همان (ص ۷۸)

و او اين همه را نه تنها در حيطه‌ی كلام، كه در حركات و سكنات نشان می‌داد، در حركت چشم هاش، در انگشت های كشيده و عصبی و حتی رنگ لب ها، چرا كه مخاطبان او ـ از استثناها كه بگذريم ـ همه آن بودند كه او ديده بود:

شما قرار بود تكليف مرا معلوم كنيد، من چرا اين طور هستم؟ اصلا حوصله ام سر رفته است. دلم از همه چيز به هم می‌خورد. اين قدر از اين بهروز بدم می‌آيد، پسره‌ی احمق با آن مثنوی خواندنش. يك وقتی بود كه همه‌ی ما كمونيست بوديم، خيلی چيزها را قبول داشتيم، خيلی چيزها را هم قبول نداشتيم، اما باور كنيد كار می‌كرديم. من به تنهايی، خودم، از دل و جان. حالا من نمی دونم چه كار كنم. ماترياليست خدا پرست شده ام! مثنوي… يك دنيا، مولوی… يك آدم گنده، يك غول، اما به ما چه؟ به اين بهروز احمق چه كه همه چيز را باور می‌كند. يك ذره اعتقاد… به اندازه‌ی يك بال مگس… به هر كس و هر چيز، دلم برای يك ذره اعتقاد پر می‌زند، اعتقاد به هر چه می‌خواهد باشد.

همان (ص ۱۵۸، ۱۵۹)

خوب، با اين تفاصيل كه گفتيم و ناگفته ها می‌ماند تا او خود بيايد و بگويد چرا فكر نمی كنيم كه بازی است؟ كسی را فرستاده تا با چشمی گريان خبری بدهد. خوب، خبر است مهم. و در عالم ادب دهان به دهان می‌رود. بعد هم خود او يا كسی ديگر پای تلفن نشسته است: "بله، بله، حتما، دو روز پيش سكته كردند." كلك زده است، آن هم به ما كه با كمال تاسف بارها خوانده ايم، همان كسی كه در مراسم ترحيم خودش شركت می‌كند، آقای مستقيم كه:

خود نمی دانست چرا و از چه وقت به اين سرگرمی… علاقه پيدا كرده است. آن چه به خاطر می‌آورد اين بود كه سال ها پيش، در سنين خيال‌انگيزی كه از دبستان پا به دبيرستان می‌گذاشت، سخت به اين فكر افتاده بود كه تاريخ مرگ مردان بزرگ را در دفترهايی، كه البته به سليقه‌ی خود تنظيم خواهد كرد، يادداشت كند و اين كار را كرده بود. پس از آن نوبت دانشمندان و شاعران و بزرگان معاصر رسيده بود…

همان(ص ۸۱)

يا خوانده بوديم كه حتا می‌شود در خودكشی هم كلك زد:

وقتی به اتاق دوستم می‌رسم ، با جالب‌ترين صحنه‌های زندگی باشكوه و معصومانه‌ی او مواجه می‌شوم، از سقف، طناب كلفتی آويخته و بر گردن خود گره زده است، هيكلش آويزان است…
من به اضطراب عجيبی دچار شده‌ام، زيرا فرصت بيش از يكی دو دقيقه نيست. از اتاق بيرون می‌آيم تا افكار احمقانه‌ام را تنظيم كنم ناگهان صدای رفيقم بلند می‌شود:
ـ به من كمك كنيد كه گره طناب را باز كنم… خيلی مضحك بود.

همان (ص ۲۰۴ و 205)

اگر قبول داريم كه بهرام صادقی همان‌گونه می‌نوشت يا می‌گفت كه می‌زيست، پس چرا قبول نكنيم كه زنده است و اين بازی ترحيم و تسليت را…؟ بله ديگر هست، حتا اگر نوشته باشد:

اما مرا كشتند، آخ. كشتند، اين ماشين‌ها، اين بلبل، اين صاحب خانه ها كه اين قدر مهربان‌اند و خود من كه همه را گول می‌زنم و اين بهروز… حالا شما جمع شده ايد كه من گريه نكنم؟ مادر، اگر مادرم زنده بود، واي… آ ن وقتا كه بچه بودم سرم را روی دامنش می‌گذاشت، موهايم را به هم می‌زد، ماچم می‌كرد، دستش چه گرم بود، دستش چه مهربان بود… حالا اگر مادرم زنده بود سرم را توی دامنش می‌گذاشت و برايم لالايی می‌گفت. لالايی می‌گفت، بعد ماچم می‌كرد، دست به سرم می‌كشيد آن وقت من می‌گفتم مادر، پير شده ام، پير شده ام و خوابم می‌آيد… وقتی دستش را به بدنم می‌گذاشت پر خون می‌شد، داد می‌زد، می‌ شنوم، آه می‌شنوم، داد می‌زند: «كشتند، پسرم را كشتيد، شما همه‌تان! خدا از سر هيچ‌كدام‌تان نگذرد!»

همان (ص ۱۶۱)

من مطمئن‌ام. همه مطمئن‌ايم، تلفن كرديم، هر جا كه سراغ داشتيم. اصلا چند سالی بود كه به ندرت پيدايش می‌شد. سراغی از كسی نمی‌گرفت. حتا وعده هم نمی گذاشت تا خلف وعده ای بكند. كار داشت، می‌گفت: دارم كار می‌كنم، اين بار ديگر جدی است. خوب، مگر نمی شود اين يك بار ديگر جدی دست به كار شده باشد؟ مگر نمی شود از پس چند سالی ممارست قلب را برای چند ثانيه از كوشش باز داشت، به خصوص كه آدم پزشك هم باشد؟ تا بهشت زهرا هم برده باشندش از توی ماشين و در يك توقف كوتاه گريخته، يا حتا از خاك گريخته لست.
بهرام صادقی اين بار هم خلف وعده كرده است، نه با ما كه با مرگ، سرش را از بيخ طاق كوبيده، می‌آيد، همين حالا و از آن در، می‌ايستد، سيگاری لای دو انگشت دراز و باريك، با آن چشم‌های مهربان و زهرخندی بر لب. آن‌جاست، بلند و باريك. نگاه‌مان می‌كند كه: "ديديد كه باز..." نگاه كنيد: آمده است. او زنده است، بهرام صادقی هميشه زنده است.